آقامحمدخان قاجار
Статистикаهدف این کانال شناساندن چهرهٔ حقیقی دولت قاجار است که طی صد سال گذشته در مورد آن سیاهنماییهای فراوانی شده است.
- Последний пост
- 23 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 211
- 1/48двое суток
- 241
- 1/72трое суток
- 260
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خاقان افخم مظفرالدین شاه قاجار: همه بدانید که ما به صرافت طبع، این آزادی مشروع و مجلس شورای ملی را به ملّت خود عنایت فرمودیم. @Kacar
درد دل ناصرالدینشاه با مردم امروز ایران مردم عزیز ایران! اگر پس از بیش از یک قرن هنوز صدای مرا میشنوید، تنها یک خواهش دارم: پیش از آنکه دربارۀ من داوری کنید، کارنامهام را بخوانید، نه روایتهایی را که دیگران دربارۀ من و خاندانم ساختهاند. من ناصرالدینشاه قاجارم. بیش از پنجاه سال بر ایران حکومت کردم؛ در روزگاری که کشور زیر فشار دو قدرت بزرگ، روسیه و بریتانیا، قرار داشت و هر اصلاحی با موانع داخلی و خارجی روبهرو میشد. ادعا نمیکنم که بیخطا بودم، اما با همۀ توان کوشیدم ایران را یک گام به پیش ببرم. دارالشورا و هیئت وزیران را تشکیل دادم، وزارت عدلیه را بنیان نهادم، دارالفنون را تأسیس کردم و آموزش نوین را گسترش دادم. تلگراف، پست، تلفن، بانک، راهآهن، نظمیه و بسیاری از نهادهای جدید در همان دوران شکل گرفت. دانشجویان را برای فراگیری علوم جدید به اروپا فرستادم و کوشیدم راه ورود دانش و فناوری نوین را به ایران هموار کنم. بسیاری از طرحهایم نیمهتمام ماند؛ نه از آن رو که ارادهای برای پیشرفت وجود نداشت، بلکه چون امکانات کشور محدود بود و فشار قدرتهای خارجی مجال چندانی نمیداد. هر کس امروز مرا نقد میکند، نخست خود را در جایگاه پادشاه کشوری در قرن نوزدهم بگذارد و سپس حکم صادر کند. میدانم که پس از سقوط قاجار، حکومت پهلوی برای تثبیت مشروعیت خود ناگزیر بود گذشتگان را تیره و تار نشان دهد. این را میتوان با منطق سیاست فهمید؛ بسیاری از حکومتهای تازهتأسیس، برای آنکه خود را آغازگر تاریخ معرفی کنند، پیشینیان را نماد عقبماندگی جلوه میدهند. از این رو، اگر در آن دوران از من و خاندانم بسیار بد گفتند، شگفتزده نمیشوم. اما امروز چه؟ اکنون که بیش از نیم قرن از پایان حکومت پهلوی گذشته است، چرا هنوز همان روایتها، بیآنکه دوباره سنجیده شوند، تکرار میشوند؟ مگر وظیفۀ تاریخپژوه و روشنفکر، بازخوانی اسناد و نقد روایتهای رسمی نیست؟ چرا هنوز بسیاری، پیش از آنکه بخوانند و بیندیشند، حکم خود را صادر کردهاند؟ من از شما نمیخواهم مرا ستایش کنید؛ تنها انتظار دارم منصف باشید. خدمات را ببینید، کاستیها را هم ببینید، اما هیچیک را فدای دیگری نکنید. تاریخ را نمیتوان با نگاهی سیاه و سفید فهمید. از همه مهمتر، بدگویی از من و خاندان قاجار چه سودی برای ایران امروز دارد؟ آیا با نکوهش مردگان، مدرسهای ساخته میشود؟ صنعتی رونق میگیرد؟ عدالت برقرار میشود؟ آیندۀ این سرزمین با دشمنی با گذشتگان ساخته نخواهد شد، بلکه با اندیشیدن به منافع مردم، گسترش دانش و تلاش برای آبادانی کشور ساخته میشود. اگر باور دارید که در روزگار من گامهایی برای نوسازی ایران برداشته شد، همان راه را کاملتر ادامه دهید. اگر جایی خطا کردم، آن را اصلاح کنید. هر نسل وظیفه دارد زمانۀ خود را بهتر از نسل پیش بسازد، نه اینکه توان خود را صرف دشمنی با تاریخ کند. مرا نه قدیس بدانید و نه اهریمن. تنها با انصاف به من بنگرید. آنچه برای من اهمیت داشت، پیشرفت کشور و مردم بود؛ امیدوارم آنچه امروز برای شما اهمیت دارد نیز چیزی جز پیشرفت و آبادانی کشور و جز سربلندی خودتان نباشد. @Kacar
ناصرالدینشاه: نخستین شاه مشروطهطلب ایران در روایت غالب تاریخنگاری معاصر، فرمان تشکیل مجلس شورای ملی در سال ۱۹۰۶ نقطۀ آغاز نظام قانون اساسی و حکومت مشروطه در ایران تلقی میشود. این روایت که طی بیش از یک قرن در آثار تاریخنگاران با گرایشهای فکری پانایرانیستی و کمونیستی تکرار شده، به حافظۀ تاریخی جامعه نیز راه یافته است. بااینحال، بازخوانی اسناد و دادههای تاریخی تصویری متفاوت ارائه میدهد. شواهد نشان میدهد که ساماندهی حکومت و تحدید قدرت سلطنت از طریق قوانین و نظامنامههای مکتوب و بر پایۀ نهادهای پایدار دستکم نیم قرن پیش از تشکیل مجلس شورای ملی در اندیشه و عملکرد ناصرالدینشاه قاجار نمود یافته بود. از این منظر، میتوان ناصرالدینشاه را نخستین شاه مشروطهطلب ایران دانست. ناصرالدینشاه در دربار تبریز رشد کرد؛ در فضایی که دروازۀ ایران به عثمانی و اروپا محسوب میشد و ضرورت اصلاحات مهمترین دغدغۀ رجال سیاسی آن بود. اصلاحات عباسمیرزا بر مدرنسازی ارتش و آموزش علوم و فناوری جدید تمرکز داشت. ناصرالدینشاه این روند را به عرصۀ نهادهای حکومتی گسترش داد. ارتباط روزافزون با اروپا، آگاهی از اصلاحات تنظیمات عثمانی، گزارشهای دیپلماتها و فعالیت مترجمان نیز این نگرش را تقویت میکرد. در سال ۱۸۵۸، ناصرالدینشاه هیئت دولت و کابینۀ وزیران را بنیان نهاد و امور کشور را میان وزارتخانههای تخصصی تقسیم کرد. این اقدام، ادارۀ کشور را از اتکای صرف به تصمیمهای شخصی و درباری به سوی تقسیم وظایف و سازماندهی نهادی سوق داد و یکی از نخستین گامها در شکلگیری دولت مدرن در ایران بود. همان سال، ناصرالدینشاه دارالشورای کبرای ناصری را تأسیس کرد؛ نخستین مجلس مشورتی رسمی به سبک جدید که با الهام از تنظیمات عثمانی و مجلس اعیان انگلستان طراحی شده بود. این شورا از شاهزادگان، رجال بلندپایه، فرماندهان نظامی و عالمان برجسته تشکیل میشد و وظیفۀ بررسی امور مهم مالی، اداری و سیاسی کشور را بر عهده داشت. اهمیت آن تنها در ایجاد یک مجلس مشورتی نبود، بلکه در این بود که بخشی از تصمیمگیری حکومتی را از ارادۀ فردی شاه به سازوکاری نهادمند منتقل میکرد و ادارۀ دولت را بیش از گذشته بر قواعد و نهادهای پایدار استوار میساخت. ناصرالدینشاه این روند را در سالهای بعد نیز ادامه داد. تشکیل وزارت عدلیه در سال ۱۸۶۲، گسترش وزارتخانههای تخصصی و تدوین نظامنامههای اداری، در مجموع چهار رکن حکمرانی نوین را پدید آوردند: هیئت دولت، دارالشورا، عدلیۀ جدید و تنظیم حدود اختیارات سلطنت در قالب قواعد اداری. ازاینرو، اصلاحات ناصری را نمیتوان صرفاً مجموعهای از اقدامات اداری پراکنده دانست. اهمیت آنها در این بود که برای نخستین بار ادارۀ کشور بر پایۀ سازمانهای دائمی، تقسیم مسئولیتها و قواعد مکتوب بازتعریف شد؛ تحولی که از شاخصهای بنیادین دولت مدرن به شمار میرود. بنابراین، اگر اصلاحات عباسمیرزا را آغاز انتقال علوم و فناوری جدید بدانیم، اصلاحات ناصرالدینشاه را میتوان آغاز نهادیسازی ساختار دولت و روند مشروطیت در ایران دانست. تشکیل مجلس شورای ملی نقطۀ آغاز اندیشۀ حکومت قانون نیست، بلکه نقطۀ اوج فرآیندی است که از اصلاحات عباسمیرزا آغاز شد؛ فرآیندی که با نهادسازی سیاسی و اداری ناصرالدینشاه ادامه یافت و سرانجام با مشارکت نیروهای اجتماعی و تشکیل مجلس شورای ملی تثبیت شد. اگر مشروطیت را فرآیند تحدید قدرت مطلقۀ حکومت از طریق قانون و نهادهای پایدار تعریف کنیم، اصلاحات ناصرالدینشاه را میتوان نخستین کوشش نظاممند در این مسیر دانست؛ اصلاحاتی که زیرساختهای نظری، حقوقی و نهادی لازم را برای گسترش مشارکت سیاسی جامعه و استقرار نظام مشروطه فراهم ساخت. در نتیجه، ناصرالدینشاه را میتوان نخستین شاه مشروطهطلب و آغازگر فرآیندی دانست که حکومت خاندانی قاجار را به نهاد مدرن دولت ایرانی سوق داد. @Kacar
قاجار: قربانی تاریخنویسی ایدئولوژیک (عباس امانت ـ مورخ) امانت یک معضل فکری صد ساله را در چند جمله تشریح میکند: قاجاریه نه با شواهد، که با نیاز محکوم شد. پهلوی اول برای مشروعیتسازی، به گذشتهای باستانی و باشکوه نیاز داشت و برای این کار، لازم بود گذشتهی نزدیک را تحقیر کند. قاجار همان قربانی مناسب بود: نه آنقدر دور که بتوان آن را افسانه کرد، نه آنقدر نزدیک که بتوان از آن دفاع کرد. این معادله ساده بود: هخامنشی = عظمت، شکوه، هویت ملی قاجار = انحطاط، ضعف، ننگ تاریخی اما این معادله سیاسی بود، نه تاریخی. آنچه امانت نشان میدهد این است که نگاه ما به قاجار، بازتاب خودِ قاجار نیست بازتاب ایدئولوژی دوران پهلوی است که هنوز در ذهن ما زندگی میکند. یک قرن گذشت. هنوز داریم با همان عینک میبینیم ... @Kacar
مقایسه آزادی سیاسی و دمکراسی قاجار با خفقان و دیکتاتوری پهلوی توسط صادق زیباکلام خورشید تا ابد پشت ابرها باقی نمیماند و حقیقت دیر یا زود متجلی میشود. در دوران منحوس پهلوی میراث مادی و معنوی تورک در ایران مورد هجمه و تعرض قرار گرفت بالاخص پادشاهان باسواد، هنرمند و دمکرات قاجار متهم به استبداد گردیده، با سیاهنمایی سیستماتیک چهره سلسله قاجار، خدمات شایان این خاندان مانند سایر دول و امپراتوریهای تورک به کشور انکار گردید. طنز ماجرا اینجا است که جاسوسان بریتانیا که به نام مشروطه! پادشاهان دمکرات قاجار را مستبد نامیده و به کمک کودتای انگلیسی سقوط دولت قاجار را تسهیل نمودند، در مقابل استبداد، قلدری و دیکتاتوری اصطبلبان سفارت هلند (رضا شاه) دم برنیاوردند، بلکه در راستای تثبیت این استبداد وحشی، جانانه تلاش نمودند. گویی هدف نه استقرار دمکراسی، آزادی و حکومت قانون، بلکه ساقط نمودن حکومت تورکها به سود منافع دولت بریتانیا بود... @TurkUygarligi
پروندۀ بازِ مرگ کلنل فضلالله خان آقااوغلو تهران برای استقبال از بهار سرنوشتساز ۱۲۹۹ آماده میشد، اما هوای خیابانها با ترکیب عجیبی از بوی شکوفهها و زُهمِ باقیمانده از جنگ جهانی سنگین بود. در میدان توپخانه، در اتاقی نیمهروشن در بنای قورخانه، هوا با دود سیگار سرهنگ واتسون و چیزی شبیه به تاریخِ فشردهشده سنگینتر هم شده بود. بحث به نقطۀ انفجار رسیده بود. سرهنگ واتسون کلمات را با خونسردی و هیجان یک افسر فاتح جنگ ادا میکرد: «اصلاح ساختار ارتش ایران، بدون نظارت افسران باتجربۀ بریتانیایی عملاً ممکن نیست، کلنل. این اقتضای پیشرفت است.» کلنل فضلالله خان، صاف نشسته بود. با چهرهای مصمم و غیرقابل نفوذ. صدایش آرام بود: «آنچه شما پیشرفت مینامید، از اینسو بیشتر به قیمومیت شباهت دارد. من چنین پیشنهادی را امضا نمیکنم.» بحث ظاهراً بینتیجه مانده بود. اما این بینتیجگی پایان ماجرا به نظر نمیرسید. واتسون سیگارش را خاموش کرد: «بهتر است گفتگو را به فردا موکول کنیم. با جزئیات بیشتر.» غروب همان روز، مردی با لباس غیرنظامی و کلاهی که سایهاش چشمها را پنهان میکرد، از در پشتی عمارتی در محلهای خلوت وارد شد. اتاق نیمهتاریک بود و میز ساده. سیدضیاءالدین طباطبایی منتظر نشسته بود؛ نه شگفتزده، نه نگران. گویی مشتریِ همیشگی چنین ملاقاتهایی است. واتسون بیمقدمه گفت: «کلنل مانع است. نه نرم میشود، نه عقب مینشیند.» سیدضیاء آرام گفت، «همیشه کسانی بودهاند که تغییر را نمیفهمند.» واتسون نگاهش را به آرامی بالا آورد. «یا شاید تغییر، همیشه آن چیزی نیست که به نامش عرضه میشود.» شب پردۀ تاریکی را بر روی ری کشیده بود. سه سایه بیصدا از کوچهها گذشتند، دیوار را بالا رفتند و در تاریکی محو شدند. انگار تاریخ، ورود خود را تمرین کرده بود. کلنل در اتاق کارش نشسته بود. چراغ نفتی نور زردی روی کاغذها میپاشید. قوانین را مرور میکرد؛ همان بندهایی که میگفتند همهچیز را نمیتوان بهنام ضرورت واگذار کرد. یادداشتهایی برای فردا داشت. هنوز باور داشت گفتگو معنایی دارد. لحظهای که سر بلند کرد، دیر شده بود. همهچیز سریع اتفاق افتاد. دستمالی با بویی تند و شیرین به صورتش فشرده شد. جهان در تاریکی فرو رفت. آخرین صدایی که شنید ـ یا شاید فقط در تاریکی تصور کرد ـ صدای شلیکی بود از جنس قطعیت. اتاق مرتب شد. صحنه آراسته شد. تاریخ، ظاهر منطقی خود را دوست دارد. همسر کلنل روی مبلی نشسته بود. چشمانش سرخ، اما نگاهش هوشیار. به جزئیاتی اشاره میکرد که در گزارش نبود. «او چپدست بود.» بازپرس مکث کرد. چیزی در صورتش گذشت؛ شاید خستگی، شاید ترس، شاید چیزی که بهتر بود نادیده گرفته شود. «در شرایط بحرانی، آدمها کارهایی میکنند که همیشه منطقی نیست.» منطق. واژهای انعطافپذیر. طپانچه مال خودش بود. خانه قفل. نشانهای از ورود نبود. پرونده بسته شد. فردای آن روز، روزنامهها تیتر زدند: «افسر قدیمی، زیر فشار روانی، دست به خودکشی زد.» مقالهها پر بودند از دلسوزیهای حسابشده: فشار مسئولیت، ناتوانی در سازگاری با تغییر، حساسیت بیش از حد. سیدضیاء، در یادداشتی، مرگ کلنل را نشانهای از «پایان ساختارهای فرسوده» خواند. ایرانِ نو، به گفتۀ او، به احساسات کهنه نیازی نداشت. هیچکس از چپدست بودن کلنل چیزی ننوشت. تنها صدایی که از خیابانها به گوش میرسید صدای چکمههای قزاقهایی بود که ریتمشان را از لندن میگرفتند و وعدۀ «نظم» میدادند. صدای چکمهها بلندتر و بلندتر شد. تاریخ رسمی، با خطی صاف و خوانا جلو میرفت بیآنکه واژۀ استقلال در آن جایی داشته باشد. زیر این خط، پرسشهایی مدفون شدند. اما زنده ماندند تا روزی جوانه بزنند. پروندههای تاریخ را نمیتوان بهآسانی مختومه کرد. همیشه جزئیاتی کوچک باقی میماند؛ مانند ترک باریکی در دیوار یا پرسشی قدیمی: چرا در آن سالها، هر افسر مخالف قرارداد ۱۹۱۹ ایران و انگلیس، یا مثل کلنل آقااوغلو خودکشی میکرد یا مثل کلنل پسیان در کمین اشرار کشته میشد؟ آیا این زنجیرۀ حذف، مسیر ایران را از رهبران مستقل و مصطفی کمالهای ممکن خالی میکرد؟ و مهمتر، چرا بسیاری ترجیح میدهند نپرسند؟ @Kacar
من احمد شاه قاجار هستم؛ تاجم را میشکنم، اما نمیفروشم. نزدیک وقت شام بود. کنار پنجره ایستاده بودم و باران را نگاه میکردم. آرام و لجوج میبارید؛ اما سرد و بیاحساس. لندن پیروزی در جنگ جهانی را جشن گرفته بود و من برای ضیافت شام پادشاه بریتانیا آماده میشدم. اما شهر، خاکستریتر از همیشه مینمود؛ بوی سلطه فضای اتاق را پر کرده بود. من احمد شاه قاجارم. در سیزدهسالگی بر تخت نشستم؛ شاه کشوری شدم که روی نقشه «ممالک محروسه» نام داشت؛ سرزمینی که قرار است خاندان من از آن حراست کند. اما حقیقت چیز دیگری بود: ایران، حیاط خلوت امپراتوری بریتانیا شده بود. من هرگز واقعاً سلطنت نکردم. کودک بودم و نایبالسلطنهها بهجای من حکومت میکردند. وقتی حرب عمومی تمام شد، من جوانی حدود بیستساله بودم؛ شاهی بیارتش، بیپشتوانه، در جهانی که فاتحانش نقشهها را با خطکش ترسیم میکردند. مقامات گفتند باید به لندن بروم. به ضیافت شام پادشاه بریتانیا، فاتح جنگ. و بعد ... خطابهای در تأیید قرارداد ۱۹۱۹ بخوانم. قراردادی که میگفت انگلیسیها «مشاور» میشوند؛ در ارتش، در مالیه، در سیاست. اما من میدانستم: مشاوره نیست؛ قیمومیت است. اشغال بیسروصدا. درِ اتاق باز شد. اول فیروز میرزا نصرتالدوله آمد؛ با لبخندی حسابشده. از «نجات کشور» گفت، از «اصلاحات»، از «مدرنشدن». واژهها براق بودند، اما بوی پول مثل هوای مهآلود لندن خفهکننده بود. بعد ناصرالملک؛ پیرتر، محتاطتر. چشمهایش میدانستند قدرت دیگر اینجا نیست. گفت: «اعلیحضرت، دنیا عوض شده. باید واقعبین بود.» آخر از همه عمو آمد؛ نصرتالسلطنه. نزدیک، صمیمی، و خطرناک. وقتی گفت: «این تنها راه حفظ سلطنت است»، فهمیدم مسئله کشور نیست؛ مسئله تاج است، خاندان است. من گوش دادم. فقط گوش دادم. متن خطابهای که برایم نوشته بودند تا سر میز شام بهجای تصمیم بخوانم در دستم بود؛ کاغذی ساده، اما سنگینتر از هر توپخانهای. با یک امضا، ایران «اصلاح» میشد: ارتش، مالیه، سیاست خارجی ... همه با «مشاورۀ» انگلیس. اگر امضا میکردم، شاه میماندم؛ تشریفاتی، محترم، بیاختیار. شاید تاریخ مرا «واقعبین» مینامید. شاید «مدرن». اگر امضا نمیکردم، تنها میماندم؛ بیارتش، بیرجال، بیپشتوانه. و خیلی زود، بیتاج. یکی گفت: «اعلیحضرت، اگر نپذیرید، آیندهای ندارید.» آنجا بود که جملهای از دهانم بیرون آمد؛ نه بهعنوان شاه، بلکه بهعنوان انسان: «اگر در سوئیس کلمفروشی کنم، بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم.» اتاق یخ زد. نه بهخاطر جسارت جمله، بلکه چون همه فهمیدند: این شاه حاضر نیست شریک خیانت شود. سالها بعد، همین جمله را بریدند، تکهتکه کردند، مسخرهاش کردند. گفتند احمدشاه عیاش بود، بیعرضه بود، بیکفایت بود، فرار کرد. نگفتند که نخواست اسمش پای مستعمرهکردن کشورش بماند. نگفتند که احمد شاه حاضر شد سلطنت را رها کند، اما خیانت نکند. نگفتند که من وجدان راحت و خواب آسودۀ کلمفروش را به کابوس شاه خائن ترجیح دادم. از سر میز شام دوباره به اتاقم، کنار پنجره برگشتم. بارانِ سرد و بیروح لندن همچنان میبارد و هوا مهآلود است. و من نمیدانم که تاریخ، تاج شکسته را به خاطر خواهد سپرد یا امضای فروخته را. نمیدانم که آیا روزی این داستان نوشته خواهد شد یا نه. @Kacar
فرض کنید شما محمدعلیشاه قاجار هستید فرض کنید یک روز از خواب بیدار میشوید و به شما میگویند: «اعلیحضرت، شما شاه هستید؛ اما نه آنطور که پدرتان بود.» تاج هنوز بر سرتان است، اما وزنش فرق کرده. دیگر نمیتوانید هرچه خواستید بگویید و هرکه را خواستید بردارید. مجلس هست، قانون اساسی هست، وکلا هستند. شما شاه مشروطهاید؛ چیزی میان پادشاه و تماشاگر. هم اختیار دارید، هم محدودیت. هم مسئولید، هم متهم بالقوه. روزها میگذرد. کشور، ظاهراً، روی کاغذ اداره میشود. مجلس بحث میکند، کابینه تصمیم میگیرد. شما گاهی در کاخ میمانید، گاهی سوار اتومبیل میشوید و سعی میکنید برای چند ساعت هم که شده، سنگینی این نظم تازه را فراموش کنید. اما زیر پوست شهر، چیزی آرام نیست. در نزدیکی مجلس، مدرسۀ سپهسالار دیگر مدرسه نیست. پادگان است. پنج هزار مرد مسلح آنجا جمع شدهاند؛ نه سرباز دولت، نه تابع دادگاه. خودشان قانوناند، خودشان قاضی. وکلایی که زبان به مخالفت باز میکنند، یکییکی حذف میشوند. مقامهای دولتی، اگر به مذاقشان خوش نیاید، با گلوله پاسخ میگیرند. دروازههای شهر را میبندند، رفتوآمد مردم را مختل میکنند، و هیچکس جرأت سؤالکردن ندارد. شما خبرها را میشنوید. اخم میکنید، اما دخالت نمیکنید. به خود میگویید: «این کار مجلس است. اگر قرار است مشروطه معنا داشته باشد، باید خودش مشکلاتش را حل کند.» صبر میکنید. روزها، هفتهها، ماهها. تا آن روز. آن روز که برای تفریح سوار اتومبیل میشوید. باد ملایمی میوزد. شهر برای لحظهای شبیه یک پایتخت عادی است. ناگهان انفجار. صدای مهیب. نارنجک به سوی ماشین پرتاب میشود. شیشهها میریزند. دود همهجا را میگیرد. شما زندهاید. اما کنار دستتان، بدنهای بیجان افتادهاند. همراهانت. مأموران دولت. خون روی سنگفرش خیابان پخش شده است. دیگر نمیشود بیطرف ماند. به قانون پناه میبرید. شکایت میکنید. از دادگاه میخواهید عاملان حمله را تحویل بدهد. میگویید: «اگر قانون هست، اینجا باید خودش را نشان بدهد.» اما تروریستها به مجلس پناه میبرند. وکلای محترم، بهجای تحویل مجرمان، کیسههایشان را پر میکنند و راه فرار را نشان میدهند. دادگاه سکوت میکند. مجلس سکوت میکند. شهر، اما، ساکت نمیشود. ترور ادامه دارد. ناامنی عادی میشود. سه ماه میگذرد. شما هنوز صبر میکنید. شاید قانون از خواب بیدار شود. نمیشود. آنوقت تصمیم میگیرید. نه از سر هوس، نه برای قدرت مطلقه؛ بلکه از سر بنبست. از همان اختیاراتی که قانون به شما داده استفاده میکنید. مجلس را منحل میکنید و فرمان انتخابات جدید صادر میکنید. همزمان، دویست نفر از قوای دولتی را به سمت ساختمان مجلس میفرستید. مأموریت روشن است: خلع سلاح، نه کشتار. اما پاسخ، رگبار است. چند نفر از نیروهای دولتی روی زمین میافتند. دویست نفر در برابر پنج هزار مرد مسلح کاری از پیش نمیبرند. گلولهها تمام نمیشوند. عقبنشینی ممکن نیست. و اینجاست که توپها وارد صحنه میشوند. صدای انفجار، تاریخ را میشکافد. دیوارهای مجلس همچنان سالم هستند اما یک تصویر به حافظۀ جمعی القا میشود: «شاهی که مجلس را به توپ بست.» سالها بعد، همین یک تصویر میماند. نه آن پنج هزار مرد مسلح، نه ترورها، نه نارنجک، نه سه ماه صبر. فقط این جمله: «محمدعلیشاه دشمن مشروطه بود.» حالا، از شما میپرسم. فرض کنید شما محمدعلیشاه قاجار هستید. در آن نقطه، با آن شرایط، با آن شهر و آن مجلس، چه کار دیگری میتوانستید بکنید؟ @Kacar
احمد شاه قاجار: من صلاح میدانم که قاجاریه از بین برود، ولی نگویند که قاجاریه خائن بود و به مملکت خیانت کرد. خاطرهای پدرم [عموی احمدشاه] راجع به مرحوم احمدشاه میگفت، خیلی انترسان است. گفت که احمدشاه دعوت شد به لندن از طرف دولت انگلستان و منظور این دعوت هم این بود که احمدشاه قبول کند که شرکت نفت مجدداً قراردادش که تقریباً ده سال دیگر منتفی میشد، آن را تمدید کند برای شصت سال دیگر. قبل از سر میز شام دعوت که ژرژ سَنک (جرج پنجم) پادشاه انگلیس این دعوت را کرده بود، [ابوالقاسم خان ناصرالملک] قراگوزلو نامهای آورد همان شب که شاه، شما باید این نطق را در سر میز شام بکنید. مرحوم احمدشاه خواند نطق را و گفت: «ناصرالملک، تو چیزهایی که به من گفتی این نامه مخالف آن چیزهایی است که تو به من گفتی. تو به من گفتی من باید یک شاه مشروطه باشم، مثل پدرم به مجلس اقدام نکنم و تابع مجلس بشوم. در این نامه میگوید من باید قبول بکنم که قرارداد نفت [دارسی] باید تمدید بشود و این مخالف آن نظرات است. چون تا مجلس موافقت نکند من نمیتوانم موافقت بکنم.» ناصرالملک اشک آمد در چشمش و گفت: «من به شما گفتم، صحیح هم گفتم. ولی امروز بسته به سلطنت قاجاریه است. اگر قبول کنید، سلطنت قاجاریه میماند، اگر قبول نکنید، سلطنت قاجاریه از بین خواهد رفت و انگلیسیها مصمماند در این باره.» احمدشاه کمی فکر کرد و گفت: «ناصرالملک، من فکر میکنم که ترجیحی دارد که من این نطق را نکنم و بگویند احمدشاه آدم پفیوزی بود، بیخودی بود. ولی خیانت به مملکتم نکنم. من صلاح میدانم که قاجاریه از بین برود، ولی نگویند که قاجاریه خائن بود و به مملکت خیانت کرد.» 📒 بخشی از مصاحبهٔ ابونصر عضد قاجار (۱۲۹۱-۱۳۷۸) با پروژهٔ تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار اول. @Kacar
من معتقدم اگر بخواهیم دربارۀ ایرانسازی و ورود ایران به عصر مدرن صحبت کنیم، باید به دورۀ قاجار برگردیم، نه دورۀ پهلوی. جرقههای مهم و کلیدی ایران مدرن در دورۀ قاجار زده شد؛ بهخصوص در دوران ناصرالدینشاه. ورود سینما به ایران در دورۀ ناصرالدینشاه بود، ورود تئاتر به ایران در همین دوره اتفاق افتاد، ورود دانشگاه به ایران نیز در دورۀ ناصری بود. حتی خیابان لالهزار ـ که بهزعم استاد خسرو خورشیدی پلی میان تهران قدیم و تهران جدید است ـ در دورۀ ناصری شکل گرفت و رشد پیدا کرد، و بعدها کافهها، تئاترها، سینماها، مزونها، گالریها و کافهقنادیهای مختلف در لالهزار ساخته شد. همۀ اینها به دورۀ ناصرالدینشاه بازمیگردد. پیام فروتن، عضو هیأت علمی دانشگاه تهران، مؤلف و طراح صحنۀ تئاتر و سینما @Kacar
روند کاهش ارزش تومان در دورۀ قاجار و روایتسازی تاریخنگاری رسمی دربارهی قاجار در مطلب قبلی نوشتم که در میانهی قرن نوزدهم، ارزش تومانِ ایران نسبت به ارزهای خارجی، بر پایهی گزارشهای معتبر سفرنامهای، در سطحی بالا قرار داشت و تا پایان عصر قاجار نیز با وجود فشارهای سیاسی، ساختارهای پیشامدرن و دخالت قدرتهای خارجی، تنها حدود سهونیم برابر کاهش یافت؛ افتی که برای اقتصادی غیرصنعتی و نیمهمستقل، بسیار محدود و قابلقبول است. شدیدترین سقوط ارزش پول در این دوره نیز نه از ناکارآمدی حکومت، بلکه از پیامدهای جنگ جهانی اول، قحطی بزرگ و مداخلات بریتانیا ناشی شد. این دادهها نشان میدهند که برخلاف روایت رایج تاریخنگاری رسمی ـ که قاجار را نماد آشفتگی اقتصادی مینمایاند ـ روند ارزش پول ملی در این دوره از ثباتی نسبی برخوردار بوده و فروپاشی جدیای را بازتاب نمیدهد؛ چنانکه افتهای هزاربرابری ارزش پول ایران در دورههای پس از قاجار در زمانی بسیار کوتاهتر رخ داده است. بنابراین ارزیابی دوبارهی کارنامهی اقتصادی قاجار، با تکیه بر دادههای تاریخیِ واقعی و نه روایتهای سیاسی پسینی، ضرورتی جدی دارد. یکی از خوانندگان اعتراض داشت که مقایسۀ فوق درست نیست زیرا دلار در آن زمان ارز مسلط جهانی نبود. بله، درست است که دلار در قرن نوزدهم هنوز ارز مسلط جهانی نبود و بنابراین سنجش ارزش تومانِ قاجاری با دلار معیار اصلی اقتصاد بینالمللی محسوب نمیشود، اما نکتهی اساسی این است که روند تغییر ارزش تومان در برابر ارزهای مهم و معتبر آن دوره ـ بهویژه پوند استرلینگ و فرانک فرانسه ـ نیز همان تصویر کلی را تأیید میکند. پوند انگلیس، که مهمترین ارز جهانی عصر قاجار و پایهی تجارت بینالمللی بود، در آن دوره حدود ۶ تا ۷ تومان ارزش داشت، حال آنکه امروز ارزش آن در بازاری با دهها برابر تولید ناخالص داخلی و اقتصاد مدرن، به ۱۵۰ تا ۱۶۰ هزار تومان رسیده است. این یعنی سقوط ارزش تومان در برابر پول اصلی جهان نیز بسیار شدیدتر از هر نوسان عصر قاجار بوده است. همین روند در مورد فرانک فرانسه نیز دیده میشود. در همۀ موارد ثبات نسبی ارزش تومان در دورهی قاجار بهمراتب بیشتر از دورانهای پس از آن است. بنابراین حتی با معیار درست و علمی سنجش ـ یعنی مقایسه با ارزهای واقعیِ مرجع آن دوره ـ باز هم دادهها نشان میدهند که روایت تاریخنگاری رسمی دربارهی بیکفایتی اقتصادی قاجار قابلتردید است و روند بلندمدت ارزش پول ایران خلاف این روایت عمل میکند. @Kacar
دلار، تومان و روایتسازی تاریخنگاری رسمی دربارهی قاجار در میانههای قرن نوزدهم، دوران محمدشاه قاجار، ارزش پول ایران در موقعیتی چشمگیر قرار داشت. بر اساس روایتهای معتبر سفرنامهنویسانی چون جاستین پرکینز، که تقریباً تنها دادههای معتبر موجود برای تعیین ارزش برابری ارزها در آن دوره هستند، هر دلار آمریکا معادل ۰٫۴ تومان بود؛ نسبتی که نشاندهندۀ قدرت بالای پول ایران در مقایسه با ارزهای خارجی است. این نقطهی آغاز برای فهم روند ارزش تومان در دورهی قاجار اهمیت بنیادین دارد، زیرا تصویر غالب در تاریخنگاری فارسی معمولاً دورهی قاجار را دورهای از آشفتگی مطلق اقتصادی نشان میدهد، درحالیکه دادهها خلاف این برداشت را آشکار میکنند. در دوران طولانی ناصرالدینشاه، اقتصاد ایران با وجود ضعفهای ساختاری و فشارهای خارجی، وارد دورهای از کاهش آرام و تدریجی ارزش پول شد اما نوسانات شدید نبود و فروپاشی ارزش پول ایران مشاهده نمیشود. در اوایل قرن بیستم و در دوران بیثباتیهای ناشی از مشروطهخواهی دروغین اولین سقوط چشمگیر ثبت شد و ارزش تومان تا حدی پایین آمد که دلار و تومان تقریباً همارزش شدند. این نقطه مهم است، اما حتی این میزان افت نیز در مقایسه با تحولات بعدی تاریخ ایران، سقوطی غیرمعمول محسوب نمیشود. شدیدترین افت ارزش پول ایران در دورهی قاجار در سالهای پایانی این سلسله رخ داد. زمانی که ایران از پیامدهای جنگ جهانی اول و قحطی بزرگ رنج میبرد، و در فضایی که، بسیاری از اسناد و تحلیلها نشان میدهند، بریتانیا برای ایجاد ساختار سیاسیِ دلخواه خود در ایران مداخله میکرد؛ مداخلاتی که نهایتاً در کودتای سوم حوت ۱۲۹۹ و زمینهسازی برای قدرتگیری یک خاندان وابسته (پهلوی) نمود یافت. اسناد مجلس چهارم شورای ملی (سوم سرطان ۱۳۰۱) به روشنی نشان میدهند که در این دوره هر دلار ۱٫۴ تومان بود. این رقم، پایینترین ارزش ثبتشدهی رسمی تومان در عصر قاجار است. با اینحال، این سقوط نتیجهی عملکرد حکومت نبود، بلکه ناشی از شوکهای بیرونی، قحطی بزرگ و کنترل نظامی و اقتصادی قدرتهای خارجی بر بخشهایی از کشور بود. این ارقام نشان میدهند که ارزش دلار از ۰٫۴ تومان در دوران محمدشاه به ۱٫۴ تومان در پایان سلطنت احمدشاه افزایش یافته و تقریباً ۳٫۵ برابر شده است. به بیانی دیگر، در طول بیش از یک قرن حکومت قاجار، ارزش پول ایران تقریباً ۳٫۵ برابر کاهش یافت. نیازی به تأکید نیست که این میزان افت ارزش پول ملی برای یک اقتصاد پیشاصنعتی و غیرمتمرکز که تحت فشار قدرتهای بیگانه بود تقریباً ناچیز است. این دادهها، همچنین نشان میدهند که ادعای رایج تاریخنگاری رسمی و تصویر قاجار بهعنوان «نماد بیکفایتی»، بیش از آنکه نتیجهی شواهد اقتصادی و تحلیل دادهها باشد، حاصل روایتسازی سیاسی دورههای بعدی است. اگر بیثباتی و ناکارآمدی اقتصادی را معیار سنجش حکومتها قرار دهیم، عملکرد مالی قاجار ـ با وجود ساختارهای پیشامدرن و نیمهمدرن، عدم وجود اقتصاد صنعتی، و فشار قدرتهای استعماری ـ بسیار باثباتتر از چیزی است که تاریخنویسی رسمی ادعا میکند. در واقع، مقایسهی عددی نشان میدهد ارزش پول در عصر قاجار طی بیش از یک قرن فقط چند برابر کاهش یافته؛ درحالیکه این کاهش در دورههای بعدی تاریخ ایران در فاصلهای بسیار کوتاهتر هزاران برابر بوده است. پرسش مهم این است که اگر شاخص روشن و عینیِ «ارزش پول ملی» چنین روایت متفاوتی از ثبات اقتصادی دورهی قاجار ارائه میدهد، پس ادعای فروپاشی کامل مدیریت اقتصادی این سلسله تا چه حد علمی و قابل اتکاست؟ اگر ثبات پولی یکی از مهمترین شاخصهای سنجش کارآمدی اقتصادی باشد، قاجار نه تنها فروپاشیده و بیکفایت نبود، بلکه در بسیاری از دورهها عملکردی بهتر از برخی حکومتهای بعدی داشته است. به نظر میرسد تاریخنگاری رسمی، که عمدتاً تحت تأثیر نیازهای سیاسی حکومتهای پس از قاجار شکل گرفته، نیازمند بازبینی جدی است و باید با تکیه بر دادههای اقتصادی و اسناد واقعی، نه پیشفرضهای ایدئولوژیک، دوباره بازخوانی شود. @Kacar
ناصرالدینشاه قاجار ناصرالدینشاه، شاهی که نیک آگاه بود بر چه ممالکی سلطنت میکند و بهعنوان یک نمونهی استثنائی، با علم به مناسبات و وضع (Constitution) ممالک محروسه کارنامهی درخشانی از نیم قرن سلطنت باثبات در قرن بیثباتیها (قرن نوزدهم) از خود بهجای گذاشت «بدون اینکه دولت را بزرگ و آزادی را کوچک کند.» شاهی که مخالف مداخلههای امیرکبیر در بازار و تجارت و زندگی خصوصی مردم (از بزرگ کردن دولت از طریق مالیاتستانی بیرویه و سلب اموال تُجّار و ضربوشتم فروشندگان به جرم واهی گرانفروشی) بود. شاهی که سلطنت میکرد؛ در امور حکومتی، مگر برای حفظ ارکان ممالک محروسه، دخالت نمیکرد و امر حکومت را به صدراعظمها و حاکمان ممالک محروسه سپرده بود و از این طریق «نهاد سلطنت» و ممالک محروسه را حفظ میکرد. شاهی که شاه مشروطه بود پیش از آنکه مشروطهچیانِ دروغین که در حقیقت سوسیالیست و ناسیونالیست و اسلامیست بودند، نهاد سلطنت را تضعیف و از جا بکنند. شاهی که دادگستریِ درباری (Court) را به شیوهی انگلیسی با تأسیس چند دیوان و تقسیم وظایف برای رسیدگی به شکایات و تظلمخواهی مردم گسترش داد. شاهی که نخستین قانون اساسی ایران بهدستور او نوشته شد، دست طبقهی روحانی را از اجرای احکام دور کرد و با صدور فرمان تأسیس «شورای دربار اعظم» که نهتنها الگوگرفته از تجربهی مشروطهی انگلیسی بود، بلکه عیناً ترجمهای از Magnum Concilium بود، قدم بزرگی برای اصلاح نظام سیاسی ایران و فراهم آوردن مقدمات تأسیس پارلمان متشکل از مجلس بزرگان و مجلس عوام برداشت که با ترور او و پیروزی مشروطهچیان به محاق رفت و ایران از نظم طبیعیاش در طول تاریخ خارج شد و با الگو گرفتن از سانترالیسم و ناسیونالیسم و سوسیالیسم فرانسوی زمینههای فروپاشی ایران و نابودی آزادیهای محلّی و تجاری و شکلگیری دولتِ فعّال مایشاء و مداخلهگر فراهم شد. شاهی که پس از ترورش ایران به امان منوّرالفکران فرانکوفیل رها شد. تروریست میرزا رضا کرمانی نام داشت که به اعتراف خودش اسلامگرا، ناسیونالیست و سوسیالیست بود، جمع همهی رذایل ایدئولوژیهای سیاسیای که پیرواناش پس از ترور شاه بر کشور حاکم شدند. ناصرالدّین شاه مصداق شاه فرهیخته، هنرمند، هنردوست و شوخطبع بود. به فارسی، تورکی و فرانسه سخن میگفت. شاعر بود و نخستین داستان به زبان فارسی به قلم اوست. بسیار به مطالعه علاقه داشت و چندین جلد کتاب از خاطرات و سفرنامههای او بهجای مانده است. خطاط، نقاش و عکاس بود و نخستین عکس سلفی تاریخ ایران را ثبت کرده است. دکتر محمّد ایمانی @Kacar
کسانی که در جریان زمینهسازی برای خلع قاجاریه، او [احمد شاه قاجار] را «بیعرضه» میخواندند، توجه نداشتند که اساسا پادشاه مشروطه باید «بیعرضه» باشد [فاقد اختیارات بیحد و حصر باشد]. با خلع قاجاریه نظم سیاسی مشروطه که در سه مجلس چهارم، پنجم و ششم در حال تجربهآموزی و قوامیافتن بود، برافتاد و نظمی فردمحور [دیکتاتوری] جایگزین آن شد که نخستین قربانیان خود را از میان «تجددخواهان اقتدارگرا» مانند نصرتالدوله، تیمورتاش، سردار اسعد، داور و... گرفت که بیشترین کمک را به استقرار چنان نظمی کرده بودند. «مشروطهخواهان لیبرال» نیز منزوی و خانهنشین شدند. تعطیلی مشروطه و توقف روند توسعه سیاسی و تجدد مدنی در جامعه و سیاست ایران به غلبه یک حکومت میلیتاریست[=تسلط نیروهای نظامی] انجامید که در آن رئیس شهربانی عملا نفر دوم کشور بود و سیاستمداران مرعوب نظامیان بودند. ✍️ کوروش احمدی دیپلمات پیشین، صدمین سالگرد خلع قاجاریه، برشی از سرمقاله روزنامه شرق، ۱۲ آبان ۱۴۰۴، شماره ۵۲۴۶ @TurkUygarligi
گوشهای از تحولاتی در تاریخ که به ما نگفتهاند در دوران ناصرالدین شاه بهدلیل درگیر نبودن کشور در جنگ، ادبیات، فرهنگ و هنر پیشرفت چشمگیری کرد و ساختمانهای باشکوه زیادی در سرتاسر کشور احداث شد. اولینهای این دوره عبارتند از: برق، چاپخانه، پست، تلفن، تلگراف، دوربین عکاسی و فیلمبرداری، خطآهن، سالنهای اپرا، تأسیس دارالفنون برای تربیت پزشک و مهندس و ....، اعزام دانشجویان به اروپا، ساخت اولین بیمارستان مدرن (بیمارستان سینا)، ترجمهٔ بسیاری از متون علمی و فسلفیِ بهروز دنیا و همه و همه بدون پول نفت! @Kacar
جواب پادشاه ایران [سلطان احمدشاه قاجار، به درخواست پادشاه انگلستان برای قبول قرارداد تحتالحمایه شدن ایران] من نمایندۀ رژیم آزادی جدید هستم و ایرانیان انتظار دارند به وسیلۀ آن مجدداً داخل مراحل ترقی و تعالی گردند. من شهادت می دهم که دوستی فیمابین ایران و انگلستان صمیمانه می باشد. مخصوصاً چنین موقعی برای حصول تحکیم اتحاد انگلستان و ایران بهغایت مناسب و نیکو بود. جدیداً یک حس تعاون و اخوتی فیمابین انگلستان و ایران تولید گردیده و مجمع اتفاق ملل که ضامن ترقی آزادانۀ تمام ممالک و استقلال و تمامیت آن ها می باشد، حس مزبور را تقدیس نموده و تبریک گفته است. ایران ابواب میدان کارزار اقتصادی را گشوده و بهواسطۀ حسن موقعیت جغرافیایی خود سهلترین راه آسیای وسطی می باشد. ایران شاهراه های جدیدی فیمابین ممالک مجاوره و قلب خطۀ مشرق احداث خواهد نمود و امیدوار است در رساندن نفوذها متمدنۀ مغرب به ممالک مزبور بتواند مساعدتی بنماید. ایران مقارن همان حال در ترقی و توسعۀ روابط اقتصادی فیمابین مغرب و شرق نزدیک مجاهداتی به عمل خواهد آورد. عزیزترین آرزوی من ترقی مادی و اجتماعی و تعالی موقعیت عمومی ایرانیان می باشد. من اطمینان دارم یادگارهای نفیس و عقاید سودمند با خود به ایران برده، آن ها را مبنای اصلاحات قرار خواهم داد. ایران جداً تصمیم گرفته است در استقرار نظم و آسایش شرق وسطی معاونت و همراهی نماید. من در پیشرفت روابط تجارتی ایران حتیالمقدور کوشش نموده و توجه مخصوصی نسبت به ترقی و توسعۀ راه های آهن و شوسه و حملونقل به وسیلۀ اتومبیل خواهم نمود. و بالاخره نطق خود را با این جمله خاتمه داد: امیدوارم دموکراسی غرب روشنایی خودش را به ممالک شرق هم بیاورد و از آزادی، آن ملل ضعیف هم بتوانند برخوردار شوند. چنانکه ملاحظه می شود در این نطق، شاه راجع به قرارداد [۱۹۱۹] ابداً صحبتی نکرد و مجلس میهمانی از آن حرارتی که داشت افتاد. ولی نمایندگان فرانسه اطراف احمد شاه را گرفته، نسبت به او نهایت صمیمیت را به خرج دادند. این بود که از همان شب میهمانی که انتظار داشتند شاه در مورد قرارداد موافقت نماید نتیجۀ عکس بخشید. زیرا مفهوم بیانات شاه مخالفت با قرارداد تلقی گردید. حسین مکی (۱۳۲۳)، زندگانی سیاسی سلطان احمد شاه، صص ۵۲-۵۱. @Kacar
من از چند تن همراهان [احمد] شاه شنیدهام که روزی که بنا بود شبش شاه ایران در مجلس ضیافت پادشاه انگلستان در باب قراردادی که بین دولتین منعقد شده است [یعنی، قرارداد ۱۹۱۹ وثوقالدوله که ایران را تحتالحمایۀ انگلستان میکرد] صحبت کند، بعد از آن که صورت نطق پادشاه انگلستان را برای شاه آوردند و قرار شد که جوابی تدارک نمایند، شاه از تصدیق قرارداد و حسن قبول آن سرباز زد و گفت کسانی که پول گرفتهاند تصدیق کنند، من هرگز تصدیق نخواهم کرد! این جواب، اسباب پریشانی حواس همراهان شد، به نصرتالسلطنه متوسل شدند و فایده نبخشید، عاقبت ناصرالملک را پیش کشیدند و او نیز هر چه دستوپا کرد به جایی نرسید. بالاخره جواب سادهای که در جراید منتشر شد تدارک گردید که مفادش این بود: در باب قرارداد، مملکت من کشوری دموکراسی است و باید این قرارداد به مجلس شورای ملی ارجاع شده، به صحه برسد. آقای لقمانالدوله میگوید من در سر میز حاضر بودم که بعد از پادشاه انگلستان، شاه نطق خود را به عبارت «مملکت دموکراسی» رسانید؛ خانمی پهلوی من بود، عصبانی شده به دموکراسی بد گفت! گویند: بعد از این شب ناصرالملک به شاه گفته بود کار خودت را ضایع کردی! معلوم نیست احمد شاه در این مورد یا در مورد دیگر گفته است: «اگر در سوئیس کلمفروشی کنم، بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم»! ملکالشعراء بهار (۱۳۲۳)، تاریخ مختصر احزاب سیاسی: انقراض قاجاریه، جلد اول، صص ۳۹-۳۸. @Kacar
ناصرالدین شاه یکی از پادشاهان مطلع و دانشدوست ایران بوده و اگر روزی بخواهیم درباره پادشاهان دانشمند یا دانشدوست ایران کتابی تألیف کنیم ناچار باید از ناصرالدین شاه نیز نامی به میان آوریم. اسناد و مدارک بازمانده از آن دوران نشان میدهد که شاه از تألیف کتابهای علمی خوشحال میشده است. از جمله در همین کتاب [=تاریخ منتظم ناصری] در فصل آخر مربوط به وقایع سال سی و چهارم از سلطنت ناصرالدین شاه ذیل وقایع مهم ماه رجب مینویسد: «میرزا علی اکبر طبیب حضور همایون کتابی در امراض عصبانی ترجمه و تألیف و طبع نمود و چون کمال امتیاز را داشت به اعطای یک حلقه انگشتری الماس سرافراز شد.» 📚 تاریخ منتظم ناصری، محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، به تصحیح دکتر محمداسماعیل رضوانی، دنیای کتاب، تهران، ۱۳۶۳ @Kacar
سلطان احمد شاه قاجار، آخرین پادشاه مشروطۀ ایران: حکومت مشروطه و اجرای قانون اساسی با حکومت دیکتاتوری منافات دارد؛ و من نمیتوانم دیکتاتور باشم. @Kacar
آموزش مدرن در ایران @Kacar