جایی که کتابها صحبت میکنن.
Статистикаما، کتابهایی هستیم که میخوانیم. 1402.9.4 که گاهی وقتها حرفهای نگفتهی آدمی، میشه جملهای از یک کتاب. چنل متنهایِ من: @mane_inja
- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 602
- 1/48двое суток
- 2 981
- 1/72трое суток
- 3 216
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
@jomalate_ketabha
من حق و حقیقت را میگویم و از روبهرو شدن با حقیقت هیچ واهمهای ندارم: مقصر او بود! تقصیر خودش بود!... -صفحه ۵۰-
حالا شجاع باش مرد باش و سرت را بالا بگیر! تو تقصیری نداری!... -صفحه ۵۰-
هیچ نیازی به تسلی خاطر احدی ندارم و در سکوت رنج میکشم. -صفحه ۵۰-
ما نفرین شدهایم، کلاً زندگی آدمها نفرین شده است! بهخصوص زندگی من! -صفحه ۴۹-
خیال میکنید دوستش نداشتم؟! آخر چه کسی میتواند بگوید که من دوستش نداشتم؟! -صفحه ۴۹-
آخ که حقیقت در این دنیا چه وحشتناک است! این دختر زیبای نازنین، این فرشتهی آسمانی، ملک عذاب بود، ظالمی تحملناپذیر، سوهان روح، شکنجهگر! اگر این را نگویم به خودم ظلم کردهام! -صفحه ۴۹-
در اوج جوانی مگر میتوانست چیزی بفهمد از حقانیت من و رنجهایی که کشیده بودم؟ -صفحه ۴۹-
همهی اینها تا وقتی خوباند که حرفشان را میزنم و اگر همینها را بلند بگویم، احمقانهترین حرف ممکن میشوند. دلیل سکوتهای پٌرنخوت ما همین بود و برای همین در سکوت گذران میکردیم. اگر هم میگفتم، مگر میتوانست درکم کند؟ -صفحه ۴۹-
شما طردم کرده بودید، شما آدمها. با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برههای که پُرشورترین احساساتم را نثارشان میکردم، جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیدهخاطرم کردید. حالا من مسلماً حق دارین بین شما و خودم دیوار بکشم. -صفحه ۴۸-
دوستم داشت یا، دقیقتر بگویم، میخواست دوستم داشته باشد. بله، همین هم بود. میخواست دوست بدارد و دنبال عشق ورزیدن بود. -صفحه ۴۷-
من آن زمان مطمئن بودم که دوستم دارد. -صفحه ۴۷-
اگر زنی عاشق باشد... آخ زن عاشق معایب و حتی بدجنسیهای مرد محبوبش را توجیه میکند، طوری که خود مرد هم تابهحال نتوانسته باشد چنین توجیهاتی برای بدیهایش بیاورد. -صفحه ۴۷-
من هم سکوت را ادامه دادم و به خاموشی دامن زدم. -صفحه ۴۷-
@jomalate_ketabha
بله، راستش این است که من بودم که روی سکوت پافشاری کردم نه او. -صفحه ۴۶-
بدون کلامی حرف میرفتیم و میآمدیم. اما آخر چرا؟ چیشد که از همان اول هردویمان تصمیم به سکوت گرفتیم؟ -صفحه ۴۶-
وقتی به حرفهایم گوش میداد چشمانش را کاملاً باز میکرد، بازِ باز، و چه چشمهایی، درشت! و چه نگاهی، دقیق! -صفحه ۴۴-
همیشه مغرور بودهام و همیشه یا تمام یک چیز را میخواستم یا هیچ! دقیقاً به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفهنیمهاش راضی نبودم، کل سعادت را میخواستم، تمامش را. -صفحه ۴۳-
من استاد حرفزدن در سکوتم! کل زندگیام در سکوت حرف زدهام و در سکوت تراژدیهای زیادی را با خودم زندگی کردهام. آه که چهقدر بدبخت بودهام! همه طردم کرده بودند. مطرود و فراموششده... -صفحه ۴۲-