tgindex
جافکری

عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم جایی برای تراوشات ذهنی عده ای دوره گرد

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
186
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
239
20 постов
Вовлечённость
128,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
60
1/48двое суток
68
1/72трое суток
74

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • من یه عمره سرگردون این شهرم از اون روز تا الان، من با خودم قهرم آره، دیوونه ام خوب اینو میدونم من از عمق نگاه تا ساحل چشمات یه نهرم نهری که نمیدونه کیه اصلا کجا بوده اسیر حزب بعث دستات یا که قلبت یه نهری که اگه چشماتو میدید فراموشش نمیشد جاش کجا بوده صدای همهمه س دروازه ها باز میشن از دم صدای توپ میاد، شده قلبم پر از ترکش پر از تشویشه این سرباز خاکی و بریده بدون دست و پا افتاده پای یک نعش کش #دوره‌گرد

  • 8 авг.4511из dariiche_ha

    گیرم که شعله بارد، از برق آهم آهی نگیرد چرا دامان ماهی

  • دقمرگ‌کننده‌ترین کار دنیا را با ما کردند؛ بین من و تو دیوار کشیدند. و من، درست همان لحظه، داور را دیدم. نه سوتی زد، نه توضیحی داد، فقط آمد و مثل یک استادکارِ بنا خطی صاف بین ما کشید؛ آن‌قدر دقیق و بی‌نقص که دیوار هیچ‌وقت کج بالا نرود. بعد گفتند: آن طرفِ…

  • دقمرگ‌کننده‌ترین کار دنیا را با ما کردند؛ بین من و تو دیوار کشیدند. و من، درست همان لحظه، داور را دیدم. نه سوتی زد، نه توضیحی داد، فقط آمد و مثل یک استادکارِ بنا خطی صاف بین ما کشید؛ آن‌قدر دقیق و بی‌نقص که دیوار هیچ‌وقت کج بالا نرود. بعد گفتند: آن طرفِ خط، تو بمان با تمامِ خوب‌هایت؛ و این طرف، من بمانم با تمامِ بدی‌هایم من فقط ایستادم و نگاه کردم که آجرها یکی‌یکی بین ما بالا می‌روند. حالا بگو... کجایی؟ من هنوز طرفدار توأم. همان منی که یک عمر عاشقِ سفید بودم، اما سال‌هاست به یاد تو آبی و اناری می‌پوشم. شاید عجیب باشد، اما من از همان اول هم می‌دانستم این بازی برنده‌ای ندارد. گفتم: اگر تو ببازی، من نبرده‌ام؛ و اگر من ببازم، چه چیزی برای تو مانده؟ اصلاً مگر می‌شود آدمی را دوست داشته باشی و از شکستنش خوشحال شوی؟ من یک عمر دروازه‌بان بودم. سال‌ها یاد گرفته بودم چه‌طور جلوی ورود هر چیزی را بگیرم، چه‌طور خودم را روی زمین بیندازم اما تو که آمدی، همه‌ی آن سال‌ها بی‌فایده شد. دنیا برای من درست همان لحظه ایستاد که چشمانت، بی‌اجازه، از سمت راستِ قلبم وارد شدند. یک تکرویِ ساده بود؛ اما من دیگر هیچ مدافعی نداشتم. از آن روز به بعد خط دروازه برایم مهم نبود. دیگر حواسم به توپ نبود، به نتیجه نبود، به سوت داور هم نبود. فقط مواظبِ خط چشم‌های تو بودم. و چه تلخ است که آدم یک عمر از کسی اسطوره بسازد و آخرِ همه‌چیز فقط چند لحظه‌‌آهسته برای مرور کردنش داشته باشد. حالا از آن همه بازی نه صدای تشویق مانده، نه جامی، نه حتی نتیجه‌ای. فقط ردِ دست‌های تو روی دست‌های من مانده و گرمای نفسی که هنوز نمی‌دانم چرا این‌همه دیر از من جدا می‌شود. حالا برای من که یک عمر تو را اسطوره کرده بودم، فقط یک جام مانده؛ نه برای قهرمانی، برای فراموشیِ گرمای نفس‌هایت. #دوره‌گرد

  • من طرحواره ایثار دارم! این را روانشناسم گفت. از طالقانی که به سمت چهارراه ولی عصر پیاده می آمدم تا سوار مترو شوم پیرمردی نشسته بود روی صندلی، چند نفری را صدا کرد کسی اهمیت نداد، با انگشتش به من اشاره کرد، نزدیکش شدم دستش را دراز کرد گرفتم و بلند شد، انگار من بودم که مدت هاست میخواهم بلند شوم اما در بند زندگی اسیر شده ام بی هیچ مکالمه ای سرم را پایین انداختم، مثل کودک هفت ساله ی درونگرای یک خانواده تک فرزند کوله ام را محکم کردم و دستم را روی نوار مشکی پله برقی گذاشتم تا وارد مترو شوم. دو انگشتم را روی نوار بالا و پایین میکردم انگار یوسین بولت شده ام و در حال فتح دوی 200 مترم وارد واگن مترو که میشوم کنار یک جوان 20 و خورده ای ساله مینشینم دارد فوتبال جام جهانی میبیند، برزیل و ژاپن ... من در زندگی ام خیلی فوتبال دیده ام اما اگر از من بپرسند دو تا اتفاقی که همین الان در ذهنت مانده را بگو حتما اولیش گل هادی نوروزی به پدیده بود که من هرچه زور زدم پدر را راضی کنم من را ببرد ورزشگاه تا بازیکنان تیم محبوبم را ببینم، نبرد و من تمام مدتی که در جاده بودیم تا به شهرمان بگردیم آن گل را با تلفنم نگاه میکردم و مدام حسرت میخوردم چرا این صحنه را از نزدیک ندیدم. دوم فابیو کاناوارو بازیکن رئال مادرید بود که اصلا وقتی برای اولین بار دسته بازی دستم گرفتم و با برادرم pes 2010 بازی کردم مدام اسمش ورد زبان جان چامپیون بود راستش نمیدانستم چرا بین هیگوآین، پپه، کاسیاس، مارسلو و ستاره های دیگر آن زمان رئال طرفدار یک مدافع شده بودم. همینطور که با خودم و افکارم در حال پاسکاری بودیم دیدم به ایستگاه آخر رسیدیم و همه مسافران دارند پیاده می شوند، من هم پیاده شدم ... فکر میکنم روانشناسم راست میگفت . . . من به جای آنکه فرار کنم و بروم تا گل بزنم همیشه ایستادم عقب شادی گل بقیه را تماشا کنم و خودم را خرج شان ... #دوره‌گرد

  • без подписи

  • گفت قلبت چه؟ گفتم قلبم؟! وقتی جگرم آب شد، لابلای سیلاب خون تکه تکه شد حالا فقط جای خالی اش درد میکند . . . #دوره‌گرد

  • شبیه به شهری که آوارش را خودش بر دوش می‌کشد، ایستاده‌ایم؛ با چشم‌هایی که دیگر چیزی را باور نمی‌کنند، حتی روشن شدن صبح را. ما از آن‌هایی هستیم که صدای فرو ریختن خودشان را شنیدند و سکوت کردند، نه برای آن‌که درد نداشت، برای آن‌که دیگر کسی نبود بپرسد: «کجایت درد می‌کند؟» ما مرگ را نه در پایان، که در امتداد روزهای عادی زندگی کردیم؛ در میان خنده‌هایی که به زور بر صورت دوخته بودیم و دست‌هایی که دیگر گرمایی برای گرفتن نداشتند. ما همان بازماندگان بی‌نجاتیم؛ نه آن‌قدر زنده که زندگی کنیم، نه آن‌قدر مرده که آرام بگیریم. در مرزی نامرئی میان بودن و نبودن، نفس می‌کشیم، فقط برای آن‌که فراموش نشویم، فقط برای آن‌که شاید، روزی، کسی از میان این سکوت عبور کند و باور کند که ما روزی واقعاً زنده بودیم. نگران ما نباشید... ما مدت‌هاست که به نبودن عادت کرده‌ایم.

  • شب / داخلی / کافه‌ای همین حوالی خیابان‌ها ساکت‌اند. مردم عبوس و ناراحت؛ انگار مردگانی متحرک که هنوز بلدند راه بروند. ساعت ۹:۰۱ می‌شود. بالای یکی از ساختمان‌ها، ناگهان چند آتش‌بازی آسمان را می‌درد. نور هست، شادی نه. چند زن و بچه جیغ می‌کشند. جیغ‌ها بیشتر شبیه تمرین ترس‌اند تا هیجان. کافه‌چی (سریع، انگار از قبل حفظ کرده) نگران نباشید… آتش‌بازیه. دارن جشن می‌گیرن. یکی از مشتری‌ها برای آخرین جشن، حسابی سنگِ تموم گذاشتن. مشتری دیگر به همین آخری هم به زور رسیدن. (مکث) بعدش دیگه فقط سکوت می‌مونه. باریستا (زیر لب) هر صدای بلندی میاد… بدنم یادش میاد چی دیده. قلبم درد می‌گیره، پنیک می‌کنم. از بیرون، صدای بلندگوی مسجد: «الله‌اکبر… الله‌اکبر…» کافه‌چی با عجله می‌رود و در را می‌بندد. صدا خفه می‌شود، اما نمی‌رود. کافه‌چی یادم نمیاد تو این محله، این روزا کسی حمایت نکنه… ولی چی شد که حتی خودشونم دیگه همو قبول ندارن؟ به دوروبر نگاه می‌کنم. همه سرشان پایین است؛ نه از خجالت، از عادت. سرم را آرام تکان می‌دهم. سیگار سومم را روشن می‌کنم. دود بالا می‌رود؛ تنها چیزی که هنوز اجازه دارد آزاد باشد.

  • اینو برای محمدعلی عزیزم خوندم:

  • 23 дек.31853из realkey1

    без подписи

  • 23 дек.29142из modiinevis

    خسته‌ای غم‌زده ای مثل منی می‌فهمم دوست داری ز خودت دل بکنی می‌فهمم زیر سنگینی دنیا کمرت خم نشود در تلاشی که فقط جا نزنی می‌فهمم آنقدر رهگذران زخمِ زبانت زده‌اند که فقط در پی تنها شدنی می‌فهمم ظاهرا طاقت هر حادثه‌ای را داری از درونت هم اگر می‌شکنی می‌فهمم صحبت از هر چه کنی بر ضررت خواهد بود حرف داری و نباید بزنی می‌فهمم!

  • جام زهر را از دستان تو مینوشم آری! تو مامون نبودی اما من از همیشه غریب الغربا ترم … #دوره‌گرد

  • گفت صدات چقدر بَمه! گفتم آره خیلی ... نه به خاطر کام های سنگینی که جایگزین فشار لبهات شده بود بخاطر اینکه وقتی اتصال بین چشمام با برمودای چشمات به جریان می افتاد زلزله ای سهمگین حنجره ام را متلاشی میکرد و صدای نفس هام آوار می شد و آوار می شد و آوار . . . آره صدام بمه و من بدون تو یک خشت سالم تو بدنم نمیمونه #دوره_گرد

  • غذایی که همه ازش راضین غذایِ نذریه

  • دیروز صدایش مثل بم میلرزید لابد میان دلش که تابستان گذشته در گنجه گیرافتاده و عقلش که در غبار هاله ای محبوس شده فعل و انفعالاتی در حال رخ دادن بود انگار میترسد بر پاییز بوسه زند و ببارد انگار نمیخواهد طرح یک آهو را روی تکه ای ابر بندازد نمیدانم شاید با خود میگوید نکند به جای نم نم باران خون هایم چکه کنند آسمان است دیگر بعضی وقت ها شبیه یک دختر نازنک نازنجی میشود از دل اوهام تاریخ انگار ناز کرده و میگوید اصلا اگر پاییز من را دوست دارد چرا خودش پیش قدم نمیشود؟! حالا که اینطور است برود با همان خورشید فرومایه و بی طمطراق آسمانی که ارج نداشته باشد …. آسمانم میدانی! اینجا هیچکس ناز تو را نمیکشد اصلا فکر میکنم زمین از همان مدل هایی است که در دنیای ما آدم ها دخترکان را گرفتار میکنند اما مگر از آغاز آغاز از عهد عتیق تا این عهدجدید عاشق محکوم نبود به عاشقی؟ آسمان خانوم! میشود ریش گرو بگذاریم؟ روز _ داخلی _ در انتظار تشکیل جلسه کاری

  • یکی اکرم شهرزاد و هیچوقت درک نکردم یکی مدیریه خواننده رو

  • без подписи

  • اولین بار، عشق در هفت‌سالگی به سراغم آمد. می‌گویند ماندگارترین اتفاق‌ها، از دلِ تلخ‌ترین لحظه‌ها زاده می‌شوند — و راست هم می‌گویند. غیبت‌هایم زیاد بود. تکالیف را مادرجان می‌نوشت، ریاضی را پدرجان. یک روز، پس از چند روز غیبت، دوباره به کلاس رفتم. او اخم در چهره داشت. به من که رسید، با صدایی سرد پرسید: «چرا خطِ ریاضی‌ات با املایت فرق دارد؟» سینه را جلو دادم و با غروری کودکانه گفتم: «دادم بابام بنویسه!» کتاب را بست و سمتم انداخت: «برو بگو بابات بیاد بشینه سر کلاس من!» انگار فحشی داده باشد، رگ غیرتم باد کرد. نگاهم دوخت به کتابی که روی زمین افتاده بود تا نق‌زدن‌هایش تمام شود... اما صدایی درونم گفت: «تا حریف را ضربه‌فنی نکردی از تشک بیرون نیا!» پژمان درستکار درونم بیدار شده بود. سرشانه را بالا انداختم و حمله کردم. مقنعه‌اش را گرفتم، کشیدم، کندم، و با اشک و خشم زدمش... دکمه‌ی مانتوی مشکی‌اش پرید، و ردِ خراش ناخنم بر گردنش، در نورِ ظهر، خشن‌ترین تصویرِ اروتیک عاشقانه‌ی عمرم شد. کیفم را از پنجره انداختم بیرون، بعد خودم را. دویدم تا خانه. در را محکم بستم و فریاد زدم: «مامان! گوشی رو بده!» با گریه زنگ زدم به پدرم، داستان را وارونه گفتم، و او آرام به مادرم گفت: «برو ببین چی شده...» در دفتر مدیر، او نشسته بود، چشمانش نمناک. با صدایی لرزان گفت: «به خدا من چیزی نگفتم... نمی‌دونم چرا یهو حمله کرد...» مادرم پوزش خواست، گفت آمده‌ایم برای عذرخواهی. من؟ عذرخواهی؟ نه، دلجویی در من جایی نداشت. اما به احترامِ نگاهِ مادرم، گفتم: «قول می‌دم از این به بعد خودم مشق‌هامو بنویسم.» و بغلش کردم. آن، اولین بغل عاشقانه‌ی زندگی‌ام بود. او مرا بوسید، و از همان روز، شد «آرزو»ی من. شب‌ها پدر را تا یازده بیدار نگه می‌داشتم تا برایم بنویسد که «دوستت دارم» را چطور باید نوشت. گل‌های پارک کنار مدرسه را می‌چیدم و با نامه‌هایم به او می‌دادم. روزِ معلم، با هزار اصرار خانواده را راضی کردم بهترین پارچ و لیوانِ مغازه‌ی آقا خسرو را بخرند — تا بدهم به آرزویم. آن روز، چهار بار بوسیدم و در آغوشم گرفت. و من، تمام تابستان را به شوقِ دیدنش نفس کشیدم... دوباره اول مهر آمد. با ذوقِ کودکی که خیال می‌کرد هنوز در بهشتِ عشق است، وارد مدرسه شدم. اما نه تنها آرزو معلمم نبود — که دیگر در آن مدرسه هم نبود... تمام سال‌های بعد، شاگردِ ممتاز بودم، جوایز ریاضی و ادبیات گرفتم، اما هیچ نمره‌ای، هیچ مدالی، هیچ شعری جای آرزو را در دل من نگرفت. من مطمئنم... آرزو خیالِ باطل نبود، او واقعیتی بود که در خیال من جاودانه شد. #دوره‌گرد

  • عجیب است، اما تنها عضو سیگاریِ خاندان ما مادربزرگم بود. همیشه دو کبریت داشت و یک بسته «فروردین». کبریت را روی درپوش می‌غلتاند، و جرقه‌اش آغاز یک عاشقانه‌ی سینمایی بود. با آرامشی شاهانه، نخ سیگار را میان لب‌هایش می‌نشاند، یک دست را تیر می‌کرد و با دست دیگرش، کمان را رها. و با همان ظرافت کبریت سوخته در کارتن خالی قرار میداد آخ… آن اولین پک عمیقش، صاف قفسه‌ی سینه‌ام را هدف میگرفت. دود را بیرون می‌داد و خودش در خودش فرو می‌رفت. اینجا درام شروع می‌شد. سیگار را میان لب‌ها و دستانی که حنا نه فقط انگشت‌ها، که خودش را هم جیگری کرده بود، جیره بندی میکرد. یک دست را جان‌پناهِ دیگری می‌کرد و دود، سماع مولویان را کارگردانی. من تمام سیگارهایم را با کبریت می‌کشم؛ چون جرقه‌ی گوگرد و صدای سایش روی درپوش، برایم آواز بنان است. بعد از هر پک، خیره می‌شوم به سرعتِ سوختن توتون— انگار می‌ترسم ولعِ کام گرفتن فرصتِ عشق‌بازی طولانی را از من بگیرد. بعد از هر نخ، فرو می‌ریزم، انگار نمی‌خواهم مستیِ دیگری دهانم را تلخ کند. من تمام سیگارهایم را شبیه مادربزرگ می‌کشم، به امید آن‌که روزی این متد اکتینگ را به فرزندم برسانم. راستی… فکر می‌کنم مادربزرگ، این فیلمنامه را دوست نداشت. دوباره صدای کبریت می‌آید... #دوره‌گرد