الحَنیٖـــــن
Статистикаاللّیلُ تاریخُ الحَنیٖـــــن؛ و أنت لَیلي ــــ اینجا میگم و میشنوم» @el_hanine_bot برای اطلاع از تعرفه تبلیغ به دایرکت پیام بدهید🌱
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 368
- 1/48двое суток
- 421
- 1/72трое суток
- 454
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آلوده شدن از عاشق شدن بدتر است. مخلوطی است از عاشق شدن، شاعر شدن، دیوانه شدن، مست و سرمست و خرمست شدن، سر به کوه و بیابان گذاشتن و همیشۀ خدا در مسجد و در خرابات عکس آن موجود را که خرامان خرامان راه میرود این ور و آن ور بردن، جلو چشم داشتن، اشک ریختن و تنها بودن. ناگهان مریض شدن، ناگهان آواز خواندن و خلوت کردن با عکسی که از یک جایی آدم گیر آورده و هی زل زدن و گریه کردن. خیلیها در تبریز اینطور هوایی میشدند و بعد اگر این دوره طول میکشید و طرف به کام نمیرسید و یا معشوق راه نمیداد، که غالباً هم راه نمیداد، چون کدام معشوق است که عاشق خلوضع و آس و پاس و گداگشنه را به خودش راه بدهد؟ این «آلوده»ها ناگهان غیبشان میزد. یا میرفتند آوازهخوان میشدند، یا تارزن میشدند، یا میرفتند توی باغ گلستان دنبک میزدند. یا اگر خجالتی بودند نصفهشب چهچۀ ته صداشان را از کنار رود میشنیدی، که انگار کسی نقاب تو صورتش زده تا نبینندش و این صداها چه سوزی داشت! یا میرفتند خودکشی میکردند. و یا از دور میدیدیشان که دارند میآیند با سر کج روی شانه، حیفشده، نگران از کنار دیوار و با چشم از خلال آدمهایی که بین آنها و معشوق فاصله میانداختند معشوق را تعقیب میکردند. جنون میآمد. میدیدی که با بچهها بازی میکنند. به تدریج از همسنها و همنسلهای خود جدا میشوند و دیگر نمیفهمند چه میخورند، کجا میخوابند و نمیدانند شب کجا خراب شوند و بعد اگر در این حال نمیمُردند، یعنی بچهای سنگی به شقیقهشان نمیزد و یا مرضی چیزی نمیگرفتند، از جنون هم پایینتر میغلتیدند و «سفیه» میشدند. سفیه هم که میدانید، دیوانهای است که دیگر جاذبه نداشته باشد. فقط خُل باشد. اگر از من بپرسی، دلقکها و سفیههای معروف تبریز قبلاً از همان آلوده شروع کردند. اصغر غفلتی، اصغرانی، دلی جواد، محمدعلی باجی، همه اول از آن پریچهر شروع کردند که خرامانخرامان توی کوچه و خیابان و باغ گلستان راه میرود و بعد افسانه شدند. خب، زن تیمسار و خواهرزادهاش از آن خرامانها بودند. یکی از یکی آلودهسازتر! دلم برای این جوانها میسوخت. تشنۀ محبت بودند. حسرت یک ذره محبت را میکشیدند و آنچه دستگیرشان میشد یک مقدار هوا بود. دیوانگی هم از همینجا شروع میشود. آدم میشود یک بچه که محبت میخواهد، میسوزد. حتی از مردی میافتد. یکی از این آلودهها به خواهرزن تیمسار گفته بود: «عشق تو مرا از مردی انداخت.» زن گفته بود: «حالا کجایش را دیدی؟ به زودی جانت هم بالا میآید.» و جوان دیوانهتر هم شده بود. «آلوده» شده بود. رازهای سرزمین من/رضا براهنی
با خیال حرمت زندگیام میگذرد خواب شیرین حرم آخر رویای من است ━━━━━━━━━━━ #شب_زیارتی
بفرمایید روضه ━━━━━━━━━━━ ᘛ @el_hanine_ch
گریهکُنها همه از داغ رضا گریه کنید شده مسموم ولینعمت ما گریه کنید پارۀ قلب پیمبر جگرش پاره شده به جگرسوختۀ زهر جفا گریه کنید خواهرش نیست که بر بیکسیاش گریه کند جای معصومۀ مظلومه شما گریه کنید گل بیارید و به همراه زنان نوغان به غریبی غریب الغربا گریه کنید یاد آن لحظه که آن نور دل آل عبا آمد، اما به سرش داشت عبا گریه کنید دو قدم رفته نرفته به زمین میافتد دستگیر همه افتاد ز پا، گریه کنید نا ندارد که سر از روی زمین بردارد سخت شد کارِ معین الضعفا گریه کنید پسرش آمد و برداشت سرش را از خاک بعد از این بر غم شاه شهدا گریه کنید پسرش آمد و سیراب از این دنیا رفت همه بر تشنهلب کرببلا گریه کنید بهر آن کشته لب تشنه که آبش دادند با سرِ نیزه و شمشیر و عصا گریه کنید باغریب الغربا بهر غریب گودال که بریدند سرش را ز قفا گریه کند عبدالحسین میرزایی
без подписи
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت دل را تهی ز خون دل چند ساله کرد نبود عجب که خون جگر گر شدش بجام عمریش روزگار همین در پیاله کرد نتوان نوشت قصۀ درد و مصیبتش ور میتوان ز غصه هزاران رساله کرد زینب درید معجر و آه از جگر کشید کلثوم زد به سینه و از درد ناله کرد هر خواهری که بود روان کرد سیل خون هر دختری که بود پریشان کُلاله کرد یا رب به اهل بیت ندانم چه سان گذشت آن روز شد عیان که رسول از جهان گذشت وصال شیرازی
میرزا محمدشفیع شیرازی متخلص به وصال شیرازی، از بزرگان شعراء و ادباء و عرفای عصر فتحعلیشاه قاجار بود. علاوه بر مراتب علمی، به تمام خطوط هفتگانه (نسخ، نستعلیق، ثلث، رقایم، ریحان، تعلیق و شکسته) مهارتی بهسزا داشته و کتابهای فراوانی با خطوط مختلف نگاشته است. از جمله ۶۷ قرآن که به خط زیبای خود نوشته است. نقل است که او بر اثر نوشتن زیاد چشمش آب آورد و به پزشک مراجعه کرد. پزشک گفت: من چشمت را درمان میکنم، بهشرطی که دیگر با آن نخوانی و خط ننویسی! پس از معالجه و بهبودی چشم، دوباره شروع به خواندن و نوشتن کرد تا اینکه بهطور کامل نابینا شد! سرانجام با حالت اضطرار متوسل به آل الله شد. شبی در خواب حضرت زهرا 'س را دید و گفت: «خانم جان! من مرثیهگوی حسین و روضه خوان پسر شما هستم.» حضرت از او گلایۀ مادرانهای میکنند و به او میفرمایند: «وصال! مگر حسن فرزند من نیست؟! چرا برای او چیزی نمیگویی؟!» وصال عرض میکند: «خانم چه بگویم؟ شعری تابهحال برای امام حسن 'ع نداشتهام و چه بگویم؟!» حضرت زهرا 'س میفرمایند: «وصال! اینطور شروع کن: از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد» صبح آن روز وصال در خانه دست به دیوار شروع کرد به قدم زدن و این شعر را ادامه دادن:
без подписи
از آسمان غم درد آورش زمین افتاد همان قبیله که پیغمبرش زمین افتاد چه با ادب ملک الموت در زد آهسته ز شرم فاطمه بال و پرش زمین افتاد دراین دقایق آخر علی علی میکرد ز احتضار نبی حیدرش زمین افتاد ز گریۀ حسنینش به گریه افتاد و چه اشکها ز دو چشم ترش زمین افتاد پدر نگاه به چادر سیاه دختر کرد مصیبت از نظر آخرش زمین افتاد چقدر دست به سینه سلام کرد ولی ضریحخانۀ زهرا درش زمین افتاد نوشتهاند کمی بعد قتل پیغمبر میان عربدهها دخترش زمین افتاد لگد به شاخۀ طوبی که خورد زود شکست به پیش چشم همه نوبرش زمین افتاد همان علی که چنان کوه بود اینهمه سال به خنده گفت کسی، آخرش زمین افتاد! گریز حرف مرا هرکسی نمیفهمد زنی جوان جلوی شوهرش زمین افتاد سید پوریا هاشمی
إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَی النَّبِی یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً ━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
ᘛ @el_hanine_ch
گفتم: خب تو که حرف نمیزنی! بگو کجات درد میکنه لااقل.. زل زد توی چشمام، زبونش رو کشید روی لبش، با یه صدای گرفته گفت: روحم... روحم درد میکنه! ━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
تصویری بسیار دردناک و در عین حال ساده، میخکوبم کرد: پدربزرگم را دیدم که مرده است. در سپیده دم مرده بود؛ یکی از همین صبحها و من هرگز نگفته بودم که دوستش دارم، هرگز. آب سوخته/کارلوس فوئنتس
без подписи
نمیدانی چقدر آرزو دارم كه يکبار با آن چشمهايت، به خاطر من به من نگاه كنی. يک گلدان گِلی می شوم كه نقش چشمهايت روی آن كشيده شده. میروم زير خاک كه هزار سال ديگر برسم دست آدمی كه بدون ترس بتواند بگويد دوستت دارم. شرق بنفشه/شهریار مندنیپور
هنگامی که واقعیت معنای قابل توجهی برای ارائه نداشته باشد، رویاها به دادمان میرسند. ━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
در صدایت مستی بیحد و ممتد ریخته در نگاهت الکل هشتاد درصد ریخته گیسوانت فکر جنگی تازه در سر دارد و چشمها طرح شبیخونی مجدد ریخته شاعران از موی صاف و لخت کمتر گفتهاند بسکه مضمون در دل موی مجعد ریخته مویِ از صد دولت آزاد تو بانو سالهاست فتنهها در دامن قشر مقید ریخته شیطنتهایت به شیطان هم سرایت کرده است در نگاه تو خدا آنچه نباید، ریخته حسین زحمتکش
بعضی آدمها این طورند: خوشبختی را به شما هدیه میدهند و این هدیه بدتر از هر نوع دزدیست! آنچه را که او با رفتن از پیش شما از شما میدزدد، چیزی بسیار فراتر از وجود خودش است. انگار که همزمان با ترک کردن شما، تمام عمق زندگی شما را میروبد و ناپدید میکند و عمق دیگری را نشانتان میدهد: اندوه و ملالی که تا آن زمان نامحسوس بود. کریستین بوبن
دلخوشم با تو اگر از دور صحبت میکنم با سلامی هر کجا باشم زیارت میکنم ━━━━━━━━━━━ #شب_زیارتی
پرسيدى چرا اوقاتت تلخ است؟ و من چه داشتم كه بگويم و تو ندانى پورى جان؟ اوقاتم تلخ نيست و يقين دارم كه با تو اوقاتم تلخ نمیشود. از نامهها؛ مرتضی کیوان به پوری سلطانی