tgindex
خودنامه

خودنامه

Статистика
@khodnamehперсидский

دل هم زبون میخواد. https://t.me/tekkepare

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
158
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
255
20 постов
Вовлечённость
161,4%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
39
1/48двое суток
44
1/72трое суток
48

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • داشتم میمردم یادم نی آبان چندمی بود انگار زیر یه چی خورد شدم تصادف با جسمای سخت زخم میشه بدنم قلب لامصب آرومتر بزن یهو ته دشت جونم برفا داشتن آب میشدن فهمیدم بهار اَ دور میرسه زندگیه، زوده وا بدیش راه درازه، گل بی‌خاک میمیره

  • بگو کجا بد کردیم که ما هر چی بده باید یه جا سرمون بیاد

  • 28 июл.1611из Indes_cribablee

    ننگ بر ما اگر فراموش کنیم.

  • تا کی هر روز صبح مرده از خواب پاشیم؟ خیلی بده وقتی صبح از خواب میشی و میفهمی شب قبل کشتنت.

  • همیشه می‌خواستم بروم جایی که هیچ‌کس مرا نشناسد، مثل یک مجرم، گویی نامربوط بودن جرم است.

  • زمان در یک شب سرد که باد سوزناک اشک و خون را به هم پیوند می‌داد متوقف شده.

  • هر روز تقویم ما سرخ است از خون خوبان

  • و ما چقدر باید در چنگ زمان گیر افتیم احمق‌ها هی می‌گویند گذشت، گذشت، گذشت اگر هم چیزی گذشته باشد قطعا از روی من گذشته و ردی برجا گذاشته که هرگز نمی‌رود از یادم

  • منو نگاه میکنی و نمیبینیم منو نگاه میکنی و انگار روح میبینی نگاهات رد میشن از من و من زخم میشم از غم و هر بار از خودم میپرسم دنبال این هستی کیو توم ببینی اما کسی اینجا نیست و فرصتا از دست رفتن شاید هم واقعا من اینجا یه روح بازندم

  • و من نه برای خوشایند تو که برای بودن برای بودن و زندگی بخشیدن به عمق وجود خودم برای آن لحظات سکوت تام و بی‌زوال میخواهم برایت بسرایم میخواهم قبله شعرم شوی و من با کلمه طوافت کنم از هر سو بنگرمت آن‌چنان که خودت هم فکرش را نمی‌کنی تو را ببینم و غرق دیدنت شوم و به بی‌مزگی جهان ریشخند زنم جهان؛ آنگاه که تو وجود نداشته باشی چون جهان بی تو قطعا شوخی بدی خواهد بود اما تو هیچ‌وقت مجبور نیستی آن را تحمل کنی چون من که حالا هر لحظه از آن در رنجم

  • تا کی از تو نگم که بیای؟

  • به رنگ فرداهای بی‌غروب به بوی یاس‌های لب جوب هنگام پیاده‌روی‌‌ای بی‌هدف می‌بوسمت وسط یک آهنگ خوب

  • من فهمیدم که نیاز نیست همیشه گلوله‌ها به تنت بخورند تا مجروحت کنند، گاهی اگر گلوله‌ها به اندازه کافی از نزدیکت عبور کنند، به چیزی بزرگ‌تر از تنت می‌خورند. و تو زنده می‌مانی اما با چیزی کمتر از خودت. جان داری اما بی‌چیز شده‌ای. شاید بی‌امید، شاید بی‌روح، شاید بی‌رنگ، اما قطعا نه بی‌جان. چون که راه می‌روی؛ اما دیگر نه آن‌طور که قبل از خم شدن پشت ماشین‌ها و پناه گرفتن پشت دیگر تن‌ها برای جان سالم به در بردن از رگبار‌ها راه می‌رفتی.

  • از حال خویش پرسیدم و دیدم جوابی ندارم بس است یا ادامه دهم نظم و نثر و رقصی ندارم ادامه می‌دهم با اینکه دگر تابی ندارم خواب هم از یادم نمی‌برد با اینکه کابوسی ندارم

  • 3 июн.2981из mayzadeh

    در مقابلِ اختناق و غارت و انزوا، پاسخِ ما، زندگی است. گابریل گارسیا مارکز

  • چه می‌توان گفت؟ آیا واقعا باید چیزی گفت؟ دردها بسیارند و درّه قلبم انباشته از ریز و درشتشان، فردی و جمعی‌شان و هر لحظه زنده‌ ماندن، غنیمتی‌ست که بدون فکر آن رفته‌ها از گلوی روحم پایین نمی‌رود. آن‌ها که رفتند بهترین‌هایمان بودند اما همه‌ی ما نبودند، ما زیادیم، بسیار بیشتر از آن که در این زمانه‌‌ی به ظاهر بن‌بست متوقف شویم. ما ادامه پیدا خواهیم کرد و خواهیم دید آسمان از پس این ابر سیاه چه زیباست و خورشید آنجا منتظر ما خواهد بود. ادامه می‌دهم چون فکر میکنم باید به زودی به جای چند نفر دیگر برقصم و بخندم، یا اگر نبودم چند نفر دیگر به جای من. مگر تمام خواسته ما چیزی‌ست جز این؟ پس دوام می‌آورم، طوری که اگر این انقلاب را ندیده بودم هرگز نمی‌‌توانستم یا نمی‌خواستم، دوام می‌آورم که رفتگان از جهان از جان نروند.

  • نیاز به تماس و نزدیکی فیزیکی؟ پس روحم را چه کسی لمس خواهد کرد؟

  • 30 мая2904из soledadthoughts

    بعد از دی، دنیا از حرکت نایستاد! حتی خود من... باور کنید که سعی کردم خودم را جای یکی از آن چهل و چند هزار نفر جا بزنم و در انفعال وانمود کنم که من نیز مرده‌ام... اما نشد؛ دیدم نفس می‌کشم، درد می‌کشم! انگار که یک گلوله‌ در تن من نیز جا ماند، اما قادر به کشتنم نبود! جاهای مختلفی رفتم... کنار آدم‌های زیبایی زمان گذراندم... در غم... در شادی! حتی سوگ عزیزی را تجربه کردم... اما هنوز از زخم نمادین گلوله‌ی دی، خون می‌رود! خون می‌رود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد! هیچ چیز عادی نشد... لحظه‌یی فروکش نکرد و حتی هرروز خشمگین‌ترم! با دیدن خوشحالی آدم‌ها از وصل شدن اینترنت خشمگینم! از تحقیر دسته جمعی و چیزی به نام اینترنت پرو خشمگینم! از دیدن آدم‌هایی که برای طبیعی‌ترین حق شهروندی حاضرند تن به این تحقیر دهند و پول پرداخت کنند تا در اینستاگرام ریلز ببینند خشمگینم! از کشتار دی خشمگینم... از جان‌های نابود شده خشمگینم... از خون‌های پاک شده از خیابان خشمگینم! اما متاسفانه فکر می‌کنم که این خشم، تنها خشم من است! نه یک خشم دسته‌جمعی... جمع، متشکل از تن‌هایی‌ست که برخی عادت می‌کنند و گروهی دیگر مثل من در یک خشم انفرادی دست و پا می‌زنند... دست‌شان هم به جایی نمی‌رسد جز به گلوی خود! حالا من ماندم و خشمی انفرادی که با این‌که زنده‌ام، نمی‌کذارد یک نفس راحت بکشم.

  • بهار، دم، غم، نوا، سبزی، امید، دوام، آفتاب، چشم، دویدن، خاطره، شب، اشک، پیمان، خانه، ترس، خواب، فراموشی، صبح، سرما، زمان، نور، فراموشی، بهار، ما، دوام، امید، یأس، راه، ادامه، روشن، شکوفه، رایحه، آزادی...

  • 16 апр.2771из Ghostoflibrary

    ما رها نمی‌شویم کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند و این‌ها به خواب‌هایم راه پیدا می‌کنند. شاید از خواب‌های آینده‌ام این سطرها را می‌دُزدم که در این اتاق که در امروز نمی‌گنجم. آن‌قدر در این جاده در این راه ایستاده‌ام که دیگر دیده نمی‌شوم و همه می‌پندارند این جاده منم این راه. درختانِ این مسیرِ جادویی زمانِ زنده‌بودنِ مرا از خویش بالا کشیده‌‌اند و وقتی از این‌جا می‌گذرم تپشی مضاعف مرا می‌گیرد بال‌هایی سنگین رودخانه‌ای در خوابی عمیق آیا شنیدنِ صدای یک رودخانه دنیاهایی دفن‌شده را از زنده‌گی بیرون نمی‌کشد؟ در همۀ این سال‌ها چشم‌هایی ناپیدا می‌زیست هر بار که کتابی را می‌بست شیطنتِ بازوبسته‌شدنِ یک در در تو بی‌قراری می‌کرد. زنده‌گی جایی پنهان شده است این را بنویس. می‌دانی؟! در به‌یادآوردنِ این‌ها نیز زمان می‌گذرد و همه‌چیز را دور می‌کند و درو می‌کند. ما رها نمی‌شویم چشم‌هایت را در خودت زندانی کن و نگذار دریا چیزی از تو بیرون بکشد. چرا همه‌چیزِ این سیاره از ما برای پیوستن به خود می‌کاهد؟ چرا پیوستن برای پیوستن صورت نمی‌گیرد؟ می‌ترسم نکند این سیاره سرِ بُریده‌ای در آسمان باشد بی‌صورتیِ این چهره وحشتم را با شاخ‌وبرگِ درختانش می‌پوشانَد. و می‌دانم دیدنِ این‌ها همه خواب‌‌دیدن است. همیشه ترسیده‌ام که از روی این دایره پرت شوم. چرا هیچ‌کس به ما نگفته است که زمین مدام چیزی را از ما پس‌می‌گیرد و ما فکر می‌کنیم که زمان می‌گذرد. شاید زمین آن سیاره‌ای نیست که ما در آن باید می‌زیستیم و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌مانَد و به این زنده‌گی برنمی‌گردد. از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم از چشم‌هایمان و همه چیزِ این خاک را کاویده‌ایم: ــ ما به همراهِ آب و باد و خاک و آتش به این سیاره تبعید شده‌ایم و این‌جا زیباترین جا برای تنهایی‌ست. کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند.

خودنامه — tgindex