tgindex
من از تو می‌نویسم

من از تو می‌نویسم

Статистика
@iwriteabouteyouперсидский

من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است.. . . [خلوتگاه، مأمن و دفترچه یادداشت] از روزهایی که مثل برق و باد می‌گذرند. . . در دایرکت پاسخگوییم. آیدی بهخوان: https://behkhaan.ir/profile/thenastaran?inviteCode=SEaaJf5GS01v

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
20
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
13
−1 за 3 дн.
Сутки
−1
−7,14%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
18
30 постов
Вовлечённость
138,5%
к подписчикам
Постов в день
2,9
всего 30
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
10
1/48двое суток
11
1/72трое суток
12

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • بسم الله شب چهارم کلید چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه‌ای تاریک. دلم روشنا و گرمای خانه‌مان را می‌خواهد، اسیر شده‌ام در شهری که تاریک است، شب‌هایش انگار می‌خواهند خفه‌ام کنند. خانه تاریک است، بی صداست. دلم میخواهد در بزنم و من منتظر تا خواهرم بدود تا در را باز کند. دسته‌ب در را که بچرخانم بوی قرمه سبزی مامان بیاید، صدای تلویزیون بلند باشد. اینجا خانه است. نه آنجا که منم. آنجا خانه‌ی ارواح است. بمانم در این شهر پی آینده که چه؟ آینده چیست وقتی روحم دارد در این کلبه‌ی کوچک و سیمانی می‌پوسد؟ من دلم صدای پرنده‌ها را می‌خواهد. سر صبح بیدار شوم، قدم بگذارم در حیاط، صدای پرنده‌ها بپیچد، غروب را ببینم، به گلدان‌ها آب بدهم. اطراف باغچه را آب و جارویی کنم. توی حیاط بدوم. زندگی واقعی این است. به امید آینده و تحصیل و مثلاً کار از شهرم آمدم اینجا اما جز غم نصیبم نشد. غمی که غروب‌ها نمیتوانم جمعش کنم، بغضی که مهمانم شده. نمیتوانم پنهانش کنم، نه مادرم اینجاست نه خواهرم هست که در آغوششان ببارمش. صبح نان یخ‌زده از فریزر بیرون می‌آورم. چه صبح‌ها که پدر نان گرم بر سر سفره نیاورد، مادر مشغول صبحانه بود بیدار می‌شدم چشم‌هایم هنوز خوب نمی‌دید اما بوی نیمرو را می‌شنیدم. دلتنگ آن نیمروام که تا ته ماهیتابه را صاف می‌کردیم. کلید می‌چرخانم و در را قفل می‌کنم، از اینکه کسی منتظرم نیست می‌ترسم از اینکه نهاری که دیشب نصفه پخته‌ام را سرد در ظرف گذاشته‌ام تا در ماکروفر شرکت گرم کنم ناراحتم. دلم غذای مامان را می‌خواهد. دلم سر و صدای خانه را می‌خواهد. دلم میخواهد این‌بار که برمی‌گردم دسته‌ی در را بچرخانم و خانه باشم.

  • 12 авг.82из seyedtaghiseyedi

    در اين هوا كه گرفته‌ست و گاه بارانيست هوا هواى زيارت، هوا خراسانيست…

  • زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری

  • بسم الله شب سوم ساعت آدم دقیقی بودی. خیلی دقیق. یک لحظه ساعت را از جیب بیرون می‌آوردی و همان لحظه شکار عکاس‌ها میشدی. نمیدانی من به آن ساعت در دستت هم غبطه می‌خورم. روزهای دیدار دلم میخواست عقربه های ساعت‌ آرام آرام بروند، تو حرف بزنی و ما مست کلامت گوش فرا دهیم. قبل دیدار ساعت از دست ما که در می‌رفت، ظهر ۱۲ رسیدیم راه‌آهن از آنجا هم یک راست آمدیم کشوردوست، نشستیم توی صف، تا بلکه زودتر آمدنمان بهانه‌ای شود و تو را از نزدیکتر ببینیم. صف ها جلوتر می‌روند. از صف های طویل رد کرده‌ام، نمیدانم ساعت چند است ساعت به دست ندارم، گوشی را هم که تحویل دادیم، چشمم می‌افتد به ساعت‌های حسینیه. آه که چه شهدایی پا در این حسینیه نگذاشته اند، ما الان داریم پا جای پای که می‌نهیم. از وقتی وارد حسینیه می‌شویم نمی‌دانیم زمان چطور می‌گذرد. تا وقتی تو می‌آیی. ایستاده‌ایم موجی ما را با خودش می‌برد و نمیدانیم روی پای که نشسته‌ایم، سرود می‌خوانیم، مجری با شعری آغاز می‌کند، حواسش به تک تک سخنران‌ها هست که متنشان از هفت دقیقه بیشتر نشود اما این‌هایی که من می‌بینم با چند تذکر و کاغذ و این‌ها میکروفون را پس نمی‌دهند. نباید هم بدهند مگر چنین فرصتی چندبار در عمرشان تکرار می‌شود؟ آخر هم زمان برای صحبت یک نماینده نرسید. چقدر ناراحت کننده. تو کلام آغاز می‌کنی، همه نگاه‌ها به آن سوی حسینیه و صندلی کوچک و ساده‌ی توست، سر بلند می‌کنم بلکه از دور واضح‌تر ببینمت. صحبتت که تمام می‌شود می‌گویی وقت گذشته. اگر اذان و افطار نبود حسرت می‌بردم که تو ادامه دهی و ما گوش جان بسپاریم. عقربه‌های ساعت درست لحظه‌‌های خوب تندتر می‌دوند. قبول دارید؟ کاش عقربه‌ها آرامتر می‌دویدند تا لختی بیشتر می‌دیدمت. همین.

  • 11 авг.19из sadd_ch

    ▪️فتح الفتوح (زمینه) 🎙 بانوای: حاج میثم مطیعی 🏴 ویژه شهادت امام #حسن_مجتبی (علیه‌السلام) 👈 مشاهده متن: Meysammotiee.ir/post/2864 ☑️ @MeysamMotiee

  • видео или голосовое, без подписи

  • جدی جدی من هنوز واسه اربعین ناراحتما ای بابا

  • وقتی با این بچه‌های جدید از تشکیلات و کارجمعی و کتاب‌های خفن و چیزای مفید اینطوری صحبت می‌کنم حس می‌کنم یه روح زندگی‌ای در وجودم دمیده میشه.

  • فرماندهی نیروی دریایی سپاه به سردار دریادار پاسدار علی عظمایی

  • من خیلی آدم بازخوردی‌ای هستم. پس متنمو بخونید و بهم نظر بدید🫶

من از تو می‌نویسم — tgindex