- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 9
- 1/48двое суток
- 10
- 1/72трое суток
- 11
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
و بله! دوباره رسیدیم به روز مرگمان؛به همان روزی که پرندهها زندانی شدند، انسانها اسیر، و پس از آن، دیگر ذهنهای ما فرصت قد کشیدن پیدا نکرد. روزی که پرچم سهرنگ عزیزمان پایین آمد؛ روزی که رویاهایمان دستنیافتنی شدند، زندگی رنگِ غیرمنتظرهای گرفت، پرهای ما قیچی شد، ذهنهایمان فرسوده و انسانهایمان سرگردان و معلق ماندند.روزی که هزاران آرزو و امید در وجود مردمان کشته شد؛ هزاران رویا، لبخند و خوشحالی خاموش شد. چقدر میخواستیم مکتب برویم، پوهنتون بخوانیم، رشتهای را که دوست داریم انتخاب کنیم و روزی در همان راه کار کنیم و بسازیم.اما با آمدن چند انسان، که زشتیِ اعمالشان را هیچ واژهای توانِ توصیف نیست، همهچیز برهم خورد؛ زندگیها عوض شد، رویاها دفن شدند و آیندهای که برایش هزاران آرزوداشتیم، از ما گرفته شد. آه، عجب ... پنج سال شد! پنج سال گذشت؛ پنج سال از زندگی ما کم شد، پنج سال از آرزوهایمان دزدیده شد. چه دردآور است؛ آنها جشن میگیرند و ما هنوز از زخمهای این پنج سال خون میچکانیم ... پنج سال گذشت، اما گویی افغانستان را پنج هزار سال به عقب بردند.این روز برای ما فقط یک تاریخ نیست؛این روز برای ما [قیامت] است؛روزی که بر افغانستان قیامتی برپا شد، روزی که بسیاری از رویاهایمان زیر آوارِ آن روز ماندند و هنوز، پنج سال بعد، صدای شکستنشان در گوش ماست. فاطمه
صبح هم زودِ زود بیدار شدهام ..
پلانهای زیاد دارم بر امروز؛ وقتی میگم زیاد، یعنی واقعاً زیاد! تا حالا خوب پیش رفته، امیدوارم تا آخر روز همینطور پیش بره.✨😭
قشنگی صدای جیر جیرِ پرندگان>>>😭✨ موقعیت:عصر است و بنده حمام کرده،با موهای باز از این صداها لذت میبرد
без подписи
без подписи
صدایم کرد و گفت: «خوبی؟» گفتم: «اگه بغلم کنی، مثل یک دیوانه در بغلت عر خواهم زد.»🥲
گیر ماندهام میان بودن و نبودن، میان مردن و زنده ماندن، میان ادامه دادن و تسلیم شدن. گیر کردهام! سردرگمم! آوارهام! من حیرانم، حیران... میان هزار راهِ بیپایان، و نمیدانم کدام را باید انتخاب کنم. فاطمه
کاش درکش نکنین...
آن جایی که آهنگ گوش میدهی و غرق میشوی در افکارت؛ جایی که ذرهذره از تو میکاهد، دردآورتر از همهچیز است.
без подписи
🥲:)
چشمهایم از بیخوابی میسوزد، ولی خوابم نمیبرد.
باختم، شکست خوردم، نمراتم کم شد، حسِ اضافی بودن کردم، مُردم و دوباره زنده شدم. دوباره زندگی کردم، دوباره لبخند زدم، دوباره حرف زدم؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. باز هم خودم را از دست دادم، استعدادهایم را از دست دادم، ولی از زندگی پا پس نکشیدم. مثل سگ دوباره ادامه دادم. گریه کردم، زمین خوردم، اشک ریختم و زار زار گریه کردم. دوباره خودم اشکهایم را با پشت دست پاک کردم. خودم بودم و خودم. آنقدر خودم را محکم بغل کردم، محکمِ محکم؛ ولی ادامه دادم. نه از سرِ قوی بودن. خیلی وقت است از کلمهی «قوی» متنفرم. فقط به خاطر خودم؛ فقط به خاطر اینکه بتوانم دوباره لبخند بزنم. دوباره به مسیرم ادامه دادم. این ادامه دادن به این معنی نیست که مسیر سخت نیست. این راه تو را از پا درمیآورد، اما اگر به خودت تلنگری بزنی و به خودت و خواستههایت باور داشته باشی، میشود. فقط باید به همهچیزهایی که برایمان پیش میآید، عادت کنیم و بپذیریم. همین. فاطمه
без подписи
без подписи
«این همه استرس برای چیست؟» برای هیچ فقط خودم را بیدلیل، آرامآرام نابود میکنم ..
اینکه پذیرفتم؛ دلیل نمیشه درباره اش ناراحت نباشم. زهو_سایه
یکی کتابچهٔ ژورنالم، یکی از نوشتههایم، آن یکی تکههایی از کتابها، و آن کوچکک،نقلقول ها✨
без подписи