ماهي
Статистикаماهي و متعلقاتش. بیمیل به نگاهِ انسانها و دوستدارِ تمام سبزهای جهان.
- Последний пост
- 26 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 279
- 1/48двое суток
- 319
- 1/72трое суток
- 344
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از تو خوشم میآید. از کنارِ تو بودن هم. از کنار تو نشستن و بقچهی سنگینِ پنهانِ زیر گلویم را باز کردن و غلتیدن مرواریدها روی گونهام. از تو خوشم میآید. از نگاهت کردن و ناگفته دانستنها. از باتو گفتن هم. از کلمههای سختِ بیجانی که تا به آغوشِ تو میرسند؛ جان میگیرند و نرم میشوند. از تو خوشم میآید. از دوست داشتنت هم.
"من تمامِ غربتها بودم و تو همهی خانهها و پناهها.." حسين(ع).
یه روزایی بیحرف و تصمیمِ قبلی دلم میخواد نامرئی شم. برای همین نرم و آروم از جمع آدمکهای گِلی فاصله میگیرم و کولهی پُر شده از -بودنم- رو میندازم رو دوشم و میرم. رفتنم هم سر و صدایی نداره و کمرنگه. شبیه مَن و بودنم. به چشم نمیآد. شبیه برگی که از شاخهی بلندِ درختی سُر میخوره و میون وزشهای باد گُم میشه. شبیه دونهی برفِ کمجونی که قبل از رسیدن به زمین، آب میشه و میمیره. شبیه تموم چیزهای به چشم نیومدنی.
از میون یه چیزی بودن و موندن بدم میآد. از اینکه ندونم بالاخره میشه، نمیشه. آرهست یا نه. از بلاتکلیفی و ندونستن بدم میآد. و حالا جنگ و احوالِ این روزهای کشور و زندگی هم برام اینجوریه. ندونستن. تردید و دست و پا زدن میون موجهای یه دریا «شدن و نشدن».
من به زندگی برمیگردم. مهم نیست چقد دور و دیر باشه؛ اما برمیگردم. دستهامو از لبهی این بامِ بلند نمیکشم. و باز ساقههای باریکم رو به نور میرسونم و خورشیدو لمس میکنم. و من سبز میشم دوباره. سبز میشم.
اینجا شبیه خونه میمونه برام. وقتهایی که دورم، خیال میکنم در و پنجرههاشو خاک گرفته. گلدونهاش پژمرده شدن. خونهم تاریک و بینور شده و هیچ صدای خندهای هم توش نمیپیچه. و معمولا بعد از رد شدن از تاریکیها، خونهرو از نو مرتب کنم و انسانهارو دعوت میکنم به معاشرت. و چراغی روشن میکنم. که یادم بیاد اینجا هنوز زندگی هست.
از صبحها خوشم میآد. صبح همهچی نو شده. شبِ سیاهت نور شده و زندگی چیزهای جدیدی برات داره. دوسش دارم.
صُبح بخیر.
کلمههام بیجون شُدن.افتادن یه گوشهی ذهنم و منِ خسته. بعضی شبها خرامان خرامان نزدیکشون میشم که صدای نفس کشیدنشونرو بشنوم. گاهی هم با نوکِ انگشتم میزنم به تنِ سردشون که بلکه تکونی بخورن. یا حداقل نشون بدن که زندهان. بعد که خیالم راحت میشه میرم تو تخت و تلاش میکنم که بخوابم. نگاه منتظرشون یادم میآد. دلم میخواد دوباره بغلشون کنم و دوستشون داشته باشم. و اجازه بدم گاهی منو از دنیای تاریکم جدا کنند.
برای من قفس همیشه بَده و با هیچ ربانِ صورتیِ براقی و مُشت مُشت اکلیل هم زیبا نمیشه. امن نمیشه. دوستداشتنی نمیشه. و خیال میکنم آدمی که دوستدارِ تو و جهانِ توست برات آرامش و رهایی و خیالِ آسوده میخواد. آرامشی که حاصلِ زنده بودنِ -تو در توست.- تویی که هراس اسارت نداره. شاده و به شوقِ این زندگی هرروز از نو زاده میشه. و در انتها باز میرسم به «برای لمسِ تنِ عشق کسی باید باشه؛ باید.. کسی که دستهاش قفس نیست.»
گذشتن از همهچیز شدنیه. فقط کافیه اونقدری که باید و به اندازه بیرحم باشی. شبیهِ اون آدمی که میزنه زیرِ چارپایهی اعدام. بیدلهره، بیترس و بیتردید. درست تو یک لحظه، چشمهاشو میبنده و کاری که بایدو انجام میده. توام میتونی؛ توام! کافیه نَلرزی. چشمهاتو ببندی. تردیدت رو بُکشی و بزنی زیرِ چارپایهی تموم چیزهایی که لایقِ مُردن و تموم شدنن.
*
گم کردن حس بَدی داره. وقتی یه چیزیرو از اول نداری دیگه دنبالش نمیگردی یا حداقل کمتر میگردی. چون عادت به بودنش نداری. چون بودنشرو لمس نکردی. اما وقتی اون چیزی که داریرو گُم میکنی و جاش میذاری لابهلای روزهای گذشتهی تقویم؛ دلهره میگیری و بیتاب میشی. تَنت ضعیف میشه. شبیه آدمی که اعتیاد داشته و حالا تو روند درمان و تَرکه. حالا باید ذره ذره و با درد به نداشتن عادت کنه و تلاش کنه که نمیره. گُم کردن حس بدیه. چون همیشه و همهجا چشمت دنبال اون چیزی میگرده که گُم کردی.
با اینحال اینجا خوب و امن و قدیمی و آشناست. دوسش دارم.
امشب داشتم میگفتم «زندگیمون اینجوری شده که برای داشتنِ طبیعیترین حق و حقوقمون ذوق و خوشحالی میکنیم. و دعا دعا میکنیم که ایکاش لطف کنن و زودتر بدنش بهمون.» ناجالبه.
اگر ياسِ امينالدوله بودم میتوانستم کمی از ساقههايم را ببندم دورِ بازویش..
سرایدار که جوان سی و خردهای سالهایست، خمیده از پلهها بالا آمد. سلام آرامی داد و به اتاقک روبهرو رفت. تنِ منتظرم را به پشتیِ مبل تکیه دادم. چشمها را بستم و خیال کردم که چقدر دلم میخواست خانه باشم. خانهی روشنِ آرامی که عصرها نور از میانِ حریرِ پنجرهش بر پوستِ نازکم بتابد و نسیمی تارِ موها را نوازش کند. بعد به فنجانِ چایِ روی میز فکر کردم و کتابِ شعری آنطرفتر. کمی بعد صدای آواز مردی در طبقهی آخرِ ساختمان پیچید. «اگر به دست من افتد؛ فراق را بکشم. که روزِ هجر سیه باد… که روزِ هجر..» پلکهایم را بیشتر بههم فشار دادم. و در لحظهای احساس کردم که عطر باران میآید. من عطرِ باران را خوب میشناسم. سرم را برگردانم. لیا که با محبتی خزیده زیر پوستش نگاهم میکرد؛ لبخندی زد. از او پرسیدم «بارونه؟» «- آسمون یا چشمهات؟» بعد لبخندش را جمع کرد. من هم خیالهایم را.
видео или голосовое, без подписи
* بارونِ اردیبهشت.
میآم پستهایی که دوست دارمو میزنم روش که بزنه فضای شخصی، بعد یادم میآد اینجا تلگرامه و بله نیست. :)) میبینی توروخدا؟