کانال دکلمه ها اشعار و دلنوشته های فاطمه جمالی
Статистикаارتباط با ادمین @Fatemehj13
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 137
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 12
- 1/48двое суток
- 13
- 1/72трое суток
- 14
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خزان به دیدهی ما چون بهار میگذرد غمت مباد غم روزگار میگذرد درخششی ابدی نیست در جهان بنگر که این ستارهی دنبالهدار میگذرد چه باک ازینکه چنین رو گرفته است امشب به نور ماه قسم شام تار میگذرد در آزمون جدایی صبور باش ای دل که با عنایت پروردگار میگذرد دو روز با قفس زندگی مدارا کن بهار اگر برسد از حصار میگذرد ✍حسین_دهلوی آوا: #فاطمه_جمالی https://t.me/jamali_poems
آنجا یک قهوهخانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای، واقعا چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟! عجله، همیشه عجله. کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام. #محمود_دولتآبادی #گلچین https://t.me/jamali_poems
زمانى مىرسد در زندگیتان كه از جريان زندگی تشكر خواهيد كرد براى تمام رابطههايى كه ميخواستيد و به سرانجام نرسيد براى تمام موقعيتهايى كه ميخواستيد اما به دست نياورديد و براى تمام انسانهايى كه ميخواستيد اما نماندند... #صبحبخیر https://t.me/jamali_poems
#معرفی_کتاب مغز ایدئولوژیک نوشته لیور زمیگراد ایدئولوژی چگونه مغز ما را تصرف میکند؟ چرا بعضی آدمها به باورهایشان آنقدر محکم میچسبند که دیگر هیچ واقعیتی نمیتواند نظرشان را تغییر دهد؟ در این ویدیو سراغ کتاب میرویم؛ پژوهشی دربارهی رابطهی مغز، باورهای سیاسی، افراطگرایی و انعطافپذیری ذهن. آیا چپ و راست افراطی از نظر شیوهی فکرکردن به هم شبیهاند؟ ایدئولوژی چگونه مغز ما را تغییر میدهد و از کجا بفهمیم باور داریم یا ذهنمان در یک باور گیر کرده است؟ تصویری youtu.be/48AWC25R0f8 دکتر لیور زمیگرود (Leor Zmigrod) بانوی محقق زببا در حوزه عصبشناس سیاسی (political neuroscientist) و روانشناس برجسته و پیشگام در حوزه علوم اعصاب سیاسی است. که از ۲۵ سالگی شناخته شد و جوایزی دریافت کرد و اکنون به عنوان مشاوره سیاسی فعالیت میکند. او پژوهشهایش را روی عوامل شناختی، عاطفی و عصبیزیستیای متمرکز کرده که برخی افراد را مستعد پذیرش ایدئولوژیهای افراطی میکند. و بشنوید خلاصه کتاب توسط دکتر آذرخش مکری t.me/FarazTed/43455 این کتاب به فارسی توسط دو مترجم، ترجمه شده است اما ظاهرا دارای قسمتهای سانسور شده است..
اولین حبه را که میخوردی کفر میرفت تا اذان بدهد دست شیطان به تیغ زهرآگین فرق خورشید را نشان بدهد اولین حبه را که میخوردی «ابن ملجم» به قصر وارد شد دست بر شانه خلیفه نهاد تا به بازوی او توان بدهد 2 دومین حبه زیر دندانت له شد و قطرهقطره پایین رفت که از آن میزبان بعید نبود شهد اگر طعم شوکران بدهد دومین حبه را که میخوردی «جعده» هم در کنار «مأمون» بود جگری تکهتکه میشد تا طشتی از خون به قصه جان بدهد 3 سومین حبه بود که انگار جگرت داشت مشتعل میشد تشنهات بود و این عطش میخواست پرده دیگری نشان بدهد قصر در لحظهای بیابان شد، ماه افتاد و نیزهباران شد پدرت نیزهای به گردن کرد تا سرش را به آسمان بدهد سومین حبه را فرو بردی، از ندیمان یکی به «مأمون» گفت: شمر اذن دخول میطلبد تا به تو نامه امان بدهد 4 چارمین حبه خم شدی از درد، سر به تعظیم دوست زانو زد مرد تسلیم را همان بِهْ که کمرش را رضا کمان بدهد دیدی از پشت پرده جدّت را که سر از سجده برنمیدارد بعد از در «هشام» وارد شد تا سلامی به دیگران بدهد 5 پنجمین حبه پردههایی که حائل مرگ و زندگی بودند پیش چشمت کنار میرفتند تا حقیقت خودی نشان بدهد سینه سرشار علم یافته شد، ذرهذره جهان شکافته شد پنجمین قاتل از در آمد تا رنگ دیگر به داستان بدهد 6 آه از این داستان حزنانگیز، مرگ این کهنهراویِ صادق قصهای تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندکی زمان بدهد توی آن پنجه سبکبارت خوشه از بار زهر سنگین بود مثل بار رسالت جدّت که بنا بود یادمان بدهد که حقیقت چگونه باطل شد، اصلمان را چهسان بدل کردند پایمان را در این سرابستان دست یک پای راهدان بدهد بعد «منصور» نیز وارد شد... 7 هفتمین حبه را فرو بردی، ناگهان با اشاره پدرت سقف زندان شکست تا سرداب جای خود را به کهکشان بدهد قفل و زنجیر و دست و گردن و پا، اوج پرواز را طلب میکرد آسمان نیل بود و او «موسی»، زهر فرعون اگر امان بدهد هفتمین حبه هفتمین خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد سقف تسلیم شد، کنار کشید، تا به پروازت آسمان بدهد تو پریدی به پیشواز خطر، مثل «مأمون» به پیشواز پدر بعد «هارون» به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد 8 هشتمین حبه، نه، نمیدانم مرگ با چند قطره جرات کرد درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد تو قفس را شکستی و در عرش پدرت هشت حبه انگور در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضهالجنان بدهد در کنار شکسته قفست چند سگ توی قصر زوزهکشان چکمههای خلیفه لیسیدند، تا به آن جمع استخوان بدهد قاتلان تو و نیاکانت جسدت را نظاره میکردند باز هم در سپیدهای تاریک کفر میرفت تا اذان بدهد... * قرنها بعد، بعد از آن قصه، در غروبی غریب و خونآلود از تب زخم بچهآهویی بیصدا بر در حرم جان داد صالح سجادی #شهادت #امام_رضا https://t.me/jamali_poems
پا به پای این خانم دکتر فقط گریستم...همین😔😔😔
🌒 پنج شنبه ۲۲ امرداد ۱۴۰۵ 💠 درود پیوندها اگر در قلب و روان آدمی باشد، گسسته نمی شود. گرد و غبار و گذشت زمان هرچه کدرش کند، اما نمی تواند محوش کند. مدفون هم شود زیر بار هزار پیوند دیگر، باز روزی سرش را از آن انبوه بیرون می آورد و اعلام وجود می کند. پیوندهایی که با قلبی دیگر، گره خورده است، نه فقط ازطریق خویشاوندی و یا نه از نسبت خونی، گاهی چیزی از جنس علتهای رایج و تعریفِ منطقی نیست. گاهی فراتر از آن فهمِ معمولِ آدمیست که می تواند برای هر ربط و پیوندی هزار علت و معلول پیدا کند. نه در محدوده زمان و مکان، نه در انحصار جغرافیا. مثل دلبستگی ما به خدا یا اولیاء خدا و یا عزیزانی که سال هاست از این جهان رفته و به ابدیت پیوسته اند. تفکر به هستی و چیستی آدمی، آگاهمان می کند که این دست پیوندها، ناگسستنی، پایدار و ابدیست چراکه قسمتی ازدرون و قلبمان را لمس کرده، رخنه کرده و جزئی از آن شده، که دیگر نمی تواند از حضور آن رها شود. پیوندهایی که نه الزاما ربطی به آدم آن سر پیوند داشته باشد بلکه به اتفاقیست که چیزی را تغییر داده که زندگی مان را معنایی دیگر بخشیده است... پنج شنبه برای ما یادآور چنین پیوندهایی ست، یادآور نام و یاد کسانی ست که در دل و جانمان نفوذ کرده و بخشی از وجودمان شده اند. گرامی بداریم این نام و خاطره های نیکو را به ذکر فاتحه ای و با یاد و درود و بدرودی. "به مینو روان هایشان شاد باد" بامدادتان در گذر از کوچه خاطره ها، دلنواز آخر هفته تان در پناه مهر پروردگار، کارساز #هادی_میرزاخانی https://t.me/jamali_poems
هرگاه من بتوانم به تو و تو بتوانی به من بدون تصاویر حافظه نگاه کنیم، آن هنگام ارتباط واقعی هست در غیر این صورت توهم ارتباط داریم. کریشنامورتی #گلچین #لحظه_حال #ارتباط https://t.me/jamali_poems
هرگاه من بتوانم به تو و تو بتوانی به من بدون تصاویر حافظه نگاه کنیم، آن هنگام ارتباط واقعی هست در غیر این صورت توهم ارتباط داریم. کریشنامورتی #گلچین #لحظه_حال #ارتباط https://t.me/jamali_poems
جذاب که باشی جذب کسی می شوی که جذب تو نشود! به همین #مسخرگی! #پیمانات
🪴سه شنبه ۲۰ امرداد ۱۴۰۵ 🌺🌹🌷 درود یاری اندر کس نمی بینم، یاران را چه شد؟ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟ کس نمی گوید که:"یاری داشت حق دوستی حق شناسان راچه حال افتاد؟یاران راچه شد؟ حافظ سالها می گذرد و دوستیهای زیادی به فراموشی سپرده می شوند، دوران تحصیل و مدرسه و همکلاسیهایمان تا بعدها که در هر گذری باب آشنایی گشوده می شود و یک دوستی شکل می گیرد. آدمها وقتی چیزی برای گفتن دارند و دلشان مخاطبی برای حرفهایشان می خواهد، دوست ها را پیدا می کنند؛ حالا میخواهد در مکانی برای انتظار باشد یا مترو یا سرکار یا هنگام ورزش وتفریح حتا وقتی ناگهانی و بی آن که اصلا فکرش را کرده باشند. دوستی همین است، هر لحظه می تواند رخ دهد، هر لحظه که جایی آدمی غیر از خودمان باشد، در دسترس است؛ کودکی باشد که از پنجرهی ماشین بغلی نگاهش را با لبخند می فرستد ودر طول مسیر ترافیک به ایما و اشاره مان جواب می دهد، یا پشت نمایشگرها و گوشی هایمان پیامی بدهیم و جوابی بگیریم بی آن که پیش ازآن دیده یاشناخته باشیمش دوستی ویژگی همیشگیِ زندگی جمعی است. نمی شود کسی با مردم جوش بخورد اما دوستی نداشته باشد. نمی شود احساس نیاز به گفت وگو و مراوده و معاشرت داشته باشد اما با کسی هم صحبت نشد؛ کافیست یکی سر صحبت را باز کند، خود به خود دوستی پیدایش می شود، و جهانی که بین آن دو فرد مشترک و تقسیم می شود. هر چند دوستی ها سطوح مختلفی دارد، ولی نباید هردوستی را به نگاه بدبینانه و گمانه زنی های سطحی و نسنجیده آلوده کرد، به ویژه اگر یک طرف این دوستی ها جنس مخالف باشد، باید بپذیریم که دوستی ها صرف نظر از جنسیت بسیار زلال و مهربانانه هستند، چه بسا دوستی های بی غلّ و غشی که فقط به قصد همدلی و مشاوره برای گذر از بحران های زندگی جرقه می خورد و شعله ی فروزانی می شود در زندگی های دو طرف که روشنایی و گرما و زیباییش پایدار باقی می ماند. بپرهیزیم از داوری های سطحی و دامن نزنیم به حرف و حدیث های بی پایه و گمان های نسنجیده. آری! دوستی ها گاهی فقط آشنایی و گفت وگویی کوتاه است، گاهی می رسد به رفاقت و صمیمیت؛ دوستی اما هر چه هست بی وجودش، زندگی چیزی کم دارد. بامدادتان در درخشش آفتاب دوستی پراز مهربانی روزتان در فضای رفاقت و دوستی پراز محبت وشادمانی #هادی_میرزاخانی https://t.me/jamali_poems
من صندوقدار یک فروشگاهِ موادِ غذایی هستم. شیفتِ شب کار میکنم، از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شبها کار میکنی، معمولاً آدمهای ثابتی را میبینی؛ بیخوابها، کارگرهای شیفتِ شب، آدمهایی که کسی منتظرِ آنها نیست و عجلهای ندارند به خانههایشان برگردند. حدودِ دو ماه پیش، مردی ساعتِ ۲ بامداد به صندوقِ من مراجعه کرد و دقیقاً بهیاد دارم که ۱۷ دلار و ۲۳ سِنت پول خریدش را با یک اسکناسِ ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی بقیه پول و رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به رسید خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیزِ عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیتِ هوا، یه شکلکِ لبخند ... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده!» این حرف را خیلی معمولی زد، به نظرم درخواستِ عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: امیدوارم شبِ خوبی داشته باشی! مارکوس رسید را با دقت تا کرد و داخل کیفِ پولش گذاشت. گفت: «ممنونم. تو شش روزِ گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده!» بعد رفت ... نمیتوانستم از فکرِ آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدونِ هیچ ارتباطِ انسانی و گفتگو با کسی؟! چطور ممکن بود؟ این ماجرا باعث شد به حال و احوالِ سایرِ مشتریان نیز بیشتر توجه کنم! زنی که حدودِ ساعتِ ۳ صبح میآید غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمیزند. مردی که دور و برِ ساعتِ ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دخترِ نوجوانی که غذا برای یک نفر میخرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعتها، اما هر کدام در خلوت و تنهاییِ خودمان! پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ نوشتنِ پیامهایِ کوچک روی رسیدها: - تو مهم هستی! - تو تنها نیستی - تو چقدر دوست داشتنی هستی - یک نفر هست که تو را ببیند - از دیدنت خوشحال شدم - امیدوارم فردا روزِ بهتری باشد - و .... و این کار را ادامه دادم. یک شب همان زنی که غذایِ گربه میخرید آمد، نزدیک به ساعت ۳ صبح بود. ... رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از چندین ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: چه خوب که اینها را مینویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن! همانجا پشتِ صندوق. گفت: «دارم طلاق میگیرم. بعد از ۳۲ سال زندگیِ مشترک! این یادداشتها تنها حرفهای مهربانانهای هستند که در چند ماهِ گذشته شنیدهام! همهشان را نگه داشتهام. چهارده تا از آنها را رویِ یخچالم چسباندهام عکسی را در گوشیاش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخطِ من رویِ همهشان. گفت: تو داشتی با من حرف زدی. من فقط نمیدانستم چطور جوابت را بدهم ... نوشتههای روی رسیدها باب گفتگو را بین مشتریان با من و گفتگوهای دو سه نفره بین خودشان با هم را باز کرد ... مدیرِ فروشگاه متوجهِ قضایا شد و پرسید: چرا مشتریان ساعت ۲ و ۳ صبح اینجا دورِ هم جمع میشوند؟ گفتم: تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا دورِ هم باشند. فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما مدیر کاری کرد که انتظارش را نداشتم. سه تا نیمکت جلویِ فروشگاه گذاشت و نوشت: نیمکت برای مشتریان شبانه! برای هر کسی که جایی برای نشستن میخواهد. آدمها ساعتِ ۱، ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند اینجا! وقتی خوابشان نمیبرد؛ وقتی دیگر تحملِ تنهایی را ندارند؛ وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را میبیند. مینشینند، حرف میزنند، و کنارِ هم هستند. همهاش از جایی شروع شد که یک نفر خواست رویِ یک رسید، کلمهای، جملهای، شکلکی چیزی برایش بنویسم که احساس کند تنها نیست! چون تنهایی یک احساسِ همهگیری است که خیلیها با این مشکل مواجهند اما دربارهاش حرف نمیزنند ... من هنوز روی رسیدها مینویسم روی تکتکشان. هر بار جملهای دلگرمکننده برای یک مشتری که برایِ فرار از تنهایی نیمه شب به بهانهی خرید به فروشگاه سر میزند. شاید برای دیدهشدن شاید برای دو کلمه گفتگو با کارکنانِ فروشگاه یا تک و توک مشتریانی که آنها هم برای فرار از تنهایی در این موقعِ شب به فروشگاه پناه آوردهاند! چون دیدهشدن مهم است. چون وقتی احساس کنی کسی هست که با تو همدلی کند میتواند نجاتبخش باشد. ✍؟
اجرا؛جناب فرامرز فارغ🦋🦋🦋 این منم؛ نسخهی ناکامِ نوری که از خودش عبور نکرده است. و حقیقت نامیست که از دهانم افتاده . زبان به جای من سکوت را تلفظ میکند. در من هر حضور تأخیرِ غیابِ خویش است. وجهان حاشیهایست که بر متنِ اندوه نوشتهاند. هیچ آینهای صورتِ مرا به خاطر نمیآورد. هر بار که به خود میرسم کسی پیش از من از آنجا گذشته است. ومن در فاصلهی دو «من» زندگی میکنم؛ یکی که هرگز نیامد، و دیگری که هنوز از رفتنش برنگشته است. #سیاوش_اکبری https://t.me/deltaie_khon
⏰ شنبه ۱۷ امرداد ۱۴۰۵ 🌺🌸 درود آدم وقتی همراهی دارد، برایش زیاد حرف می زند. از هر چیزی که به ذهنش می رسد؛ از رنجهایش، علایقش، تجربیاتش، از کمبودهایی که داشته یا چیزهایی که قویترش کرده اند؛ از خانواده و دوست و دوران گذشتهاش، از جزئی ترین چیزها می گوید... آدم وقتی کسی را دارد که او را به خودش نزدیک می داند، برایش زیاد حرف می زند. نه این که می خواهد خودش را خالی کند یا اساساً از آن آدمهای وراج است که وقتی گوشی شنوایی گیر می آورند مدام حرف می زنند؛ نه این که چون آدم مقابلش شنونده خوبیست وسوسه می شود آسمان و ریسمان ببافد. و نه این که عادت دارد به هر کسی می رسد حرف بزند تا جلب توجه کند یا همدردی بیابد. نه!! آدم اگر کسی را دوست داشته باشد، برایش حرف می زند تا خودش را به او بیشتر بشناساند. بیشتر او را وارد فضای شخصی و خصوصیاش کند تا درک بهتری از او پیدا کند. حرف می زند تا زمینه ای فراهم کند که بشود از لابه لای حرف هایش به ظرائف شخصیتی و ذهنی و احساسی او پی ببرد. مسیری می سازد که به درونیترین لایه های احساسی و ذهنی او راهی پیدا کند. دوستانش را بهتر بشناسد و خانوادهاش را؛ تصمیمهایش را بشنود و انتخابهایی که داشته. مگر آدم با همینها بهتر قابل شناختن و درک شدن نیست؟؟؟! مگر آدم بجز تصمیم ها و انتخابها و اعمالش است؟! این همراه حتا می تواند عضوی از خانواده باشد، خواهری یا برادری، فرزندی یا حتا یکی از نزدیکان، اما همین احساس همراهی و همدلی می تواند گاه چنان نیروبخش و شفادهنده باشد که حال آدمها بهتر شود. همین است که آدم دلش می خواهد تا فرصت و زمانی دارد برای عزیزش حرف بزند... بامدادتان سرآغازی برای گفت وگوهای دلنواز وشیرین روز و هفته تان پربار و پرروزی و پربرکت و زرین #هادی_میرزاخانی https://t.me/jamali_poems
#مادر #زن #خانه_داری https://t.me/jamali_poems
🦋 پنج شنبه ۱۵ امرداد ۱۴۰۵ 🌹🌷درود درست در نیمه ی تابستان رسیدیم به پنج شنبه که روزخاطره بازی ومرور خاطره هاست. نیاز به گفتن نیست که خاطره به مرور بند است. یعنی اگر مرور نشود و به زبان نیاید کم کم از ذهن و حافظه دور شده و کمرنگ می شود. اما هر چه خاطره ای یادآوری شود و دائم از آن صحبت به میان آید، رنگ و روی خودش را حفظ می کند و تروتازه می ماند. اما آدمها خاطرات را پلی به زندگی، به جوانی و روزهای خوش قدیم خود می دانند برای همین معمولا خاطره نقش مهم و پررنگی برای هر کسی بازی می کند. به ویژه اگر دوران کودکی شاد و یا نوجوانی و جوانی خوبی سپری شده باشد. برای همین خاطره می تواند نمونه ای از اتصال افراد به عمری باشد که در حال گذر است و مقاومی باشد در برابر پیر و فرتوت شدن. خاطره هزاران حسن دارد و شاید از همه مهمتر یادآوری یاد عزیزان است آن ها که حق بزرگی به گردن ما دارند و اینک مسافر عالم بالایند. روان های روشنشان شاد و مینوی باد #هادی_میرزاخانی
خانم قنبری را دوست داشتم سختگیر بود و منضبط. طبیعتا مخالفینی هم داشت که وقت و بی وقت سر هر موضوعی که خوشایندشان نبود اعتراض میکردند ولی چون حساب کتابش درست بود با آرامش به حرفشان گوش میکردو توضیح می داد نه عصبانی می شد و نه کینه ای به دل می گرفت. برخلاف خیلی از مدیران دارو دسته ای هم برای خودش نداشت شاید مهمترین رمز موفقیت و مدرسه داری درستش عدالتش بود. من عدالت به معنای واقعی را فقط موقع مدیریت او تجربه کردم. هرچقدر هم زودتر می آمدیم باز هم می دیدیم خانم قنبری در حیاط مدرسه در حال قدم زدن و نظارت هست. نظارتش مستقیم بود نه از پشت میز و اتاق جداگانه ومحصور. بچه ها باید صف می ایستادند و ورزش صبحگاهی تمام و کمال انجام میگرفت. دانش آموزانی که چند بار تاخیر میکردند یا بی انضباطی، جریمه می شدند و جریمه آنها نه تحقیربود نه تهدید، بلکه موظف می شدند در نظافت حیاط مدرسه به خدماتی کمک بکنند. حتی موقع اجرای این جریمه یا تنبیه قبل از همه خودش خم میشد و یکی یکی زباله هارا جمع میکرد. اگر دستوری باید توسط دانش اموزان یا کادر به مرحله اجرا در می آمد اول از همه خودش همان کار را انجام می داد.(مصداق تو خود سوزنی را فرو کن به تن سپس یک جوالدوز به مردم بزن) مدرسه مابا یک مدرسه دیگر موتور خانه مشترک داشت و زمستانها کفاف نمیکردبرای تابستان هم کولر نداشتیم اما شرایط برای همه یکسان بود. بعضی وقتا که یادش می افتم پیش خودم میگویم اگر مدیر ما در اتاق مخصوص خودش روی صندلی های مخملی مینشست و بخاری و پنکه مخصوص می داشت می توانست از درد بقیه باخبر شود یا برای حل انها تصمیمی عاجل بگیرد؟ یا اصلا رفاه زدگی به او اجازه بلند شدن از پشت میزش را می داد؟ یا برعکس اگر ماشاهد ریخت و پاشهایش بودیم توصیه های اورا برای تحمل مشکلات چقدر جدی میگرفتیم. خانم قنبری عزیز نمی دانم کجایی و چه میکنی حتما تا حالا باز نشسته شده ای مثل همه دیگرانی که آمده و رفته اند. اما خوشا تو که از فرصت خدمتت بهترین بهره را بردی خیلی وقتها آرزو کرده ام کاش تو متصدی امورات بزرگتر و مهمتری بودی البته مطمئن نیستم بعدش چه می کردی بازهم حاضر می شدی غذای سفره های مارا بخوری؟ در تحمل مشکلات همچنان دوشادوش ما گذران زندگی می کردی یا؟ یا عادت صندلی های مخملی فراموشکاری جلوس کنندگانش هست.... ✍# فاطمه_جمالی #دلنوشته 🌾🌸🌾🌸 https://t.me/jamali_poems
دیکتاتورهای مقدس ✍مصطفی داننده ♈️دیکتاتوری از روز اول با زندان و سانسور آغاز نمیشود بلکه زمانی کلید میخورد که مردمان تصمیم میگیرند کسی را آنقدر بزرگ کنند که دیگر نتوانند از او بپرسند: «اگر اشتباه کردی، چه؟» از همان لحظه، شکست آزادی شروع میشود. ♈️جامعهای که انسان میسازد، زنده است. اما جامعهای که بت میسازد، آرامآرام میمیرد. زیرا بتها نه پاسخ میدهند، نه عذرخواهی میکنند و نه اجازه میدهند کسی دربارهشان سؤال بپرسد. ♈️مقدس کردن انسانها در کنار دروغ، بزرگترین خیانت به حقیقت است. وقتی کسی را مقدس میکنیم، در واقع حق نقد او را از خودمان میگیریم. انگار دهان خود را با نخ و سوزن دوختهایم و کلید آن را هم به دست همان کسی دادهایم که نباید دربارهاش سؤال کنیم. از آن پس، هر انتقاد، بیاحترامی است، هر پرسش، خیانت و هر مخالف، دشمن. ♈️هیچ انسانی معصوم نیست. نه سیاستمدار، نه روشنفکر، نه استاد دانشگاه، نه فعال مدنی، نه رهبر، نه شاه، نه نویسنده و نه محبوبترین چهره جامعه. انسان بودن، یعنی امکان خطا داشتن. اگر کسی را از این قاعده مستثنا کنیم، در حقیقت او را از پاسخگویی نیز معاف کردهایم. ♈️قدرت، حتی پاکترین انسانها را هم وسوسه میکند و تحسین بیقیدوشرط، خطرناکترین غذای قدرت است. کسی که هر روز فقط تشویق بشنود و هیچ نقدی نشنود، آرامآرام باور میکند که اشتباه نمیکند. ♈️مشکل از علاقه داشتن به افراد آغاز نمیشود، مشکل از جایی آغاز میشود که علاقه، جای عقل را میگیرد. آن روز دیگر رفتار افراد را نمیسنجیم، فقط از آنها دفاع میکنیم. اگر موفق شوند، آن را نشانه نبوغ میدانیم و اگر شکست بخورند، برایشان هزار توجیه میتراشیم. در چنین فضایی، حقیقت دیگر معیار نیست و وفاداری معیار میشود. ♈️تاریخ نیز بارها همین هشدار را داده است. بسیاری از فجایع، محصول نبوغ سیاه یک مستبد نبودند، محصول سکوت مردمی بودند که جرئت نکردند به او بگویند: «اشتباه میکنی.» سکوت، همیشه از ترس زاده نمیشود، گاهی از تقدس زاده میشود. وقتی کسی را فراتر از نقد قرار میدهیم، در واقع او را فراتر از پاسخگویی قرار دادهایم. ♈️احترام با تقدس تفاوتی عمیق دارد. احترام یعنی خوبیهای یک انسان را ببینی و در عین حال، اگر خطا کرد، شجاعت داشته باشی آن را به زبان بیاوری. اما تقدس، چشم را بر خطا میبندد. احترام، شخصیت را حفظ میکند. تقدس، حقیقت را قربانی شخصیت میکند. ♈️تقدس، دشمن آزادی اندیشه است. جامعهای که عادت کند برای برخی افراد حریم ممنوعه بسازد، کمکم یاد میگیرد که سؤال نپرسد. نسلی تربیت میشود که به جای استدلال، به شخصیتها استناد میکند، به جای بررسی شواهد، نامها را تکرار میکند؛ و به جای اندیشیدن، تقلید را انتخاب میکند. ♈️جامعهای بالغ، جامعهای نیست که قهرمان نداشته باشد، جامعهای است که هیچ قهرمانی را بالاتر از حقیقت نداند. انسانها باید با استدلال سنجیده شوند، نه با احساسات، با عملکردشان، نه با شهرتشان، با پاسخهایشان، نه با هالهای از تقدس که اطرافشان ساخته شده است. ♈️اگر روزی احساس کردی دیگر نمیتوانی از کسی انتقاد کنی، همان لحظه از خودت بپرس: آیا دیگری دهان مرا بسته است، یا خودم آن را دوختهام؟ زیرا آزادی اندیشه از یک جمله آغاز میشود؛ جملهای ساده اما نجاتبخش: هیچ انسانی مقدس نیست و هیچ انسانی نباید از نقد مصون باشد. #تقدس #قدرت #انتقاد https://t.me/jamali_poems
عادت های زیر رو جایی یادداشت کنید و هر روز انجام بدین، این روش کمک میکنه هر روز پیشرفت کنین : 1- جسمی : خواب - آبرسانی به بدن - تحرک و ورزش پیاده روی - تمرین تنفس - سبزیجات بیشتر 2- ذهنی : مطالعه - خودشناسی - موسیقی هدف گذاری - مراقبه - جملات تاکیدی 3- احساسی : کاهش استرس - شکرگزاری - خلوت با خود ژورنال نویسی - سرگرمی - سطح سروتونین 4- اجتماعی : معاشرت - وقت برای خانواده - شبکه اجتماعی ورزش های گروهی - حضور در لحظه - مهربانی با بقیه 5- سلامتی : ویتامین و مکمل - حذف شکر - غذای سالم چکاپ پزشکی - بهداشت فردی - دیر شام نخوردن 6- روتین ها : زودتر بیدار شدن - روتین صبح و عصر - روتین پوست - برنامه ریزی غذایی - پیگیری هزینه ها - تمیز کاری
🦋🎼🕊🦋 با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال، در دل صخره نقبی میزنم. هزاران هزار سال دندانهایم را فرسودهام و ناخنهایم را شکستهام تا به سوی دیگر رسم، به نور، به هوای آزاد و آزادی. و اکنون که دستهایم خونریز است و دندانهایم درلثههایم میلرزند، در گودالی، چاک چاک از تشنگی و غبار، از کار دست میکشم و در کار خویش مینگرم: من نیمهی دوم زندگیام را در شکستن سنگها، نفوذ در دیوارها، فرو شکستن درها و کنار زدن موانعی گذراندهام که در نیمهی اول زندگی به دست خود میان خویشتن و نور نهادهام. #اکتاویو_پاز برگردان: #احمد_ميرعلايى ◼️ شاعران جهان ● @World_poets