ورایعادت؛
Статистикаورای : سوای، خالی از، جز نبودن. عادت : خوگیری، سنت، رسم. ورایعادت : سوایخوگیری، خالی از سنت، جز رسم نبودن.
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 78
- 1/48двое суток
- 89
- 1/72трое суток
- 96
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
“اگر ایران به دست دشمنان نیست، اگر بیگانه بر ما حکمران نیست، چرا باید زبان ما بمیرد؟ زبان تازیان رونق بگیرد؟ چرا مردان دانا و خردمند.. به تازی حرفشان را مینویسند؟ چرا هرکس که شعری میسراید، در آن بیگانگان را میستاید؟؟”
با عجله از اتاق بیرون میام. سرده، خیلی سرده. پتو هم حالم رو بهتر نمیکنه. بغضم رو قورت میدم. فایده نداره. باید آب بخورم. توی ذهنم چند باز پشت هم تکرار میکنم. «باید آب بخورم» «آب لازم دارم» «یه لیوان آب» ناخودآگاه بلند میگمش:«باید آب بخورم!!!» لیوان رو تا نصفه پر میکنم.. قلپ اول رو میخورم، آب نصب میشه. لیوان رو بالای سینک نگهداشتم، اگه الان بکوبمش وسط سرامیک اشپزخونه چی میشه؟ نه، نباید بشکنمش. نصفهی دیگهی آب رو میخورم. بغضم رو مثل قرص قورت میدم. قابلمه روی گازه، یچیزی توش داره میجوشه. فکر میکنم: اگه دستم رو بذارم روی آتش چی میشه؟ چقدر یه انسان باید در معرض سوختگی باشه تا بمیره؟ باید برگردم بخوابم، اینطور نمیشه. به مامانم که توی هاله نگاه میکنم، چقدر شبیه منه؛ شاید چون وقت نکردم عینکم رو بزنم. به هر حال.. من دختر همون مادرم. مامانم خیلی یهو میگه:«این مدت خیلی حساس شدی» لحنش مهربونه، یجورایی حتی انگار درکم میکنه. لب میزنم:«حساس بودم» بعد فورا برمیگردم تو اتاق. توی ذهنم ادامه میدم:«حساس بودم مامان، میخوام برم توی تختم و تا صبح گریه کنم» و قسم به تمام حرفهایی که هرگز نزدم.
هروقت حوصلش سر میره یه کتاب میگیره دستش و تا میتونه نزدیکم میشینه. میدونه نمیتونم مقاومت کنم و سر حرف رو باز میکنم. از بوی شامپو و عطرش متنفرم.. روزی ده بار میره حمام. خیلی نرم لب میزنم:«چرا انقدر همیشه بوی خوبی میدی؟» دروغ میگم. یه صفحه ورق میزنه و عینکش رو جا به جا میکنه. +نکنه میخوای برم بپرم تو لجن تا خوشایند بشم برات؟ خندم میگیره، زبونم طوری بین دندونهام بود که خندم باعث شد گاز ریزی بگیرم ازش. سرم رو دوباره توی گوشی میکنم. -خیلی بیمزهای! چشماش رو توی حدقه میچرخونه و به خیال خودش بیتفاوت میگه:«دوست نداری دیگه!» -نه بوی تمیزی رو دوست دارم. ساکتیم، خیلی ساکت. به سر و صدام عادت کرده، نمیدونه با همچین تنشی چیکار کنه. دستش رو سمت موهام میبره، مو ندارم اصلا.. خیلی کم پشته. (خودش که اینطوری میگه) یکم بهم میرزشون. سرم رو میکشم عقب، جدیدا از هیچ لمسی خوشم نمیاد. یهویی میپرسم:«کتاب خودت چی؟ ندیدم بنویسی..» اونم کلافهست. هوفی میکشه و کتابی که دستش هست رو میبنده. +انقدر بهم دقت نکن!! تازگیها پرخاشگر شده. وقتی از اتاق نمیرم بیرون یا چیزی نمیخورم و رو دستهام زخمهای تازه میبینه اعصابش بیشتر بهم میریزه. حس میکنم میخواد داد بزنه ولی خب داد زدن جز شخصیتش نیست؛ وقتی کنترلش رو از دست میده ممکنه کتک بزنه. نگاهم از چشماش به سمت دکمهی پیراهنش میره. انگار چیزی روی شونههام سنگینی میکنه. +چرا امروز همش تو اتاق بودی؟ مثل جنازهها شدی. به قول خودت اتاق رو کردی تابوتت. نه غذا خوردی، نه حرفی زدی، نه کاری میکنی! زندانیای مگه؟ فکم قفل میشه نمیدونم چی بگم. -اگه تو همیشه اینجا بودی و هرچندوقت یکبار در حد یه سلام احوالپرسی نمیومدی الان بهتر بودم. هروقت یه اتفاق بد میوفته همش با خودم فکر میکنم اگه اینجا بودی کمتر درد میکشیدم.. هیچی نمیگه. چیزی نداره که بگه. +واقعا مریضی تو، دنبال درمان باش. همون جملهی تکراری که وقتی کم میاره میگه؛ حوصلش رو ندارم. چیزی نمیگم. دعا میکنم که کاش غیب شه.. یا حداقل پاشه بره. خودشم کلافس، فکر کنم فهمیده نمیخوام پیشم باشه. بیصدا میره.. بدون خدافظی. این خصلتش رو دوست دارم.
معدم قل میزنه، اسید معدم رو میتونم حس کنم که هی میخواد بیاد بالا. نمیدونم از استرسه یا بخاطر غذاییه که نخوردم. البته.. کمی غذا خوردم، ولی چه فایده؟ تازه همهاش رو بالا اوردم. سرم گیج میره؛ حس میکنم اگه همین الان با یکی حرف نزنم عقلم رو از دست میدم. باید به…
معدم قل میزنه، اسید معدم رو میتونم حس کنم که هی میخواد بیاد بالا. نمیدونم از استرسه یا بخاطر غذاییه که نخوردم. البته.. کمی غذا خوردم، ولی چه فایده؟ تازه همهاش رو بالا اوردم. سرم گیج میره؛ حس میکنم اگه همین الان با یکی حرف نزنم عقلم رو از دست میدم. باید به یکی فورا زنگ بزنم.. انگار که هرآن ممکنه بین توهمات و ترسهام گم شم و دیگه هیچکس نمیتونه من رو به دنیای واقعی برگردونه. پشت تلفنم، پسرخالم از دور با تعجب نگاهم میکنه. احتمالا میخواد بدونه این موقع شب مزاحم کدوم بدبختی شدم. پیک عرق رو میگیره سمتم کمی تکونش میده. یه روش بیصدا برای پرسیدن اینکه:«میخوری؟» بلند داد میزنم:«نه! نمیخورم.» نخوردنم از سر جا نماز اب کشیدن نبود. منِ رند جگرسوخته رو با جانماز چهکار؟ فکر کنم یکی دو دقیقه بعدش بود که تلفن رو قطع کردم. انگار هیچچیزی رو نمیتونم تحمل نمیکنم. بلند میشم و پشت فرمون میشینم. پسرخالم صندلی شاگرد نشسته. یهو میپرسه:«ماشین نخریدی؟» -گواهینامه گرفتم که ماشین رو بگیرم؟ بوی الکل و سیگار میاد توی ماشین، بیشتر از هرچیزی بوی خون.. بوی خون زیر دماغمه. نمیره اونور.. حس میکنم ممکنه دوباره بالا بیارم. یه سیگار روشن میکنه و میگیره سمتم. تازگیها توجه کردم که ما دوتا باهم حرف نمیزنیم، ولی میفهمیم طرف مقابل چی میگه. دستش رو پس میزنم، اما پیکش رو میگیرم. ناخودآگاه میگم:«بوی خون میاد..» طبیعی هم هست، هنوز لباسهای این عروسی کذایی تن پسرهاست، من تنها کسیم که لباسش رو عوض کرده. معدم میسوزه، قلبم هم همینطور. طوری قلبم میسوزه که انگار خالی از حس محبت شدم.. انگار یادم رفته که دوست داشتن چه شکلیه. شروع میکنم گریه کردن. با تعجب خاصی نگاهم میکنه، اخرین بار که گریهام رو دیده شاید هشت سالمون بود. نه که من کم گریه میکنم، نه.. صرفا جلوی اون اینکار رو انجام نمیدم. -نمیدونی توی چی نمک پیدا کردم.. نفسش رو با حرص میده بیرون، داره بیرون رو نگاه نمیکنه؛ نمیخواد گریهام رو ببینه، شاید هم نمیخواد من عصبانیتش رو ببینم. +من پارسال هم بهت گفتم.. تو دوتا خونه داری. خیلی آروم گفت بار اول.. درست نشنیدم. میپرسم:«چی؟» کلافه نگاهم میکنه و تقریبا با عصبانیت داد میزنه. -میگم تو دوتا خونه داری.. پارسال هم گفتم. یکیش پیش منه یکیش پیش هرکسی که میخوای. حالا شنیدی؟ بازم بگم؟؟ میخوای بنویسمش روی کاغذ امضا بزنم یادت بمونه؟؟ لحنش و حرفش خندم انداخت.. وقتی تنهاییم راحتتر حرف میزنم. فکر کنم فقط با اونه که انقدر راحت حرف میزنم. شاید چون اون هم به من همه چیز رو میگه. هرچی توی ذهنمه میگم.. با گریهی شدید. فکر کنم یک ساعت تمام بیوقفه گریه کردم. لباس پسرخالم تنمه، با همون اشکام رو پاک میکردم. ریمل قهوهایم زیر چشمهام ریخته بود. خودم رو توی آینه ماشین میبینم.. چقدر حالم از خودم بهم میخوره.. از طوری که بنظر میومدم و حسی که داشتم متنفر بودم. احساس ضعف میکردم.. فکر کنم از همون لحظه بود که بجای اسمم شروع کرد صدا زدنم با لقب«قشنگ خانم» یه جمله که گفت که یادم موند. «کسی که واقعا من رو دوست داشته باشه هیچوقت کاری نمیکنه که اینطور و انقدر ناراحت شم.» شاید درست میگه.. توجه کردم و فهمیدم که من چون با پسرهای فامیل بزرگ شدم بدترین خصلتهاشون رو یاد گرفتم. امروز همشون بدترین خودشون بودن و من توی بدترین اونها خودم رو پیدا کردم… به قول فدایی:«حالمون تلختر بود از قهوهی بیشکر، بعضی وقتها کاری نمیشه کرد ولی میشه رفت.»
و دنیا به تمامیاش، عزیزترین من، ظرف کوچکیست برای درک ما و صبر اندکیست برای فهمیدنمان. تمام زندگیهای گذشته و آیندهاش با اینکه هریک داستانی وسیع و ژرف بودهاند و خواهند بود، فرصتی ناچیز اند در برابر آنچه که حق ماست برای شناختن همدیگر. اما زیباترین! هنوز در میانهی اینگاهِ گذرای بیچیزی که "حال" مینامیماش، دمی باقیست که بتوان نشست و بار سنگین زمان را از دوش هم برداشت. پس بیا با بوسهای زیر ستارههای پر فروغ ابتدای شب، از میانهی اینزنجیرهی ازلی و ابدی برخیزیم و به وقت خودمان، زمانی تازه بشماریم... -[ واگرایی ]
بهم میگه تو اهل نمازی؟ میگم والا عید به عید. میگه مشروب هم میخوری؟ میگم والا شب به شب.
видео или голосовое, без подписи
گریز از تو بیفایدهست.. تو در من وجود داری مانند جنگ در خاورمیانه.
آب عجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
«از میان آزادی و نان، آزادی را انتخاب میکنم تا اگر گرسنه ماندم، بتوانم فریاد بزنم؛ گرسنهام». -آلبر کامو
فرض کن ۱۰ تا معترض داری، ۲ تاشونو میکشی حالا چند تا معترض باقی میمونه؟هشتتا؟ خیر تو این معادله ۱۰ منهای ۲ میشه ۲۰ اون دو نفری که کشتی هر کدوم ۶تا دوست یا برادر داشتن که برای پیوستن به معترضین مردد بودن، بعد از اینکه تو دوستشونو کشتی دیگه براشون تصمیم گرفتی. -War Machine 2017
خشم، خشم، خشم، خشم…
видео или голосовое, без подписи
“Que se joda Khamenei".
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
امیدوارم ناراحتی و سرخوردگی و ناامیدیتون تبدیل به خشم شه.
видео или голосовое, без подписи
بنده الان یک هفتس هر مغازه ای میرم و چیزی قیمت میکنم بعد از شوکه شدن بخاطر قیمت یه «گوه به قبرت خمینی» میگم و از مغازه خارج میشم.