خواندنی...
Статистика- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نسل کار...!! نسلی که سر کار و برای کار خلق شد، کودک کار شد، با کار بزرگ شد، زن و مرد کار شد، کارگر و کشاورز شد. نسلی که با کمترین هزینه و تنها با آب و خاک و هوای طبیعی خودش را ساخت و رشد کرد. نسلی که در کودکی «پدرسالاری» و در زمان پدری «فرزندسالاری» را دید و تحمل کرد و از سالار بودن صرف نظر و هیچوقت سالار نشد؟! نسلی که هم خود را ساخت و هم نسل بعد خود را، نسلی که خیر ندید ولی خیر رساند. نسلی خود ساخته که سختی را و انواع مرض و غرض ها را، بعنوان عوامل طبیعی و سرنوشت! تحمل کرد و ناله و فغان نکرد و با طبیعت و با خودآ ساخت. چون خود سختیِ سختی را دید، از روی مهربانی به فرزندانش سختی روا نداشت و همین موضوع با کمک تغییر فرهنگ اجتماعی و استفاده از منابع صنعتی، مهمترین عامل گریز نسل جدید از فرهنگ کار و تولید و افزایش مصرف گرائی شد. نسل ما پهلوانان بی مدالی بودیم که هرگز ما را بالای سکو نبردند، مدال افتخاری به ما ندادند. کسی ما را تافته جدا بافته تربیت نداد. ما پیاده به مدرسه رفتیم، مشق و تکلیف شب داشتیم، تنبیه بدنی شدیم، امکانات بهداشت فردی و عمومی ما کم بود. تنها به مدرسه رفتیم، ثبت نام کردیم و کارنامه گرفتیم. در هیچ کلاس فوق برنامه ثبت نام نشدیم. کلاس موسیقی و استخر و زبان و کامپیوتر و...نداشتیم. آب باز و مدام خاکی بودیم، بازی ها و خوش گذرانی های ما در کوه و دشت، کوچه و زمین خاکی با چوب و سنگ و حیوان! بود. بازی های ما، خودش نوعی آمادگی و تمرین و کار آموزی بود. در خانه کسی در جستجوی معدل و نمرات ما نبود. حتی بعضی از والدین نمیدانستند فرزندشان در چه پایه ای تحصیل میکند؟ هرگز از ما برای کاری نظر نخواستند. ما کلمه «پیکار»را بافته و معنا بخشیدیم، یعنی با التماس «پی کار» رفتیم! کارآفرین و کارساز بودیم. ما نسلی بی توقع و پر بازده بودیم و هیچگاه بارمان را بر دوش کسی تحمیل نکردیم. طمع در مال دیگری و حتی ارث پدری نکردیم. کم توقع بودیم، زرق و برق دنیا را حتی نزد خان ها ندیده بودیم، اگر هم کسی برایش سؤال در کمیت داشته ها بود، می شنید که «بش بِرماق بیر اُلمَه» یعنی پنج انگشت، یکی نمیشه! کمتر خواسته ای بود که به آن برسیم. ما اگر آرزوهایی بزرگی هم داشتیم، در لا به لای روزهای شلوغ زندگی بزرگان گم شد. ما نسلی بودیم که بی سر و صدا و بی توقع و کم هزینه بزرگ شدیم و همیشه کمک حال خانواده بودیم. زنده بودیم و گذران زندگی کردیم. گاه برای کار کردن التماس کردیم، خاک شانه هایمان و چاک دست هایمان و چین و چروک روی مان، حجب و حیایِ مان نشانه ی مردانگی و زنانگی مثبت در خواستگاری ها بود. برای ازدواج با معشوق مان، برای خانواده شریک مان میباید کار میکردیم و امتحان پس میدادیم. نام و هویت و عنوان اجتماعی مان، معنا و هدفمان در زندگی بوده. پی سرِ پی در مان و در پی درمان بودیم. برای خانه دار شدن و برای تشکیل خانواده، خان بودیم. برای کسانی دای و دایی و تکیه گاه بودیم. نسلی شدیم که هم فرزندان و هم پدر و مادر مان را حمایت کردیم. بچه ها را با سلام و صلوات، کوله پشتی های پر از خوراکی را بر دوش گرفته و بدرقه شان کردیم، به استقبال تا مدرسه رفتیم. فرزندانمان را غرق در مهر و مهرورزی کردیم. در کلاسهای متعدد ثبت نامشان کردیم. ما فرزندانمان را نابغه ولی تنبل ساختیم! برای خود چیزی نخواستیم. ما نسلی بودیم که بنوبت سر سفره نشستیم، نان مان بیات بود، البسه ما گاه از مانده ی والدین بود ولی بیشتر درآمدمان را هزینه فرزندان ما نسلی بودیم مهربان و مسئول و مهرورز، پدر و مادرمان را بخانه سالمندان نسپردیم و با آنها گاه در یک اتاق زندگی کردیم و علاوه بر بار زندگی خودمان، آنها را نیز تا آخرین لحظه درحد توانمان حمایت کردیم. راستی ما چگونه این چنین مسئولیت پذیر شدیم؟ اینهمه مهر و مهربانی را از کجا آموختیم؟ ما نسلی بودیم که هیچکس ما را نشناخت و فرصت خاصی برای رشد ما فراهم نشد. چنین نسلی هرگز نخواهد آمد! هیچکس مارا نابغه تربیت نکرد. اما نابغه شدیم! نابغه هستیم! کجای تاریخ و جغرافیا و کدام زمان و مکان نسلی را سراغ دارید که هزاران کیلومتر پیاده راه رفته باشد، هزاران روز کار میدانی، هزاران درخت و سیب و گندم کاشته و داشته و برداشته باشد. ما دیر بدنیا آمدیم و عجله هم برای رفتن نداریم. ما علیرغم کمبودها، از پدر ومادرشدن نهراسیده و بلکه لذت بردیم. ما هنوز هم مسئولیت پذیر و در حین کهنسالی، با شور و شوق و پر تلاش زندگی میکنیم، کاستی هایمان را برون فکنی و گردن این و آن و پدران و اجدادمان و حتی دشمن نمی اندازیم. ما هیچ گاه در فکر ارث پدر و مال همسر نبودیم، دنیا زیر پاهای ما میچرخد. دلتنگ میشویم، خسته می شویم، اما نا مهربان و زود عصبانی نمیشویم و مسئولیت های مان را ترک نمیکنیم. زندگی ما از ترس جهنم و یا در طمع بهشت نبوده. چون ما در فکر خودآ بودیم. پس خودآ را شکر و درود بر ما...
رستم و سهراب + ایران و توران @radicalli
@radicalli !...دکتر سازی و دکتر بازی
@bejnord الفبا ومعنای جسم وجان ما مشترکست
https://www.instagram.com/reel/Da12IINPE1t/?igsh=MXY5eDJkeXZ0eDA3Nw==
🔘 حرف کُلَنج...؟! حرف و سخن درستی از قدیم بوده و حال هم هست که میگن: تا تنور گرمه، باید خمیر نان را چسباند، تا نان پخته و مناسبی گردد، واگرنه کُولَنج (نپخته و خام) میشود... مدتها سر درس و مشق و حالا هم در سن پیری و معرکه گیری، بنده از این نظریه راست و درست، پیروی و خیر دیدم، لذا یکی از نظرات علمی و ادبی خودم را به تنور داغ جامعه ی معنوی و هدفمند خودآیی ام، در این روزگار خشک و داغ میچسبانم، انشاءالله که کُلنج نگردد... دوستان عزیز، گرام و خیر اندیش (شرور و کج اندیش و بداندیش هارا حرفی نیست). ببیند! و بشنوید عزیزان، بنده بارها گفته ام که بعلت التقاطی بودن زبان ملی و حتی زبان مادری ما، علیرغم باهوش بودن ایرانی ها (هوش، سواد و درک نیست)، فهم مان هم در حد سواد و درک و ادب مان است، ما حتی در ادب ستان و دبیرستان و دانشگاه و... حرف دهانمان را نسنجیده، احساسی و با تعصب و... بی جا، بی خود و بی خودآ میزنیم!!؟ و یا معنا یعنی هدف واقعی و حقیقی حرف دهانمان را در بسیاری از موارد، نمی فهمیم؟!! و این برای زندگی ما، بسیار گران تمام میشود... بعنوان مثال وقتی تاجری مانند ترامپ و جنگجویی مثل نتانیاهو و یا... حق ما و یا دوستان را پایمال و بیت المال خود میکند، راه کار مناسب و درستی بعمل نمیاریم و دهانمان را بی جا و بی خود باز و فحش و ناسزای نامربوط و خطرناک، تولید میکنیم، عوض حمله ی علمی و عملی به خود دشمن، حرفی و شعاری به زبان می آوریم که از نظر طرفداران دشمن و حتی دوستان فهمیده و معنوی خودی، غلط زیادی و زیان آور است... بعنوان نمونه وقتی نتانیاهو به حماس حمله میکند، ما باید نخست، علت و معلول موضوع و قدرت(حق با قدرت) خود را بررسی و اگر دشمن زبان خوش، حالی ش نبود، با توجه به هدف و معنای حرف دهانمان، اگر صلاح دیدمان بود، بهش بگیم «مرگ بر نتانياهو» و ضرب العجل بر سرش نازل و... نه « مرگ بر کلمه ی مقدس اسرائیل»!!؟... اینکه بیجا و بیخود، بدون فهم و تحت تاثیر فتوای کدخودآ، هی بگیم «مرگ بر اسرائیل» مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، آلمان، فرانسه، انگلیس، عراق و فلان و بهمان...؟! خون بر شمشیر پیروز است؟!!! و ما اِلَه و بِلَه میکنیم و... هیچ!... آخه کی و کجای دنیا و آخرت، خون بر شم شیر و آه نگ بر تُف هنگ، و گل بر گل لوله پیروز و غالب و حاکم شده که برای ما دومین بار باشد؟!! حرف مفت و توخالی زدن هم، حد و اندازه دارد... اما ... حرف حساب در اینجا چیز دیگری ست. جدا از این حرفها، میخوام بگم که لازمه و مهمترین نیاز ادبی ما این است که به مهندسی و معنای حقیقی و واقعی کلمات دقت کنیم. ببینیم که «مرگ بر اسرائیل» یعنی چه؟! چون کلمه ی اسرائیل مانند جبرائیل و میکائیل و... بجای اینکه «گازوئیل» زندگی مان شود، ممکنه «عزرائیل» وجودمان گردد...!! همانطور که دوستان آگاهند، کلمه ی «ائیلا» ، «ائیل» در زبان عبری مانند و معنای «الله» به معنای معشوق و به پارسی اوستائی «خودآ» یا «خدا» دارد... یعنی وقتی ما، بیخود و نادانسته میگیم «مرگ بر اسر ائیل» از نظر فهم ملیاردها مؤمن مسیحی و یهودی و مسلمان فهمیده و آگاه، میگوئیم «مرگ بر بندگان نجیب و صالح خدا» و «مرگ بر خدا»... استغفرالله و ربّی و... آنکه معنیِ معنی را معنی نداند، چه داند؟! حافظ کل قرآن هم که باشد، جاهل بماند بنی آدم، که سر یک قران به هم می پرند سر پُست، سرزن! سرِ سوزن، همو میدرند کریما، مانده نباشی، قال قضیه بس است در خانه گر، کس است، یکحرف بس است @sardadneystan سرداد
https://www.instagram.com/reel/DalZUu_NR4d/?igsh=emRlNXd6dGU4NXY2
https://www.instagram.com/reel/DaiXuNht2at/?igsh=NXVzbTZxYndnbzkw
من ن ن ن ن ، غریب دریاااا نشسته اینجااااا به انتظارت و بی قرارم م که باز آیی ی ی و رخ نمایی ی ، بگو کجایی؟ تو و و و و بهانه ی من ن ن ن موهای خیسَت،رو شانه ی من دو دست گرمت،تو دستای من تو آسمونها، ستاره ی من ن ن من ن ن سنگ صبور غم هاتم من ن ن دل ناگرون چشمهاتم من ن ن یه عابر و کوچه گردم @avayegulshan
زندگی امتحان سختی ست بسیاری از مردم میخواهند، جواب مسائل زندگی خود را از دیگران کپی و تقلید کنند،اما غافل از آنند که سوالات زندگی افراد متفاوت است @radicalli
🚩 خر ملت را رم ندهید...!؟ همسر ملانصرالدین از او پرسید: پس از مـرگ چه بلایی بسـر ما میآورنـد؟ ملا پاسخ داد: هنوز نمـرده ام و از آن دنیـا بیخـبرم؛ ولی امشب برات خـبر میآورم. ملا، یک راست رفت سمت قبـرستـان. در یکی از قبرهای آخـر قبرستان خـوابید. خواب داشت بر چشم های ملا غلبه میـکرد؛ ولی خـبری از نکـیر و منـکر نبود. چند نفـری بااسب وخر بسمت روستا میآمدند با صـدای پای خـرها ، ملا از خواب پرید و گمان کرد که نکیـر و منکـر دارنـد میآیند. وحشت زده از قـبر بیـرون پـرید. بیرون پـریدن او همان و رم کردن اسبهـا و خـرها همان! خرسواران که بزمین خورده بودنـد تا چشمشان به ملا افتـاد،اورا به باد کتک گرفتند ملا با سرو صورت زخمی بخانه بـرگشت و خانمش پرسیـد: از عــالـم قـبر چـه خبـر؟! گفت: خـبری نبـود؛ ولی اینو فهمـیدم که اگــر خر کـسی را رم نـدهـی، کاری با تـو نـدارند! واقعیت همین است... اگـر نان کـسی را نبـریده باشیـم، اگه زبان بد برای دشمنت نگذاشته باشی زبان خیر گذاشتن درهرکاری از مکه رفتن واجب کائنات تعارف ندارد زبان بدگذاشتن مطمعنا برای خودت خانوادت خواهند گذاشت اگـر آب در شیر نکـرده باشیـم، اگـر باآبروی دیگران بـازی نکـرده باشـیم، اگـر جنس نامرغـوب را بجای جنـس مرغوب به مشتـری نداده باشـیم، اگر به زیردستـان خود ستـم نکـرده باشیـم ، اگردرمعاملات اقتصادی وبیزنس کسی را دور نزده باشی شرافتمندانه عمل کرده باشیم و اگـر بندگـی خــدا را کـرده باشیـم، هیـچ دلیـلی بـرای ترس از مـرگ وجود ندارد ! @radicalli
без подписи
در خلوتی از بزرگان ادب و اندیشه... ⭕️ زندگی چیست؟ خیام با خنده گفت: نسیمیست میان دونیستی، بنوش پیش از آنکه بگذرد. فردوسی: میدانِ نبردست،برای پاسداری از میهن و نیکنامی وخردورزی مولانا گفت: رقصِ آفرینش ست،گر دل بلرزد حافظ: زندگی لحظهایست میان باده و بیداری، میان غم وشادی، فرصتی کوتاه برا رندی و پیوند میان شیرینی و تلخی هستی سعدی:مدرسه صبرو مهرست،گر شاگردِ دل شوی شمس: آتشی ست که اگر نسوزی، نمیتابی. عطار:سفریست زخود تاخدا وبازگشتی بی پایان نظامی: کاروانیست گذرا،تنها آنکه براه عشق و دانایی گام بردارد،زین گذرگاه نام جاودان برد صادق هدایت: چراغیست لرزان دراتاقی تاریک که هرلحظه ممکنه خاموش شود، وانسان باوسواس وناامیدی همچنان نگاهش میکند سهراب: شستنِ چشم است در آبِ حضور فروغ: تولدی دیگرست،هرصبح که بیدار شوی شاملو: زندگی فرصت کوتاهیست برای دوست داشتن ومبارزه برای انسان بودن وآزاد زیستن سیمین دانشور: شعلهایست که در سردترین شبها باید زنده نگهش داشت. ابتهاج: سایهایست که بانور معنا میگیرد معروفی: تردیدیکه به یقین نرسد،اما راه سازد شجریان: نغمهای میان درد و امید، میان “بیا تا گل برافشانیم” و “مرغ سحر ناله سر کن.” زندگی یعنی آوازِ ماندن در جهانی که بیصدا شدن آسانست و فریاد زدن هزینههای سنگین دولتآبادی: زندگی یعنی رنج، یعنی ایستادن برابر باد،بادست خالی ودلی پراز حرمت انسان بیضایی:صحنه ی پیدا کردن نقش خود احمد محمود: زندگی یعنی ایستادن در میان باد و باران تلخیها، با امیدی که شاید هیچ کس جز خودت نمیتواند حفظش کند. مسعود کیمیایی: زندگی یعنی ایستادن، حتی وقتی سقوط حتمیست؛ یعنی حفظ مرام و معرفت، در جهانیکه همه اهل معاملهاند. ...و من در میانِ این همه سر و صدا، دریافتم که زندگی: یعنی تلاش برای زنده ماندن در این دنیای وانفسا "سفری کوتاه میان نخستین نفسِ حیرت و آخرین نگاهِ عشق و امید … @radicalli
🌹🌷ای عمو نوروز کاری از شهرام ناظری http://telegram.me/bavarh
⭕️ بذار در کوزه و آبشو بخور...!؟ سالهای دور زمان شاه یکی از روضه خوان هایی که در شهر و روستا میگشتن، با بلندگو دستی و بنر پلاستیکی که عکس یزید، شمر، حرمله، حر و حبیب ابن مظاهر روش نقاشی و به دیوار بازارچه روستامون آویزون کرده بود شروع کرد به روضه خواندن واز ماهم گریه، خدایی چنان قشنگ، با احساس وحالت خاص روضه میخواند و با چوبیکه دستش بود روی اون نقاشیها تعریف روز عاشورا را میکرد انگار خودش اونجا بوده، ما از بس احساساتی شده بودیم همدیگه را بغل کرده و اشک میریختیم. همین وسط روضه و دقیقا اونجایی که ما در اوج ناله و شیون بودیم، از کربلا رفت انگلستان گفت یه زن انگلیسی که خیلی ثروتمند بوده و هزار کارگر و کارمند داشته و ۲۵۰ نوکر و نظافتچی و راننده داشته سرطان میگیره و همه دکترای انگلیس و آمریکا و آلمان جمع میشن ولی نمیتونن کاری براش کنن شب اخری که داشته جان میداده و نفس آخرشو میکشیده در همون حالت کُما، یک سید نورانی میاد بالای سرش و کاغذی بهش میده که یه دعا روش نوشته، میگه من اومدم نجاتت بدم این دعا را بگیر و دعا را میده دستش. یهو اون خانم از حالت کما بیرون اومد انگار اصلا مریض نبوده و حالش خوب شد. ما دیگه خیلی هیجانی شدیم و ناله و فریادمون رفت آسمان بیست و نهم و کره مریخ، قسمت زنانه روضه هم غوغا بودکه اون روضه خوان یهو گفت من از آن دعا تعداد کمی باخودم براتون آوردم، هدیه اش میشه ۱۰۰۰تومن ما همه با هم هجوم آوردیم و اون روضه خوان یه کپی کاغذ که روش عربی یه چیزهایی نوشته بود داد دستمون. من ازش پرسیدم این دعا را باید چطوری استفاده کنیم؟ اون سالها ما با کوزه آب میخوردیم اصلا خبری از لیوان، یخچال و این بند و بساطها نبود. گفت اسمت چیه؟ گفتم خانعلی دستشو گذاشت روی شونم گفت خانعلی جان این دعا را بذارید در کوزه و آبشو بخورید ما از همون فردا شروع کردیم اون کاغذ را میذاشتیم در کوزه و آبشو میخوردیم. نه تنها هیچ خبری نشد و مشکل و مریضی ما حل نشد بلکه از بس کاغذ ریزه خورده بودیم معده و کلیه هامون هم نزدیک بود از کار بیافت، خدایی خودش هم گفت بذارید در کوزه و آبشو بخورید ولی ما متوجه منظورش نشدیم ضرب المثل* بذار در کوزه و آبشو بخور* از همین ماجرای روستای ما شروع شده... @radicalli
🔗 Link 📲 @instatoolboxbot
دیالوگِ دموکراسی جامعهای که تعارض را به گفتوگو و جنگ را به نمایش تبدیل میکند، بهجای حذف فیزیکی، میدان فهم متقابل میسازد. هنرهای نمایشی زیربنای فرهنگی دموکراسیاند، چون فردانیت و حق پاسخگویی را آموزش میدهند. ادامه متن... 🔗 _nanoab 📲 @instatoolboxbot
🔗 alireza_ghorbanishiraz 📲 @instatoolboxbot
@radicalli باران چه میگوید؟
🅾 ما غرقِ اشتباهاتِ خویشیم! آن عصا که موسی بر نیل زد و آنرا شکافت و یارانش را بسلامت از آن عبور داد، نامش خِرد بود. آن کشتی که نوح مردمانش را و حیواناتش را بر آن سوار کرد و از مهلکه به در برد، نامش تدبیر بود. آن قالی که سلیمان بر باد می انداخت و با آن جهان را می نَوَرديد، نامش درایت بود. آن بالاپوش که ابراهیم بتن داشت وآتش را یارایِ سوزاندنش نبود، نامش دانایی بود آن دارو که عیسی به مردگانش میداد تا زنده شوند، نامش شعور بود. اگر عصایِ خِرد داشتیم وکشتیِ تدبیرو قالیِ درایت وبالاپوشِ دانایی ودوایِ شعور، مجالِ معجزه همچنان بود. که خدایِ جدید همان خدایِ قدیم است که خداوندِ ازل و ابد یکی ست، خدایِ شرق و غرب، خدایِ شمال و جنوب. بدبختی نه از آسمان نازل میشه نه از زمین میجوشد؛ شوربختی همان آتشفشانیست که دودش از سر بلند میشود، اما روزی گدازه های عذاب از سر، سرمیرود و همهء زندگی را خاکستر میکند. آن جهنم که مارا از آن میترسانند، فردای روزِ قیامت برپا نمیشود به مکافاتِ گناهان آن جهنم همین جهل است که امروز در آنیم و آن آتشها که خاموش نمیشود همین نادانیِ ماست که شعله ورست. اگر کسی از تو پرسید اینهمه آب ناگهان ازکجا آمد وین سیل چگونه براه افتاد؟ بگو این سیل ناگهان نبود که سال ها در راه بود ما اما امروز از آن باخبر شدیم! بگو ما قرنهاست که هرکدام قطره قطره اشتباه کردیم، قطره ها اما بهم میپیوندند و وانگهی دریا میشوند، بگو ما غرقِ در اشتباهاتِ خویشیم. بگو این سیلی ست که ما همه در آن سهمی داریم. @radicalli