Koko's bookshelf 📚
Статистикаمشترک مورد نظر درحال خواندن است! "اینجا از کتابها میگم، و از فکر و احوالاتی که موقع خوندنشون داشتم." حرفی ، حدیثی، پیشنهادی بود در خدمتیم! 👇🍀🗝 @Key_to_my_shelfbot
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 42
- Всего постов
- 42
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 13
- 1/48двое суток
- 14
- 1/72трое суток
- 16
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سؤال خوبی است! به نظر میرسد به رمان «اتاق جیکوب» (Jacob’s Room) اشاره میکنی، جایی که وولف شخصیت اصلی را یک مرد جوان به نام جیکوب فلاندرز قرار میدهد، اما او را تقریباً همیشه از پشت نگاه و ذهن زنان داستان روایت میکند؛ زنانی که هر کدام تنها تکه ای از او را میبینند…
سؤال خوبی است! به نظر میرسد به رمان «اتاق جیکوب» (Jacob’s Room) اشاره میکنی، جایی که وولف شخصیت اصلی را یک مرد جوان به نام جیکوب فلاندرز قرار میدهد، اما او را تقریباً همیشه از پشت نگاه و ذهن زنان داستان روایت میکند؛ زنانی که هر کدام تنها تکه ای از او را میبینند و هیچکدام به تصویری کامل از او نمیرسند. این انتخاب در نگاه اول شاید عجیب به نظر برسد: چرا یک نویسنده ی فمنیست باید مردی را در مرکز رمان بگذارد و زنان را دور او جمع کند؟ اما اگر به ساختار اثر دقت کنیم، میبینیم که وولف دقیقاً دارد بازی را زیر و رو میکند. ▎۱. جیکوب یک «غایبِ حاضر» است جیکوب در طول رمان تقریباً هیچگاه از درون روایت نمیشود. ما با او از دریچه ی ذهن مادرش، دوست دخترها، زنان آشنای خانواده و حتی زنان ناشناسی که فقط یک لحظه او را میبینند، آشنا میشویم. به عبارت دیگر، جیکوب به یک «ابژه» تبدیل میشود؛ کسی که هویتش توسط زنان اطرافش ساخته و تفسیر میشود، بدون آنکه خودش کنترلی بر این تصاویر داشته باشد. این دقیقاً برعکس کلیشه ی رایج داستانهای مردسالارانه است که در آنها زن ابژه ی نگاه و میل مرد است. اینجا زنها نگاه میکنند و مرد دیده میشود. ▎۲. نقدی بر «مردانگی» نه بر «زنان» وولف در این رمان و رمان های دیگرش، به دنبال شخصیت پردازی زنِ ایدهآل یا قهرمانِ فمنیست نبود. او بیشتر به دنبال نقد ساختارهای هویتی بود. جیکوب نماد یک مرد جوان معمولی در جامعه ی مردسالار اوایل قرن بیستم است؛ کسی که قرار است طبق انتظارات اجتماعی مستقل، موفق و «مردانه» باشد. اما وقتی او را فقط از خلال نگاه زنان میبینیم، متوجه میشویم که این «مردانگی» چقدر شکننده، ناتمام و حتی غایب است. وولف نشان میدهد خودِ مرد نیز در این ساختار، قربانی است؛ او نمیتواند به طور کامل شناخته شود و به یک کلیشه تبدیل شده است. این یک نقد اجتماعی است، نه یک قضاوت منفی درباره ی زنان. ▎۳. زنان در این رمان فعالاند، نه منفعل اگرچه زنان دور جیکوب جمع شده اند، اما آنها نقش راوی و سازندهی معنا را دارند. مادرش، کلارا، فانی و دیگران هر کدام بخشی از رمان را از آنِ خود میکنند. این زنان در حال «خواندن» جیکوب اند، نه صرفاً ستایش او. حتی در مواردی، او را قضاوت میکنند، از او فاصله میگیرند یا تصورشان با واقعیت فرق دارد. در واقع، آنها هستند که داستان را میسازند و جیکوب در این میان یک میوهی خورده شده است که طعم آن را هر کس جور دیگری به یاد می آورد. این خودش نوعی اقتدار زنانه در متن روایی است. ▎۴. ریشه ی شخصی: مرثیه ای برای برادر وولف این رمان را پس از مرگ برادر محبوبش، توبی، نوشت. توبی در جوانی درگذشت و وولف هرگز نتوانست او را بهطور کامل بشناسد. «اتاق جیکوب» به نوعی تلاشی است برای بازسازی تصویر یک مرد از طریق خاطرات و ادراک دیگران؛ اما با این آگاهی که هرگز به اصلِ او دست نمی یابیم. پس این ناتوانی زنان در «دیدن» جیکوب، بازتابی از ناتوانی انسان در شناخت کامل دیگری است، نه یک نگاه منفی به زنان. ▎۵. پس نقش زن «بد» نیست، بلکه «ناتمام» است وولف یک فمنیست بود، اما فمنیسم او به این معنا نبود که زنان را بیعیب و کامل نشان دهد. او نشان میدهد که زنان نیز مانند مردان در یک شبکهی پیچیدهی اجتماعی و روانی گرفتارند و شناختشان از همیشه نسبی است. بنابراین اگر در داستان، زنان جیکوب را نمیبینند، این یک نقص اخلاقی در آنها نیست، بلکه بیان محدودیت ذاتی معرفتشناسی است؛ این که ما همیشه دیگری را به صورت تکهتکه و از زاویه ی خودمان درک میکنیم. در نهایت، میتوان گفت انتخاب جیکوب به عنوان شخصیت اصلیِ «غایب» یک حرکت راهبردی از سوی وولف است: او با جابه جایی جایگاه سوژه و ابژه، قراردادهای روایی مردسالارانه را به چالش میکشد و به طور همزمان به زنان نقشِ چشم و حافظه ی داستان را میدهد. این نه تنها ضد فمنیسم نیست، بلکه یکی از هوشمندانه ترین نقدهای او به ساختار جنسیتی هویت و روایت است.
خب یهو یه سوال دیگه هم بعد چند صفحه به ذهنم رسید! چرا وولف که یک فمنیسیته، شخصیت اصلی داستانش مرد هست و زنان دورش رو گرفتن؟ اون هم زنانی که خود واقعی جیکوب رو نمی بیننن!یا اصلا بهتره بگم دغدغه اشون فقط بودن با جیکوبه، نه شناخت و درک جیکوب! اینجا نقش زن بد…
_آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه میکردی بی اختیار میپرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی اینهمه آدمهای بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟ 📚شبهای روشن/ فئودور داستایفسکی _ترجمهی سروش حبيبی _نشر ماهی
یه #موسیقی_بیکلام بشنویم تا به جواب برسیم! ꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ ࣭ ⭑꒷꒦ ꒷꒦︶꒷꒦︶ ๋ خب این قطعه اثر اریک ساتی هست یه نوازنده فرانسویه! ربطی به کتاب اتاق جیکوب نداره ولی خب جذاب بود اطلاعات زیادی ازش ندارم ولی میدونم قبل جنگ جهانی اول نواخته شده! 😬🤌
خب یهو این سوال تویه ذهنم پیش اومد که خب پس تصور بقیه شخصیت های زن از جیکوب چی میتونه باشه؟ ʕ•ᴥ•ʔ
این پیامو فوروارد کنین چنلتون تا یه نامهی کوتاه با توجه به وایب چنلتون براتون بنویسم.! اولین چالشیه که میزارم پس از همین الان بابت تاخیرش عذر میخوام.
خب اول اومدم زن هایی که بیشترین ارتباط باهاشون داشته و بیرون کشیدم از داستان 📌بتی فلاندرز( مادرش) 📌کلارا دورانت(خواهر تیمی دورانت، دوست دانشگاهی جیکوب) 📌ساندرا ویلیامز( زن متاهل که تویه سفرش به یونان باهاش آشنا میشه) 📌فلوریندا( تویه داستان که بهش میگن روسپی🫢…
خانم جارویس به جیکوب بهعنوان یک «پسرِ خوشبرخورد و جوان» علاقهای پنهان داره و گاهی هم با حسرت بهش نگاه میکنه. تصورش پر از رمانتیسمِ زنِ میانسالی هست که از زندگی یکنواختش خسته شده. جیکوب رو یه جورایی نمادِ "چیزی که میتونست باشه" میبینه اما هرگز اقدامی نمیکنه که اون چیز باشه. چون دو تا دختر داره که اولویت اونان و همینطور یه شوهر که باید نقش سنتی همسر رو براش ایفا بکنه. در ذهن خانم جارویس هم جیکوب به یک قالبِ شاعرانه تبدیل شده... و خانم جارویس نسبت به جیکوب واقعی کور هست!
ساندرا ویلیامز اصلا من شوکه شدم وقتی خوندم جیکوب از این زن خوشش اومده😐 ساندرا یه زن متأهل، زیبا و باهوشه که از زندگیش خسته شده. توی سفرِشون به یونان با جیکوب آشنا میشود. تصورش از جیکوب، ترکیبی از مادرانگی و معشوقگیه😶. توی جیکوب "جوانیِ از دسترفتهٔ" خودش رو میبینه؛ نمادی از آزادی، ماجراجویی و زیباییِ ناب. اما ساندرا هوشمندانه و با دسیسهگری رفتار میکنه💅 ایموجی بهتر از این واسش پیدا نکردم: جیکوب رو به بازی میگیره، عشوه میاد واسش، ولی در نهایت به خاطر وجود شوهرش اون رو رها میکنه🤷♀. برای ساندرا، جیکوب یک «مجسمهی یونانی» زندست که ازش برای پر کردن خلأ عاطفی خودش استفاده میکنه، و نمیخواد جیکوب رو واقعا بشناسه. تصورش شاید یکمی «باشکوه» باشد، اما بهشدت خودمحوره. و بازم تویه تصورش کوری رو میبنیم... نسبت به خود جیکوب کور هست!
خب و فلوریندا فلوریندا دقیقا نقطهی مقابل کلاراست. از طبقات پایینتره، رفتار آزادتری داره و بیپرواتره. تصورش از جیکوب عمدتاً جنسی و آنیه🫢. به جیکوب به چشم یک معشوقِ کوتاهمدت نگاه میکنه؛ ابنجوری بگم که جیکوب رو مردی جوان، خوشاندام و جذاب میبینه که میتونه یه شبش رو باهاش سر کنه. اما فلوریندا به جیکوب خیانت میکنه.🤓🤓 برای فلوریندا، جیکوب یه «مرد» بین هزاران مرد دیگست. پس فلوریندا هم به نوعی کوری دربرابر جیکوب دچاره؛ کور دربرابر واقعیت جیکوب!
کلارا دورانت خواهر دوستش... کسی که از جیکوب خوشش میومده!🤭 دختری از طبقهٔ مرفه ولی سنتیه. جیکوب رو بهعنوان یه «آرمانِ رمانتیکِ دستنیافتنی» میبینه. تقریبا مثل یه شوالیه بگم بهتره. توی ذهنش، جیکوب نمادِ یه عشق پاک، شاعرانه و محترمانه است، ولی خب طفلکی کلارا هرگز نمیتونه این احساس رو بیان کنه🥲، چون توی چارچوبِ قراردادهای اجتماعی گرفتاره: صبحها چای میریزه، پیانو مینوازه و در مهمانیها حضور پیدا میکنه. تصورش از جیکوب، مثل یه نقاشیه گرون قیمته: زیبا، ولی بیجان و غیر قابل دسترس. حتی برای جیکوب هم نامه مینویسه اما بازم پستش نمیکنه؛ به همین دلیل، تصورش از جیکوب رو میتونم بگم که یه جورایی «مجسمه وار» ، و بیشتر شبیه به یه خواسته بی جواب میمونه.
بتی فلاندرز مادرش اونو بهعنوان «بچهِ همیشگی» خودش میبینه. تصورش از جیکوب نوستالژیکه. بتی مدام در حال بافتن، نامه نوشتن و یادآوری روزهای گذشته است. جیکوب رو بهعنوان پسری که دست و پاچلفتی هست و باید ازش محافظت بشه، میبینه؛ اما واقعیتِ بزرگسالی و روابطش رو درک نمیکنه. برای بتی، جیکوب همون پسریه که در کودکی شنبازی میکرده و گم شده. این مهر مادرانه هم مثل تصور فانی نوعی «کوری» هست؛ چون از دنیای درونیِ جیکوب، روابطش( زنانی ) که در زندگیش بودن، تقریباً هیچچیز نمیدونه.
خب اول اومدم زن هایی که بیشترین ارتباط باهاشون داشته و بیرون کشیدم از داستان 📌بتی فلاندرز( مادرش) 📌کلارا دورانت(خواهر تیمی دورانت، دوست دانشگاهی جیکوب) 📌ساندرا ویلیامز( زن متاهل که تویه سفرش به یونان باهاش آشنا میشه) 📌فلوریندا( تویه داستان که بهش میگن روسپی🫢…
خب اول اومدم زن هایی که بیشترین ارتباط باهاشون داشته و بیرون کشیدم از داستان 📌بتی فلاندرز( مادرش) 📌کلارا دورانت(خواهر تیمی دورانت، دوست دانشگاهی جیکوب) 📌ساندرا ویلیامز( زن متاهل که تویه سفرش به یونان باهاش آشنا میشه) 📌فلوریندا( تویه داستان که بهش میگن روسپی🫢 ولی خب من ترجیح میدم بگم دوست دخترش یا اکسش🙄) 📌خانم جارویس( زن کشیش محله یا یه جورایی همسایه اشون) 📌فانی المر( یه مدل نقاشی که از طریق اشنایان جیکوب باهاش اشنا میشه)
خب یهو این سوال تویه ذهنم پیش اومد که خب پس تصور بقیه شخصیت های زن از جیکوب چی میتونه باشه؟ ʕ•ᴥ•ʔ
"حالا تصور فانی از جیکوب خیلی تندیس وار، باشکوه و کوکورانه تر از همیشه بود."
خب با یه جمله مواجه شدم تویه داستان که کلی منو به فکر واداشته😐🤌 بزارید بگم بهتون
🙄😐😬🤌 #اتاق_جیکوب #وولف
خدایییی شما نویسندگیش رو ببینید... تکنیک رو ببینید... وقتی دقیقا تویه عمق داستان داری فرو میری یهو میکشتت بالا و میگه غرق نشو اینا همه داستانه... بعد علاوه بر تکنیکش شما نقدی که به سیاست مداران زده رو ببینید اخه! سیاست مداران خودشونو درگیر چیزای بی ارزش کردن، درحالی که جنگ در حال وقوعه! #اتاق_جیکوب #وولف