tgindex
ᅠ𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖺ㅤ

ᅠ𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖺ㅤ

Статистика
@kiiim7Thvперсидский

ㅤ𝖤𝗏𝖾𝗋𝗒 $𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾 𝗂𝗌 𝖺𝗇 𝗂𝗇𝗏𝗂𝗍𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇 𝗍𝗈 𝗋𝗂𝗌𝖾ㅤ🇳🇿

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
20
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
3
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
18
20 постов
Вовлечённость
600,0%
к подписчикам
Постов в день
2,9
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
12
1/48двое суток
13
1/72трое суток
14

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • از دلِ درد متولد شدم جایی که زندگی دیگر شبیه نجات نبود. هر زخم بخشی از من را گرفت و بخشی تازه به من بخشید.فهمیدم زندگی گاهی با خونِ شکست‌ها دوباره آغاز می‌شود. من از ویرانی نیامدم من در دلِ ویرانی متولد شدم حالا هر زخمی که روی من مانده،مُهرِ تولدِ دوباره‌ی من است.

  • без подписи

  • افکارم آن‌قدر سنگین‌اند که حتی شب هم زیرِ وزنشان خم می‌شود.تاریکی آرام است، اما ذهنم هزار جنگِ بی‌صدا به پا کرده.هر فکر سایه‌ای‌ست که دیرتر از خودِ شب می‌رسد و دیرتر می‌رود.ماه بالای سرم مانده انگار او هم از شنیدنِ این سکوت خسته است و من میانِ این همه فکر هنوز بیدارم سنگین‌تر از تمامِ شب.

  • без подписи

  • خون از زخم‌هایم ریخت اشک از چشم‌هایم و عشق هنوز از قلبم.با هر قطره چیزی از من مُرد جز احساسی که قرار نبود بمیرد. عشق گاهی زیباترین شکلِ جنون است،وقتی با درد آمیخته شود.من از میانِ خون و اشک گذشتم اما هنوز نامش را با عشق می‌نویسم.بعضی عشق‌ها تمام نمی‌شوند فقط عمیق‌تر تاریک‌تر و جاودانه‌تر می‌شوند.

  • без подписи

  • بی‌فروغ ایستاده‌ام میانِ شهری که سال‌هاست نورش را گم کرده.فرسوده‌ام اما هنوز چیزی درونم هست که تسلیمِ پایان نمی‌شود.پژواکِ قدم‌هایم در راهروهای خالی از خودِ سکوت بلندتر است.سکوت همه‌چیز را بلعید جز خاطره‌ای که هنوز نفس می‌کشد و من،آخرین شعله‌ام در جهانی که تصمیم گرفته خاموش بماند.

  • без подписи

  • جنگل زیرِ مِه گم شده بود و شبنم روی برگ‌ها مثل راز می‌درخشید.شب آرام بود اما هر قدم،وهمی تازه از دلِ تاریکی بیدار می‌کرد.میانِ درخت‌ها چیزی نفس می‌کشید چیزی که اسم نداشت،اما حضورش سنگین بود.مِه کنار رفت و جنگل برای لحظه‌ای چهره‌ی واقعی‌اش را نشان داد.بعضی شب‌ها ترسناک نیستند فقط بیش از حد واقعی‌اند.

  • без подписи

  • سرما روی پوستِ شب نشست و خون، سرخ‌ترین رازِ برف شد.برف آرام می‌بارید، اما زیرِ سفیدی‌اش قصه‌ای از خشم دفن شده بود.قدم‌هایش روی یخ صدا می‌داد؛ سرد، سنگین و بی‌رحم.زمستان از نگاهش می‌ترسید و شب، نامش را آهسته زمزمه می‌کرد.او از جنسِ سرما نبو؛خودِ زمستان بود،با قلبی از یخ و رگ‌هایی از خون.

  • без подписи

  • خون، روی لب‌های شب می‌درخشید؛ مثل امضای یک رازِ ممنوعه.ومپایر از دلِ تاریکی برخاست، بی‌تاج اما با غروری سلطنتی.ماه شاهدِ چشمانی بود که قرن‌ها خواب را از شب گرفته بودند. تاریکی دورش می‌پیچید، اما خودش از تاریکی هم عمیق‌تر بود.او هیولا نبود؛ افسانه‌ای بود که شب، از ترسِ نامش سکوت می‌کرد.

  • без подписи

  • عشق را بلد بود، اما تظاهر را بهتر از هر کسی بازی می‌کرد.پشت لبخندش شهری از دروغ و سکوت دفن شده بود.ابدیت را وعده نداد؛ خودش تبدیل به چیزی شد که نمی‌شد فراموشش کرد.عشق در نگاهش زنده بود، حتی وقتی تظاهر می‌کرد هیچ احساسی ندارد. بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛ فقط از عشق،یک ابدیتِ خطرناک به جا می‌گذارند.

  • без подписи

  • ابدیت در چشمانش جا مانده بود؛ عمیق‌تر از شب و سردتر از مرگ.خاکستر روی شانه‌هایش نشسته بود انگار تمامِ گذشته آنجا دفن شده بود.او مقتولِ قصه نبود؛ تنها کسی بود که از دلِ پایان، دوباره متولد شد.چشمانش هنوز همان آتشی را داشت که هیچ خاکستری خاموشش نکرد.و ابدیت برای اولین‌بار شبیه نامِ کسی شد که هرگز نمی‌توانست فراموش شود.

  • без подписи

  • آب در من آرام نمی‌گیرد، اقیانوسی‌ست که هیچ ساحلی حریفش نیست.آتش در رگ‌هایم می‌دود و هر چیزی را که سد راهم شود، خاکستر می‌کند.خاک زیر پاهایم شاهدِ سقوطِ تمامِ کسانی‌ست که مرا دست‌کم گرفتند.باد نامم را از میانِ شب می‌برد؛ سرد، بی‌رحم و بی‌ردپا. من ترکیبِ چهار عنصر نیستم؛ حادثه‌ای هستم که طبیعت برای مهارِ من ساخته نشد.