کانال انجمن مددکاران اجتماعی ایران
Статистикаتنها صفحه رسمی انجمن مددکاران اجتماعی ایران www.socialwork.ir اینستاگرام www.instagram.com/irasw1340 +۹۸۹۱۰۲۹۴۹۸۶۳
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 93
- 1/48двое суток
- 106
- 1/72трое суток
- 114
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
فرهود نامه(۱۰): تحمل دیدن موفقیت برادرمان را هم نداریم: "لینگ بنه زنه مه برار" یکی از ویژگی های انسانی های بزرگ این است که همیشه از موفقیت افراد دیگر خوشحال شوند و احترام شان به دیگران فقط به خاطر موقعیت های اداری شان نباشد. زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی خالق مجموعه اشعار مازندرانی پارپیرار و طلایه دار شعر و زبان تبری در میان اشعارش به این موضوع اشاره می کند که" لینگ بنه زنه وه برار" یه این معنی که وقتی جلو افتادی و کار و بارت به اصطلاح بهتر شد " حتی برادرت هم به شما پشت می زند تا سقوط کنید ". این نوع رفتار ها را بارها و بارها حتی در فامیل نزدیک و دوست و همکار و هم محله و همسایه و....می بینیم.امام علی (ع) هم در این زمینه این گونه می فرماید که: "زندگی کردن با مردم اين دنيا همچون دويدن ..... است. تا می تازی با تو مي تازند. زمين که خوردی، آنهايي که جلوتر بودند... هرگز براي تو به عقب باز نمي گردند. و آنهايي که عقب بودند، به داغ روزهايي که مي تاختي تورا لگد مال خواهند کرد! در عجبم از مردمي که بدنبال دنيایی هستند که روز به روز از آن دورتر مي شوند. وغافلند از آخرتي که روز به روز به آن نزديک تر می شوند". به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworkerفرهود نامه(۱۰): تحمل دیدن موفقیت برادرمان را هم نداریم: "لینگ بنه زنه مه برار" یکی از ویژگی های انسانی های بزرگ این است که همیشه از موفقیت افراد دیگر خوشحال شوند و احترام شان به دیگران فقط به خاطر موقعیت های اداری شان نباشد. زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی خالق مجموعه اشعار مازندرانی پارپیرار و طلایه دار شعر و زبان تبری در میان اشعارش به این موضوع اشاره می کند که" لینگ بنه زنه وه برار" یه این معنی که وقتی جلو افتادی و کار و بارت به اصطلاح بهتر شد " حتی برادرت هم به شما پشت می زند تا سقوط کنید ". این نوع رفتار ها را بارها و بارها حتی در فامیل نزدیک و دوست و همکار و هم محله و همسایه و....می بینیم.امام علی (ع) هم در این زمینه این گونه می فرماید که: "زندگی کردن با مردم اين دنيا همچون دويدن ..... است. تا می تازی با تو مي تازند. زمين که خوردی، آنهايي که جلوتر بودند... هرگز براي تو به عقب باز نمي گردند. و آنهايي که عقب بودند، به داغ روزهايي که مي تاختي تورا لگد مال خواهند کرد! در عجبم از مردمي که بدنبال دنيایی هستند که روز به روز از آن دورتر مي شوند. وغافلند از آخرتي که روز به روز به آن نزديک تر می شوند". به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
به بهانه سالروز شهادت امام رضا(ع): "زیست نیکو" ضمن تسلیت ایام شهادت امام رضا(ع) امام مهربانی ها، در این یادداشت کوتاه می خواهم به موضوعی اشاره کنم که آن امام مهربانی اینگونه فرمودند که: " زیست نیکو در نیکو زیستن دیگران است". با تجربه زیسته ای که در حوزه مددکاری اجتماعی دارم یکی از زیباترین لحظه زندگی را زمانی می دانم که می توانید به دیگران کمک کنید تا حال شان بهتر شود و زیست نیکویی را تجربه کنند.حافظ شیراز هم این گونه اشاره می کند که: ده روز مهر گردون افسانه است و افسون/ نیکی به جان(جای) یاران فرصت شمار یارا ". فردوسی بزرگ هم این گونه در مورد نیکی کردن به دیگران اشاره می کند تا بهزیستن اجتماعی در جامعه تحقق پیدا کند: نباشد همی نیک و بد، پایدار همان بِه که نیکی بُوَد یادگار دراز است دست فلک بر بدی همه نیکویی کن اگر بِخرَدی چو نیکی کنی، نیکی آید برت بدی را بدی باشد اندر خورَت چو نیکی نمایدت، کیهان خدای تو با هر کسی نیز، نیکی نمای مکن بد، که بینی به فرجام بد ز بد گردد اندر جهان، نام بد به نیکی بباید تن آراستن که نیکی نشاید ز کس خواستن و گر بد کنی، جز بدی ندروی شبی در جهان شادمان نغنوی". سعدی شیرازی هم این گونه اشاره می کند: نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور زبند رۀ نیک مردان آزاده گیر چو ایستاده ای دست افتاده گیر". بیاییم بیش از پیش با این پیام امام رضا علیه السلام همراه شویم و در ایجاد بستری برای زیست نیکویی دیگران پیشگام باشیم. به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
پایان دوره آموزشی تربیت مددکاران اجتماعی پس از بلایا دوره آموزشی مددکاری اجتماعی پس از بحران با همت سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران و همکاری دفتر سلامت روانی و اجتماعی وزارت بهداشت و انجمن مددکاران اجتماعی ایران روز سه شنبه 20 مرداد 1405 به اتمام رسید. دکتر سیدحسن موسوی چلک، رئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایران با تقدیر از مدیریت و همکاری خوب سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران در برگزاری این دوره گفت: تربیت مددکاران اجتماعی که به صورت تخصصی آمادگی مداخله در بلایا و بحران های مهم را داشته باشند همواره از نیازهای اعلام شده در کشور به ویژه در شهر تهران بوده است. وی افزود: ما در انجمن مددکاران اجتماعی ایران هم بر لزوم تخصصی سازی خدمات به گونه ای که گروه هایی با طی کردن آموزش های نظری و عملی، خبرگی لازم در این زمینه کسب کنند تأکید داشتیم و همکاری در این برنامه نیز در همین راستا انجام گرفت. رئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایران ضمن برجسته کردن اهمیت ادامه این دوره ها ادامه داد: ماهیت مداخله در بحران این است که متخصصین این بخش همواره آماده باشند چون بسیاری از بحرانها اساساً غیرقابل پیش بینی هستند و بنابراین نیاز داریم که تیم هایی با دانش و آمادگی عملیاتی برای کمک رسانی در اختیار داشته باشیم. به گفته وی: در بلایا و بحرانها علاوه بر مردم عادی، گروه های آسیب پذیر اجتماعی و اقشار دارای نیازهای ویژه هم وجود دارند که در این حوادث نیازمند کمک های خاصتری هستند که اجرای آن بدون دانش و مهارت های تخصصی دشوار است. هدف از این دوره که در ادامه برگزاری دوره همسانسازی تیمهای بازتوانی روانی اجتماعی شهر تهران اجرا شد، هماهنگی و یکپارچه سازی بیشتر خدمات حمایتهای روانی و اجتماعی در قالب تیمهای واحد بازتوانی اعلام شده است. در همین چارچوب، سال گذشته نیز اولین مانور مداخله در بحران شهر تهران، با حضور متخصصین مختلف از جمله مددکاران اجتماعی سازمان های مرتبط برگزار شد که تیم اعزامی انجمن مددکاران اجتماعی ایران نیز در آن حضور داشت. روابط عمومی انجمن مددکاران اجتماعی ایران کانال انجمن مددکاران اجتماعی ایران (ایتا، تلگرام) راه ارتباطی (ایتا، بله، واتساپ) ۰۹۱۰۲۹۴۹۸۶۳ 📎https://eitaa.com/IranAssociationOfSocialWorkers 📎https://t.me/irasw1340 📎@irasw1340
без подписи
без подписи
"الهی به امید تو که در دل همه هستی" ضمن تسلیت رحلت پیامبر اکرم(ص) و شهادت امام حسن(ع) در این لحظه می خواهم با کمک "دوست هنرمندم" دعا کنم: خدایا تنها تکیه گاه من ! چه کسی گفته تو بر فراز آسمانها نشسته ای ،ماننداربابی سختگیر فرمانروایی می کنی چرا مارا از تو ترسانده اند؟ معبودا تو در همه حضور داری، آنجا که پای خیر و زیبائی است، و به موجودات طراوت و زندگی می بخشی. گلها و درختهای زیبا و صحرای پر از لاله و سوسن، ماه و ستاره و دشت و دریا، همه و همه بوی تومی دهد... مهربانا تو در آواز سوزناکی هستی که از عشق می خواند، درتبسم پاک کودکی هستی که با امید می خندد. تو در دل قدردان فرزندی هستی که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد. محبوب من تو در اراده نیرومندی هستی که از عدالت سخن میگوید و عادلانه تصمیم می گیرد وحق الناس می شناسد... درقلب ستمگرانی که به مردم ظلم می کنند نیستی.. پس ای عزیزترین یاری ام کن ،همه جا با تو ، کنار تو و برای تو قدم بردارم و زندگی ام را بر مبنای نگاه رضایت تو قرار دهم ، الهی به امید تو...". به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
هیچ کس نپرسید: چیزی لازم دارم یا نه؟ ننه صنمبر من که زنی با وقار و به اصطلاح با جنم بود می گفت: وچه، همش ته حواس به همسایه ووشه( بچه همیشه حواست به همسایه باشد ) چون گاهی اوقات این همسایه ها بیشتر از اعضای خانواده به کمک آدم می آیند.ان زمان نمی توانستم چنین وضعیتی را تصور کنم. امروز تماسی از یک نادر سالخورده به قول تاجیک ها" سال دار" داشتم.می گفت: مددکار اجتماعی بیمارستان شماره من را به ایشان داده بود.مدام گریه می کرد و می گفت شش سال از ازدواجش گذشته بود که همسرش فوت کرده بود و پنج بچه را بزرگ کرد و اصلا از زندگی جز کار و کار و کار هیچ چیز دیگری را درک نکرد. اما حالا که بیمار شدم برای خیلی از کارها تنها هستم و با حدود ۷۰ سال سن از خودم شرمنده ام که چرا جوانی و زندگی ام را برای این بچه ها فدا کردم.همیشه می گفتند بچه ها در ایام پیری عالی دست والدین شان هستند ولی این را من قبول ندارم. ابن گفت و گو من را به یاد مطلبی انداخت که یکی از دوستان برای من ارسال کرده بود.چون احساس کردم مرتبط است اینجا می آورم: "سه فرزند را بهتنهایی بزرگ کردم. سالها تمام زندگیام را صرف آنها کردم؛ شبهای بیخوابی، روزهای بیماری، تکالیف مدرسه، جلسات اولیا و مربیان، سفرها، نگرانیها و فداکاریهایی که هیچوقت برایشان حساب و کتابی نگه نداشتم. هر کاری که از دستم برمیآمد انجام میدادم، چون مادر بودم و عشق مادری هیچوقت با متر و معیار سنجیده نمیشود. دو ماه پیش، بالاخره زمان عمل چشمم مشخص شد. عمل پیچیدهای نبود، اما بیمارستان یک شرط داشت؛ باید کسی همراه من میآمد تا بعد از عمل مرا به خانه برگرداند. تاریخ و ساعت عمل را در گروه خانوادگی فرستادم و از فرزندانم خواستم اگر میتوانند کنارم باشند. هر سه تقریباً یک پاسخ دادند: سرم خیلی شلوغه. اون روز کار دارم. واقعاً نمیرسم. روز عمل، تنها به بیمارستان رفتم. وقتی برای پذیرش مراجعه کردم، مسئول پذیرش لبخند زد و پرسید: چه کسی بعد از عمل شما را به خانه میبرد؟ برای چند لحظه زبانم بند آمد. نمیدانستم چه بگویم. گوشیام را برداشتم و دوباره به فرزندانم زنگ زدم. یکی بعد از دیگری. هیچکس جواب نداد. پرستار با مهربانی توضیح داد که بدون حضور یک همراه، اجازه انجام عمل را ندارند. روی صندلی راهرو نشستم. احساس عجیبی داشتم؛ ترکیبی از شرمندگی، تنهایی و اندوه. شروع کردم به تماس گرفتن با آشنایان، همسایهها و دوستان قدیمی. اما هیچکس در دسترس نبود. در نهایت، با دستانی لرزان برای همسایهام پیام فرستادم. مرد جوانی که چند سالی بود در واحد کناری زندگی میکرد. حدود دو سال قبل مادرش را از دست داده بود و از آن زمان تنها زندگی میکرد. پیام کوتاهی نوشتم: ببخشید که مزاحمت میشوم… برای عمل به بیمارستان آمدهام و کسی نیست مرا به خانه برگرداند. کمتر از بیست دقیقه بعد، خودش را به بیمارستان رساند. بدون هیچ سؤال و بدون کوچکترین تردیدی. فرمها را امضا کرد. مرا تا اتاق عمل همراهی کرد. و ساعتها در راهرو منتظر ماند. وقتی عمل تمام شد، نسخه داروهایم را گرفت، برایم وسیله رفتوآمد فراهم کرد و مرا تا خانه رساند. حتی کمکم کرد از پلهها بالا بروم. بالشهایم را مرتب کرد. برایم چای درست کرد. و ساعت مصرف قطرههای چشم را روی کاغذ نوشت تا فراموش نکنم. در میان آن همه مهربانی، جملهای گفت که هرگز از یادم نمیرود: اگر میتوانستم فقط یک بار دیگر مادرم را به یک ویزیت پزشک ببرم، هر کاری میکردم… آن لحظه چیزی در قلبم شکست. آن شب، فرزندانم بالاخره در گروه خانوادگی پیام دادند: عمل خوب پیش رفت؟ جواب دادم: بله، همه چیز خوب بود. هیچکس نیامد. هیچکس نپرسید چیزی لازم دارم یا نه. هیچکس نگفت اگر کمکی خواستم، تماس بگیرم. صبح روز بعد، صدای در خانه بلند شد. همسایهام بود. برایم صبحانه آورده بود. خانه را مرتب کرد. و کمک کرد روزهای نقاهتم را با آرامش بگذرانم. اعتراف این حقیقت برایم دردناک است، اما در یکی از آسیبپذیرترین لحظات زندگیام، هیچکدام از فرزندانم کنارم نبودند. کسی که دستم را گرفت، فرزند من نبود. مردی بود که مادرش را از دست داده بود و خوب میدانست حسرتِ یک فرصت ازدسترفته چه دردی دارد. آن روز درس بزرگی گرفتم. گاهی پیوندهای خونی، تضمینکننده حضور و محبت نیستند. و گاهی انسانهایی که هیچ نسبت خانوادگی با ما ندارند، در سختترین لحظات زندگی، خانواده واقعی ما میشوند. مهربانی، همیشه از یک نام خانوادگی مشترک نمیآید؛ گاهی از قلبی میآید که ارزش حضور آدمها را میداند، چون خودش روزی دردِ نبودن را تجربه کرده است. و شاید بزرگترین اندوه زندگی این باشد که قدر بعضی آدمها را زمانی بفهمیم که دیگر فرصتی برای جبران باقی نمی ماند".
"زنگ هشدار قرص" همیشه سلامت یکی از دغدغه های جدی و اصلی مردم بوده و هست و انشالله خواهد بود.چون اگر سلامت نداشته باشیم حال مان خوب نخواهد بود. زندگی هم لذت بخش نخواهد بود و همیشه نگران خواهیم بود. نگران عوارض بیماری ها و هزینه ها و... هم این شرایط را تشدید می کند.معمولا انتظار این است که بیماری ها در سنین بالا شیوع بیشتری داشته باشد ولی ... نمی دانم با این وضعیتی که توضیح می دهم مواجه شدید یا نه. در بسیاری از جلساتی که حضور پیدا می کنیم یا همایش هایی که شرکت می کنیم حین جلسه یا همایش صدای زنگ گوشی ها به صدا در می آید. اول فکر می کنبم صدای زنگ برای تماس است ولی در آقا صدای زنگ هشدار برای خوردن قرص یا قرص هاست. نگرانی اینجاست که بسیاری از این افراد در سنین جوانی یا میان سالی هستند و روزانه مجبورند قرص های مختلف را مصرف کنند..واقعیت این است که وقتی می بینیم جوانان ما و میانسالان ما در گیر بیماری های هستند که باید مصرف مداوم دارو داشته باشند برای کنترل قند خون، فشار خون، کنترل شرایط قلب و بیماری های دیگر حال آدم بد می شود. ابن یادداشت کوتاه را نوشتم که از همه شما دوستان و همراهان عزیز خواهش کنم مراقب سلامت خودتان باشید. گرچه این روز ها هزینه های سلامت و بهداشت خیلی زیاد شده است تا چه رسد به درمان و اگر هم بیمار های صعب العلاج. به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
▫️دبیرخانه همایش بین المللی «حکمرانی جمعیت و خانواده در شکل دهی جوامع آینده» دانشگاه جامع امام حسین علیه السلام برگزار میکند: 🔰 نوزدهمین پیشنشست تخصصی با موضوع: «ارزیابی اثربخشی سیاستگذاری اجتماعی در حوزه خانواده و فرزندآوری » 🎙باحضور: دکتر موسویچلک مدرس دانشگاه، رئیس انجمن مددکاران ایران، معاون سلامت اجتماعی سازمان بهزیستی کل کشور 🎙دبیر نشست: فرشید الیاسی، دانشجوی دکتری جمعیت شناسی، کارشناس دفتر کودکان و نوجوانان بهزیستی استان کرمانشاه 🗓 زمان: دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ | ساعت ۱۰ صبح 📍لینک برگزاری نشست: https://www.skyroom.online/ch/amoozesh_ihu/khanevade 🌐همایش بین المللی حکمرانی جمعیت و خانواده در شکل دهی جوامع آینده 🌐 International Conference on Population and Family Governance In Future Civilization 🖥https://icpg.ihu.ac.ir/fa 🆔 @ICPG1st #حکمرانی_جمعیت_و_خانواده لینک ورود به جلسه مجازی: https://www.skyroom.online/ch/amoozesh_ihu/khanevade
سلام و درود. لینک ورود به جلسه مجازی : https://nikan.iut.ac.ir/rooms/8oj-1el-gmk-pg8 در صورت امکان اطلاع رسانی شود
خبرنگاران، طلایه داران آگاهی و شفافیت و دفاع از حقوق شهروندان ( مردم)هستند . نامگذاری روزها به مناسبت های خاص فرصتی برای سپاسگزاری از افراد مرتبط و طرح مباحث مرتبط می باشد.از جمله این مناسبت ها " روز خبرنگار" است. در ابتدا از طرف انجمن مددکاران اجتماعی ایران این روز را به همه خبرنگاران تبریک گفته و از تلاش های مسؤولانه و صادقانه شان سپاسگزاری می کنم. تلاش های که در جهت انعکاس اخبار خوب، پیگیری حقوق مردم بویژه گروه های هدف خاص مددکاران اجتماعی و اطلاع رسانی های بموقع انجام می دهند و قطعا موثر هم بوده، هست و خواهد بود. این روز از این جهت بزرگ است که خبرنگاران را طلایه داران آگاهی می دانیم.بدون شک آزادی رسانه و حضور آزاد خبرنگاران در جامعه، بهترین فرصت برای انعکاس اقدامات،شفاف سازی و پیشگیری از فساد های اداری و مالی است.فرصتی که برای تحقق آن مسئولین هر کشوری باید پیشگام شوند.مطالبه گری و پرسشگری را با ایجاد فضای مناسب برای خبرنگاران در جامعه عملی کنیم تا از این طریق فرصت بهتر ساختن جامعه را میسر کنیم. ما خبر ها را به راحتی می شنویم یا می خوانیم اما بدست آوردن اخبار و تحلیل کارشناسی،اطلاع رسانی مناسب و بموقع، در اختیار قراردادن اطلاعات مورد نیاز مردم درحوزه های مختلف، شفاف کردن مسایل، پیگیری حقوق مردم در افکار عمومی، آشنا کردن مردم با حقوق خود و … کار دشواری است که جز از افراد خبره، متعهد، مسئولیت پذیر، خلاق و … انتظار نمی رود.بر ابن باور هستم که خبرنگاران عزیز دارای چنین ویژگی هایی هستند. سید حسن موسوی چلک رئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایران https://www.khabaronline.ir/news/2257480/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%AF
без подписи
قابل تامل:"کجایی رفیق" با جمعی از دوستان در جایی نشسته بودیم و گپ و گفت خودمونی داشتیم.از گوشه و کنار دنیا و زندگی و کار و... از همه مهم تر در باره خودمون. اشاره کردم که در دوران نوجوانی و جوانی که تابستان ها در منطقه ییلاقی خودمان کهدبه پدرم در قصابی کمک می کردم هر هفته پنجشنبه ها عصر گروهی از مردان مثلا رانندگان نیسان، مینی بوس ، و یا بازاریان صنف های مختلف و... می آمدند و گوسفند می خریدند و با هم صحبت می کردند، ترانه می خواندند و ورزش می کردند و.....حالا کنترل شاهد این نوع رفتار توسط اکثریت مردان هستیم.در این لحظه که مرور خاطرات می کردیم، دوستی می گفت:" شرایط زندگی خیلی سخت شده و همش شده کار و کار و کار" . دوست دیگری می گفت: هر جقدر هم که کار می کنیم باز هم عقب هستیم و کمتر لذت زندگی را می چشیم.البته برای زنان ایران زمین هم چنین شرایطی حاکم است بویژه زنانی که شاغل هستند و سرپرست خانوار وگروه های دیگر زنان گرامی ایران زمین. خاطرم هست دوست فرهیخته ای که من همیشه ایشان با استاد یاد می کنم و هر وقت ایشان را می بینم یا صحبت ایشان می شود هم خدای مهربان و هم مادران مهربان به یادم می آید مطلب مرتبطی را برای من ارسال کرده بود.گشتم و پیدا کردم نمی دانم نویسنده این مطلب چه کسی است ولی چون احساس کردم مرتبط با شاید هم مرتبط با مقدمه بالا باشد اینجا می آورم: "یک زمانی مرد بودن، فقط به نانآوری و محکم بودن خلاصه نمیشد.مردها رفیق داشتند، پناه داشتند، همصحبت داشتند. عصرها جایی برای نشستن بود، کسی بود که صدایت کند، بگوید: «کجایی؟ بیا یک چایی بخوریم.» مردها اگرچه کمتر از امروز از احساساتشان حرف میزدند، اما بیشتر کنار هم بودند.اما امروز اتفاق عجیبی افتاده است؛مردان هنوز هستند، اما آرامآرام از زندگی یکدیگر حذف میشوند. مردی را میبینی که صبح از خانه بیرون می رود و شب خسته برمیگردد و فردا دوباره همان مسیر را تکرار میکند. نه وقت رفیق دارد، نه حوصله مهمانی، نه پول دورهمی و سفر و تفریح؛ و گاهی حتی دیگر نمیداند با چه کسی میتواند بدون ملاحظه حرف بزند.مردها یاد گرفتهاند خستگیشان را پنهان کنند. یاد گرفتهاند بگویند «خوبم»، حتی وقتی خوب نیستند.یاد گرفتهاند مشکلاتشان را خودشان حل کنند و اگر نتوانستند، باز هم چیزی نگویند. و اینگونه است که «مرد قوی» کمکم تبدیل میشود به «مرد تنها». شاید انقراض مردان از جایی شروع میشود که دیگر کسی سراغشان را نمیگیرد؛ وقتی یک مرد میتواند هفتهها و ماهها با کسی بیرون نرود و هیچکس متوجه غیبتش نشود. وقتی رفاقت تبدیل میشود به چند پیام مناسبتی در شبکههای اجتماعی؛وقتی «رفیق قدیمی» تبدیل میشود به یک اسم در فهرست مخاطبان تلفن؛ وقتی فوتبال دیدن، سفر رفتن، چای خوردن و چند ساعت بیهدف حرف زدن، جای خود را به کار، صفحه موبایل و خستگی میدهد. مردان همیشه برای خانواده، کار و مسئولیتهایشان وقت گذاشتهاند؛ اما کمتر کسی از آنها پرسیده است: «خودت چه میخواهی؟با چه کسی حرف میزنی؟ وقتی خستهای، به چه کسی پناه میبری؟» شاید به همین دلیل است که بعضی مردان در ظاهر همه چیز دارند؛ خانه، خانواده، شغل و مسئولیت… اما در درون، جایی خالی دارند که هیچکدام از اینها بهتنهایی پرش نمیکند. مرد به رفیق نیاز دارد؛ نه برای فرار از خانواده، بلکه برای اینکه بتواند با روحی سالمتر به خانواده بازگردد.رفیق، رقیب همسر نیست.رفیق، رقیب خانواده نیست.رفاقت، یکی از ستونهای سلامت اجتماعی انسان است.ما نباید به گذشته برگردیم؛ به روزهایی که بعضی مردان رفاقت را به خانواده ترجیح میدادند.اما نباید به نقطه مقابل هم برسیم؛ جایی که مرد هیچکس را جز خودش ندارد. شاید «انقراض مردان» از بین رفتن جسم آنها نباشد؛ از بین رفتن رفاقت، گفتوگو، همدلی، شوخی، اعتماد و احساس تعلق باشد. مردی که دیگر کسی را برای یک فنجان چای، یک قدم زدن، یک سفر کوتاه یا حتی یک درد دل ساده ندارد، شاید هنوز در میان جمع زندگی کند؛ اما بخشی از وجودش سالهاست در سکوت زندگی میکند.پس اگر رفیقی دارید که مدتهاست ندیدهاید،اگر مردی را میشناسید که همیشه میگوید «سرم شلوغ است»، اگر دوستی دارید که همیشه خودش را قوی نشان میدهد،یک بار شما سراغش را بگیرید گاهی یک «کجایی رفیق؟» میتواند بیشتر از هزار جمله ارزش داشته باشد. رفاقت را جدی بگیریم؛قبل از آنکه مردان، نه از روی زمین،بلکه از زندگی یکدیگر منقرض شوند. تقدیم به همه رفیقهایی که هنوز هستند؛ و به آنهایی که مدتهاست کسی صدایشان نکرده است. به همه رفقای خودم ادای احترام می کنم و صمیمانه می نویسم: دوست تان دارم. به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد. انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:
خاطره بازی : "در اهمیت ثبت اقدامات " دوست فرهیخته ام جناب آقای دکتر ایزدی برای ثبت خاطره ام دستوری دادند و من اطاعت امر کردم و این را نوشتم. در بیمارستان ولیعصر اراک به عنوان مددکار اجتماعی و مدیر کشیک ( از ساعت یک و نیم بعد از ظهر تا صبح فردا مسوولیت اداری بیمارستان با مدیر کشیک بود) کار می کردم. زمان ارتحال حضرت امام بود.قبلا اینگونه بود که از همه استان ها کاروان هایی مختلفی به سمت حرم می آمدند. یکی از کاروان ها مربوط به خانواده شهدا بود که از زوی از استان های شمال غرب کشور عازم بودند.در نزدیکی سلفچگان یک مادر شهیدی از کاروان جا مانده بود و در تاریکی شب که بارانی هم بود تصادف می کند و برای درمان به بیمارستان منتقل می شود و همراهان او هم متوجه غیبت ایشان در کاروان خودشان نشدند .اگر خاطرتان باشد آن زمان ها از تمام کشور برای حرم می آمدند. چون تصادفی بود می بایست توسط متخصص مغز و اعصاب ویزیت می شد که در آن روز آقای دکتر محمود رضا پورخلیلی کشیک بودند. ایشان معاون درمان دانشگاه علوم پزشکی اراک و همزمان سرپرست بیمارستان ولیعصر هم بودند و جند مسوولیت مهم دیگر. من از ایشان خیلی زیاد آموختم. برای ویزیت قاعده ای داشت و آن این که جر بیمار آن کسی نمی بایست در اتاق بیمار حاضر باشد .خیلی هم سخت گیر و جدی بودیک جورایی همه از او می ترسیدند. هنگام ویزیت این مادر شهید من در اتاق بودم و خانم فریدونی که مسوول بخش اورژانس بیمارستان بود که خیلی هم مسلط بود نگران این بود که آقای دکتر من را بیرون کند..هنگامی که آقای دکتر وارد شدند از من سوال کردند که بیمار من است؟ شرایط بیمار را توضیح دادم. نگاهی به من و خانم فریدونی کرد و چیزی نگفت.همیشه برای من که فقط سه ماه وارد بیمارستان شده بودم، احترام قائل بود.معمولا پزشکان بیماران را ویزیت می کردند بعد وارد اتاق پرستاری می شدند و پرونده ها را می نوشتند. ایشان خیلی دقیق و ساده از بیمار شرح حال گرفتند. تا مطمئن نمی شد که سوال را درست متوجه شده و اطلاعات لازم را به دست نمی آورد وارد بخش دیگر سوالات نمی شد. به همین دلیل چون بیمار کرد زبان بود ویزیت ایشان خیلی طول کشید. پاسخ ها را هم دقیق و منظم و بسیار خوش خط( بر عکس من) می نوشت و توضیحات لازم را هم به خانم فریدونی برای پیگیری کارهای درمانی می داد و خانم فریدونی که بسیار دقیق و منظم بود در دفترش در صفحه مربوط به هر بیمار می نوشت. مراحل درمان و.... را به ترتیب و با شماره های ۱ و ۲ و ۳ و... می نوشت . بی مقدمه از آقای دکتر سوال کردم که چرا دقیق می پرسد و می نویسد؟ از بالای عینک نگاهی به من کرد و این را اشاره کرد که " آقای موسوی، این را به خاطر داشته باشید که پرونده کاری ات را به گونه ای ثبت کنید که اگر از منظر قضایی متهم شدید و شما هم نبودید پرونده ات از عملکرد شما بطور دقیق و شفاف دفاع کند. این توصیه ایشان همیشه برای من سرمشق بوده و هست.الان یکی از نقاط ضعف مددکاران اجتماعی در ثبت ناقص و غیر شفاف و غیر منظم اقدامات است. اهمیت این گفته موجب شد به گزارش نویسی علاقمند شوم و کتاب جامعی را با عنوان مددکاری اجتماعی(۵) راهنمای سرپرستی و کارورزی( کار عملی ) در مددکاری اجتماعی را بنویسم که تاکنون ۱۳ بار چاپ شده است و در محیط کار و دانشگاه هم در این زمینه سخت گیری می کنم و تلاش می کنم آنچه را آموختم به دیگران بیاموزم. به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
без подписи
دل نوشته ای برای: " احمد بیچاره صادق" روزی در روستای شتریه فراهان در استان مرکزی بودم .پیرمردی زندگی می کرد به نام حاج آقا بهزاد. پیرمردی شاداب، روشن ضمیر و بلند نظر. هر از چند گاهی می دیدمش .چون ترک زبان بود فارسی را با لهجه ولی بسیار بسیار خوب صحبت می کرد.از صحبت کردن با او خسته نمی شدم.در لابلای حرف هایش همیشه نکات قابل تاملی بود. یک روز به من گفت: آقا سید، من عمری را گذرانده ام و ابندرا متوجه شدم که "هیچ چیز بهتر از صداقت نیست، حتی دشمنت هم از صداقت خوشش می آید". اینجا بود که به یاد دوست" هنرمندم" افتادم که این گونه می گفت: "کاروانی در نزدیک نیشابور در کاروان سرایی شبی را ساکن شدند.در آن کاروان جوانی به نام احمد بود که بسیار ساده و خوش قلب بود. که به خاطر سادگی اش به او احمد بیچاره می گفتند. شبی در کاروان جنجال شد و هر کس سویی دوید تا اموال خود در جایی پنهان کند که از دست راهزنانی که در حال حرکت به کاروان سرای نیشابور بودند، در امان باشند. احمد بیچاره، 40 سکه با ارزش طلای اشرفی در جیب شلوار خود داشت. دوستش به او گفت: احمد، برو و این طلاها را در بیرون کاروانسرا خاک کن . احمد گفت: اگر خدا بخواهد یقین کن کسی نمی تواند بدزدد و من در عمرم دروغ نگفته ام . راهزنان رسیدند و تاراج شروع شد. دوست احمد گفت: برو در گوشه ای در کاروان سرا نزد شتران بخواب. چون دارایی تو در جیب توست و اگر خواب باشی کسی بیدارت نمی کند . احمد گفت: من چنین نمی کنم. اهل کاروان چون طلاها را پنهان کرده بودند، راهزنان چیزی از طلا ها نیافتند . احمد ، نزد راهزنان رفته و گفت: 40 طلای اشرفی در جیب دارم بیایید و از من بگیرید... هر راهزنی که این جمله را می شنید بر این جمله می خندیدو می گفت دیوانه است و کسی سمت او نمی رفت ... راهزنان لباس های تمام اهل کاروان را گشتند و طلاهای شان را دزدیدند. به جز احمد بی چاره". به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند. و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هر چند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند". به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من: "بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7 تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
"ماست را از پدر دریغ نکنید" ننه صنمبر من باور داشت که باید حرمت بزرگان هر خانه حفظ شود و بچه ها باید نمک شناس و قدردان باشند و هیچ چیز حتی ازدواج، پول، شغل مهم و....نباید مانع توجه بچه ها به پدران و مادران شان باشد.این به معنی نادیده گرفتن حق زن یا شوهر و فرزندان شان نیست ولی حفظ حرمت پدر و مادر هم خیلی واجب است.در گروه "همدلان علامه "متنی ارسال شد که گویی از طرف ننه صنمبر برای یادآوری آن گفته هایش برای من ارسال شده بود.کمی تلخ است ولی ارزش تامل دارد که عینا بازنشر می دهم: "وقتی همسر حامد از دنیا رفت، او تنها چهل و پنج سال داشت.هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: «حامد.. هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.» او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش میکشید و میگفت: «خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کار و بارش رونق گرفت، و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد. سالها گذشت.پسرک جوان شد، تحصیلات را به پایان رساند و روزی پدر تمام کار و بار را به او سپرد. گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام.» پسر ازدواج کرد.با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛ پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد. و آقای حامد..؟او هم تغییر کرد.گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه باز میگشت. در خانهٔ خودش چنان رفت و آمد میکرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است. روزی همه دور یک سفره نشسته بودند. آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.» از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.» او فقط گفت: «باشد..» جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست. هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد. طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت. هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت. گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود.» پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد وسپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد. لحظهای به چشمان همسرش نگریست. بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد.نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد. چند روز بعد، به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به دفترخانه برویم.» پدر پرسید: «برای چه..؟» پسر پاسخ داد: «برای ازدواج شما.» روزنامه از دست آقای حامد افتاد. گفت: «دیوانه شدهای..؟ در این سن..؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.» پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی، فداکاری مرد دیگری را درک میکند. آهسته گفت: «پدر.. من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادر شوهر.من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.» سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید. پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست. صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد. با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست. گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.» آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد. آهسته گفت: «دخترم.. گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.» عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت. آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید. فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند. و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد.. زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود.
"فرصت خدمت به خلق نعمت بزرگی است" ضمن تسلیت ایام اربعین شهادت امام حسین علیه السلام و یاران با وفایش این مناسبت فرصت مناسبی می دانم تا به این موضوع اشاره کنم که خدمت به خلق خدا فرصت بزرگی است که امام حسین علیه السلام آن را یه نعمت بزرگ می دانست و معتقد بود که نباید از آن روی گردان بود. موضوعی که سعدی شیرازی هم به آن اینگونه پرداخته است: "بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار". حافظ شیراز هم اینگونه به آن اشاره می کند که: ده دوز مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جان(جای) یاران فرصت شمار یارا. سعدی بزرگ در جای دیگر با بیان این که " عبادت به جز خدمت خلق نیست" می خواهد تاکید موکدی در این زمینه داشته باشد. فردوسی بزرگ هم در شاهنامه این گونه اشاره می کند: بکوشید تا رنجها کم کنیم دل همگنان شاد و خرم کنیم در داستان سیاوش بیان میکند که تحمل رنج برای شادمانی دیگران مایه شادکامی است: تو را زین جهان شادمانی بس است کجا رنج تو بهر دیگر کس است جای تردیدی باقی نمی مانَد که احسان و خدمت به خلق، در واقع عبادتِ خداست و هر کس به مردم و خصوصاً به مردم محروم، بیشتر خدمت کند، به خالق خود نزدیک تر شده و به بساط اُنس و قرب و محبّت او بیشتر راه می یابد. به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار