جیغ و جار حروف
Статистикаخوشا پرنده که بیواژه شعر میگوید کلمهبازیهام: @kalamebazi جملهبازیهام: @jomlebaziii
- Последний пост
- 6 окт. 2025 г.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Игры
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آدمها دو دستهاند: آنهایی که موقع پر شدن قوری از آب سماور، میایستند بالای سرش و بیآنکه هول این را داشته باشند که کار دیگری بکنند، جریان آب و بازی برگهای سیاه چای توی قوری را تماشا میکنند و میگذارند صدای شرشر آب، بخشی از جانشان شود. و آنهایی که قوری را میگذارند زیر شیر سماور و میپرند از یخچال خرما دربیاورند یا ظرفی را جابهجا کنند یا چیزی را بگذارند سر جایش. از تماشا خبری نیست. از شنیدن هم. گاهی هم قوریشان سر میرود و گندهکاری. من بیشتر وقتها از دستهی دومم و کاش از دستهی اول بودم. @horuf
راهنمایی بودیم. سوم. نشسته بودیم توی حیاطپشتی سایهخور مدرسه. یا زنگ ورزش بود یا معلمی نیامده بود که وقت کرده بودیم با خیال راحت دور هم بنشینیم به حرف. گمانم سال اولی بود که دوقلوها آمده بودند مدرسهمان. یکی تپل بود، آن یکی اضافهوزن داشت. آنی که تپل بود صورتش ظریف و قشنگ بود و آنی که اضافهوزن داشت به قشنگی خواهرش نبود. تپله باهوش بود و درسش عالی و آن یکی نه آنقدرها. من از همان وقتها لاغر بودم، با ظاهر معمولی، هوش معمولی و البته اهداف معمولی. از انتخاب رشته حرف میزدیم. سال بعدش باید میرفتیم اول دبیرستان و سال بعدترش باید انتخاب رشته میکردیم. دوقلوها میخواستند بروند تجربی که پزشک بشوند. وقتی تجربی رفتن و پزشک شدن مد نبود. حلقهی بچههای کلاس یکییکی برنامهی آیندهشان را میگفتند و از بقیه کامنت میگرفتند. نوبت من که شد زدم زیر میز جدیت و این همه هدفدار بودنشان. نطقم را با یک «برو بابا»ی کشدار شروع کردم و رسیدم به اینکه چقدر سخت میگیرید و حالا به وقتش هر چی شد انتخاب میکنیم دیگر. تا اینجاش باز هم خیلی عجیبغریب نبود. نمیدانم آنجا که گفتم تا اطلاع ثانوی هدفم این است که موهام را بدون موخوره بلند کنم، یاد کسی از آن جمع مانده یا نه. امروز، حدود بیست و پنج سال بعد، به جسارت مریم چهاردهساله افتخار میکنم. به آزادیاش. به سانسور نکردن خود معمولیاش. به سپردن خودش به زندگی. اتصالش به زندگی. سختگیر نبودنش. یکجور بیخیالی و بیقیدیاش. شاید حتی در لایههایی به زنانگی قایمشده پشت آن ویژگیهای قبلی که اغلب به مرد/پسرهای جهانِ زمان ما تعلق داشت. اینکه جسورانه جلوی جمع بایستی و بگویی تا اطلاع ثانوی هدفم این است که زنانگیام را آب بدهم، نه که سربهزیر و رام تا سرحد مرگ درس بخوانم و فلان چیز شوم، پارادوکس غریبی دارد. دیروز با دوست در مورد زنهای خودابرقهرمانپندار حرف میزدیم. ترند شبکههای اجتماعی. زنهایی که زودتر از خورشید بیدار میشوند، میدوند، ورزش میکنند، حواسشان به تغذیهی خودشان و شوهر و سه تا بچهشان هست، کار میکنند، درس میخوانند، پنجاه تا کلاس اضافه میروند، خریدها را خودشان میکنند، تراپی میروند، قبضها را خودشان میدهند، پسانداز میکنند، آرزوهاشان را یکییکی تیک میزنند و زندگیشان همینطور پر و پیمان است و از دور برق میزند. و برقش را به دیگران هم نشان میدهند تا مای بقیه بهخاطر صبح زود بیدار نشدن، ندویدن، ورزش حرفهای نکردن، تا سرحد مرگ کار نکردن، کلاس اضافه نرفتن، بیعرضگی و لوزر بودن مدام توی سر خودمان بزنیم. امروز یازده و نیم بیدار شدم. به سیاق همهی تابستانها که به شببیداری میگذرد. تا واقعاً بلند شوم و دورم را جمع کنم و چیزکی بهعنوان صبحانه بخورم و نوتیفهام را چک کنم، از ظهر گذشت. اولین قهرمانیام این بود که زود بلند شدم (بلند، نه بیدار) و این خودش به قهرمانی ناخودآگاه و خودنخواستهی پیشینیای برمیگشت: کابوس ندیده بودم. که اگر دیده بودم بلند شدنم و شروع یک روز معمولی میشد یک چالش. اولین کار جدیام بعد از این قهرمانیهای خردهریز، رسیدگی به موها بود که رسیدگی عجیبغریبی نیست و البته نتایج عجیبغریبی هم ندارد. همین که به موها میشود گفت کمی بلند و هنوز موخوره نشده، خوشحالم. همین که دیروز توی حمام موی کمتری ریخت روی کاشی، آفرین به من. و همین که امروز توی موها که دست میکشم سرانگشتهام از نرمیشان حس خوبی دارند، دمم گرم. برای بقیهی روز باید تودولیست معمولیام را بنویسم و کارهای معمولیام را بکنم. هر چقدر که رسیدم. هر چقدر که شد و توانش را داشتم. دوقلوها را نمیدانم پزشک شدند یا نه. دوم دبیرستان از منی که آن موقع دلم خواسته بود بروم انسانی چون از درسهای تجربی و ریاضی خوشم نمیآمد، جدا شدند و رفتند تجربی. بعدش هم از مدرسهمان رفتند. چند باری اسمشان را گوگل کردم ببینم به هدفشان رسیدهاند یا نه و چیزی پیدا نکردم. من اما انگار همان مریم حیاطپشتی مدرسهی راهنماییام. همان مریم با کَمَکی آگاهی به سرعت معمولیاش، توان محدودش، پیشبینیناپذیر بودن زندگی و غیر قابل کنترل بودن خیلی عوامل ریز و درشت که مانعاند و سرعتگیر. آدمی که در این بیست و پنج سال گاهی فاز ابرقهرمانی هم برداشته ولی حالا در حد توانش تلاشش را میکند. زنی که دیگر نمیخواهد موهاش را بدون موخوره بلند کند، همین که زورش به موخورهها برسد، کلاهش را میاندازد هوا. @horuf
[بخش دوم] ور زیباییشناسی پیرپسر در میان نقدهایی که خواندم، دیدم چیزی که خیلیها را آزار داده، حجم زشتی و پرخاش و بیاخلاقی و بیمبالاتی قصه است. درست است، کسی که روحیهی لطیف و حساسی داشته باشد، شاید در مواجهه با این همه چرکی آزار ببیند. اما این شخص موجود آزادی است که میتواند چنین فیلمی را برای دیدن انتخاب نکند، نه اینکه با علم به ژانر داستان و جزئیاتی که با جهان او همخوانی ندارد، هنوز بلیت بخرد، برود سینما، سه ساعت و ده دقیقه این سویهی تاریک جهان را تماشا کند و بیاید بیرون فحش بدهد. کسی که یقهی اکتای براهنی را میگیرد که چرا چنین فیلم تاریک و زشتی ساختهای یک پیشفرض دارد و آن پیشفرض این است که هر چیزی در جهان هنر ساخته میشود باید تمیز و زیبا و اخلاقی و لطیف باشد، بیاعتنا به اینکه در جهان واقعیت چه میگذرد. راستش این پیشفرض خیلی وقت است که در جهان زیباییشناسی و نقد هنری به چالش کشیده شده. از وقتی که افلاطون هنر و زیبایی و خیر را همردیف میدانست بیش از دو هزار و چهارصد سال گذشته. از وقتی هم که شاگردان خلف افلاطون هنوز این ایده را دنبال میکردند چندصد سال. خیلی وقت است که جهان هنر به اثر هنری زشت، خشن، تاریک و غیراخلاقی بله گفته است و با آغوش باز از آن استقبال میکند چون میداند هنر اگر قرار است بازنمایی جهان باشد، واقعیت زشت و خشن جهان را نمیتواند نادیده بگیرد و زیر فرش بزند. ضمن اینکه خیلی وقت است هنر از اخلاق و هر معیار بیرونی برای سنجشش جدا شده و به خودکفایی رسیده. اینکه من ایرانی یقهی فیلمسازم را بگیرم که چرا زشتی جهان را اینجور بیپرده نشان میدهی، تحمیل سلیقهی شخصی است. البته تفکر به این سطح از بلوغ رسیده که زیباپسندان را نفی نکند. تو کار زیبای خودت را بساز، دیگری هم کار زشت خودش را میسازد. هنر وقتی میتواند جلو برود که صدای همهی ما، با هر سلیقه و بینشی که داریم، شنیده شود. براهنی به هر دلیلی تشخیص داده اثرش که قرار است بازنمایی جهان او باشد، باید چنین مختصاتی داشته باشد و با وجود ضعفهایی که در فیلمنامه و در بازی بعضی بازیگرها وجود دارد، توانسته کار خوب و بهاندازهای بسازد. حالا که افلاطون از دست براهنی ناراحت است، اگر بهاندازه را بهمعنای تناسب ارسطویی بگیریم، میتوانیم ارسطو، قهرمان دیگر تاریخ زیباییشناسی را راضی کنیم. بازنمایی ایران معاصر یا روسیهی قرن نوزدهم؟ اما با وجود این راه آمدن با براهنی، هنوز میشود یک نقد به او داشت. آقای براهنی اثر تو، مثل هر اثر هنری دیگری، قرار بود بازنمایی جهان باشد و تو هم تلاشت را کردی که بازنمایی ایران معاصری که تو میبینی باشد، چه اینکه در بسیاری از نقدهایی که با اثر همراه و همدلاند میبینیم که پیرپسر را نقد پدرسالاری ایرانی، نقد سنتهای گذشته و چیزهایی از این دست خوانش کردهاند، حالا چیزی که ذهن من مخاطب آشنا با فضاهای روسی را آزار میدهد این است که چرا اثر ایرانی تو این همه وجه روسی، آن هم روسیهی قرن نوزدهم داستایوفسکی را بازنمایی میکند؟ همان نقدی که بالاتر قول دادم بهش برسم. آقای براهنی به نوعی تناقض نیفتادیم؟ چرا فیلمی که قرار بود بازنمایی ایران امروز باشد و سویهی زشت و خشن و کمتر دیدهشده و کمتر پرداختهشدهی ایران را نشان بدهد و ما هم همدلانه به شما حق دادیم ایران را همانطوری که خودتان میبینید چرک و سیاه نشانمان بدهید، صورت مردمی دیگر، در جغرافیایی دیگر و عصری دیگر را بازنمایی میکند؟ چرا موقع تماشای سه ساعت و ده دقیقه فیلم شما که اقتباس آزاد است، نه به تصویر کشیدن جزء به جزء اثری خاص، بیشتر روسیهی قرن نوزدهم را میبینیم تا ایران قرن بیست و یک را؟ پینوشت: اکتای اینجا دربارهی شیوهی اقتباسش، انسش با ادبیات روسیه و داستایوفسکی و فضای روسی اثر حرف زده. مصاحبه را بعد از نوشتن یادداشت دیدم. @horuf
دربارهی پیرپسر اکتای براهنی [بخش اول] در بین همهی تحلیلها و نقدهایی که این چند روز در مورد پیرپسرِ اکتای براهنی دیدم و خواندم، ندیدم کسی به دو موضوعِ «وجه روسی اثر» و «زیباییشناسی زشتی» توجه کرده باشد. تحلیلهای روانشناسانه و روانکاوانه، نقدهای اجتماعی، پرخاش و بهکلی رد کردن اثر و از آن طرف غش و ضعف کردن در مقابل فیلم و آن را بهترین اثر تاریخ سینمای ایران خواندن، فراوان دیدم و خواندم. حالا بیایید از نگاه یک مخاطب فلسفی-ادبیاتی هم به فیلم نگاه کنیم. ور ادبیاتی پیرپسر پیرپسر تا جایی که توانستم تیتراژ پایانی را ببینم از آثار زیادی وام گرفته یا اقتباس شده. برادران کارامازوف، ادیپشاه، داستان رستم و سهراب و ابله چهار کاری بودند که اپراتور سینما قبل از قطع کردن فیلم اجازه داد از لیست ببینم. و انگار این فهرست باز هم ادامه داشت. ظاهراً اکتای براهنی به ادبیات روسیه و بهویژه داستایوفسکی علاقهی ویژهای دارد. دیگر کار بلند او هم (پل خواب، ۱۳۹۴) اقتباسی از جنایت و مکافات داستایوفسکی است. اگر هم پیرپسر در تیتراژ پایانی اسمی از برادران کارامازوف نمیآورد، ابتدای فیلم، سکانس شهر کتاب فرشته، گفتوگوی علی و دختر مشتری و رمان برادران کارامازوفی که بینشان دست به دست میشد، نشانهی درشتی بود که بهمان میگفت قرار است در ادامه چه ببینیم. اما در ادامه چه دیدیم؟ در ادامه خیلی روسیه دیدیم. آن هم روسیهی داستایوفسکی. سوای داستان که قصد ندارم مرورش کنم و میدانیم از برادران کارامازوف و سایر پدرکشیهای ادبیات وام گرفته، و سوای تفاوتی که مضمون داستان با برادران کارامازوف دارد و میشود در نوشتهی دیگری بررسیاش کرد (بهطور خلاصه اینکه پیرپسر با پدرکشی به پایان میرسد و ما چیزی دربارهی احوالات پسر بعد از قتل نمیبینیم، بنابراین از عذاب وجدان، احساس گناه، تقبیح پدرکشی، اخلاق و ایمان و مضامین داستایوفسکیانهی دیگر اثری در پیرپسر نیست) بیایید نگاهی به شخصیتهای اصلی فیلم بیندازیم. - پیرمرد دائمالخمر زنباز بیاخلاقی که معلوم نیست یکی از پسرهاش مال خودش است یا نه. - پسر احتمالاً نامشروع پادرهوای زودجوش و بیاعصابی که نمیداند دقیقاً بچهی کیست. - جوانِ همواره دانشجوی روشنفکر بیعرضهی در آرزوی ترقی و رسیدن به طبقهی اجتماعی بالاتر که دائم فلسفه بلغور میکند ولی پای عمل که وسط بیاید قدم از قدم نمیتواند بردارد. - و زن جوان در ظاهر بدکاره ولی در باطن قربانی و معصومی که بهخاطر دخل و خرج زندگی مجبور میشود به خیلی کارها تن بدهد. کسی که چندتایی از آثار داستایوفسکی را خوانده باشد، میتواند بهراحتی مصادیق این شخصیتها را در رمانهای آقای رماننویس روسی پیدا کند؛ از فئودور کارامازوف گرفته تا راسکولنیکوف و سونیا. بله خود براهنی هم گفته که اثر من اقتباس است و براهنی هم همهی تلاشش را کرده که فیلمش ایرانی باشد ولی آیا تجمع این همه شخصیت عجیب و غریب و نامأنوس در یک داستان، به شما حس مواجهه با قصهای ایرانی را میدهد؟ شاید شمار زیادی از پدرهای ایرانی بیاخلاق و تند و بیمنطق باشند، ولی اینکه فرزند نامشروعی داشته باشند و دائم هم این را به بچهشان یادآور شوند چقدر متداول است؟ این وجه روسی یا بهتر است بگویم وجه داستایوفسکیانهی اثر فقط به شخصیتها محدود نمیشود، فضای خانهی غلام باستانی (شخصیت پدر فیلم) هم چندان شباهتی به خانههای ایرانی ندارد. خانهای چرک با وسایل مستعمل، جا به جا رنگ سبز و قهوهای برآمده از کثیفی خانه، جرم کثافتی که روی همه چیز نشسته، شلوغی بیش از حد خانه که حس خفگی به مخاطب میدهد (در حالی که با خانهای بالای هزار متر با حیاط و استخری درندشت مواجهایم که معنی ندارد این همه تنگ و ترش باشد) و در آخر تاریکی خانه با وجود کثرت پنجرهها، فقط از سنتپترزبورگ قرن نوزدهم برمیآید. و آن دخمهی پشت سمساری غمخوار که محل اجتماع مردهای عیاش است با همه جور بساط عیش مردانه شما را یاد میخانههای روسی نمیاندازد؟ بهخصوص وراجیهای بیانتهای مردانش که تا سرشان گرم میشود فکر میکنند میتوانند همهی مسائل جهان را حل کنند. همان صفحات رودهدرازیهای مردان داستایوفسکی که هرچه میخوانی تمام نمیشوند و مشتاقی زودتر بحث را جمع کنند تا دوباره بیفتی در مسیر اصلی داستان. من شخصاً با چنین بازسازی روسیگونهای مشکلی ندارم ولی مخاطب حق دارد حس کند این کجای ایران است که من تا حالا تجربهاش نکردم و بعد از تمام شدن فیلم و بیرون زدن از سینما انگار که از غاری تاریک بیرون آمده باشد، حق دارد به آسمان آبی بالای سرش و مردم مهربان اطرافش و صمیمیت جاری در شهرش لبخند بزند و بهخاطر برگشتن به محیطی که بهش عادت دارد و برایش آشناست از ته دل آخیش بگوید. این روح یا بهتر است بگویم وجه بیش از حد روسی اثر میتواند جا را برای یک نقد باز کند که در ادامه بهش اشاره میکنم. @horuf
متنی میخواندم که دیالوگ پدر اسکارلت در مورد زمین را در رمان/فیلم «بربادرفته» یادم انداخت. گشتم پیداش کردم. به نظرم حالا نیاز داریم یک بار دیگر بشنویمش، با این یادآوری که اسکارلت، همین دختر لوس و ننری که ابتدای رمان/فیلم میگفت زمین برایش اهمیتی ندارد، وسط جنگ و آتش، همهی تلاشش را کرد با گاری زهواردررفتهای خودش را برساند خانه، برگردد به همین زمین/سرزمین. "The land is the only thing in the world worth working for, worth fighting for, worth dying for, because it's the only thing that lasts." «زمین تنها چیز در جهانه که ارزش داره براش کار کنی، براش بجنگی، براش بمیری. چون تنها چیزیه که باقی میمونه.» @horuf
دیشب حوالی ساعت هشت، همان وقتهایی که در دوازده روز گذشته سانس اول حمله و فعالیت پدافندها بود و برای یک ساعتی یکریز صدایشان میآمد، «ای ایران ایران» را گوگل کردم. هر شب این وقتها با بلند شدن صدای اولین پدافند تبلت و گوشی را میگرفتم دستم و میرفتم گوشهی هال بساط میکردم که دور از پنجره و شیشه بود و امن و در زیرصدای پدافند مینشستم به چک کردن خبرها، چت کردن با دوستان و خداخدا میکردم این زیرصدای ترسناک زودتر تمام شود. روز آخر، روز دوازدهم سفتتر شده بودم. پدافند پشت سر هم میکوبید و من همان گوشهی هال آخرین تکههای جستاری را میخواندم تا ببینم به درد ترجمه میخورد یا نه. ولوم را گذاشتم روی آخرین حدش. پنجره را باز کردم تا محمد نوری بخواند «شرح این عاشقی ننشیند در سخن / که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد». دلم خواست غیر خودم اینها را همسایهها هم بشوند و رهگذری که از کوچهی پای پنجرهام رد میشود. سه تکه لباسی را که این دوازده روز انداخته بودم روی نردههای هال برای وقت مبادا، برداشتم گذاشتم سر جایشان. عبای کرپ مشکی بلندی که چروک نمیشود و میشود سریع پوشیدش و حجاب کاملی دارد، روسری نخی قوارهبلند فیرزوهای که راحت توی سر میایستد و سوزن و گیره نمیخواهد و شلوار جین راحت گشادی که میشود روی لباس خانه پوشید. که اگر لازم شد یکهو لباس بپوشم و از خانه بدوم بیرون دم دست باشند. جنگ چه دوراندیشیها که یاد آدم نمیدهد. محمد نوری جای صدای پدافند و انفجار دوازده شب گذشته، خواند «ای شیرینترین رؤیای من تو بمان» و گلدانها را آب دادم. آب پر کردم توی تنگ برای ماهی. که وطنم گلدانم بود. ماهی توی تنگ بود. خانهای بود که کنج هالش امن است. گذاشتم محمد نوری بر وطنم آواز مالکیت بخواند. که فیلسوف روسی جایی از مقالهاش از آواز مالکیت نوشته بود: «حیوان یک استعاره است، یک شخصیت مفهومی، اجراکنندهی آواز خاص خود. مفهوم آواز یا ترانه در اینجا بسیار مهم است: دلوز و گتاری از آن برای تعیین نوع رابطهی حیوان با زمین استفاده میکنند. هر حیوان آواز خاص خود را دارد که قلمرو یا بهطور کلی مکان آن حیوان را شکل میدهد یا مشخص میکند؛ این آوازِ آنها از خانه است. مضمون این آواز هم میتواند هر چیزی باشد. مثلاً این دشت پوشیده از شقایقها میتواند سرزمین من باشد، یا خانهام باشد؛ این درخت میتواند خانهام باشد؛ تو میتوانی خانهام باشی و من ممکن است بارها برایت ترانهی «عاشقت هستم» بخوانم. به نظر من عشق ورزیدن به معنای پیوند دادن روح به هر چیزی است. دلوزی بخواهیم بگوییم، در این مورد خاص، باید از کلمات قلمروگرایی و قلمروزدایی استفاده کنیم: تو اینجا مستقر میشوی، خاکش را لمس میکنی و ترانهای میخوانی: «این سرزمین من است.» بله، این آواز و ترانه خواندن جزو مراسم حیوانات برای تأمین امنیت قلمروشان است که در هنر ظهور میکند.» حس آن گرگی را داشتم که دم غروب زوزه میکشد که به بقیه بگوید تا هر جا صدایش میرود، قلمروی اوست. آن عاشقی که در گوش معشوق و گاهی هم بلندبلند میگوید «عاشقت هستم» تا به او و همهی دیگران اعلام کند او خانهی من است، سرزمین من است. محمد نوری در اولین غروب آتشبس آواز مالکیت میخواند. بر من، بر خانه، بر کوچهی پایین پنجره، بر گلدانهای سیرابشده، بر ماهی قرمز توی تنگ، بر ایران، بر وطن: «ای ایران ایران، دور از دامانت دست دگران، بدگهران». @horuf
از متن مقالهای که میخوانم: «بهجز مقاومت چریکی، مقاومت نامرئی و خاموش غیرنظامیان هم هست؛ آنهایی که وقت جنگ در سرزمینشان، آنجا را ترک نمیکنند. در زبان روسی، معنای تحتالفظی واژهی «غیرنظامیان» در مقابل «نظامیان» این است: «کسانی که در صلح زندگی میکنند»؛ آنها دقیقاً زمانی در صلح زندگی میکنند که جنگ وجود دارد، با وجود جنگ در صلح زندگی میکنند. آنها نمیتوانند و نمیخواهند بروند؛ خانهشان اینجاست، گربهشان، سگشان و باغچهای که اگر بروند و پناهنده شوند، کسی به آن آب نخواهد داد. غیرنظامیان اینجا میمانند چون اینجا ریشه کردهاند.» @horuf
این نامه را بین خرت و پرتهام پیدا کردم. ۸ بهمن ۹۸ نوشته بودمش. خواندنش حال خودم را خوب کرد. امیدوارم حال کس دیگری را هم خوب کند. «مریم عزیزم سلام امروز که دارم این نامه رو برات مینویسم توی یکی از سختترین روزای زندگیتی. تازه دو روز قبل برای ترم بعد انتخاب واحد کردی. پیش استاد راهنمات خجالت کشیدی و از ته دل ترسیدی و خستهای. از این همه مدت دانشجو بودن خستهای. البته مدام به خودت یادآوری میکنی که «من روزای سختتر از اینم دیدم» تا دووم بیاری و بتونی خودت رو بکشی جلو. ولی خودمونیم دیگه، فقط من و تو. این روزا هم سخته. این روزا که باید پایاننامه رو ببری جلو و قدمای مورچهای برمیداری و حس میکنی این راه هیچ وقت تموم نمیشه. ولی تموم میشه جان دلم. تموم میشه عزیزدلم. نشون به این نشون که الان که داری این نامه رو میخونی تموم شده. یه نگاه به روزای سختی که گذشته میکنی و میگی اووووه من این یکی رو هم رد کردم و هنوز زندهام : ) آره. تو این یکی رو هم دووم اوردی. الان که داری نامه رو میخونی یا دفاع کردی یا در آستانهشی. لطفاً لطفاً لطفاً یادت بمونه که رسیدن به این روز آرزوت بوده. تو الان داری تو آرزوت نفس میکشی. خره تو خیلی قویای. هیشکی قد من نمیدونه چقدر سختی کشیدی و چطور قهرمانانه هر بار پا شدی و از نو همه چی رو ساختی. بعد خوندن این نامه برای خودت یه کاری بکن. یه کاری که خوشحالت کنه. شاید بخوای برا خودت کادو بخری. یا بری قدم بزنی. یا یه آهنگ بذاری برقصی. فقط یه کاری بکن که خوشحالت کنه و به خودت یادآوری کن هر جایی که الان هستی روزای سختتری هم داشتی و بازم دووم میاری و رد میکنی این روزا رو و اون جلو جلوها چیه؟ روشنی و آرامش. برو سمتش. نترس و ادامه بده و برو. من باهاتم.» بعد از خواندن نامه میخواهم فایلهای کلاس زیباییشناسی کانت را گوش کنم. کاری که عمیقاً خوشحالم میکند. تو هم خبرها را رها کن و برو سراغ سبد خوشحالیت. @horuf
یک غروبی سوار ماشین میشدم که درد پیچید توی زانوم و صورت بیرونیش شد ناله. کسی که همراهم بود، پرسید «مگه خوب نشدی؟» با لحنی که انگار کمکاری کردم. گفتم «بدترم شده.» گفت «مگه چیکار کردی باهاش؟» اینجا دیگر لحن نیاز نبود. کلمات تنها هم سرزنش داشتند. کلمات میگفتند این مدت لابد من کاری کردم یا نکردم که تهش نتیجه شده این درد و ناله. این واضحترین سرزنشی بود که از وقتی با صدای بلند به آدمها گفته بودم زانودرد دارم، میشنیدم. و شبیه همین سرزنش را با صدای درون خودم هم میشنیدم. هر روز. هر شب. هر وقت درد نامعمول میشد و از بستر زندگی بیرون میزد. صدای درونم میگفت مراقب نبودم. سهلانگاری کردم. مقایسهم میکرد با آدمهای سالم. و ازم میخواست به این فکر کنم که همهی آنها، آنهایی که راحت روی دو زانو مینشستند و بلند میشدند، میدویدند، پلهها را بالا پایین میرفتند، آنها لابد یک کارهایی کردهاند که من نکردهام. دیروز جواب امآرآی زانو را گرفتم. هنوز نبردم پیش دکترم ولی آنقدری که با کمک AI و گوگل دستگیرم شده، فهمیدم من کاری نکردهام. «شده». همینقدر مجهول و بیفاعل. شده چون مشکلی مادرزادی وجود داشته. مشکلی که آدمهای کمی دچارش میشوند و از آنها هم که دچارش میشوند درصد کمی متوجهش میشوند مگر اینکه یک جایی درد بیاید سراغشان و کارشان بکشد به امآرآی و تازه امآرآیش درستدرمان باشد و مشکله را نشان بدهد. همهی دیشب درد سر جاش بود. شدیدتر حتی. که خوب میدانم دلیل شدیدتر بودنش روانی است. چون حالا درده اسم علمی و دقیق پیدا کرده، به رسمیت شناخته شده، روانم تصمیم گرفته بیشتر حسش کند. تا اینجا عادی است و به قول آن دختر اینستاگرام به «سلامت روان آشغالم» مربوط میشود. غیرعادی این است که با وجود درد، حس رهایی دارم. همین سلامت روان آشغالم دارد تودهنی میزند به آن کسی که پرسید «مگه چیکار کردی باهاش؟» و تودهنی میزند به صدای درونم که همهی این مدت سرزنشم میکرد و متهمم میکرد به مراقب نبودن. همه چیز مثل قبل است؛ درد، مشکل، ملاحظه در نشستن و بلند شدن و خوابیدن و غیره. تنها چیزی که فرق کرده این است که حالا میدانم «شده»، بیکه من مقصر بوده باشم. و این بار خیلی خیلی خیلی سنگینی را از روی دوشم برداشته. همهی جبرگراها و تقدیرگراهای طول تاریخ برای پناه بردن به آغوش همین «شده» و برای برداشتن بار از روی دوش سلامت روان آشغالشان نبوده که جبرگرا و تقدیرگرا شدند؟ کدام غار امنتر از «شده»؟ و از میان هزاران هزار چیز دیگری که سلامت روان آشغالم صبح تا شب بهخاطرشان سرزنشم میکند، چند درصد دیگر همین شکلی «شده»اند بیکه من علتشان باشم و مداخلهی مستقیمی در شدنشان داشته باشم؟ @horuf
تجربه میگوید تا دو خوابیدی، خوابیدی، اگر نه به فروپاشی سلام کن. تا دو نخوابیدم و به فروپاشی سلام کردم. روز خوب و مفیدی را گذرانده بودم که همه چی توش بود. کار، مطالعه، نوشتن از جنس پژوهش، اشتهای باز، غذای کامل، حال روبهراه. ولی دوی بعد از نیمهشب و فروپاشی این حرفها حالیش نیست. فروپاشی نشست روبهروم و پرسید درسگفتار جدیدی که نوشتنش را شروع کردی قرار است چه گلی بزند به سرت؟ فروپاشی متر دستش بود. پرسید درسگفتاره چقدر به قد پول و جیبت اضافه میکند؟ گیرم که یک خط به رزومهت اضافه کرد، رزومهت تا الان برات چه کار کرده که از این به بعد بکند؟ پرسید تا کی میخواهی به این مسخرهبازی خواندن و نوشتن و گشتن لای کتابها و وقت تلف کردن ادامه بدهی؟ چی برات داشته تا حالا؟ فروپاشی ترسناکتر شد، گفت فکر نمیکنی همهی راه را اشتباه آمدی؟ فروپاشی همهی چیزی را که هستم نشانه گرفته بود. اذان شد. نماز خواندم. خزیدم زیر پتو. فروپاشی هنوز بود و بهم میگفت خراب کردم. تا الان خراب کردم و بعدی هم برایم وجود ندارد. به هر زحمتی بود خوابیدم. ظهر پا شدم، رفتم جلوی آینهی دستشویی. از پوست شفافم کیف کردم. دیشب قبل فروپاشی روتین پوستیم را انجام داده بودم. صورت سرحال از روتین را موهای مجعد سفید و مشکی قاب گرفته بودند. باز کیف کردم. زندگی از پوستم و حلقهی موهام جوانه زد و تهماندهی فروپاشی را زد کنار. زن توی آینه شبیه قهرمانها بود. زن بودن این شکلی است. از مجاری بسیار باریک و بعید نور میپاشد در زندگی. نور دانهای را که برای اینجور وقتها کنار گذاشتهای نشانه میرود و دانه جوانه میزند. مثلاً تو باید قلهای را کیلومترها دورتر فتح کنی. زنگ میزنی به قله، برنمیدارند. زنگ میزنی. چند بار. بالاخره یکی آن طرف خط جواب میدهد. میگوید متاسفم، قله را یکی پیش از شما فتح کرد. و تو از هم میپاشی. قله را از دست دادهای. و درست وقتی وسط تکههات نشستی، یادت میآید باید دو تا لباسی را که چند روز است انداختی توی سبد بشویی. اگر بلند شوی، اگر آنقدری زورت به خودت برسد که فقط برای همان یک کار بلند شوی، قهرمانی. بعد شستن لباسها یادت میافتد دو تا پیازچهی ته یخچال را خرد کنی توی کاسهی ماست و پونه که پیازه اشتهات را تحریک کند. که خورشت رنگ ندارد و اگر یک قاشق رب بهش بزنی خوردنیتر میشود. زنانگی ریزریز پلههای جدید میسازد به سوی قله. نه آن قلهی قبلی که فتح شده. که حالا بعد شستن لباس و معاشرت با پیاز و رب میتوانی بگویی به درک که فتح شده. نه، قلهی جدیدی. قلهی بودن خودت. قلهی سر پا ماندن. ادامه دادن. قلهی جمع و جور کردن تکهها بعد از فروپاشیهای بعد از دوی نیمهشب. قلهی دوباره جان داشتن برای باز کردن کتاب، باز کردن لپتاپ، دوباره کلمهها را پشت هم چیدن، دوباره خودت شدن و از نو خودت را دوست داشتن. فروپاشی هنوز آن گوشهکنار هست که بپرسد «برای چه فلان کار را میکنی و نه بهمان کار را؟» هنوز متر گرفته دستش. در مقابل «برای چه؟»اش باید زبان دراز داشته باشی و در چشمهاش زل بزنی و با اعتمادبهنفس بگویی برای صرف بودن. باکیفیت بودن. زندگی را زندگی کردن و بودن را خرج چیزی بیرز کردن. برای خسته نشدن از رفتن بهسمت قلهی خودم. که فقط مال خودم است و هیچ کسی غیر از خودم بلد نیست فتحش کند. زن بودن این شکلی است. برای فتح قلههاش و قهرمانی نیازی نیست کیلومترها دورتر بروی. دست که دراز کنی، روسری زمینافتادهای را که برداری، ظرفی را که بگذاری سر جاش، گلدانی را که آب بدهی، خودبهخود راه افتادی سمت قله. جهان را از همین یکقدمیات، دم دستت سامان دادهای و قدم اول رفتن به سمت قله را برداشتهای. قدمهای بعدی در راهاند و تو قهرمان آن روزی. @horuf
توانایی ترانهی ترکی گوش دادنم را از دست دادهام. کلمهها قلبم را میگیرند توی مشتشان و فشار میدهند. و قلبم درد میگیرد. پدر و مادر فقط آدمهای پوست و گوشت و استخوانداری نیستند که ما را به دنیا آوردند، بزرگ کردند و بهشان وابستگی عاطفی داریم. پدر و مادر زبان ما هم هستند. ترکیم زخمی است. ترکیم درد میکند. @horuf
توی ساعت استراحت کلاسم یکی از دانشجوها، پسر مؤدب و ساکتم، با دو تا لیوان چای آمد داخل. یکی برای خودش، یکی برای من. از بوفهی دانشکده خریده بود. محبتش قلبم را آب کرد. از این جنس مراقبتها بین بچههای کارشناسی که همهی حواسشان پیش شیطنت و اذیت کردن است خیلی کم میشود دید. چند روز قبلش توی مراسم چهلم، وقتی ما بزرگترها سرمان گرم اشک و عزاداری بود، سر بلند کردم دیدم دو تا برادرزادهها، دخترهام، دارند کل مجلس را پذیرایی میکنند. بیکه کسی از قبل بهشان سپرده باشد. بعد از مراسم صدایشان زدم، هر دو تا را به اسم، با عزیزمی که اغلب موقع صدا زدنشان میچسبانم تنگ اسمشان، ازشان تشکر کردم که پذیرایی کردند و این همه خوب پذیرایی کردند و گفتم که بهشان افتخار میکنم. حسی که وسط اشک و فینفین مراسم داشتم و واقعاً دلگرمم میکرد. امشب توی خبرهای ریز و درشت مربوط به ستارههای سینما، دیدم اندی مکداول هفتاد و پنجساله، با موهای نقرهای قشنگش گفته: «میخواهم پیر باشم، از تلاش برای جوان ماندن خستهام، نمیخواهم جوان باشم، قبلاً بهقدر کافی جوان بودهام.» تلاش برای جوان ماندن، سی و چندسالهی ابدی به نظر رسیدن، ماهایی را که قرار هم نیست از جوانیمان پول دربیاوریم یا به شهرت برسیم، ما آدمهای عادی با زندگیهای عادی را از پا درمیآورد به نظرم. من بهعنوان یک معلم دانشگاه، نیاز دارم یک جایی از زندگیام، یک وقتی از بودنم، بهعنوان معلم دوست داشته شوم، نه زنی جوان و زیبا. بهخاطر معلم بودنم، نه بهخاطر زن بودنم. منی که عمهی دو تا دختر قشنگ بیست و دو و چهاردهسالهام، بهعنوان بزرگترشان، کسی که سن آنها را رد کرده، کسی که نسبت بهشان حس نسل قبلتری دارد، نیاز دارم تماشایشان کنم و از بزرگ و خانوم شدنشان لذت ببرم. عمهی جوان ابدی «شاید» هیچ وقت به خودش این فرصت را ندهد که چنین حسی را تجربه کند، «شاید» چون ناخودآگاهش او را از بزرگ شدن بچهها بترساند. چون جوان شدن بچهها معنیاش بزرگسالی خود او و دور شدن او از جوانی است. زنی که عادت کرده فقط بهعنوان زنی جوان و زیبا دوست داشته شود، بهعنوان زنی که چشم مردها به دنبالش میچرخد، شاید هیچ وقت به خودش این فرصت را ندهد که بهعنوان معلم پسر جوانی دوست داشته شود. و این تجربهها که من توی دایرهی بزرگِ دوست داشتن و دوست داشته شدن میگذارمشان، آنقدر شیریناند که حیف است بهخاطر چسبیدن به جوانی کاذبِ انتخابنشدهی تحمیلی چشیده نشوند. من هم با اندی مکداول موافقم. او دلش میخواهد هفتاد و پنجسالگی را تجربه کند و از تلاش برای جوان ماندن خسته شده. من امیدوارم آنقدر شجاع باشم و آنقدر قوی باشم که جلوی سیل جامعهای که منِ زن را محکوم میکند به همیشه جوان و زیبا بودن بایستم و هر سنی را که درش هستم عمیق تجربه کنم. حالا سی و نهسالگی و لوازمش را که عمهی بچههای جوان بودن و معلم دختر و پسرهای جوان بودن است و بعدتر - اگر عمری بود - سنهای بالاتر و لوازمشان را. #زنده_باد_ageing @horuf
هفتهی سوم اتفاق. هر شب یک ماجرایی پیش میآید که غافلگیرت کند. ماجرا و غافلگیری از جنس چاهی تاریک و عمیق. تو میافتی ته چاه و بعد باید زور بزنی خودت را از چاه بکشی بیرون. دیشب از بدترین شبها بود. اضطراب از یک جایی آمد و دیگر رهام نکرد. با دوست حرف زدم و چیزهای سختی گفتم. او شنید و گفت و باعث شد اشکم بیاید. اشک آمد و اضطراب نرفت ولی کمی قابل تحمل شد. وقت خواب، در تاریکی نیمهشب که دیگر حتی دوست هم نیست برای حرف زدن، متوسل شدم به فایلی قدیمی از کلاس استادی که بودنش شفاست، صداش شفاست، حرفهاش شفاست. از یک جایی به بعد خواب بودم ولی صدا مثل آغوش امنی هنوز هوایم را داشت و هر بار غلت میزدم یا تپش قلب بیدارم میکرد توی گوشم بود که بهم بگوید نگران نباش، جات امن است. امروز که بیدار شدم، هنوز از هم پاشیده از ماجرای دیشب، فایل را از اول گوش دادم و نوت برداشتم. فایل داشت از مرگ میگفت. از پیری. از زندگی درست منتهی به پیری و مرگ. تا حد زیادی ذهنم سامان پیدا کرد. یادم آمد کیام، چطور فکر میکنم، نظام فکریام چیست و طبق این نظام فکری چه اتفاقی برام افتاده و حالا دارم چی را تجربه میکنم. بقیه را نمیدانم ولی توی سه هفتهی گذشته معنویت و خدا و دین و معارف اسلام اگر نبود، همه چیز ترسناکتر، تاریکتر و سختتر میگذشت. معنویت، خدا، دین و معارف اسلام را هم تعمدی انتخاب کردم، نه برای اشاره به چیزی مبهم و گنگ. من معنویت را دوست دارم و برام فرقی نمیکند این معنویت از کجا بیاید. هر چی شرقیتر باشد و دستنخوردهتر، بیشتر چشمهام برق میزند. یک بار با دوست آتئیستی در کوچهی کلیسای وانک راه میرفتیم و او طبق معمول گیر داده بود به خدا و پیغمبرم. بهش گفتم ببین رفیق، برای من فرقی نمیکرد در اصفهان و خانوادهای شیعه و دیندار سنتی به دنیا بیایم یا قلب پاریس. پاریس هم اگر بودم و در خانوادهای بیدین، احتمالاً خودبهخود کشیده میشدم سمت کلیسای نوتردام. یا از فرقهی اهل معنویت نوظهوری سر در میآوردم. یا ول میکردم میرفتم تبت. یا میگشتم یک شمنی پیدا میکردم و ازش میخواستم استادم شود. از آن قدم زدن و حرفها شش هفت سالی گذشته و من هنوز همانم. هنوز معنویت جذبم میکند و هر جا به هر شکلی ببینمش چشمهام برق میزند. حتی به چشم ماجراجویی هم نگاهش میکنم. اما برای مواجهه با مرگ، علاقه به معنویت کافی نیست. آن برق چشمها کافی نیست. ماجراجویی کمکت نمیکند. تو چهار تا گزارهی سرراست میخواهی. معارف میخواهی. یاسپرس یک جایی در فلسفهاش از موقعیتهای مرزی حرف میزند. جاهایی که انسان متناهی و محدود پی میبرد به تناهی و محدود بودنش و از آن طرف پی میبرد به آن سر ماجرا: نامتناهی، نامحدود، متعالی، خدا. یکی از آن موقعیتهای مرزی به نظر یاسپرس مرگ است. در مواجهه با مرگ و من اضافه میکنم برای فهم اتفاق سهمگینی مثل مرگ، ایمان میآوری که یکی دیگر هم در این جهان هست که نامتناهی است. یاسپرس میگوید همه چیز اینجا از جنس تجربه و ایمان است، نه استدلال و عقل. (از حافظه و چیزهایی که سالها قبل خواندم مینویسم، اشتباه اگر هست تصحیحم کنید.) خدا. اگر خدا نبود همهی روزهای گذشته خیلی سختتر و تاریکتر میگذشت و غیر قابل تحملتر. امروز صبح دیدم یک نفر زیر پستی از ترجمان با این مضمون که چطور در مورد مرگ با بچهها حرف بزنیم، کامنت گذاشته بود که بهتر است واقعبینانه با بچهها حرف بزنیم و بهشان بگوییم کسی که از دنیا رفته به طبیعت برگشته و آنها را با خرافاتی که خودمان بزرگ شدیم، بزرگ نکنیم. باقی کامنتها را نخواندم. از ذهنم گذشت که یعنی این شخص مرگ نزدیکی را تجربه کرده؟ و چطور توانسته ذهنش را با نگاه طبیعتگرا و بیخدا آرام کند؟ شاید هم بشود. من اما بلدش نیستم. من حتی با خدای تنها منهای دین هم بلدش نیستم. امروز فایل کلاس که جلو میرفت و نوتها پشت هم ردیف میشد، گزارهها و معارف اسلامی که سر و ته بحث را شکل میداد، ذهن آشفتهام آرام میگرفت که کیام، کجام، چی شده، چی را دارم تجربه میکنم و بعد چه خواهد شد. شاید با معنویت تنها، با خدای تنها یا حتی بیخدا و با کمک طبیعت بعضیها بلد باشند از پس روزهای سخت پس از مواجهه با مرگ بربیایند. من اما نه. من گزارهی صریح میخواهم. چهار تا معرفت میخواهم که ذهنم را روشن کند و به ماجرا سر و ته بدهد. ماجرای بیسر و ته و رها، ذهن من یکی را به آشوب میکشد و گیجی و پریشانی. و من پریشانی را بلد نیستم تاب بیاورم. این متن در ستایش دین و معارف دین بود. در نمونهی من اسلام. در نمونههای دیگر هر دین دیگری که با گزارههای صریح و روشن دست آدمها را میگیرد و ذهنشان را سامان میدهد و کمکشان میکند از غم و اضطراب مواجهه با مرگ عبور کنند. متنی که پیش از این، پیش از سه هفتهی قبل، فکر نمیکردم هیچ وقت بنویسمش. آدمیزاد به تجربه بزرگ میشود. @horuf
بذارید بهجای اینکه بیام بگم سوگوارم و ازتون تسلیت بشنوم (که واقعاً شنیدنش آزاردهندهست) از آداب معاشرت مواجهه با شخص سوگوار بگم که فکر میکنم کمتر دربارهش شنیدیم و خوندیم. امیدوارم این یادداشت دست به دست بشه و آدمهای زیادی بخوننش. ۱. به حریم خصوصی شخص سوگوار و سبک سوگواریش احترام بذارید. یه نفر با بودن توی جمع تسلی پیدا میکنه، یه نفر نیاز داره تنها باشه. آدما شبیه هم نیستند. ۲. توی روزای اول سوگواری بدون اجازه بهش زنگ نزنید. حرف زدن توی اون موقعیت پشت تلفن واقعاً کار سختیه. ۳. حواستون به کلماتی که برای تسلیت گفتن انتخاب میکنید باشه. در مورد تازه درگذشته از کلماتی مثل «خدا رحمتش کنه» و «مرحوم» و اینها استفاده نکنید. ممکنه شخص سوگوار هنوز فقدان اون شخص رو هضم نکرده باشه و شنیدن این تعابیر اذیتش کنه. بهجاش برای سوگوار طلب آرامش و صبر کنید. ۴. موقع حرف زدن از شخص درگذشته عجلهای نیست که از فعلهای گذشته استفاده کنید. شما نمیدونید با همین تغییر فعل ساده چقدر شخص سوگوار رو در روزهای ابتدایی سوگواری آزار میدید. ۵. کنجکاوی نکنید، سؤال نپرسید و توضیح نخواید: چی شد؟ مشکلش چی بود؟ چند روز بستری بود؟ و مثل اینها. برای گفتن اینها شخص سوگوار باید همهی روزهای پراسترس و عجیب گذشته رو مرور کنه و این اصلاً خوشایند نیست. ۶. از شخص سوگوار نترسید. میدونم که غم عجیب و عمیقش ترسناکش میکنه. ولی ازش نترسید، کمکم بهش نزدیک بشید و باهاش حرف بزنید. با احترام به سوگ و غمش، کمکم از چیزایی غیر از سوگش هم باهاش حرف بزنید. کمک کنید برگرده به زندگی. اون شخص رو به فقط «سوگوار» تقلیل ندید. ۷. اگه بچه دارید و بچهتون شیطونه، یا همراهتون توی خونهی شخص سوگوار نبریدش یا کنترلش کنید. واقعاً اعصاب شخص سوگوار توان تحمل شیطنت و سر و صدای بچهی شما رو نداره. ۸. افرادی هستند با هوش هیجانی و اجتماعی بسیار بالا که بلدند در زمان درست با شوخی بهاندازه حال و هوای شخص سوگوار رو عوض کنند. اگه جزو این دسته هستید خودتون رو کنار نکشید و با شوخطبعیتون از شخص سوگوار مراقبت کنید. این تغییر حال و هوا ولو برای دقایق کوتاه باعث اتصال شخص سوگوار به زندگی میشه. مثلاً میتونه راحتتر غذا بخوره و جون ادامه دادن داشته باشه. ۹. و باز به سبک سوگواری آدمها احترام بذارید. هر کسی یه جور تسکین پیدا میکنه. یکی با حرف زدن و توی جمع، یکی با سکوت و خزیدن تو غار. به آدما زمان بدید تا خودشون رو پیدا کنند. @horuf
باید ممنون میدان آزادی باشم که گاهی مجبورم میکنه به نوشتن. به خودم اگه باشه رخوت و کرختی ننوشتن رو ترجیح میدم. فرهنگ ژاپن جزو علاقههای مطالعاتی منه. به بهانهی این پرونده تونستم قدری در مورد مراسم چای ژاپنی بخونم و نتیجهی اون خوندنها شد این یادداشتی که میتونست کاملتر و خلاقانهتر باشه ولی اگر معطل کاملتر و خلاقانهتر شدنش میموندم احتمالاً هیچ وقت نوشته نمیشد. در مورد مراسم چای و نسبتش با فلسفهی ژاپنی میتونید اینجا بخونید. @horuf
قالب یخ را خالی میکنم تو کاسهی چینی گلسرخی. کمی آب بهش اضافه میکنم. دستمالی که این وقتها توی آب خیس میکنم میگذارم روی پیشانی و چشمها دم دست است. این حجم یخ همیشه برای یک نوبت تسکین سردرد میگرنی زیادی است. مدیریت بهاندازه یخ از قالب درآوردن را هم خیلی بلد نیستم. این بار اما با خیال راحت همهی یخها را سرازیر میکنم توی کاسه. کاسه را میگذارم روی میز. نصف یخها را میاندازم توی گلدان آب نرگسها، نصف میماند برای خودم. دیشب خریدمشان. شاید برای خاصتر کردن و بهیادماندنیتر کردن شبی که «او» بهم چیزی را گفته بود که مدتها منتظر شنیدنش بودم. دلم میخواهد نخوابیدن تا صبح را هم ربط بدهم به آن حرف. حتی دلم میخواهد این سردردی را هم که غیرمنتظره نیست و بعد از یک روز شلوغ حتی طبیعی است، بگذارم پای شنیدن آن حرف. اینطوری همه چیز دراماتیکتر میشود: «او» باهات حرف میزند. حرف کوتاه است. در حد چند جمله. تو تمام بعدازظهر و غروب و شب نمیتوانی از ذوق شنیدنش لبخندت را جمع کنی. سر راه برگشت به خانه نرگس میخری که عطر هم قاتی این شادی بشود. شادی؟ نه، شادی نه. شادی سرسری و دم دستی است برای توصیفش. اصلاً حالم از این جنس نیست. دیشب که چماله شدم توی تخت و هی از خودم پرسیدم حالا چطور از پسش بربیایم، شاد نبودم. گریه کردم حتی. انگار زیر بار حرف له شده باشم و برای شنیدنش کوچک بوده باشم، اشک آمد آمد آمد. و بعد تا صبح نخوابیدم. مسکن خوردم و لابهلای تصاویر و فیلم مساجد جهان گشتم. چهم بود؟ شاد نبودم. غمگین نبودم. بیشتر «خدایا حالا چه خاکی به سرم بریزم» بودم و نه «خاک» بد، «خاک» خوب. برای همین دوست دارم آن سرگشتگی نخوابیدن و لابهلای تصاویر مساجد گشتن و سردرد حالا بیست و چهارساعته را هم خیلی سمبولیک بگذارم به حساب حرف «او». این شکلی همه چیز دراماتیکتر میشود و بهیادماندنیتر و هایلایتشدهتر در میان خاطرات که نیاز دارم فرداروز بهش برگردم و بارها مرور کنم آن روز چه گذشت. ۲۷ بهمنی که عطر نرگس داشت و سرگشتگی. ۲۸ بهمنی که نصف یخها را میاندازم توی گلدان آب نرگسها و نصف دیگرش را نگه میدارم برای سردرد خودم و وسط این درد و سختی، این چیزی مشترک میان خودم و نرگس، این ماجرای میان من و نرگس، مای ساختهشده از من و نرگس، نور میشود. من نرگس شدم یا نرگس من؟ @horuf
این ترم زیاد امتحان گرفتم. امتحانهای دوستِ از اصفهان دورم هم با من بود. امتحان گرفتن وضعیت پاردوکسیکالی دارد برام. یک سمت ذهنم را تصویر دانشجوی سالبالایی هیکلی و قدبلندی پر کرده. کارشناسی که بودیم بهعنوان کمکمراقب میآمد بالا سرمان. حالا دههشصتی دربهدر سربهزیر چه نیازی به کمکمراقب داشت، نمیدانم. میآمد مثل برج زهرمار میایستاد بالای سرمان تا جیک نزنیم. صدا ازش نشنیده بودم یا یادم نمیآید. فقط تصویر بود. یک بزرگی چسبیده به سکوت امتحان. برج زهرمار بودن را دوست ندارم. از تصور مچ کسی را موقع تقلب گرفتن مورمورم میشود. جای تقلبکننده شرم نیابتی میگیرم. خاطرهی مبهمی هم ازش دارم. دوران دانشجویی یک بار جای استادی مراقب امتحان بودم و پسرهای ردیف آخر جزوه باز کرده بودند. لابد چون مثل آقای برج زهرمار گنده نبودم هیچ حسابم کرده بودند. جز گنده نبودن، بیتجربه و خام هم بودم. احتمالاً اینها توی حرکات و نگاه و راه رفتنم مشهود بود که شد خاطرهی بد امتحان گرفتن و چسبید پس ذهنم. یک سمت دیگر ذهنم را اما تصویر جذابی پر کرده. از مردی که میآمد سر امتحان با کتابهای روزنامه پیچشده و تو نمیتوانستی بفهمی نوشتهی روی جلدِ پنهانشده پشت روزنامه چیست. برگهها را میداد یکی پخش کند. از ابتدا تا انتهای امتحان جز همان سلام و علیک اول و پاسخ به «خسته نباشید» بچهها موقع تحویل دادن برگهها، چیزی ازش نمیشنیدی. سوال جواب نمیداد سر جلسه و ما که اخلاقش را بلد بودیم سوال نمیپرسیدیم. میگفت فهم سوال بخشی از جواب است. با کتاب روزنامه پیچشده فرو میرفت توی صندلیاش، یا گاهی مینشست رو دستهی یکی از صندلی دانشجوها و مشغول خواندن میشد. از اول تا آخر امتحان سر بالا نمیکرد. ما حرمت استاد و امتحان و سر بالا نکردن و اعتماد کردن او را میفهمیدیم و از اول تا آخر امتحان چشم نمیچرخاندیم. یک سمت ذهنم این تجسم چهارچوب و دیسیپلین و ادب و حرمت و آرکهتایپ معلمی نشسته و هر بار رفتم از بچهها امتحان بگیرم، منِ امتحانگیرنده بین تلخی آقای برج زهرمار بودن و شیرینی مثل استاد، سنگین و متشخص و شیک امتحان گرفتن در نوسان بودم. لحظاتی بود که برج زهرمار میشدم. راه میرفتم بین ردیف بچهها که آهای بدانید حواسم هست بهتان و از خودم بدم میآمد. از جایگاهی که توش قرار گرفتهام. بپا. و ترس داشتم از احتمال وقوع تقلب و افتادن توی نقش مچگیر. و لحظات شیرین زیادی بود که میدیدم چقدر ناخودآگاه شبیه استادم. فرو رفتم توی صندلی، تبلتم را گرفتم دستم که به روزنامه پیچیدن نیاز ندارد، متن جلوم را میخوانم و اعتماد دارم که بچهها حرمت من را، امتحان را و سر بلند نکردنم را میفهمند. وقتهایی که دلم خواسته بنشینم روی دستهی صندلی دانشجو و از ادای یک آدمحسابی را درآوردن کیف کنم. @horuf
توی قدم زدن امروز فهمیدم زندگی آنقدر چیز شگفتانگیزی است که حتی اگر همهی مواهبش یا بخش زیادیش هم به تو نرسد، اگر تو فقط برای تماشای جهان آمده باشی و کیفش را بقیه ببرند، باز هم ارزش زنده بودن دارد. تماشای کیف کردن بقیه هم کیف دارد. بچهای تاب میخورد و این خوب است. پیرزن و پیرمردی آمدهاند پیادهروی و با فاصله از هم راه میروند و یک کلام هم با هم حرف نمیزنند ولی پیرمرده چند ثانیه یک بار برمیگردد عقب نگاه میکند حاچخانومش جا نمانده نباشد و چه شیرین. دختری از گوشیاش موسیقیای پلی کرده و با انگشتها روی پا ریتم گرفته و بهبه. دوستدختر-پسر فنچی پلیورشان را با هم ست کردهاند و چه قشنگ. مرد میانسالی از زنش عکس میگیرد و کیف زن را انداخته گل دستش و ازش میپرسد «خودش ذخیره میکوندِ؟» و چه معصوم. بچهی یکی دو سالهای تا ازت دور دور دور شود باهات بایبای میکند و میخندد و آخ قلبم. مرد مسنی رادیوی گندهی واقعی همراهش است و مغرب که میشود صدای اذان را تو سرازیری پیادهرو دنبال خودش میکشد و میبرد، مثل دنبالهی بادبادک و خوش به حال دلش. بچهای ترک دوچرخهی پدربزرگش نشسته و سفت شلوارش را چسبیده که نیفتد و زندهباد ترک دوچرخهی پدربزرگ. من امروز تاب نمیخوردم. کسی همراه و مراقبم نبود. با موسیقی ریتم نگرفته بودم. کسی ازم عکس نگرفت. با کسی لباس ست نکرده بودم. پدربزرگ نداشتم. رادیو هم. و خیلی چیزهای دیگر هم. ولی تماشایشان هم کیف داشت. @horuf
اولین باری که آمدم مطب دکتر ب ده یازده سالم بود. تو بدوبدو با برادرم خوردم زمین. دندان جلوم شکست و باید کامپوزیتش میکردم. مطب فعلی هم نیامدم. دکتر ب جوان بود و توی درمانگاهی دولتی کار میکرد. جوان خوشتیپی بود که عطر خیلی خوبی میزد. کار دندانم که تمام شد و آمدم خانه رد عطرش روی لباسم مانده بود. دهسالگی دندانپزشکی کابوس بود. حتی با وجود دکتر جوان خوشتیپ و عطر خیلی خوبش. بعدها دکتر ب مطب زد. برای ترمیم کامپوزیت دندانم آمدم همین مطبی که الان دارد. بیست سال قبل. آن موقع چهل را رد کرده بود و شکمی که افتاده بود توی روپوش سفیدش کمی تو ذوق میزد. اما باز عطر خوبی زده بود. باز بعد دندانپزشکی اگر لباسهات را نمیشستی تا مدتها رد عطرش روی لباست میماند. عصر هجدهسالگیای را که میخواستم بروم مطب یادم است. خانهی قبلیمان بودیم. آنقدر اضطراب داشتم که میتوانستم صدای ضربان قلبم را بشنوم. حتی از بوی دندانپزشکی حالم بد میشد. آن عصر به والذاریاتی خودم را گذاشتم توی مطب. حالا ترمیم کامپوزیت نه درد دارد، نه حتی بیحسی میخواهد. ولی عقل هجدهسالگیم به این چیزها قد نمیداد. بعدها باز هم آمدم همین مطب. پر کردن. کشیدن عقل. باز هم ترمیم کامپوزیت. و هر بار ترسیدم. هر بار بهسختی و آن دم آخری که دیگر هیچ راه چارهای نبود آمدم. من بزرگ شدم و دکتر ب پیر شد. چاق شد. موهاش سفید شد. امشب که رفتم مطب، مرد مسن شکمداری را دیدم که عطر هم نزده بود اما با خیال راحت روی یونیتش دراز میکشیدی و منتظر میماندی برای دندانی که نگرانش بودی حکم صادر کند و دلت قرص بود صاحب این موی سفید و این شکم سندار آنقدر تجربه دارد که احتمالش کم است حکم اشتباهی بدهد. از اول مهر باید میآمدم برای معاینه. دندانی که دو سال پیش جای دیگری عصبکشی کرده بودم درد داشت. هی امروز و فردا میکردم. کار داشتم. وقت نمیشد. هوا گرم بود. تا دیروز که زنگ زدم پرسیدم دکتر کیها هست و امروز که سر حوصله لباس مناسب انتخاب کردم، اتو کشیدم، عطر زدم و راه افتادم سمت مطب. نه که اضطراب نداشته باشم. داشتم. اگر نداشتم همان چند هفته قبل که دندانم شروع کرد به بازی میآمدم. اما اضطرابم شباهتی به اضطراب دهسالگی و هجدهسالگی و بیست و هشتسالگی نداشت. تحت کنترل بود و میشد مدیریتش کرد. نگرانیم بیشتر برای دندان و عاقبتش بود نه بهخاطر پروسهی درمان. نوبتم که شد رفتم تو. نشستم روی یونیت منتظر که دکتر بیاید. توی این فاصله چشمم افتاد به رادیوی روی میز. رادیو، موسیقیای که ازش پخش میشد، کاغذهای ولو روی میز، دکتر پا به سن گذاشته، همه آرامم کرد. دکتر دندان را معاینه کرد. گفت چیزیش نیست. گفت شاید درد و پوسیدگی دندان دیگری میزند بالا. گفتم صلاح میدانید اوپیجی بگیرم؟ اوپیجی بگیرم یعنی جیک و پوک دندانها را دربیاورم. یعنی پوسیدگی سطحی هم اگر دارم زود بیایم که درستش کنید. یعنی دندانهای خودم را آنقدری بلد شدم که میدانم سالی دو سالی یک بار باید اوپیجی بگیرم. یعنی آنقدری عاقل شدم که منتظر نمیمانم کار بیخ پیدا کند و جلوجلو مراقبت میکنم. گفت اوپیجی مینویسد برایم. با نسخه برگشتم خانه، با لباسی که از عطر خودم معطر بود و تصمیم گرفتم اینجا در ستایش ageing بیشتر بنویسم. از این پدیدهای که همه تجربهاش میکنیم، همه یواشکی ازش میترسیم، جامعهی مردسالار مجبورمان میکند ازش فرار کنیم و برای مخفی کردنش زیر بار انواع و اقسام کارهای تهاجمی و غیرتهاجمی برویم و همینها باعث شده ور مثبت ماجرا را نبینیم یا بهش توجه نکنیم یا ازش بلندبلند حرف نزنیم. #زنده_باد_ageing @horuf
آدم مگر چند تا فیلم میبیند که زندگیش را به قبل از دیدن فیلم و بعد از دیدن فیلم تقسیم کند؟ از آنهایی که بعدِ دیدنش آدم دیگری شوی یا حداقل تلاش کنی آدم دیگری شوی. از آنها که بعدِ دیدنش خودت را از نو کشف کنی و بشناسی. از انگشتهای یک دست کمتر. Perfect Days برای من اینطوری بود. هیچ فیلمی اینجور بهم تلنگر نزده بود که درست زندگی کردن این شکلی است و هیچ فیلمی اینطور بهم نشان نداده بود که خودم کیام و کجای مدار زندگی سالم ایستادهام. خیلی وقت پیش دیدمش. تقریباً اتفاقی. چون ژاپنی بود شاخکهام تیز شد وگرنه هیچ کد دیگری از هیچ جا نداشتم برای دیدنش. و بعد از دیدنش، آخ، بعد از دیدنش یک هیرایاما در من متولد شد. نه، هیرایامای نیمبندی را که هستم و بیشتر تلاش میکنم که باشم، نشانم داد و گفت ببین، اینی که همهی این سالها تلاش کردی باشی و حالا گاهی لحظاتی از او-بودن را تجربه میکنی اسمش هیرایاماست. هر بار با ماشین از بغل کوهصفه رد میشوم و تا وقتی گردندرد بگیرم سرم را میچرخانم سمت کوه تا آن حجم سنگی نورانی را که بین ساختمانها و درختها گم و پیدا میشود تماشا کنم، هر وقت ماه کامل است و نمیتوانم ازش چشم بردارم، هر وقت میروم میدان نقش جهان و دست میگذارم کنار سرم و به شیخ لطفالله عرض ارادت میکنم، هر وقت به گلهام آب میدهم، نوازششان میکنم و میبوسمشان، هر وقت هر خردهآیین شخصی دیگری را که در ستایش زندگی دارم اجرا میکنم، هیرایامای درونم لبخند میزند و ازم میخواهد بیشتر زندگیاش کنم. خیلی وقت قبل در معرفی این فیلم عجیبِ نازنینِ حالخوبکنِ دوستداشتنی نوشتم. تا نمینوشتم و معرفیاش نمیکردم آرام نمیگرفتم. مدام فراموشم میشد لینک نوشته را بگذارم اینجا. تا امروز، تا امروز که همهی روز هیرایاما بودم. امروز که دستها را ناماسته کردم، گرفتم جلوی صورت، چشمها را بستم و برای گلهام سر خم کردم و یادم افتاد لینک را اینجا هم بگذارم. هر یک نفری که فیلم را ببیند و هیرایامایی در او متولد شود یا هیرایامای از قبل موجودش را پیدا کند، جهان جای قشنگتری میشود. یادداشتم را میتوانید اینجا بخوانید. @horuf