tgindex
جمله‌بازی

جمله‌بازی

Статистика
@jomlebaziiiперсидский

جمله‌هایی که نمی‌شود رهاشان کرد. جمله‌هایی که رهام نمی‌کنند. کلمه‌بازی‌هام: @kalamebazi جیغ و جار حروفم: @horuf

Последний пост
11 июл. 2024 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
508
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 000
20 постов
Вовлечённость
590,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • از ایام گذشته در روسیه گفت، از کار بازیگری و طراحی صحنه، از اینکه نمی‌توانست در آن واحد چند چیز مختلف باشد و به همین دلیل روسیه را ترک کرده بود، چون در آنجا نمی‌گذاشتند به تمام معنی آن چیزی باشد که می‌خواست. می‌خواستند زندگی‌اش را بخش‌بخش کنند، اینجا بازیگر، آن طرف شهروند، و باز آن طرف‌تر، البته خیلی مخفی، مردی حساس، پدر، پاسدار خاطره‌ها‌‌... همان‌طور که حرف می‌زد هول‌هول بستنی پسته‌دارش را می‌خورد، بعد حرفش را ادامه داد و گفت پناهگاه هر چی که باشد موقتی است، آدم برخلاف آن ضرب‌المثل معروف همیشه به خانه‌اش برمی‌گردد. «یادتان باشد گاسپادین هال، گذشته‌ی ما همیشه با ماست.» (#کارلوس_فوئنتس، کنستانتینا، ترجمه‌ی #عبدالله_کوثری، نشر ماهی، ۱۴۰۲، ص۱۶) @jomlebaziii

  • ارباب، از من به تو نصیحت، ضعیف نباش! آدم که ضعیف بود تاب تنهایی ندارد. هرچه داری به او بده، خودش برمی‌گردد و همه را در دستت می‌گذارد. نصف دنیا را هم که به او بدهی خیال می‌کنی احساس بزرگی و قدرت می‌کند؟ ابداً! فوراً از وحشت کز می‌کند و به‌قدری خودش را در هم می‌کشد که توی یک لنگه کفش جا گیرد و بتواند در آن قایم شود. به یک آدم ضعیف آزادی بده، خودش آن آزادی را دست‌بسته برایت پس می‌آورد. برای یک دل ساده‌ی بیچاره آزادی هم ارزشی ندارد. کسی که این‌جور باشد درمی‌ماند. (#داستایوسکی، بانوی میزبان، ترجمه‌ی #سروش_حبیبی، نشر ماهی، ۱۴۰۲، ص ۷-۱۲۶) @jomlebaziii

  • در آن هنگام فکر می‌کرد تنها در جهان کمونیسم وحشی‌گری موسیقی حاکم است. اما وقتی به کشورهای دیگر رفت، پی برد که تبدیل موسیقی به سروصدا یک جریان همه‌جاگیر است که بشریت را به مرحله‌ی تاریخی قباحت کامل می‌رساند. قباحت مطلق از آغاز با حضور وسایل صدادار در همه جا ظاهر شده است: ماشین‌ها، موتورها، گیتارهای برقی، چکش‌های پرصدا، بلندگوها، ابزار صوتی اعلام خطر. این قباحت سمعی به‌زودی همه جا را فرا خواهد گرفت. (#میلان_کوندرا، #بار_هستی، ترجمه‌ی همایون‌پور، نشر قطره، ۱۴۰۱، ص ۹۸) @jomlebaziii

  • چرا من بشری باشم که تمام شکنجه‌های این وضعیت پر مسئولیت و به‌غایت مبهم را به دوش بکشم؟ چرا به عنوان مثال من نباید کمدی در اتاق تو باشم که وقتی تو بر روی مبل یا پشت میز می‌نشینی یا وقتی دراز می‌کشی و به‌ خواب می‌روی (تمام دعاهای خیر بر خوابت باد)، مستقیماً تو را نظاره کنم؟ چرا من آن کمد نیستم؟ (#کافکا، نامه به میلنا) @jomlebaziii

  • به من بگو با غذایی که می‌خوری چه می‌کنی تا بگویم کیستی. کسانی هستند که آنچه را می‌خورند تبدیل به چربی و کثافت می‌کنند، بعضی آن را به کار و شور و نشاط، و بقیه به قراری که شنیده‌ام به خدا تبدیل می‌نمایند. بنابراین سه نوع آدم وجود دارد. من نه از بهترین آن‌ها هستم و نه از بدترین، بلکه در وسط این دو قرار گرفته‌ام، یعنی آنچه را می‌خورم به کار و به شور و به نشاط تبدیل می‌کنم. (#زوربای_یونانی، #کازانتزاکیس، ترجمه‌ی #محمد_قاضی، نشر خوارزمی، چاپ اول، ص ۹۸) @jomlebaziii

  • آخرین فایل‌های کانال فن ترجمه (درس‌گفتار فن ترجمه‌ی مصطفی ملکیان که سال ۷۲ برگزار شده) رو امروز گذاشتم و این درس‌گفتار تکمیل شد. شنیدن این فایل‌های صوتی رو به کیا توصیه می‌کنم؟ به مترجم‌های عمومی و به دانشجو/پژوهشگرای رشته‌های انسانی که با متن انگلیسی و ترجمه زیاد سر و کار دارند. ضمن اینکه می‌شه به عنوان سند تاریخی هم بهش نگاه کرد، نه فقط درس‌گفتاری که قراره ازش ترجمه یاد بگیریم. از این لحاظ این درس‌گفتار پر از زیرخاکی‌های زبانی و سرگذشت‌نامه‌ی کلماته. نسخه‌ی PDF متنی که روش کار می‌کنند هم توی کانال پین شده. بفرستید برای اهلش که استفاده کنند ☘☘☘ https://t.me/fanetarjomemalekian/56

  • نمی‌دانم که آیا کسی قبلاً به این نکته اشاره کرده است که یکی از مشخصات اصلی زندگی تفکیک است. اگر یک لایه گوشت ما را نپوشانده بود می‌مردیم‌. آدم فقط تا وقتی وجود دارد که از اطراف خود جدا شده باشد. جمجمه کلاه‌خود مسافران عالم است. در درون بمان وگرنه تلف می‌شوی. مرگ عریان شدن است. مرگ آمیختن است. آمیختن با مناظر اطراف شاید خارق‌العاده باشد، اما این کار مترادف است با تمام شدن جان شیرین. (#پنین #ناباکوف، ص ۳۱-۳۰) @jomlebaziii

  • «زمستان‌ها که آفتاب زود غروب می کند، وقتی جمعیت سیاه و سفید را که شتابان از خیابان‌های تاریک می‌گذرند، تماشا می‌کنم، اشتراکی عمیق با آن‌ها احساس می‌کنم؛ گویی شب، زندگی ما، خیابان‌های ما و همه‌ی متعلقات ما را در لحافی سیاه می‌پوشاند تا ما در خانه‌هامان، اتاق خواب‌هامان و رختخواب‌هامان بتوانیم نفسی برآوریم و با رویای شکوه و جلال گذشته‌ی دور، گذشته‌ی افسانه‌ای‌مان درآمیزیم‌. همچنین تاریکی را که در سرمای شبانه‌ی زمستان‌ها به رغم چراغ‌های کم‌سوی کوچه‌ها و خیابان‌های خلوت دورافتاده فرود می‌آید تا این محله‌های قدیمی و فقر شرم‌آورمان را از چشم بیگانه‌ی غربی بپوشاند، دوست می‌دارم.» (#استانبول #اورحان_پاموک٬ ص ۵۵) @jomlebaziii

  • 1 мар. 2020 г.1 43214из jalaeipour

    🍀️️ فایل ۲۵۰ فیلم برتر برای تماشا در خانه روزهای خانه‌نشینی برای پیشگیری از شیوع کرونا فرصت خوبی برای فیلم‌بینی انفرادی یا خانوادگی است. این کانال تلگرام فایل ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما طبق امتیازدهی کاربران IMDB را رایگان و با زیرنویس فارسی در دسترس قرار داده است (طبیعتا ایرانیانی که خارج از کشور زندگی می‌کنند و می‌توانند نسخه‌ٔ قانونی این فیلم‌ها را از طریق سایت‌های فروش فیلم با رعایت حقوق مؤلف بخرند نباید از این فایل‌ها استفاده کنند): https://t.me/ladylmovies/1375 #در_خانه_بمانیم #کرونا_را_شکست_میدهیم @jalaeipour

  • «حقیقت دیگری که باز این آقایان ظاهراً به آن توجه ندارند این است که خریدار کتاب در بازار، آدم کم‌پول و آس و پاس است. من منکر نیستم که الان در جامعه‌ی ما یک قشر قابل توجه از مردم مرفه وجود دارد که خیلی مجبور نیستند قبل از خرید پول‌شان را بشمارند. اما این قشر – که من میل دارم اسمش را بورژوازی بی‌فرهنگ بگذارم – خریدار کتاب نیست. اتومبیل و ماشین رختشویی و کباب‌پز برقی و پیف‌پاف می‌خرد، اما حاضر نیست کتاب بخرد. اصلاً به علت این‌که سوار ماشین است و نمی‌تواند پارک کند هیچ وقت به کتابفروشی پا نمی‌گذارد که کتاب بخرد یا نخرد. بنابراین مشتریان کتاب کسانی هستند که خوشبختانه وسع‌شان نرسیده است پیش‌قسط ماشین بدهند و هم خودشان را بدهکار کنند و هم امکان قدم زدن در راسته‌ی کتابفروش‌ها را از خودشان سلب کنند.» (#نجف_دریابندری، به عبارت دیگر، ص ۱۳۳) @jomlebaziii

  • نکته‌ی گفت‌وگو همین است: فقط یک فرصت برای ادای هر جمله وجود دارد. می‌شود در جملات بعدی منظور را به شکل دیگری توضیح داد یا سر و شکلش را بهتر کرد یا حتی مسیر حرف را عوض کرد اما بعید است هیچ وقت بشود بار را درست به منزل رساند. موقع حرف زدن، هر کدام از ما، اثری هستیم در حال احداث که شکل گرفتنش تا حد زیادی منوط به مخاطب است. آدم می‌تواند نکته‌سنج و طناز و حتی گاهی خردمند باشد ولی در نهایت٬ ماجرا واقعاً دست او نیست: کرانِ خوب بودن ما را مخاطب‌مان تعیین می‌کند. (#آرتور_کریستال، فقط روزهایی که می‌نویسم، ترجمه‌ی احسان لطفی، نشر #اطراف) @jomlebaziii

  • همه‌ی کتاب‌های خوب یک وجه مشترک دارند و آن این‌که اگر داستان آن‌ها واقعاً اتفاق می‌افتاد این کتاب‌ها از واقعیت حقیقی‌تر بودند و وقتی از خواندن‌شان فارغ می‌شوید احساس می‌کنید که همه‌ی آن‌چه روی داده است پس از آن به شما تعلق دارد: خوبش، بدش، شادی‌اش، پشیمانی و اندوهش، آدم‌ها، مکان‌ها و هوایش. اگر به آن مرحله برسید، می‌توانید تجربه‌ی خود را به مردم منتقل کنید و در آن صورت نویسنده‌اید. #همینگوی ترجمه‌ی پرتو شریعتمداری (نقل از سایت مد و مه) @jomlebaziii

  • رنج کشیدن مقایسه‌بردار نیست. نمی‌شود گفت من کمتر رنج می‌کشم چون کس دیگری بیشتر رنج می‌کشد. همان‌طور که من نمی‌توانم بار غم کس دیگری را به دوش بکشم. من سهمِ غم و رنج خودم را دارم، هر چقدر که از بیرون کم و ناچیز به نظر برسد. (#اسلاونکا_دراکولیچ، #بالکان_اکسپرس) @jomlebaziii

  • شاید عشق بزرگ‌ترین نوع بندگی باشد و برای رهایی از قید آن آدم باید خرابکار شود و علیه استبدادش بجنگد. (#لیدی_ال، #رومن_گاری)

  • 5 окт. 2018 г.666из jomlebaziii

    کلمه‌بازی‌هام را این‌جا می‌گذارم: @kalamebazi

  • وای دوستان! نمی‌توانید تصور کنید که چه اندوه عمیق و چه خشمی بر جان انسان چیره می‌شود وقتی که می‌بیند که اندیشه‌ای تابناک که از دیرباز در ذهن خود می‌پرورده و عزیز و مقدسش می‌داشته است، به دست یک مشت نادان افتاده است که آن را به نزد کوردلان و تاریک‌ذهنانی همچون خود به کوچه می‌کشند و انسان ناگهان اندیشه‌ی تابناک خود را در بازار کهنه‌فروشان می‌بیند، در گل مالیده، درهم شکسته، بی‌تناسب و ناموزون، همچون بازیچه‌ای برای کودکان نادان، در گوشه‌ای گذاشته برای فروش. (#داستایوسکی، #شیاطین، ترجمه‌ی #سروش_حبیبی، ص۳۷) @jomlebazi

  • شاید بهتر بود خداوند ما را هم مثل گیاه‌ها خلق می‌کرد. یعنی این‌که پای‌مان محکم توی زمین باشد. آن وقت هیچ‌کدام از این کثافت‌کاری‌های مربوط به جنگ و مرز و این چیزها اصلاً پیش نمی‌آمد. (#ایشی_گورو، #بازمانده_روز، ص۱۴۱) @jomlebazii

  • می‌فهمید آقا؟ آیا می‌فهمید اینکه مطلقاً جایی برای روگردان شدن نداشته باشید یعنی چه؟ هر کسی باید جایی داشته باشد که به آن روگردان شود. (#داستایوسکی، #جنایت_و_مکافات) @jomlebazii

  • اِس متوجه شده برای آن‌ها تماشای زندگی‌شان مانند یک افسانه خوشایند است، یعنی فقط به یاد آوردن بهترین بخش‌های آن. گذشته‌ی مبهم و ایدئال مجال اندکی برای حقیقت باقی می‌گذارد. اما شاید انسان‌ها در تاریک‌ترین لحظات زندگی‌شان نیاز به یادآوری اوقات خوب گذشته دارند. گویی گذشته‌شان سراسر آفتابی بوده. شاید هم این‌طوری بهتر باشد. (#اسلاونکا_دراکولیچ، انگار آن‌جا نیستم، ص۱۷۴) @jomlebazii

  • چهاردهم ماهی در پانزده سالگی‌ام بود. حتی گل‌های چادری که سرم بود یادم است. قرمز ریز بودند با کاسبرگ زرد. مثل باقی چهاردهم‌ها وقت خواندنِ سید چادر را آورده بودم تا روی صورتم پایین و خیره به گل‌های ریز، خاطرات امروز مدرسه را مرور می‌کردم. دیدم صدای سید دارد در ذهنم صورت می‌سازد. «گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست». مردی تنها سوار شد. زن‌ها دورِ اسبش بودند. دور شد. زنی صدایش کرد. برگشت. سپاه نداشت. پیش چشم زن‌ها راه رفت. دور شد. «جان جهانیان همه از تن برون شدی». غافلگیرانه اولین اشک واقعی‌ام در پانزده سالگی از چشمم افتاد روی گل قرمز ریزی که روی زانویم بود. اولین اشکی که از اندوهِ گریه‌ی مادر نبود. به خاطر آن تصویری بود که پیش چشمم شکل گرفته بود. اولین اشکی که نمایشی نبود. اولین بار بود که برایم مهم نبود زن‌ها اشکم را ببینند و بگویند «چه دلش پاکه این دختر» و مرا برای پسرهایشان نشان کنند. مهم نبود مادر با تحسین به چشم‌هام نگاه می‌کند یا نه. دلم برای مصیبتی که سید می‌خواند سوخته بود... شوری اولین اشک عزادارانه ته گلو تجربه‌ی عجیبی بود. سید که گفت «بالنبی و آله» زن‌ها چادرشان را کنار زدند. یکی از آن‌ها شده بودم. طعم آن چای تمام عمر با من ماند. زن همسایه سینی را گرفت جلویم. نذرش بود چای بدهد. سبک و ترد استکان را برداشتم. انگار مستحقش باشم. به دستش آورده باشم. به این چای هم مشرف شده بودم. به چای بعد اشک. (#مرشدزاده٬ #کآشوب٬ نشر اطراف، ص۲۰۰)