- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مثل هر شب، تیغ بر رگ و قلم در دست، منتظر بود واژه نازل شود. در این انتظار نه خالقی آمد نه اعجاز مخلوقی. چنان غرق خون شده بود که سوز اندیشه را حس نمیکرد. آنقدر از مرگ اشباع شد تا عاقبت جان داد. شب سیاهی بود که حتی واژهها راه را گم کرده بودند. شاید کمی نور میخواست و شاید همصحبتی که تا صبح، صبرش را با او شریک شود. ثانیهای پس از آخرین تپش قلبش، در هزاران واژهی آشنا تناسخ یافت. خون سرخش، با عبور از گرگ و میش، مسیر رگهایش را دوباره پیدا کرد. در نهایت، او از میان مخلوقات خویش، جان تازه گرفت. لحظهای درنگ... پس نفرین خالق نامیرایی اوست!
گرم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل گُل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل ایا باد سحرگاهی! گر این شب روز میخواهی از آن خورشید خرگاهی، برافکن دامن محمل گر او سرپنجه بگشاید که عاشق میکُشم شاید هزارش صید پیش آید، به خون خویش مُستعجِل گروهی همنشینِ…
گرم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل گُل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل ایا باد سحرگاهی! گر این شب روز میخواهی از آن خورشید خرگاهی، برافکن دامن محمل گر او سرپنجه بگشاید که عاشق میکُشم شاید هزارش صید پیش آید، به خون خویش مُستعجِل گروهی همنشینِ من، خلاف عقل و دین من بگیرند آستین من، که دست از دامنش بُگْسِل ملامتگوی عاشق را، چه گوید مردم دانا؟ که حال غرقه در دریا، نداند خفته بر ساحل به خونم گر بیالاید، دو دست نازنین شاید نه قتلم خوش همی آید، که دست و پنجهٔ قاتل اگر عاقل بود، داند، که مجنون صبر نتواند شتر جایی بخواباند، که لیلی را بود منزل ز عقل اندیشهها زاید، که مردم را بفرساید گرت آسودگی باید، برو عاشق شو ای عاقل مرا تا پای میپوید، طریق وصل میجوید بِهل تا عقل میگوید، زهی سودای بیحاصل عجایب نقشها بینی، خلاف رومی و چینی اگر با دوست بنشینی، ز دنیا و آخرت غافل در این معنی سخن باید، که جز سعدی نیآراید که هرچْ از جان برون آید، نشیند لاجرم بر دل
| برنامهی هفتهی یکم موجها ~ ۱۰ مرداد ۰۵ | 🌊🌊 شنبه: ▪︎ دعوت به خود | تمرین | معرفی 🌊 یکشنبه: ▪︎ دعوت به نوشتن | تمرین | سوالات 🌊 دوشنبه: ▪︎ شاید یه روز دیگر | تمرین | معرفی 🌊 سه شنبه: ▪︎ مسیر، پیچ و خم | تمرین | سوالات 🌊 چهارشنبه:…
видео или голосовое, без подписи
شتاب راه و سکون ماه؛ در زندگی بعدیام حلزونی میشوم که خانهاش را با بالهای پروانهای معاوضه کرده. خانهای که محدود به یک جغرافیا نیست اما محبوس سرعت زمان است؛ و بالهایی که پرواز را ممکن و زیبایی را مقدور میسازد. من در مسیر زندهام، حتی اگر خیال باشد. با احتمال یک سفر، تمام رنجهایم جایشان را به شوق زیستن میدهند و از بار روی دوشم، بال میروید. از موهبتهای بیشمارِ راه این است که آدم مدام چیزهای تازه میبیند و فرصت نمیکند به افکار کهنه بپردازد. روزی که پا در مسیر بگذارم، بیشک رستاخیز من است؛ اما تا آن روز موعود، تلاش میکنم در مکان آشنا چیزهای غریب پیدا کنم؛ چیزهایی که رنج آشنایی را از خاطرم پاک کند. ﴿در ستایش مسیرها و میسرها﴾
شیشماه از دوازدهماهِ سال رو سقف دهنم زخمیه! بخاطر اینکه هربار تو گذاشتن غذا توی دهنم عجله میکنم. تا غذا رو از روی اجاق میارن روی سفره سریع بَلّه میکنم و میچپونم توی دهنم و جوری از داغی زیادش مغزم سِر میشه که فقط باید چشمامو ببندم تا سرگیجه نگیرم و بعد دهنم…
به تخم چند پدر میرسد تبار شما؟
این روزها اگر حافظ شرافت باشید؛ حداقل روزی یک وعده امید میخورید
دشمن، کاغذی نیست
نمیدانم کدام ترسناکتر است؛ کاغذهای خالی، یا خودکارها؟ دشمن، کاغذی نیست اما سلاحی جز قلم برایمان نمانده. دشمن، گلوله است؛ مرگِ جان و معناست. دشمن، هر چه که هست، با شعر و آدمی نسبت ندارد. من هیچ نمیدانم، ادعایی هم ندارم؛ صرفاً مینویسم که رنجهایم به واژه بدل شوند؛ تا شاید ذرهای از التهاب زخمهایم کاسته شود. این روزها اگر حافظ شرافت باشید؛ حداقل روزی یک وعده امید میخورید. اگر هم با این واژه _شرافت_ غریبهاید؛ بیشک زالووار گالن، گالن از خون عزیزانمان مکیدهاید و چشم طمع به رگهای خشکیدهی بازماندگان دوختهاید.
و شاید دقیقا همانجا بود که به آن رسیدی مهمتر از وقفهٔ میان تو و دوستان/دوستیها؛ وقفهٔ میان من و من است... منها همواره مظلومترین هستند! کاسهها بر سرشان میشکند و کوزههایشان آب پس نمیدهد... هرچه شود خودمان یقهٔ من را میگیریم. ممنون از تو «شبنم» که…
و شاید دقیقا همانجا بود که به آن رسیدی مهمتر از وقفهٔ میان تو و دوستان/دوستیها؛ وقفهٔ میان من و من است... منها همواره مظلومترین هستند! کاسهها بر سرشان میشکند و کوزههایشان آب پس نمیدهد... هرچه شود خودمان یقهٔ من را میگیریم. ممنون از تو «شبنم» که به زیبایی قلم، وصف حال کردی از خود و نمای «گفت».
مرداب.pdf
видео или голосовое, без подписи
مرا رها کردی، در حیاط خانهی معشوقهای که معشوق دیگری داشت. به خیال اینکه شاید دلش به رحم بیاید و پذیرای شعرهایت شود. خوش خیال! فکر نکردی که اگر باران ببارد در سیاهی دوات غرق میشوم؟ حق داری؛ تابستان بود و باران از معشوق بعیدتر! شب را زیر باران غرق گِل و اشعارت سپری کردم. صبح تا حوالی ظهر هم پیدایش نشد. ظهر مردی غریبه آمد و چندتا از وسایلش را جمع کرد و با خود برد. لیلی هرگز به خانه بازنگشت؛ اما تا دلت بخواهد، باران بر سر من و تابستان بارید. دیگر چیزی از من باقی نمانده؛ جز رایحهای که با هر بارش باران، هوای عاشقی را در سر عابران این کوچه میاندازد. از تو نیز یک مجنون مانده، که میخ شده به هویت این بن بست.
نیمههای شب است و حرف تازهای نیست؛ اما بعضی تکرارها همیشه تازگی دارد. شبیه آخرین بار که با امیدی وصف ناشدنی تمام تلاشت را میکنی و در لحظهای شگرف تمام امیدت به یقین بدل میشود؛ به امکان دل میبندی و تمام هستیات را قمار تکرار همان یک لحظه میکنی. همه میدانیم که از اولین تلاشِ آخر، تا ابطال شناسنامهی امید، گاهی به اندازهی عمر مفید یک انسان فاصله هست. اگر مایل بودید، در وصف "آخرین بار" برایم شعر، موسیقی، تصویر، یا... بفرستید. (اگه ترجیحتون ناشناسه، تو اکثر باتها میتونید پیدام کنید.)
دیشب یاد این فیلم افتادم؛ نشون به اون نشون که این متن دیشب متولد شد: «فرض کن یه تومور بدخیم جا خوش کرده یه گوشهی تنم و فقط یه ماه دیگه فرصت دارم؛ فرض کن یه شهاب سنگ بزرگ تو راه شهر ماست؛ فرض کن از مرگ برگشتیم؛ بیا مسیرو پیاده برگردیم، بذار بهونه داشته باشم برای بیشتر کنار تو بودن. فرض کن دستام برای تنم سنگینه؛ فرض کن زمستون و سرده؛ فرض کن لباسم جیب نداره؛ فرض کن قد من به خوشبختی نمیرسه؛ بذار به یه بهونهای دستاتو بپوشم.» شاید ارتباطشون یه نخ نازک باشه، ولی هست. راستی ممنونم که بهم بهونه دادی برای به اشتراک گذاری این متن. :)✨
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی، کس نکند ملامتش میوه نمیدهد به کس، باغ تفرج است و بس جز به نظر نمیرسد، سیب درخت قامتش داروی دل نمیکنم، کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد، باز به استقامتش هر که فدا نمیکند، دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور، تا نخوری ندامتش جنگ نمیکنم اگر دست به تیغ میبرد بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش کاش که در قیامتش، بار دگر بدیدمی کانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل گوش مدار -سعدیا!- بر خبر سلامتش
رویای من این بود؛ برای منظوم تن تو، پشت شیشهها خانهام باشد. اما بسیار دورتر، پشت پنجرهای که رو به تو باز میشد، پیچکی شدم بر تن هیرکانیها... بگو گناه این جنگل چه بود؟ من که میخواستم آینه باشم؛ چرا به حیات این درختان چنگ انداختهام؟ من که میخواستم تو باشم؛ نکند تو... نه، زبانم لال! تو آبیتر از آنی که از سیاهی مرگ، سبز شوی.