كميته فعالين كارگرى - سوسياليستى
Статистикаهمراهیِ شما با کانال کمیتهی فعالین کارگری سوسیالیستی نیروی اصلیِ حرکت آن است. @kkfsf :به ما بهپیوندید https://t.me/kkfsf
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 34
- Всего постов
- 405
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 44
- 1/48двое суток
- 50
- 1/72трое суток
- 54
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
🚩 📊 یک دفتر ساده، یک خودکار، چند مدادرنگی؛ چیزهایی که تا همین چند سال پیش بخشی بدیهی از زندگی یک کودک بودند، امروز برای بخشی از خانوادهها به مسألهای اقتصادی تبدیل شدهاند. 📊 کاسب بازار از جهش قیمت لوازمالتحریر در فقط پنج ماه میگوید؛ کالاهایی که قرار است نیازهای ابتدایی دانشآموزان باشند، نه اجناس لوکس. در میان این ارقام مصرفی خانواده باید مدام انتخاب کند: کدام نیاز را نگه دارد و کدام را کنار بگذارد؟ مسأله فقط گرانی یک دفتر یا کاهش قدرت خرید نیست. وقتی خانواده نمیتواند هزینهی آموزش فرزندش را تأمین کند، وقتی درمان به تصمیمی اقتصادی بدل میشود و وقتی والدین میان اجاره و غذا، دارو و قبض، یا تحصیل و دیگر نیازهای روزمره دست به انتخاب میزنند، چیزی عمیقتر در حال رخدادن است: کار دیگر بهسادگی قادر نیست زندگی را بازتولید کند. انسان کار میکند تا زندگی کند؛ اما وقتی حاصل کار دیگر نتواند نیازهای اساسی زندگی را تأمین کند، تناقض هولناکی آشکار میشود. کاری که باید امکان زندگی را فراهم کند، خود به بخشی از اجبار و فرسودگی زندگی بدل میشود. خانواده هر لحظه بهصورت اضطراب، شرمندگی، حذف نیازها و نگرانی از آینده را تجربه میکند، صورتهای پدیداریِ رابطهای اجتماعی که در آن ثروت اجتماعی تولید میشود، اما امکان دسترسی انسان به شرایط زندگی خویش محدودتر میشود. جامعه چگونه باید از تجربهی روزمره عبور کند، نه اینکه فقط آن را پشت سر بگذارد؟ همهی این اقلام ما را به هزینهی آموزش، به مسألهی بازتولید زندگی؛ و آن به مناسباتی که تعیین میکنند چه کسی کار کند، چه کسی از حاصل کار برخوردار شود و چه کسی ناچار باشد میان نیازهای اساسی زندگی یکی را بر دیگری ترجیح دهد، بایستی به تأمل وادارد. این رنجها در خانه تجربه میشوند، اما در خانه تولید نشدهاند. این اضطرابها واقعیاتی هستند که در سطح تجربهی فردی تمام نمیشود. از مناسباتی اجتماعی عبور میکنند که زندگی انسان را به کار، درآمد، مالکیت، بازار و قدرت اجتماعی پیوند میدهد. اینجا معنای بیگانگی فقط یک تعریف فلسفی انتزاعی نیست. انسان نیرو و زمان خود را در جهان اجتماعی به کار میاندازد، اما قدرتی که از فعالیت جمعی انسانها پدید میآید، در برابر خود آنان قرار میگیرد و شرایط زندگیشان را تعیین میکند. انسان جهان را میسازد، اما نمیتواند بهآسانی بر جهانی که ساخته است مسلط شود. تاریخ تقسیم کار و مناسبات طبقاتی توانایی انسان برای تولید ثروت، دانش، تکنیک و سازمان اجتماعی را پدید آورده، اما همین توانایی در مناسبات مسلط به قدرتی بدل شده که بر خود انسان فرمان میراند. چرا جامعهای که قادر است ثروتی عظیم تولید کند، باید انسان را در برابر هزینهی یک دفتر ساده قرار دهد؟ چرا انسانی که تمام روز کار میکند، باید برای تأمین ابتداییترین شرایط زندگی خود و فرزندش همچنان احساس ناتوانی کند؟ برای همین مسألهی خودرهایی از دل زندگی واقعی سر برمیآورد. انسان برای بردن سهم بیشتری از فقر مبارزه نمیکند. در ژرفای این مبارزه، سودایی بسیار بزرگتر نهفته است: او میخواهد بر شرایط زندگی خویش مسلط شود؛ زمانش را فقط به ضرورت تولید و بازتولید زندگی نفروشد؛ میخواهد از آموزش، سلامت، رفاه و امنیت برخوردار باشد؛ زمان آزاد داشته باشد تا جهان و طبیعت را بشناسد، بیندیشد، بیافریند و فردیت خود را در همبستگی با دیگر انسانها پرورش دهد. خودرهایی یعنی انسان بتواند نیروهای اجتماعی خود را دوباره به قدرت آگاهانهی خودش تبدیل کند؛ یعنی ثروتی که انسانها بهصورت جمعی تولید میکنند، در برابر آنان به عنوان قدرتی مستقل و مسلط نایستد؛ یعنی زمان انسانی دیگر صرفاً مادهی خام انباشت نباشد؛ یعنی فراغت، آموزش، سلامت، فرهنگ و امکان رشد فردی امتیاز طبقاتی نباشند، بلکه بخشی از ثروت مشترک انسانها شوند. پس، مبارزه برای نان، مسکن، درمان، آموزش و دستمزد فقط مبارزه برای بقا نیست. این مطالبات شکلهای زمینی مبارزهای بزرگترند: مبارزه برای بازپسگرفتن زندگی از مناسباتی که انسانها خود ساختهاند، اما اکنون بر زندگی آنان مسلط شدهاند. مسأله را نباید فقط به یک دفتر و مداد فروکاست. مسأله این است که چرا انسانی که هر روز برای تولید ثروت اجتماعی کار میکند، هنوز نمیتواند شرایط زندگی خودش را آگاهانه تعیین کند. بنابراین راه شناخت گذر از پرسش را باید آغاز کرد. سودای رهایی از همین شناخت شکل میگیرد: از خواستِ یک زندگی که در آن انسان فقط برای زندهماندن کار نکند، بلکه بتواند زمان، توان و زندگی اجتماعی خود را پس بگیرد؛ جهان را بشناسد، خود را بشناسد و در همبستگی با دیگر انسانها، زندگی خویش را آگاهانه بسازد. از زندگی واقعی آغاز میکنیم، اما در زندگی واقعی متوقف نمیشویم. به ما بهپیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf
لیبکنشت در کنار جریان اسپارتاکوسی بر جمهوری شورایی و انتقال قدرت به شوراهای کارگران و سربازان تأکید داشت. (Deutsches Historisches Museum (DHM)) در پایان دسامبر ۱۹۱۸ و آغاز ژانویه ۱۹۱۹، اسپارتاکوسبوند همراه با چپهای رادیکال برمن و دیگر نیروهای انقلابی در تشکیل حزب کمونیست آلمان، KPD، نقش ایفا کرد. (Deutsches Historisches Museum (DHM)) اما انقلاب آلمان وارد مرحلهای خشن و تعیینکننده شده بود. در ژانویه ۱۹۱۹، برکناری امیل آیشهورن، رئیس پلیس برلین از حزب سوسیالدموکرات مستقل، موجی از اعتراض و شورش مسلحانه را برانگیخت. نیروهای وابسته به اسپارتاکوس و دیگر انقلابیون در برلین وارد پیکار شدند. کارل لیبکنشت نیز در کمیتهی انقلابی حضور داشت. دولت سوسیالدموکرات به رهبری نیروهای نظامی و فرایکورپس (سازمان پیشاهنگ نازیسم) برای سرکوب قیام متوسل شد. نبردها شکست خورد و حدود ۱۶۵ نفر کشته شدند. (Deutsches Historisches Museum (DHM)) چند روز بعد، سرکوب از خیابانهای برلین به شکار رهبران انقلاب رسید. ۱۵ ژانویه ۱۹۱۹، کارل لیبکنشت و روزا لوکزامبورگ دستگیر شدند. نیروهای وابسته به گارد سوارهنظام-تفنگداران آنان را به قتل رساندند. لیبکنشت را پس از انتقال از محل بازداشت به پارک تیرگارتن بردند و کشتند؛ روزا لوکزامبورگ نیز پس از قتل، پیکرش را به کانال لاندوِر انداختند. (Deutsches Historisches Museum (DHM)) آنهنگام لیبکنشت تنها ۴۷ سال داشت. اما اهمیت او در شمار سالهایی که زیست خلاصه نمیشود. او در دورهای زندگی کرد که جنبش کارگری اروپا با بزرگترین آزمون سیاسی خود روبهرو شد. جنگ، دولت، ملت و بخش بزرگی از سوسیالدموکراسی در برابر انترناسیونالیسم کارگری صف کشیدند. لیبکنشت ابتدا در برابر این فشار عقب نشست، اما سپس از آن عبور کرد و هزینهی این گسست را پذیرفت. او از پارلمان آغاز کرد، اما در پارلمان متوقف نماند. از مبارزه با میلیتاریسم آغاز کرد، اما به مخالفت اخلاقی با جنگ بسنده نکرد. درون سوسیالدموکراسی فعالیت کرد، اما هنگامی که حزب در خدمت جنگ قرار گرفت، با سیاست آن گسست. و هنگامی که انقلاب فرارسید، مسئله را از «چه حکومتی؟» به پرسش بنیادیتر رساند: قدرت باید در دست چه کسی باشد؟ شاید به همین دلیل است که لیبکنشت هنوز ارزش خواندن دارد. نه بهعنوان مجسمهای متعلق به گذشته، نه صرفاً بهعنوان “شهیدی” از انقلاب آلمان، و نه فقط بهعنوان مردی که شجاعت گفتن «نه» داشت. اهمیت او در این است که در لحظهای تاریخی، حاضر نشد شکست انترناسیونالیسم را بهعنوان سرنوشت جنبش کارگری بپذیرد. وقتی جنگ میخواست کارگر را پشت دولت خود قرار دهد، او از طبقه سخن گفت. وقتی ناسیونالیسم میخواست دشمن را آنسوی مرزها تعریف کند، او دشمن طبقاتی را به درون جامعه بازگرداند. وقتی انقلاب سلطنت را سرنگون کرد، او پرسید چه کسی باید قدرت را در دست گیرد. و وقتی پاسخ این پرسش به نبردی واقعی بدل شد، جان خود را بر سر آن گذاشت. کارل لیبکنشت در ۱۵ ژانویه ۱۹۱۹ کشته شد؛ اما آن پرسشی که زندگی سیاسی او در برابر جنبش کارگری گذاشت، با گلوله از میان نرفت: در لحظهای که قدرت میخواهد کارگر را به دفاع از نظم موجود فراخواند، او باید در کدام سوی سنگر بایستد؟ به ما بهپیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf
🚩 کارل لیبکنشت؛ بیوگرافی یک انقلابی ۱۳ اوت ۱۸۷۱ – ۱۵ ژانویه ۱۹۱۹ ⚙️ کارل لیبکنشت در ۱۳ اوت ۱۸۷۱ در لایپزیگ، در خانوادهای زاده شد که نامش با تاریخ سوسیالدموکراسی آلمان گره خورده بود. پدرش، #ویلهلم_لیبکنشت، از چهرههای بنیانگذار جنبش سوسیالیستی آلمان و از یاران نزدیک کارل مارکس بود. اما کارل قرار نبود صرفاً وارث یک سنت سیاسی باشد؛ زندگی او بهتدریج به یکی از آزمونهای بزرگ همان سنت بدل شد: آیا جنبش کارگری در لحظهی بحران میتواند استقلال سیاسی و انترناسیونالیستی خود را حفظ کند؟ لیبکنشت حقوق خواند و به وکالت پرداخت، اما سیاست برای او از همان ابتدا عرصهای برای مداخله در مبارزهی طبقاتی بود. او درون سوسیالدموکراسی آلمان رشد کرد و در سالهای نخست قرن بیستم به یکی از چهرههای برجستهی مبارزه با میلیتاریسم بدل شد. در نوشتهی مشهور خود، «میلیتاریسم و ضد میلیتاریسم»، ارتش را صرفاً یک نهاد نظامی نمیدید؛ آن را در پیوند با دولت، سرمایه و مناسبات قدرت تحلیل میکرد. این نگاه، او را به یکی از صریحترین مخالفان نظامیگری در جنبش کارگری آلمان تبدیل کرد. در سال ۱۹۱۲ به رایشستاگ راه یافت. اما ورود او به پارلمان به معنای پذیرفتن پارلمان بهعنوان افق نهایی سیاست نبود. او از تریبون پارلمان برای تبلیغ سوسیالیسم، افشای نظامیگری و پیوند دادن مبارزهی سیاسی با جنبش کارگری استفاده میکرد. سپس ۱۹۱۴ فرا رسید؛ سالی که تناقضهای پنهان جنبش کارگری اروپا را به سطح آورد. با آغاز جنگ جهانی اول، دولت آلمان از پارلمان خواست اعتبارات جنگی را تصویب کند. رهبری سوسیالدموکراسی آلمان، برخلاف سنت انترناسیونالیستی جنبش کارگری، از دولت و جنگ پشتیبانی کرد. در رأیگیری ۴ اوت ۱۹۱۴، فراکسیون SPD یکپارچه به اعتبارات جنگی رأی داد. لیبکنشت نیز در رأی علنی، تحت انضباط فراکسیونی، با این تصمیم همراه شد؛ هرچند در درون حزب از مخالفان اعتبارات جنگی بود. (Bundestag Dserver) اما او در همینجا متوقف نشد. در ۲ دسامبر ۱۹۱۴، هنگامی که رایشستاگ بار دیگر برای تصویب اعتبارات جنگی تشکیل جلسه داد، لیبکنشت تنها نمایندهای بود که در برابر رأی مثبت ایستاد. او رأی منفی خود را به یک موضع شخصی تقلیل نداد؛ جنگ را جنگی امپریالیستی برای سلطه بر بازار جهانی و مناطق نفوذ سرمایه میدانست. (Bundestag Dserver) این لحظه، لیبکنشت را به نماد مخالفت با جنگ تبدیل کرد. اما معنای تاریخی آن فقط در شجاعت یک نمایندهی منفرد نبود. مسأله این بود که در لحظهای که دولت و ایدئولوژی ناسیونالیستی میکوشیدند کارگران کشورهای مختلف را در برابر یکدیگر قرار دهند، لیبکنشت از استقلال طبقاتی سخن گفت. 🔴 دشمن اصلی در کشور خود ماست. این جمله به قلب موضع سیاسی او راه میبرد: کارگر آلمانی نباید کارگر فرانسوی، روس یا انگلیسی را دشمن خود بداند؛ دشمنی که جنگ به او تحمیل میکند، نباید جای تضاد طبقاتی را بگیرد. لیبکنشت و روزا لوکزامبورگ در همین دوره به هستهی رادیکال مخالفان جنگ درون سوسیالدموکراسی بدل شدند. در آغاز ۱۹۱۵، این جریان بهصورت یک گروه سازمانیافته شکل گرفت و در ۱۹۱۶ نام «اسپارتاکوس» را بر خود گذاشت. آنان خواهان پایان جنگ و بازگشت جنبش کارگری به سیاست انترناسیونالیستی بودند. (Deutsches Historisches Museum (DHM)) با این موضعگیری رابطهی سیاسی لیبکنشت و لوکزامبورگ اهمیت ویژهای یافت. رزا لوکزامبورگ نظریهپرداز، استراتژیست و منتقد درخشان سوسیالدموکراسی بود؛ لیبکنشت بیش از هر چیز یک سازماندهنده، سخنران و چهرهی تودهای جنبش انقلابی بود. قدرت تاریخی این دو تفاوت در پیوند میان اندیشه، سازماندهی و مداخلهی مستقیم در مبارزهی سیاسی آشکار شد. در سال ۱۹۱۶، لیبکنشت به دلیل سخنرانی علیه جنگ دستگیر و زندانی شد. او تا انقلاب نوامبر ۱۹۱۸ در زندان ماند. اما جنگ دیگر نمیتوانست جامعهی آلمان را به همان شکل پیشین حفظ کند. در پاییز ۱۹۱۸، شکست نظامی، بحران اقتصادی و شورش ملوانان و کارگران، پایههای امپراتوری آلمان را لرزاند. انقلاب نوامبر آغاز شد و سلطنت فروپاشید. ۹ نوامبر ۱۹۱۸ یکی از تعیینکنندهترین روزهای تاریخ آلمان شد. فیلیپ شایدمان از پنجرهی رایشستاگ «جمهوری آلمان» را اعلام کرد. چند ساعت بعد، کارل لیبکنشت از کاخ سلطنتی برلین در برابر جمعیت انبوه، «جمهوری آزاد سوسیالیستی» را اعلام نمود. (Deutsches Historisches Museum (DHM)) این دو اعلامیه در یک روز و در یک شهر، دو افق سیاسی متفاوت را آشکار کردند. مسأله فقط این نبود که آلمان سلطنتی بماند یا جمهوری شود. موضوع این بود که انقلاب چه کسی را صاحب قدرت میکند. آیا قدرت سیاسی باید به نظام پارلمانی سپرده شود و شوراهای کارگران و سربازان به حاشیه رانده شوند؟ یا انقلاب باید قدرت اجتماعی پدیدآمده در شوراها را به بنیان نظم جدید تبدیل کند؟ 🔻🔻🔻
видео или голосовое, без подписи
به همین دلیل هم، نقد طبقاتی از مناسبات کار آغاز میشود، نه از شعارهای انتزاعی دربارهی «مقاومت»، «میسازمت وطن»… خودِ رابطهی سرمایه و کار درون همین مناسبات خودبیگانهساز روزمره بازتولید میشود. قدرت سرمایه در کارخانه و میدان نفتی، در قرارداد و فیش حقوقی، در اخراج و بیمه، در ساعت کار و دستمزد، شکل مادی پیدا میکند. از همینجاست که تصویر تبلیغاتی نیز معنای واقعی خود را آشکار میکند. رسانهی کارگری را در گرمای پنجاه درجه نشان میدهد و از «عشق به کار» سخن میگوید؛ اما واقعیت مادی همان تصویر را به سند اتهام علیه مناسبات تولید تبدیل میکند. تصویر کارگری که لباس خیس عرق خویش را میچلاند، سند فداکاری او نیست؛ سند شرایطی است که سرمایه او را در آن به کار گرفته است. تبلیغات میخواهد رنج را زیبا کند؛ اما واقعیت مادی زندگی کارگر زیبایی این تصویر را فرو میریزد. روایت رسمی میگوید: ببینید کارگر چگونه فداکاری میکند. ⚙️ واقعیت طبقاتی پاسخ میدهد: این فداکاری نیست؛ کارِ نیرویی است که شرایط کار و بازتولید زندگیاش را سرمایه تعیین کرده است. مسأله نفی غرور کارگر نیست. برعکس، غرور کارگر از مهارت، توانایی، همبستگی و قدرتی میآید که در خودِ کار اجتماعی نهفته است. آنچه باید افشا شود، مصادرهی این غرور توسط سرمایه است: تبدیل مقاومت در برابر شرایط تحمیلی به رضایت از همان شرایط؛ تبدیل تحمل استثمار به فضیلت؛ تبدیل محرومیت از حق به افتخار؛ و تبدیل توانایی کارگر برای تغییر شرایط به ستایش توانایی او برای تحمل شرایط. سرمایه در اینجا فقط نیروی کار را استثمار نمیکند؛ معنای رنج ناشی از استثمار را نیز تصاحب میکند. رنجی را که از رابطهی طبقاتی پدید آمده است، به غرور فردی تبدیل میکند؛ غروری که به جای افشای مناسبات تولید، کارگر را به ستایش توانایی خودش برای تحمل آن مناسبات فرامیخواند. اینجاست که مرز واقعی آشکار میشود: سرمایه کارگری را میخواهد که بتواند رنج را تحمل کند و از تحمل آن احساس افتخار کند؛ مناسبات سرمایهداری کارگری را میسازد که رنج او را نه سرنوشت و نه فضیلت، بلکه محصول یک رابطهی اجتماعی ببیند. ⚙️ کارگرِ مطلوب سرمایه، قهرمانِ رنج است. کارگرِ واقعی، صاحبِ کارِ خویش، صاحبِ حقِ خویش و صاحبِ قدرتِ جمعیِ خویش است. سرمایه از کارگر میخواهد به تحمل رنج خود افتخار کند؛ مبارزهی طبقاتی از همانجا آغاز میشود که این افتخارِ تحمیلی را پس میگیرد. به ما بهپیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
🚩 🛢 وقتی سرمایه رنج را به غرورِ کارگر حقنه میکند ⚙️ یکی از کارکردهای ایدئولوژیک سرمایه این است که استثمار را به فضیلت و محرومیت را به افتخار تبدیل کند. جایی که کارگر از دستمزد بهموقع، بیمه، امنیت شغلی، محیط کار ایمن و حتی ابتداییترین امکانات رفاهی محروم است، به جای آنکه ساختار تولید و مناسبات قدرت مورد پرسش قرار گیرد، خودِ رنج کارگر به موضوع ستایش تبدیل میشود. «ایثار»، «مقاومت»، «غیرت»، «تلاش بیوقفه» و «خدمت به کشور» به واژگانی بدل میشوند که جای «حق» را میگیرند. چیزی که باید رسواییِ مناسبات کار بردگی باشد، به حماسه تبدیل میشود. کارگری که در گرمای بالای پنجاه درجه روی سامانههای نفت کار میکند، تنها تصویری از فقدان ابتداییترین شرایط انسانی کار نیست؛ که اینجا به نماد «عشق به کار»، «غیرت» و «مقاومت» تبدیل میشود. بلکه سند محرومیتی است که به سند افتخار تبدیل میشود. دستگاه تبلیغاتی کیفرخواستی را که میتوانست علیه مناسبات تولید به کار رود، مصادره نموده و علیه خودِ کارگر به کار میاندازد: رنج او را ارزشی میکند تا ضرورت تغییر شرایطی را که این رنج را تولید میکند پنهان سازد. در این تصاویر وارونهسازی کامل میشود. سرمایه و دولت شرایط جنگی و زمینههای تخریب و نابودی بر علیه نیروهای کار را میسازند، اما مسئولیت آن را از مناسبات تولید به اخلاق فردی کارگر منتقل میکنند. دستمزد عقب میافتد و «صبر» ستایش میشود. محیط کار ناامن میشود و «مقاومت» ستایش میشود. امکانات زندگی از کارگر دریغ میشود و «فداکاری» ستایش میشود. کارگر به جای آنکه صاحب ارزش کار پرداختنشده و به سرقت رفته دیده شود، به حامل فضیلتِ تحمل تبدیل میشود. پرسش طبقاتی نیز به همین ترتیب عوض میشود. دیگر مسأله این نیست که چه کسی این شرایط را ساخته، چه کسی از آن سود میبرد و چه رابطهای این نابرابری را بازتولید میکند. مسأله میشود ظرفیت کارگر برای تحمل این شرایط. معیار کارگر مطلوب، توانایی او برای ادامهدادن در بدترین وضعیت جنگی میشود. سرمایه با رنج کارگر مشکلی ندارد؛ با تبدیل رنج به قدرت جمعی مشکل دارد. کارگرِ صبور، قانع و «قهرمان خاموش» برای سرمایه قابل ستایش است. کارگری که دستمزدش را مطالبه میکند، تشکل میسازد، اعتصاب میکند و قدرت جمعی خود را به میدان میآورد، دیگر قهرمان نیست؛ مسأله است. کارگری که در تبلیغات رسمی «قهرمان تولید» نامیده میشود، وقتی از موقعیت فردی خود بیرون میآید و به نیرویی جمعی بدل میشود، ناگهان میتواند «اخلالگر»، «مسألهساز» یا «معاند» نامیده شود. این تناقض تصادفی نیست. قدرت میخواهد کارگر را قهرمان ببیند، اما نه صاحب قدرت. میخواهد به رنج او افتخار شود، اما خودِ رنج به شناخت رابطهای تبدیل نشود که آن را تولید میکند. میخواهد کارگر به توانایی خود برای تحمل افتخار کند، نه به توانایی خود برای تغییر رابطهی اجتماعیای که او را وادار به تحمل میکند. پیمانکاری یکی از سازوکارهای مادی همین پراکندهسازی است. پیمانکار فقط واسطهای میان کارگر و کارفرما نیست. زنجیرهای میسازد که نیروی کار را میان شرکتها، قراردادها و واسطههای متعدد پراکنده میکند؛ مسئولیت را جابهجا میکند، رابطهی مستقیم کارگر با قدرت اقتصادی را مبهم میسازد و امکان شکلگیری قدرت جمعی را تضعیف میکند. کارگری که ارزش را در یک فرایند تولیدی واحد ایجاد میکند، در مناسبات استخدامی به قطعات جدا از یکدیگر تقسیم میشود. پیمانکاری در این سیستم فقط بخشی از دستمزد و مزایای کارگر را میبلعد. کارکرد عمیقتر آن، تضعیف قدرت طبقاتی کارگر است. کارگر را از همکارش جدا میکند، امنیت شغلی را شکننده میسازد، ترس از اخراج را وارد زندگی روزمره میکند و مسئولیت قدرت اقتصادی را در شبکهای از واسطهها پنهان میکند. سرمایه نیروی کار را در فرایند تولید متحد میکند، اما کارگران را در مناسبات استخدامی از یکدیگر جدا میسازد. ایدئولوژی «ایثار» مکمل همین سازوکار مادی است. روابط تولید، قدرت جمعی کارگر را پراکنده میکند و ایدئولوژی، معنای این پراکندگی را وارونه میسازد. یکی قدرت چانهزنی را تضعیف میکند و دیگری فقدان آن قدرت را به فضیلت تبدیل میکند. یکی کارگر را در قراردادهای موقت و پیمانکاری متفرق میکند و دیگری به او میآموزد که همین محرومیت را نشانهی «تعهد» و «غیرت» بداند.🔻🔻🔻
پس مسألهی کالابرگ تنها به یک خطای سامانهای یا یک بینظمی اداری تقلیل نمییابد. بلکه در جامعهای که دسترسی به ابتداییترین کالاهای بازتولید زندگی نیازمند احراز مداوم است، با یک مانع ساختاری روبهروست. کالابرگ که قرار بود بخشی از شکاف میان درآمد و هزینهی زندگی را جبران کند. اکنون دریافت آن مستلزم اثبات دوبارهی استحقاق، تحمل صف، پرداخت هزینه و عبور از موانع اداری شده، و خود به بخشی از بار معیشتی بدل میشود که قرار بود مشکلات را کاهش دهد. اینجاست که «کالامرگ» معنای عمیقتری پیدا میکند: نه مرگ کالا، بلکه مرگ رابطهای اجتماعی که باید کالا را در خدمت بازتولید زندگی قرار دهد. وقتی انسان برای دسترسی به نان باید قدرت خرید داشته باشد، برای دریافت کمک معیشتی باید استحقاق خود را اثبات کند و برای اثبات استحقاق خود باید هزینهی بیشتری بپردازد، یعنی مسأله دیگر فقط فقر نیست، سازمان اجتماعیِ دسترسی به زندگی است. در چنین شرایطی است که، بحران بازتولید سرمایه از سطح اقتصاد عبور کرده و به بحران بازتولید جامعه بدل میشود. به ما بهپیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf
💢 کالامرگ؛ وقتی دسترسی به زندگی هم باید احراز شود! ✅ وضعیت زیستمعیشت اکثریت مردم دیگر فقط بیانگر یک بحران اقتصادی یا یک دورهی تورمی نیست. موضوع به سطحی عمیقتر رسیده است: بحران بازتولید مناسبات اجتماعی، یعنی بحرانی که در آن جامعه دیگر نمیتواند شرایط مادی بازتولید بخش بزرگی از نیروی کار را از مسیر عادی خود تضمین کند. دستمزد دیگر حتی هزینههای ابتدایی زندگی را پوشش نمیدهد، کالاهای ضروری از وسایل بازتولید زندگی به عوامل فرسایش آن بدل شدهاند. حذف تدریجی گوشت، لبنیات، میوه و دیگر اقلام ضروری از سفرهی خانوار کارگران به یک تغییر الگوی مصرف و به فرسایش تغذیه، سلامت، توان کار و افق زندگی تبدیل شده است. حالا «کالامرگ» نام رابطهای اجتماعی است که در آن کالای ضروریِ زندگی، تحت سلطهی منطق انباشت، دیگر در خدمت بازتولید حیات قرار نمیگیرد، بلکه دسترسی نابرابر به آن به سازوکاری برای فرسایش زیستی و اجتماعی بدل گردید است. کسانی که با کمترین امید دل به «کالابرگ» بسته بودند، اکنون با صورت دیگری از همین مسأله روبهرو هستند. کالایی که بخش بزرگی از مردم دیگر توان خرید آن را ندارند، از طریق کالابرگ به شکل محدودی دوباره در دسترس قرار میگیرد؛ اما همین دسترسی محدود نیز میتواند با تشخیص یک سامانه، احراز وضعیت اقامت و فرایندهای اداری معلق شود. برخی از خانوارهای مرزنشین (ماکو) با دریافت پیامک «احتمال اقامت خارج از کشور»، کالابرگشان تعلیق شده است؛ در حالی که، بسیاری از آنان، برای کار و تأمین معاش چند بار در ماه از مرز عبور میکنند، اما محل زندگیشان همچنان ایران است. این یک خطای یک سامانه نیست. اگر دولت درباره وضعیت اقامت شهروندی تردید دارد، چرا ابتدا دسترسی معیشتی او را قطع کرده و سپس از او میخواهد برای اثبات خلاف آن، به دفاتر خدماتی مراجعه کند، مدارک ارائه دهد، در صف بایستد و هزینه بپردازد؟ چرا بار اثبات خطای احتمالی یک سازوکار اداری باید بر دوش کسی قرار گیرد که اساساً به دلیل ناتوانی در تأمین هزینههای زندگی به این حمایت نیازمند شده است؟ اینجا محرومیت از کالا دیگر فقط از مسیر بازار عمل نمیکند؛ دستگاه اداری نیز میتواند میان انسان و کالای ضروری قرار بگیرد. اگر پیشتر مسئله چنین بود که: انسان پول کافی ندارد، پس نمیتواند کالای ضروری را بخرد. اکنون در سطحی دیگر با این وضعیت روبهرو میشویم: انسان حتی برای دسترسی به حمایت حداقلیای که قرار است بخشی از ناتوانی قدرت خرید او را جبران کند، باید ابتدا استحقاق خود را نزد دستگاه اداری اثبات کند. این رابطه پیشتر از کالای ضروری به قدرت خرید و از آن دسترسی به زندگی بود. اما اکنون از کالای ضروری به قدرت خرید ناکافی، نیاز به حمایت مشروط و احراز اداری تا دسترسی به زندگی شده است. در این جابهجایی، سازوکار جبرانی، بهجای آنکه صرفاً بخشی از شکاف میان دستمزد و هزینهی بازتولید زندگی را پر کند، خود به یک حلقهی تازهای در زنجیرهی کنترل دسترسی تبدیل میشود. بنابراین، «کالامرگ» فقط نام کالایی نیست که گران شده یا از سفره حذف شده است. این مفهوم زمانی معنا مییابد که ببینیم چگونه مناسبات مسلط، دسترسی به وسایل ضروری بازتولید زندگی را به قدرت خرید، و در صورت مداخلهی حمایتی دولت، به تشخیص و احراز اداری نیز وابسته مینماید. مسأله فقط عدم قدرت خرید مردم نیست که اقلامی نظیر گوشت، دارو، آموزش یا درمان از دسترس خارج میشود. بلکه دسترسی به خودِ شرایط بازتولید زندگی، به امری مشروط، نابرابر و قابلتعلیق تبدیل میشود. کارگری که برای تأمین معاش خانواده از مرز عبور میکند، ممکن است دقیقاً به دلیل همان تلاش برای بازتولید زندگی، در معرض تعلیق حمایتی قرار گیرد. این تناقض بسیار جدی است: کارگری برای آنکه بتواند نیروی کار خود را بازتولید کند، ناچار است اشکال بیشتری از کار، جابهجایی و بیثباتی را تحمل کند؛ اما همان بیثباتی به سازوکاری اداری علیه او به کار رود. یعنی بحران بازتولید سرمایه، چهرهی اجتماعی خود را آشکار میسازد. سرمایه برای تداوم انباشت به نیروی کاری نیاز دارد که بتواند بازتولید شود؛ اما هنگامی که دستمزد و روابط تولید از عهدهی این بازتولید برنمیآیند، هزینهی بحران به بدن، خانواده و زندگی اجتماعی منتقل میشود. دولت سرمایه برای مهار این شکاف، سازوکارهای حمایتی ایجاد میکند؛ اما همین سازوکارها در فقدان کنترل از سوی خود کارگران، به ابزارهای گزینش، کنترل، تعلیق و انتقال هزینهی خطا به دریافتکننده تبدیل میشوند، به این معنی که، حمایت اجتماعی به بخشی از مدیریت بحران بازتولید بدل میشود. 🔻🔻🔻
🚩 ⚙️ کار دیگر زندگی را بازتولید نمیکند صورتهای پدیداری بحران و افق بازتولید جامعه در ایران امروز #ناصر_برین 📕«شیوهی تولید زندگی مادی، فرایند زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری را به طور کلی تعیین میکند.» کارل مارکس، درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی (۱۸۵۹) جامعهی ایران امروز زیر فشار مجموعهای از بحرانها زندگی میکند؛ بحران معیشت، بیکاری، سقوط قدرت خرید، فرسایش تولید، گسترش ناامنی شغلی، تهدید دائمی جنگ، امنیتی شدن فضای عمومی، سرکوب اعتراضات، گسترش اعدامها و تعمیق بیاعتمادی اجتماعی. هرگاه اگر این پدیدهها جداگانه تحلیل شوند؛ چنین تصور خواهد شد که هر کدام نیز علتی مستقل و راهحلی جداگانه دارند. به ما بهپیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf
видео или голосовое, без подписи
اگر تحریمها کاهش یابند، سرمایه الزاماً به تولید مولد بازنمیگردد. اگر هرمز باز شود و قیمت نفت پایین بیاید، دستمزدی که هزینهی زندگی را تأمین نمیکند ناگهان کافی نخواهد شد. پایان جنگ میتواند صورت پدیداری بحران را تغییر دهد، اما تا زمانی که مناسبات مولد بحران دستنخورده باقی بمانند، خود بحران ادامه خواهد یافت. به همین دلیل، بحران جهانی و بحران ایران دو مسألهی منفک از هم نیستند. اختلال انرژی جهانی، تورم، افزایش هزینهی تولید و حملونقل و کاهش ظرفیت جذب شوک، در سطح جهانی رخ میدهند؛ اما این فشارها در هر جامعه بر بستری متفاوت فرود میآیند. در ایران، آنها بر مناسباتی فرود میآیند که پیشاپیش با بحران انباشت، توقف توسعه، کاهش قدرت خرید، ضعف تولید و فرسایش بازتولید اجتماعی مواجه است. از این رو یک شوک جهانی واحد، هزینه یکسانی در همه جا ایجاد نمیکند. بحران جهانی از طریق مناسبات مشخص تولید و قدرت اجتماعی به بحرانهای داخلی تبدیل میشود. اینجا لازم است به مفهوم «انباشت بحران» در معنای دقیق آن توجه کرد. بحران فقط افزایش تعداد مشکلات نیست؛ پیوندیافتن تضادهایی است که یکدیگر را تقویت میکنند. اختلال انرژی به تورم فشار میآورد؛ تورم قدرت خرید را کاهش میدهد؛ کاهش قدرت خرید به تولید و تقاضا فشار میآورد؛ ضعف تولید اشتغال را محدود میسازد؛ کاهش اشتغال و دستمزد، بازتولید نیروی کار را دشوارتر میکند؛ و بحران اجتماعی، نیاز دولت به کنترل و سرکوب را افزایش میدهد. سپس هزینهی دستگاه امنیتی و مدیریت بحران نیز به همان جامعهای منتقل میشود که ظرفیت اقتصادیاش از پیش کاهش یافته است. به این ترتیب، «نه جنگ، نه صلح» نه یک وضعیت خنثی و نه صرفاً یک مرحلهی گذار است. این وضعیت در شرایط کنونی به شکلی از مدیریت متناقض بحران تبدیل شده است. برای جاسلامی، استمرار تهدید میتواند زمان بخرد و بحران سیاسی را به تعویق بیندازد؛ برای سرمایهی جهانی، استمرار محدود جنگ میتواند امکان سازگاری تدریجی با اختلال را فراهم کند؛ اما همزمان هر روز استمرار این وضعیت بخشی از ذخایر اقتصادی، ظرفیت تولید، قدرت خرید و توان اجتماعی برای تحمل بحران را مصرف میکند. آنچه از نظر سیاسی زمان خریده میشود، از نظر اجتماعی با هزینه فرسایش ظرفیت بازتولید پرداخت میشود. بدینخاطر، مسألهی اصلی دیگر پیشبینی روز پایان جنگ نیست. حتی پایان جنگ نیز پاسخ مسأله را در خود ندارد. پرسش بنیادی این است که جامعهی ایران پس از جنگ با چه مناسباتی به بازتولید زندگی ادامه خواهد داد. اگر همان مناسبات تولید، مالکیت و قدرت باقی بمانند، پایان جنگ فقط بحران را از صورت نظامی به صورت اقتصادی و سیاسی دیگری منتقل میکند. اگر جنگ ادامه یابد، همین مناسبات زیر فشار بیشتری قرار میگیرند و هزینهی بازتولیدشان افزایش مییابد. جنگ ممکن است متوقف شود؛ تنگه هرمز ممکن است باز شود؛ قیمت نفت ممکن است کاهش یابد و اقتصاد جهانی ممکن است دوباره بخشی از ذخایر خود را بازسازی کند. اما هیچیک از این رخدادها بهخودیخود بحران انباشت را حل نمیکنند. آنچه در سطح جهانی و در ایران در حال فرسودهشدن است فقط سرمایه یا ذخایر نفتی نیست؛ ظرفیت اجتماعی بازتولید زندگی است. از اینجا مسأله سیاسی واقعی آغاز میشود: نه اینکه چه کسی جنگ را تمام میکند، بلکه اینکه چه کسی و با چه قدرتی شکل بازتولید جامعهی پساجنگ را تعیین خواهد کرد. اگر قدرت اجتماعی همچنان پراکنده بماند، هزینهی بازتولید نظم موجود بار دیگر به جامعه منتقل خواهد شد. اما اگر این قدرت بتواند از پراکندگی بیرون بیاید و خود را به نیرویی سازمانیافته بدل کند، آنگاه پایان جنگ صرفاً بازگشت به وضعیت پیشین نخواهد بود؛ میتواند نقطهای باشد که در آن بحرانهای انباشته، از سطح صورتهای پدیداری به سطح مناسباتی که آنها را تولید میکنند، منتقل شوند. بحران ممکن است مدیریت شود، به تعویق بیفتد و شکل خود را تغییر دهد؛ اما تا زمانی که مناسبات مولد آن تغییر نکردهاند، پایان نمییابد. «نه جنگ، نه صلح» شکل متناقضی از مدیریت بحران است؛ اما جامعه نمیتواند تا بینهایت هزینه این تعلیق را بپردازد. منابع آماری: War The Oil Market Absorbed the War Shock, but Buffers Are Running Low — IMF, 15 July 2026 World Economic Outlook Update, July 2026 — IMF به ما بهپیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf
اقتصاد جهانی میتواند یک شوک را با مصرف ذخایر و ظرفیتهای مازاد پشت سر بگذارد؛ مسأله از جایی آغاز میشود که برای جذب شوک نخست، بخشی از توان جذب خود را مصرف کرده باشد و سپس با شوکهای بعدی روبهرو شود. بحران در این سطح دیگر یک اختلال بیرونی و موقت نیست؛ به فرایندی تبدیل میشود که ظرفیت بازتولید خود نظام را تحت فشار قرار میدهد. جنگ نیز علت اولیهی همهی این تضادها نیست. سرمایهداری جهانی پیش از این جنگ با رشد ضعیف، بدهیهای سنگین، تنشهای ژئوپلیتیکی، اختلال زنجیرههای تأمین و فشارهای تورمی روبهرو بود. جنگ این تضادها را ایجاد نکرد؛ آنها را تشدید کرد، به یکدیگر پیوند زد و صورتهای پدیداری تازهای به آنها داد. به همین معنا، جنگ را باید نه علت مستقل بحران، بلکه عاملی در فرایند انباشت بحران دانست؛ عاملی که اختلال موجود را تشدید میکند و هزینه آن را به حوزههای تازه منتقل میسازد. همین رابطه در ایران با شدت بیشتری خود را نشان میدهد. بحران اقتصادی ایران با جنگ آغاز نشده است. کاهش قدرت خرید، بحران اشتغال، فرسایش تولید، کاهش دستمزد واقعی، گسترش کار بیثبات و ناتوانی بخش بزرگی از نیروی کار در تأمین هزینه بازتولید زندگی، پیش از جنگ نیز وجود داشتند. جنگ این بحران را به وجود نیاورد؛ بر بستری از بحران انباشت وارد شد و فشار موجود را تشدید کرد. اختلال در تولید و تجارت، افزایش هزینه انرژی و حملونقل، کاهش فعالیت اقتصادی و گسترش نااطمینانی، در شرایطی رخ دادهاند که سرمایهی ایرانی پیشاپیش با محدودیتهای بنیادی در بازتولید خود از مسیر تولید روبهرو بود. از اینجا نسبت جنگ با «دستگاه استبدادِ انباشت» روشن میشود. استبداد در این دستگاه صرفاً ابزار سرکوب اعتراض نیست؛ در شرایط بحران، به سازوکاری برای مدیریت و توزیع هزینههای بازتولید مناسبات موجود تبدیل میشود. کاهش دستمزد واقعی، انتقال هزینه خدمات و کالاها به خانوارها، گسترش ناامنی شغلی، کنترل اعتراض و امنیتیکردن مطالبات اقتصادی، همگی شیوههایی برای انتقال هزینه بحران از مناسبات انباشت به جامعهاند. جنگ در چنین شرایطی یک امکان سیاسی اضافی فراهم میکند: بخشی از تضادهای ناشی از بحران اقتصادی را میتوان در قالب ضرورت امنیتی، تهدید خارجی و شرایط جنگی بازتعریف کرد. اما همینجا باید از یک سادهسازی بحران فاصله گرفت. نباید تصور کرد که جاسلامی آگاهانه جنگ را صرفاً برای حفظ قدرت خود ادامه میدهد و همه چیز مطابق نقشهای از پیش طراحیشده پیش میرود. چنین برداشتی تضادهای واقعی را حذف میکند. رژیم خود درون همان بحران قرار دارد و از استمرار جنگ هزینه میپردازد. مسألهی اصلی این است که وضعیت «نه جنگ، نه صلح» میتواند برای رژیم شکل متناقضی از مدیریت بحران باشد: از یک سو استمرار تهدید خارجی امکان تداوم وضعیت اضطراری، امنیتیکردن جامعه و بهتعویقانداختن بخشی از بحران سیاسی را فراهم میکند؛ از سوی دیگر، طولانیشدن جنگ منابع اقتصادی و اجتماعی رژیم را فرسوده میکند و ظرفیت آن را برای مدیریت همان بحران کاهش میدهد. این تناقض در نقطهای اساسی خود را نشان میدهد: پایان جنگ میتواند برای جاسلامی به اندازه ادامهی جنگ مسألهساز باشد. با پایان وضعیت اضطراری، جامعه دوباره با مسائلی روبهرو میشود که جنگ آنها را حذف نکرده است: دستمزد، بیکاری، تورم، گرانی، بحران تولید، فساد، خدمات عمومی، انرژی و آیندهی اجتماعی. جنگ میتواند این تضادها را موقتاً زیر سایهی تهدید خارجی قرار دهد، اما نمیتواند آنها را حل کند. اگر جنگ پایان یابد، این بحرانهای بهتعویقافتاده میتوانند دوباره به سطح سیاست بازگردند. اگر جنگ ادامه یابد، هزینههای اقتصادی و اجتماعی آن بیشتر میشود و ظرفیت رژیم برای تحمل و مدیریت بحران کاهش مییابد. «نه جنگ، نه صلح» دقیقاً در همین شکاف شکل میگیرد: وضعیتی که نه بحران را حل میکند و نه اجازه میدهد بحران سیاسی به نقطه تعیینتکلیف برسد. بدینگونه، وضعیت کنونی را باید در پیوند با مسأله بازتولید اجتماعی فهمید. وقتی دستمزد نمیتواند هزینهی بازتولید نیروی کار را تأمین کند، موضوع فقط کاهش سطح زندگی نیست؛ رابطهی میان کار و بازتولید زندگی دچار اختلال شده است. وقتی تولید قادر به جذب نیروی کار نیست و اشتغال بیثبات گسترش مییابد، سرمایه دیگر صرفاً از نیروی کار ارزان استفاده نمیکند؛ خودِ شرایط بازتولید نیروی کار را فرسوده میکند. خانواده، کار دوم و سوم، بدهکاری، کاهش مصرف و کار بیمزد بخشی از این هزینه را جذب میکنند. جامعه از این طریق بخشی از هزینهی بحرانی را که سرمایه و دولت قادر به حل آن نیستند، بر دوش خود میگیرد. جنگ این رابطه را تشدید میکند، اما جای آن را نمیگیرد. اگر جنگ فردا متوقف شود، مناسبات تولید و توزیع ثروت خودبهخود تغییر نمیکنند. 🔻🔻🔻
🚩 بحرانِ بیپایان؛ «نه جنگ، نه صلح» بهمثابه شکل متناقضی از مدیریت بحران ✍ #ناصر_برین 🔥 جنگ ایران و آمریکا (اسرائیل در حاشیه) وارد وضعیتی شده است که دیگر نمیتوان آن را صرفاً با مفاهیم جنگ و صلح توضیح داد. جنگ پایان نیافته، اما به جنگی تمامعیار و تعیینتکلیفشده نیز تبدیل نشده است؛ مذاکرات ادامه دارند، اما به توافقی پایدار منجر نشدهاند؛ تهدید نظامی پابرجاست، اما طرفین هنوز هزینههای گسترش کامل جنگ را نپذیرفتهاند. تنگهی هرمز همچنان عملاً بسته است و جریان عبور نفت و کشتیها از آن بهشدت مختل شده، در حالی که ادعاهای مربوط به بازگشایی آن با واقعیت تداوم اختلال در کشتیرانی و مواضع طرفین همخوان نیست. از همینرو، «نه جنگ، نه صلح» را نباید خلأیی میان دو وضعیت دانست. این وضعیت خود به یک شکل سیاسی و ژئوپلیتیکیِ بحران تبدیل شده است؛ شکلی که در آن جنگ متوقف نمیشود، اما به مرحله تعیینتکلیف نظامی نیز نمیرسد، اقتصادها به وضعیت عادی بازنمیگردند، اما هنوز فروپاشی عمومی رخ نداده است، و دولتها به جای حل تضادهای موجود، زمان میخرند و هزینهی بحران را در جامعه و در سطح جهانی توزیع میکنند. اهمیت این وضعیت زمانی روشنتر میشود که آن را در مقیاس اقتصاد جهانی ببینیم. بستهشدن هرمز تنها یک اختلال منطقهای نیست. این تنگه پیش از جنگ مسیر عبور حدود یکپنجم مصرف جهانی نفت و فرآوردههای نفتی را در خود جای میداد و اختلال در آن حدود ۲۰ میلیون بشکه در روز از جریان معمول نفت خام و فرآوردهها را از بازار خارج کرد. تولیدکنندگان خلیج فارس هر مقدار از صادرات را که توانستند از مسیرهای جایگزین منتقل کردند؛ عربستان بخشی از نفت خود را از طریق خط لوله به بندر “ینبع” در دریای سرخ فرستاد و امارات ظرفیت بندر فجیره را افزایش داد، اما این مسیرها تنها بخش محدودی از حجم از دسترفته را جبران کردند. تا پایان ماه مه، بیش از ۱.۱ میلیارد بشکه نفت خام به بازار نرسیده بود؛ رقمی معادل حدود ده روز مصرف معمول جهانی و، در مرحلهی مشابه، بیشتر از کسری ثبتشده در شوک نفتی ۱۹۷۳، جنگ ایران و عراق و جنگ خلیج فارس. با این همه، بازار نفت فرو نریخت. قیمتها پس از جهش اولیه در محدودهای بسیار پایینتر از آنچه انتظار میرفت تثبیت شدند. این واقعیت نه از کوچکبودن شوک، بلکه از توان موقت اقتصاد جهانی برای جذب آن ناشی شد. پیش از آغاز جنگ، عرضه جهانی حدود دو میلیون بشکه در روز بیش از تقاضا بود. در ماههای مارس تا مه، کاهش تقاضا، افزایش تولید خارج از خلیج فارس و برداشت از ذخایر تجاری و راهبردی توانستند بخش عمده کسری را جبران کنند. تولید خارج از خلیج فارس نزدیک به دو میلیون بشکه در روز نسبت به سال ۲۰۲۵ افزایش یافت و کسری حدود چهار میلیون بشکه در روز تقریباً بهطور کامل از ذخایر تأمین شد. اما اینجا باید میان «جذب شوک» و «حل بحران» تفاوت گذاشت. اقتصاد جهانی بحران را حل نکرد؛ برای جذب آن از ظرفیتهای موجود خود استفاده کرد. ذخایر کاهش یافتند، ظرفیت تولید مازاد به کار افتاد، تقاضا زیر فشار قیمتها فشرده شد و دولتها برای جلوگیری از انتقال کامل هزینه انرژی به مصرفکنندگان، مداخله کردند. صندوق بینالمللی پول اکنون هشدار میدهد که بخش بزرگی از این فضای مانور مصرف شده است و اگر ذخایر بازسازی نشوند، جهان شوک بعدی را از موقعیتی ضعیفتر آغاز خواهد کرد. بنابراین مسأله اصلی دیگر فقط اندازهی شوک نیست؛ مسأله، کاهش ظرفیت اقتصاد جهانی برای جذب شوکهای بعدی است. همین منطق را در تورم نیز میتوان دید. افزایش قیمت انرژی به افزایش هزینه حملونقل و تولید منتقل میشود، قدرت خرید را کاهش میدهد و دولتها را ناگزیر میکند برای محدودکردن انتقال قیمتها منابع بیشتری اختصاص دهند. این مداخلات میتوانند آثار فوری بحران را مهار کنند، اما هزینهی آن را حذف نمیکنند؛ هزینه فقط از بازار انرژی به بودجه دولت، از بودجه به بدهی، از بنگاه به مصرفکننده و از مصرفکننده به نیروی کار منتقل میشود. از همینرو، افزایش تورم جهانی را نباید صرفاً یک پیامد آماری جنگ دانست. آنچه در حال آشکارشدن است، فرسایش تدریجی ظرفیتهای اقتصادیای است که تا پیش از این امکان میدادند شوکهای بزرگ بدون تغییر بنیادی در بازتولید اقتصاد جهانی جذب شوند. این بدان معنا نیست که اقتصاد جهانی در آستانهی فروپاشی فوری قرار دارد. چنین ادعایی با واقعیت سازگار نیست. اقتصادهای بزرگ، بهویژه آمریکا و چین، هنوز از ظرفیت قابلتوجهی برای حفظ فعالیت اقتصادی برخوردارند و بازارهای انرژی نیز تاکنون توانستهاند بخشی از اختلال را جذب کنند. اما همین تابآوری نباید با رفع بحران اشتباه گرفته شود. 🔻🔻🔻
🚩 🛢✊ بازگشت یاسر احمدینژاد به زندان و ادامه بازداشت و فشار بر فعالین کارگری و خانوادههایشان را بعنوان سرکوب سیستماتیک اعتراضات نفت محکوم میکنیم. با هیچ درجه از کشتار و سرکوب مرعوب نمیشویم و از خواستههای قطعی خود پا پس نمیکشیم. به اعتراضات جاری نفت با عزم بیشتری ادامه خواهیم داد! نهادهای امنیتی از تمدید مرخصی با وثیقه یاسر احمدینژاد جلوگیری نموده او را مجدداً به زندان بردهاند! یاسر احمدینژاد در شرایطی به زندان بازگردانده شد که با وجود اعتراض به حکم خود در انتظار نقض در دیوان عالی کشور بود. طبق اخبار دریافتی در دیماه گذشته، نهادهای امنیتی پدر یاسر را بازداشت و به گروگان گرفتند تا یاسر را که از حق اعتراضات مردمی و کارگران نفت حمایت کرده بود مجبور به تسلیم نمایند! از سویی دیگر تعدادی از فعالین کارگری هم به اتهام مشارکت در برگزاری بزرگترین اعتراض کارگری آذرماه گذشته در عسلویه بازداشت گردیدند که هرچند رسیدگی به پرونده این کارگران در روز مقرر، برابر با شروع جنگ به زمان دیگری موکول گشته است، اما فشار مستقیم نهادهای امنیتی به این کارگران و خانواده هایشان در جریان است و انحلال اعلام نشده و غیررسمی کانون انجمنهای صنفی کارگران پالایشگاههای پارس جنوبی، تأییدی است بر اینکه پروژه تکراری سرکوب فعالین کارگری با سیاست تحمیل سکوت بر اعتراضات نفت کلید خورده است! پروژهای که با وجود اخراجهای گسترده و فشار ناشی از بحران معیشتی بر سفره ناچیز کارگران، بیشتر از هروقت دیگری موجب نارضایتیها در نفت بوده، طبق اخبار منتشر شده از رسانهها اعتراضات جاری این روزهای کارگران رسمی و غیررسمی نفت، از پیش آنرا به شکست کشانده است! 🔴بهگفتهی کارگران نفت؛ «ما با تجربه گذار از شرایط پادگانی حاکم بر نفت در گذشته، نسبت به ترس عده حداقلی مفتخور، عامل فقر و فلاکت و سرکوب، از به تعطیلی کشیده شدن نفت و کوتاه شدن دستشان از تنها منبع تأمین قدرتشان آگاهی کامل داریم و اتفاقا میدانیم اینگونه سرکوبگریهای سیستماتیک منشأ ترس دارد و سیاست تکراری و از پیش شکست خورده ارعاب و عقب راندن اعتراضات کارگری در نفت را دنبال میکند! با آگاهی از این شرایط، ضمن تاکید بر این نکته که تداوم بازداشت و بیکاری یاسر احمدینژاد و فشارهای امنیتی بر فعالین کارگری و خانوادههایشان نمیتواند ایستادگی کارگران در برابر چپاول و فساد ساختاری و سرکوب را به شکست بکشاند، ما کارگران نفت هرگاه اراده کردهایم نه تنها با دست کشیدن از کار تولید را در مراکز استراتژیک نفت و گاز به تعطیلی کشاندیم، بلکه با همراهی خانوادههایمان خیابان را نیز فتح نموده، قطعا زیر بار فشارهای معیشتی قادر به تکرار و تداوم آن خواهیم بود و قطعا با به کارگیری شیوههای مختلف اعتراضی تا شکست کامل این سیاستها و زورگوییها پیش خواهیم رفت! ما یک بار دیگر اعلام میکنیم، هیچگونه اعمال قدرت از بالا را بر نمیتابیم. ما خواستار رفع هرگونه پیگرد قضایی و امنیتی نسبت به یاسر احمدینژاد و آزادی او و دیگر کارگران بخشهای مختلف نفت بوده، تا رفع کامل فشارهای امنیتی بر فعالین کارگری بر حفظ اتحاد و گسترش اعتراضات نفت پایبند میمانیم. ما همچنان خواستار تشکیل شوراهای مستقل کارگری با حق دخالت مستقیم همه کارگران در امور خود بوده، هیچگونه اتحادیهی “دولتساخته” را نماینده صدا و خواستههای خود نمیدانیم. هر نماینده کارگری تنها از مسیر رأی مستقیممان در شوراهای مستقل کارگری میتواند بهعنوان صدای کارگران نفت پیگیر خواستههای فوری و بر حقمان باشد که از جمله آن حذف کامل پیمانکاران از نفت است! ما کارگران نفت عوامل باقی مانده از انجمنها و اتحادیههای دولتساخته و وابسته به بسیج ادارات را نماینده خود نمیدانیم، به کارگیری عوامل دست در دست مدیران ناظر بر اجرای پیمان در مراکز نفت و گاز را بخشی از ساختار فاسد و در تضاد با حقوق و معیشت خود و تداوم تحمیل شرایط بر خود میدانیم.» ⚙️ شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت(ارکان ثالث) صدای مستقل کارگران نفت، در برابر اینگونه سیاستهای سرکوبگرانه و منتهی به حفظ منافع طبقه مفتخور حاکم داری ثروت و قدرت و ابزار سرکوب همه همکاران، کارگران بخشهای مختلف نفت را به همبستگی و اتحاد و تدارک و سازماندهی اعتراضات فراخوانده، در این مسیر با تمامی امکانات و ظرفیتهای خود از گسترش اعتراضات نفت پشتیبانی مینماییم. چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵ #نه_به_بردگی_مزدی #نه_به_اعدام_و_سرکوب #من_یاسر_احمدی_نژاد_هستم #غنی_سازی_زندگی_حق_مسلم_ماست #کارگر_به_پا_خیز_برای_رفع_تبعیض #اعتراضات_سراسری_نفت #نان_کار_آزادی #اداره_شورایی #زن_زندگی_آزادی ما بهپیوندید: 🌐 https://t.me/kkfsf
видео или голосовое, без подписи