tgindex
💞بهترین متن ها واهنگها💞

💞بهترین متن ها واهنگها💞

Статистика
@khandeoghamМузыкаперсидский

🎶آهنگ ها و ویس هاے زیبا 💔غمگین وشاد و احساسے😍😘اینجاحرفاے دلتہ دلنوشتہ هایے ڪہ حرف دل خیلے هامونہ. مرسی که همراه ما هستین❤ بودنتون دلگرمی برای ماست.❤🌷★ ★♥️@khandeogham https://t.me/khandeogham آیـــدی مدیـــر:🌸 @Yasii_tak

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
138
Всего постов
541
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 958
+19 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
81
40 постов
Вовлечённость
4,1%
к подписчикам
Постов в день
19,7
всего 541
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
85
1/48двое суток
97
1/72трое суток
105

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • کاش تو دنیا یکی مثل خودمون کنارمون بود🥹💞 شبتون بخیرعزیزان همراه❤️💫 ‍‌★♥️@khandeogham

  • Baran – Niaz

  • 🎙baran 🎼 niaz 🔻آهنگ جدید باران - نیاز 🎶 ‍‌★♥️@khandeogham

  • دنبال کمک گرفتن از آدما نباش ،، ‍‌★♥️@khandeogham

  • هرشب قبل از خواب چند آیه قرآن❤️ ‍‌★♥️@khandeogham

  • مهستے اومدم قلبِو بہ نامت ڪنم 💙‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌❤️ ‍‌★♥️@khandeogham

  • ♥️♥️:♥️♥️ 💋 ساعت صفر عاشقی مبارک💋 ♥️ﺁﺭﺍﻣـﺶ ﻭﺟــﻮﺩ ﻣـﻦ ♥️ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺩﺭ ڪنار توست !! ♥️ﺑﮕـﺬﺍﺭ ﺣـﺴﻮﺩﺍﻥ ♥️ﻫـﺮﭼـﻪ می ﺧﻮﺍﻫـﻨـﺪ ﺑﮕﻮﻳﻨـﺪ ♥️جـﺰ ﺗـﻮ ﻭ ﻋـﺸﻖ ﺗـﻮ ♥️ ﺗـﻤـﻮﻡ ﺩﻧـﻴﺎ.. ﭘَـﺮ ♥️تویی ڪه تمامه دنیا منی 💋صفر عاشقی مبارک💋 ❤️❤️:❤️❤️ ‍‌★♥️@khandeogham

  • چالش آخر مرسی از دوستانی ک افتخاردادن 🙏🌹❤️ خسته نباشید

  • بازی چالش 🇮🇷 فارسی🇮🇷 🌏 جغرافی 🌏 🔰مقدار: 20 سوالی ⏱ مدت: 10 ثانیه ‎8️⃣ 𝓜𝓪𝓱𝓭𝓲 🎖6201 ‎✅⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️⚪️ ‎⚪️✅⚪️⚪️⚪️✅⚪️⚪️✅❌ ‎🔰 40 ✔️ 4 🔥 1 ‎7️⃣ ‌ᴎ⅃ꙄƸͶͶƸd 🎖3163 ‎✅⚪️⚪️✅✅❌❌✅❌❌ ‎❌⚪️❌❌❌❌✅✅❌✅ ‎🔰 56 ✔️ 7 🔥 2 ‎6️⃣ هرگز نمیرد انکه ➖ ‎⚪️⚪️⚪️✅✅✅❌✅❌✅ ‎✅❌⚪️❌❌⚪️✅❌✅❌ ‎🔰 66 ✔️ 8 🔥 3 ‎5️⃣ ムℓɨ ➖ ‎⚪️⚪️✅❌✅❌✅❌✅❌ ‎✅❌✅✅❌✅✅❌✅✅ ‎🔰 94 ✔️ 11 🔥 2 ‎4️⃣ یگانه🧚‍♀️ ➖ ‎✅❌✅✅✅❌❌✅❌✅ ‎❌✅❌❌✅✅❌❌✅✅ ‎🔰 96 ✔️ 11 🔥 3 ‎3️⃣ Ali ➖ ‎❌❌✅✅✅❌✅❌⚪️✅ ‎✅❌✅✅❌✅✅❌✅✅ ‎🔰 106 ✔️ 12 🔥 3 ‎2️⃣ HAMID 🎖1421 ‎✅✅✅✅✅❌✅✅✅✅ ‎❌❌❌✅❌✅✅✅✅✅ ‎🔰 142 ✔️ 15 🔥 5 ‎1️⃣ 👒کبریاخانم🔮 🎖13216 ‎✅❌✅✅✅✅✅✅✅✅ ‎✅✅✅✅✅✅✅✅✅✅ ‎🔰 162 ✔️ 19 🔥 18 این رقابت با برتری 👒کبریاخانم🔮 به پایان رسید👏🕺💃

  • ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_99 قسمت_نودونهم نمی دانم چقدر گذشت که صدای گریه آذین جایش را به صدای نفس های عمیق و منظم داد. آذین بلاخره خوابش برده بود.در فضای کوچکی بین تخت و دیوار روی زمین نشسته بودم و گریه می کردم. دیگر عصبانی نبودم. عذاب وجدان داشتم. از خودم به خاطر کاری که کرده بودم بدم می آمد. من مادر بدی بودم. من مادر افتضاحی بودم. من نه تنها نتوانسته بودم یک خانه ای امن و آرام برای دخترم فراهم کنم حتی نتوانسته بودم آغوش گرم و راحت به او بدهم. من به چه درد می خوردم. حالا آذین هم از من بدش می آمد. حالا آذین هم مثل بقیه از من متنفر می شد. دیگر واقعاً هیچ کس توی این دنیا من را دوست نداشت. من آدم بی ارزشی بودم. من آدم بدی بودم. سرم را روی زانوهای جمع شده توی شکمم گذاشتم و آنقدر گریه کردم تا به خواب رفتم.با حس بدی از خواب پریدم. نور ضعیف چراغ های محوطه از لای پرده نیمه باز اتاق به درون می تابید.به اطراف نگاه کردم هنوز همانجا بین دیوار و تخت چمباتمه زده بودم.سعی کردم به خاطر بیاورم چه خوابی دیده ام ولی یادم نمی آمد. هر چه بود خواب خوبی نبود که چنین من را مضطرب و پریشان کرده بود.با بدبختی از جایم بلند شدم. نگاهم به سمت آذین که به شکم خوابیده بود، افتاد. در همان نور کم هم می شد رد اشک را  روی صورت کوچک و مهتابیش دید. عذاب وجدان دوباره به سراغم آمد و بغض گلویم را گرفت.دهانم خشک بود و نفسم بزور بالا می آمد. به هوای آزاد احتیاج داشتم. باید از آنجا بیرون می رفتم وگرنه خفه می شدم. هنوز لباس های که موقع خروج از خانه عمه خانم پوشیده بودم تنم بود. فقط نمی دانستم شالم را کجا گذاشته ام.شال را توی هال روی مبل رو به روی تلویزیون پیدا کردم و روی سرم انداختم. به سمت در رفتم کلید هنوز روی در بود. بدون معطلی در را باز کردم و از سوئیت بیرون رفتم.هوا کاملاً تاریک شده بود ولی چراغ های پایه بلندی که دور تا دور محوطه پلاژ نصب شده بودند، فضا را به اندازه کافی روشن می کرد. تمام مغازه ها و رستوران ها بسته بودند. هیچ کس داخل محوطه نبود. فقط صدای صحبت چند نفر از جایی نامعلوم به گوش می رسید. باید به داخل برمی گشتم ولی این کار را نکردم به جای آن کلید را برداشتم و در را پشت سرم بستم و به سمت در نرده ای بزرگی که رو به ساحل باز می شد به راه افتادم.با فشار دست در را به جلو هل دادم و قدم به سیاهی و تاریکی ساحل گذاشتم.ساحل آنقدر تاریک بود که چشم، چشم را نمی دید. آب دریا به رنگ قیر در آمده بود و صدای امواج لحظه به لحظه بلندتر می شد. مسخ شده به سمت دریا قدم برداشتم.در آن لحظات تنها صدایی که گوش هایم می شنید، صدای امواج بود و تنها چیزی که چشم هایم می دیدم سیاهی بیکران دریا بود و تنها حسی که داشتم حس آرامش بود. آرامشی عظیم و وصف ناشدنی.با هر قدمی که به جلو می گذاشتم آن صدای راز آلود واضح تر به گوشم می رسید. صدایی که در پس صدای امواج من را به سمت خودش فرا می خواند. صدایی که از من می خواست با او همراه شوم. صدایی که به من قول جایی امن و راحت می داد. جایی که در آن هیچ عذابی وجود نداشت. جایی مثل بهشت.دریا می خواست من را با خودش به بهشت ببرد.فقط کافی بود چشم هایم را ببندم و خودم را به امواج خروشان دریا بسپارم تا از این همه عذاب نجات پیدا کنم.ناگهان دستی من را به عقب کشید و سرم داد زد: -چیکار می کنی؟مثل آدمی که تازه از خواب بیدار شده باشد، تکانی خوردم و با حیرت به پسر جوانی که بازویم را محکم گرفته بود، نگاه کردم. صورت پسر در تاریکی ساحل قابل تشخیص نبود.پسر با عصبانیت داد زد: -می خواستی خودت و بکشی؟کلمات بدون این که معنی خاصی داشته باشند توی سرم چرخ خورد." می خواستی خودت و بکشی. می خواستی خودت و بکشی. می خواستی خودت و بکشی."موجی بزرگی از روی من و پسر رد شد و هر دویمان را  خیس کرد.  نگاهی به خودم انداختم. تا زانو توی آب فرو رفته بودم. من اینجا چه کار می کردم؟  کی توی آب آمده بودم؟  ناگهان کلمات پسر برایم معنی پیدا کرد. من می خواستم خودم را بکشم. من آمده بودم که به زندگی خودم پایان دهم. آمده بودم که خودم را از همه دردها و رنج ها آزاد کنم. پس آذین چی؟ اصلاً آذین کجا بود؟ قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد. من آذین را تک و تنها توی سوئیت رها کرده بودم و به ساحل آمده بودم. بازویم را از  دست پسر بیرون کشیدم و با تمام توان به سمت پلاژ دویدم. از در نرده ای عبور کردم و با نهایت سرعت خودم را به سوئیت رساندم. وقتی وارد اتاق خواب شدم آذین را همانطور که رهایش کرده بودم، پیدا کردم. هنوز روی شکم خوابیده بود و آرام نفس می کشید.با همان لباس های خیس و شنی روی زمین آوار شدم.گیج و منگ به صورت غرق در خواب آذین خیره شده بودم. ادامه دارد... ‍‌★♥️@khandeogham

  • ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_98 قسمت_نودوهشتم بعد در سوئیت را پشت سرش قفل کردم و نگاه دقیقتری به اطرافم انداختم. برخلاف محوطه پلاژ که زیبا و تمیز بود داخل سوئیت همه چیز کهنه و قدیمی و زنگ زده بود.از داخل حمام صدای چک، چک آب بگوش می رسید. سطح گاز زنگ زده و پایه اش شکسته بود. یخچال بزرگ توی آشپزخانه صدایی بدتر از صدای یخچال عزیز می داد. توی کابینت ها چند ماهیتابه و قابلمه و تعدادی قاشق و بشقاب درب و داغان گذاشته بودند. یک کتری و قوری استیل هم روی گاز بود.موجی از عصبانیت وجودم را گرفت. از این که مجبور شده بودم این همه پول برای این سوئیت زشت و بدقواره بدهم عصبانی بودم از این که آن مرد طوری با من رفتار می کرد که انگار دختر خرابی هستم، عصبانی بودم. از این که توی صورت میترا نزده بودم عصبانی بودم. از همه چیز عصبانی بودم. حتی از آن ساعت بزرگ و بدترکیب روی دیوار که عقربه هایش عدد هفت و نیم را نشان می داد هم عصبانی بودم. روی کاناپه زوار درفته ای که رو به روی تلویزیون بود نشستم و با خستگی چشم هایم را بستم.به شدت به استراحت احتیاج داشتم. فشار روحی که در این چند ساعت تحمل کرده بودم تمام توانم را بریده بود. آذین به من چسبید و نق زد: - بیم خونه.بدون این که چشم هایم را باز کنم، جواب دادم: - خونه ایم دیگه. - نه، بیم خونه. بیم پیش عمه. با شنیدن اسم عمه عصابم دوباره به هم ریخت. یادم افتاد که چطور بعد از کارهایی که برای عمه خانم کرده بودم، کناری ایستاد و اجازه داد تا عروسش به من تهمت دزدی بزند. خشمی که به خاطر خستگی  فرو نشسته بود دوباره در وجودم زبانه کشید. برای این که آذین را از سرم باز کنم، گفتم: - فردا می ریم. آذین ولی دست بردار نبود: - نه، الان بیم. الان بیم.با عصبانیت گفتم: - مگه تو خودت نگفتی بیایم دریا. اومدیم دریا دیگه. مشتی به پایم کوبید و با لجبازی فریاد زد: - نه، نه، نه. دیا نمی خوام. بیم خونه. بیم پیش عمه.سعی کردم سر آذین را گرم کنم. کنترل  تلویزیون را از روی میز شیشه ای کثیف و پر از لک کنار مبل برداشتم و به امید پیدا کردن یک برنامه مناسب برای آذین تلویزیون را روشن کردم ولی آذین نمی خواست تلویزیون تماشا کند و مدام نق می زد. به اجبار به سراغ موبایلم رفتم. به ندرت موبایل را به دست آذین می دادم دوست نداشتم از همین سن کم به موبایل وابسته شود ولی در آن لحظه حاضر بودم هر کاری کنم تا آذین ساکت شود و بهانه خانه ی عمه خانم را نگیرد. سرم درد می کردم و  با هر اعتراض آذین عصبانیتم بیشتر  می شدم. موبایلم را از توی کیفم بیرون آوردم.خاموش بود. شارژش تمام شده بود و من متوجه نشده بودم. کیفم را برای پیدا کردن شارژر موبایل زیرورو کردم ولی شارژر داخل کیفم نبود. توی ساکم هم نبود. اگه احتمالاً  آن موقع که میترا وسایلم را روی زمین می ریخت، شارژر جایی توی خانه عمه خانم افتاده بود. گم شدن شارژرم تیر خلاص به تمام خود داریم بود. دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم و سر آذین که هنوز داشت نق می زد، فریاد زدم. -بسه.آذین برای چند لحظه ساکت شد و بعد با صدای بلندی زیر گریه زد.باید بغلش می کردم. باید آرامش می کردم. باید از او به خاطر بدخلقیم معذرت می خواستم. باید به او اطمینان می دادم که کنارش هستم و از او مراقبت می کنم ولی خسته بودم. گرسنه بودم. عصبانی و دلشگسته بودم. از آینده نامعلومم می ترسیدم. احتیاج داشتم کسی من را بغل کند. احتیاج داشتم  کسی من را آرام کند و از من دلجویی کند. احتیاج داشتم کسی به من اطمینان بدهد که مراقبم هست و اجازه نمی دهد آسیبی به من برسد.کسی که من نبودم اختیارم را بدست گرفت و به جای این که آذین را به آغوش بگیرد، دست هایش را روی بازوهای ظریف و لاغر آذین گذاشت او را به شدت تکان داد و فریاد زد. -خفه شو، خفه شو، خفه شششششو..آذین دهانش را بست و با چشم های بهت زده نگاهم کرد. حق داشت. این اولین باری بود که با دخترم این طور رفتار می کردم. من تحت هیچ شرایطی صدایم را برای آذین بلند نمی کردم. نهایتاً کمی اخم می کردم و یا برای چند دقیقه قهر می کردم ولی هیچ وقت سرش فریاد نزده بودم. هیچ وقت کتکش نزده بودم. هیچ وقت به او آسیب نرسانده بودم ولی حالا داشتم به او آسیب میزدم. داشتم  دخترم را می ترساندم.در آن لحظه اصلاً حال آذین برایم مهم نبود. اصلاً برایم مهم نبود که این بچه مریض است و احتیاج به محیطی امن و آرام دارد. در آن لحظه فقط می خواستم ساکت شود. توان شنیدن صدایش را نداشتم. توان شنیدن هیچ صدایی را نداشتم.گریه آذین که دوباره بلند شد. همانطور که بازوهایش را گرفته بودم بلندش کردم. به اتاق خواب رفتم و روی تخت پرتش کردم و پتو را با خشونت روی سرش کشیدم و فریاد زدم: -صدات در نمیاد. ‍‌★♥️@khandeogham

  • ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི ྀི⋆ྀི برشی_از_یک_زندگی سحر_97 قسمت_نودوهفتم جلوی رستوران چند تخت چوبی برای نشستن گذاشته بودند و جلوی کافی شاپ میز و صندلی های پلاستیکی سفید رنگی چیده شده بود..رستوران خلوت بود ولی آدم های زیادی برای خوردن چای و قهوه به کافی شاپ آمده بودند و روی صندلی های پلاستیکی نشسته بودند.حتماً در این نزدیکی جایی برای اقامت وجود داشت  که این همه مسافر آنجا جمع شده بودند.به سمت سوپری کوچکی که کنار کافی شاپ قرار داشت رفتم. چند کیک و یک پاکت کوچک شیر خریدم و یکی از کیک ها را به دست آذین دادم. وقتی کارت بانکیم  را به پسر نوجوان پشت پیشخوان می دادم پرسیدم: -این اطراف جایی هست که بشه یه اتاق گرفت و شب موند.پسر که پانزده، شانزده سال بیشتر نداشت و پشت لبش تازه سبز شده بود با دست به جایی که چند قایق ایستاده بودند، اشاره کرد. -برید پلاژ پروانه. فکر کنم اتاق خالی داشته باشه.کارتم را از دست پسر گرفتم و به همراه آذین که سعی می کرد روکش کیکش را باز کند به سمت پلاژ به راه افتادم. هر چه به پلاژ نزدیکتر می شدیم  به تعداد آدم های درون ساحل افزوده تر می شد. عده زیادی زن و مرد و بچه در ساحل جمع شده بودند. زن ها و مردها شاد و خوشحال با هم حرف می زدند و بچه ها بیخیال و سرخوش در کنار آب بازی می کردند. مطمئناً هیچ کدامشان مثل من از سر ناچاری به اینجا نیامده بودند. همه آمده بودند تا برای چند روز استراحت کنند و لحظات خوشی را با هم سپری کنند. یک مسافرت خانوادگی مفرح و یا یک سفر عاشقانه دو نفره. چیزی هایی که من هرگز تجربه نکرده بودم. آهی از سر حسرت کشیدم و به سمت دختر جوانی که کلاه لبه داری به سر داشت و زیپ کاپشن بادیش را تا بالا کشیده بود، رفتم: -ببخشید خانم، شما می دونید پلاژ پروانه کجاست؟دختر به در نرده ای بزرگی که فاصله زیادی با ما نداشت اشاره کرد: -همین جاس. از این در برید تو.از دختر تشکر کردم و وارد محوطه پلاژ شدم. محوطه پلاژ بزرگ و زیبا بود با باغچه های سرسبز و مسیرهای سنگ چین شده. دورتا دور محوطه سوئیت های یک شکلی که همگی چند پله بالاتر از سطح زمین ساخته شده بودند، قرار داشت. یک زمین بازی کوچک با چند تاب و سرسره برای بچه ها در وسط محوطه و تعدادی غرفه صنایع دستی و سوغات در سمت دیگر به چشم می خورد. چندین رستوران و کافی شاپ هم در اطراف پلاژ وجود داشت که تقریبا پر از جمعیت بود.با پرس و جو خودم را به دفتر پلاژ رساندم و تقاضای اتاق کردم. کرایه اتاق خیلی بالا بود. بالاتر از آنچه تصورش را می کردم. اگر می خواستم تمام تعطیلات را در پلاژ بماندم، باید تقریباً یک چهارم پولی را که برای خرج و مخارج خودم و آذین  کنار گذاشته بودم، هزینه می کردم. اول خواستم برگردم و به دنبال اتاقی ارزانتری بگردم ولی صورت خسته آذین و پاهای لرزان خودم که دیگر توان نگهداشتن سنگینی بدنم را نداشت، پشیمانم کرد.مسئول پلاژ که مرد میان سال چاقی با صورتی آفتاب سوخته بود. پشت میز کوچک و زواردررفته اش جا به جا شد و با اخم پرسید: - تنهایی؟به آذین اشاره کردم: -با دخترم هستم.مرد کمی مکث کرد و بعد دفترچه روی میزش را جلو کشید و با نارضایتی آن را باز کرد. -چند شب می مونید.به فکر فرو رفتم با این که قیمت اتاق گران بود ولی نمی توانستم دوباره ریسک کنم و  قبل از پیدا کردن جای دیگری خودم و آذین را آواره کنم. -تا آخر هفته.مرد زمزمه کرد: -چهار شب.من و من کردم: -ممکنه زودتر برم. -اگه خواستید زودتر برید روز قبلش بهمون خبر بدید. -چشم مسئول پلاژ بعد از گرفتن کارت ملی، مشخصات من را در صفحه سفید دفترچه اش یادداشت کرد. کارت را درون یکی از کشوهای میزش انداخت و  از کشوی دیگر کلیدی درآورد و به دست مرد بداخمی که کمی دورتر ایستاده بود و ما را نگاه می کرد، داد. -سوئیت دوازده.پشت سر مرد که حدوداً پنجاه سالی داشت و معلوم بود از من خوشش نیامده از پله های منتهی به سوئیت شماره دوازده بالا رفتم. مرد در آهنی رنگ و رو رفته ی سوئیت را برایم باز کرد و خودش جلوتر از من وارد سوئیت شد و بدون این که نگاهم کند، گفت: -اتاق خواب اونطرفه. اینجا هم دستشویی و حمومه. اینم آشپزخونشه. بخاری رو پیلوته اگه شب سردتون شد می تونید درجه اش رو بالا ببرید. تلویزیون هم همه شبکه ها رو می گیره. از رفتار مرد عصبی شده بودم. حس می کردم من را به خاطر تنها بودنم قضاوت می کند. شاید هم اینطور نبود ولی بلاهایی که در این مدت سرم آمده بود از من آدمی حساس و زودرنج ساخته بود. که نسبت به همه بدبین بود.مرد کلید را به دستم داد: - اگه مشکلی پیش اومد، یا چیزی احتیاج داشتید بیاین دفتر، ما شبانه روز اونجا هستیم. از مرد تشکر کردم و منتظر شدم تا بیرون برود. ‍‌★♥️@khandeogham

  • موزیک پایانی🌹 ‍‌★♥️@khandeogham

  • برای فریب دادن عده ای را شیر میکنند و عده ای را خر ...! مواظب باشید حیوان صفت نشوید بازنده بازنده است چه درنده چه چرنده !! ‍‌★♥️@khandeogham

  • نصیحت_امشب:🫰 ‍‌★♥️@khandeogham

  • #کلماتور❤️🦋

  • ‌ آستین دو نفر هیچوقت پایین نمیاد پسری که رو ساعدش تتو زده و خانمی که تازه النگو خریده😐😂 ‌‌ ‍‌★♥️@khandeogham

  • без подписи

  • هرروز یک صفحه کتاب❤️ رهایی از زندان ذهن🌸 ✍قسمت32 ★♥️@khandeogham

  • داستان آفرینش❤️ قسمت84 ‍‌★♥️@khandeogham