𝐊𝐡𝐚𝐤𝐞𝐬𝐭𝐚𝐫|ﺧاﻛﺳﺗﺭ
Статистикаحرفامسوختنوخاکستراششدننوشتههامـ...🩶 You are the only color in my gray world❤️🩹🍯 کپی ممنوع، فور بزن دوست خوب من!
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 24
- 1/48двое суток
- 27
- 1/72трое суток
- 29
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
و دوام میآوریم، چرا که گاهی زندگی چیزی جز دوام آوردن نیست.
زندگی خودش خستهکنندهست، و وقتی حتی روز تعطیل هم باید بری سرِ کار، خستگیِ زندگی چند برابر میشه.
گفت در این روزگار پردرد و رنج تنها چیزی که گران نشده عمر و جوانی ماست، که همچنان پوچ و بیهوده میگذرد...
فعلاً فقط رها کن... نه زندگی را، نه خودت را؛ فقط بارِ آدمهایی را که خودشان حاضر نیستند سهمشان را بردارند...
без подписи
_و تمام قصه در یک نگاه خلاصه میشود...🖤
چشمها، بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورند، حرف میزنند. و گاهی، چیزهایی را فاش میکنند که زبان هرگز جرئت گفتنش را ندارد!
میگویند زنان، به هنگامِ درد، رنج، دلخوری و غم، اول گریه میکنند. اما بعد چه میشود؟ بعد از تجربهی دوباره و دوبارهی همین دردها، کمکم سکوت را یاد میگیرند. اشکهایشان کمتر میشود، نه چون دردشان کمتر شده، بلکه چون دیگر خستهاند. درد و رنجشان را درونِ خود میریزند، سرد میشوند، و آرامآرام فاصله میگیرند...
و روزی ناگهان نوبت ما میشود...
فقط منم که اعتقاداتم از بین رفته و دیگه چیزی ازش نمونده یا شماهم اینطوری شدید؟!
تقریباً چند هفته پیش، روی پلههای خونه خوردم زمین و آرنجم محکم به لبهی تیز پله خورد. اون شب، دردش اونقدر زیاد بود که تمام تنم احساس ضعف میکرد. بعد، کمکم دردش کمتر شد. طوری که سه، چهار روز بعد فقط وقتی تحت فشار قرار میگرفت، دردش رو حس میکردم. روزها گذشت. و درد، هر روز کمتر از قبل شد. تا امروز! وقتی خواستم سرمو به دستام تکیه بدم و آرنجمو به میز تکیه دادم، تازه فهمیدم هنوزم درد میکنه. نه مثل روز اول، خیلی کمتر، اما هنوز هست. همونجا فهمیدم، بعضی دردها حتی وقتی زمان ازشون میگذره و خوب میشن، هیچوقت کاملاً از بین نمیرن. فقط کمرنگتر میشن، اما ردشون، همیشه یه جایی از وجود آدم باقی میمونه...
زندگی، همین حالا هم سخت هست! ولی اگه آدمهایی که دوستشون داریم، و دوستمون دارند، کنارمون نبودند، شاید دیگه، دوام آوردنش، ممکن نبود.
آدم وقتی بیحوصله، خسته و کلافهست، برای هیچ کاری انگیزه نداره. حتی اگه گرسنه و تشنه هم باشه، حوصله نداره برای خودش چیزی درست کنه. از شیر آب میخوره، با یه نون و پنیر گرسنگیشو رفع میکنه. اگه هم خیلی بخواد به خودش حال بده، نهایتاً یه تخممرغ نیمرو میکنه و همون براش کافیه. ولی عشق... امان از این عشق! همون آدمِ بیحوصله و خسته، یهو پر از انگیزه میشه. آدمی، که شاید حتی از آشپزی هم خوشش نیاد، با عشق غذای مورد علاقهی آدمِ مورد علاقهاش رو درست میکنه. چای براش دم میکنه. یه پارچ آب میذاره توی یخچال تا خنک بشه. حواسش هست همهچیز سر جاش باشه، فقط برای اینکه وقتی از بیرون میاد، هر چیزی که لازم داره فراهم باشه. حتی به خودش هم میرسی. با اینکه هنوز خستهاس، با اینکه هنوز ذهنش پر از فکره، با اینکه هنوز از درون کلافهاس... اما با یه لبخند، چشمانتظار اومدنشه. چیکار میکنه این عشق با آدم، که حتی وسطِ بیحوصلگی، بهش دلیلِ ادامه دادن میده؟...
چشمها، بیآنکه کلمهای بر زبان بیاورند، حرف میزنند. و گاهی، چیزهایی را فاش میکنند که زبان هرگز جرئت گفتنش را ندارد.
و زندگی به گونهایست که گاهی خستهایم، ناامیدیم، شکستهایم... اما هنوز، با تمامِ آنچه از ما باقی مانده، ادامه میدهیم...
مدام به خود میگویم: «میگذرد...» و زمان، بیصدا، ردِ عبورش را، میان تارهای مشکیِ موهایم، با چند تارِ سفید، به جا میگذارد. شاید، همهچیز بگذرد، اما ردِ بعضی روزها، بهجا میماند.
با تمام غمهایی که این روزها همراهمه، هنوز چیزهایی هست که دلم رو گرم میکنه. مثلاً رفیقی که فقط کافیه بهش پیام بدی، زنگ میزنه و از شنیدن صدات میفهمه حالت خوب نیست. نمیذاره توی همون حال بمونی، میاد دنبالت، میبرتت بیرون، تا شاید برای چند ساعت هم که شده، ذهنت از همهچی فاصله بگیره. شاید همین دلگرمیهای کوچیک باشن که باعث میشن ادامه بدیم. این روزها، اگر همین آدمها و همین لحظههای کوچک نبودن، دوام آوردن خیلی سختتر میشد...
لینکای ناشناس بنده، انگار ناشناسا اذیت میکنن🤦🏻♀ https://telegram.me/TeIeCommentBot?start=sc-847165-DUnfzSe https://t.me/BChatcBot?start=0102937704bd9d320e
امروز بسیار گریستم... آنقدر که گمان میکردم دیگر چیزی از غم در من باقی نمانده باشد. ساعتها اشک ریختم، اما نه سبک شدم، نه خالی. اندوه، حتی ذرهای از شانههایم پایین نیامد. هنوز... به همان اندازه غمگینم. انگار بعضی غمها، با گریه تمام نمیشوند...
امروز یه آقای حدوداً ۵۰، ۶۰ ساله اومده بود برای همسرش لباس بخره. دنبال کارای خوشگل با رنگای شاد بود. میخواست سوپرایزش کنه. دیدن ذوقش برای خوشحال کردن کسی که دوستش داره، واقعاً آدمو عاشق عشق میکنه و ذوق زده میکرد. لطفا اینطوری عاشق بشید... و اگه قرار نیست سالها بعد هم با همین شوق و ذوق کنار کسی که انتخابش کردید بمونید، لطفاً دل هیچ دختری رو با وعدهی عشق به دست نیارید.