tgindex
بیگانه‌‌ی‌ نور

بیگانه‌‌ی‌ نور

Статистика
@theendfromперсидский

ــ جایی در ژرفای سکوتم ــ بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.... http://t.me/HidenChat_Bot?start=7340141931

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
43
Всего постов
53
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
196
+3 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
31
40 постов
Вовлечённость
15,8%
к подписчикам
Постов в день
6,1
всего 53
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
29
1/48двое суток
33
1/72трое суток
35

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 14 авг.26из HidenChat_bot

    چرااااا! نه بمون و واسمون امید بفرست... با نامه هات😌☘

  • خیلی دوسش دارم:)🧑‍🩰

  • اولین نامه🥰🤌 چایی میدی به من؟ واقعاً؟ تازه گوش هم میدی به حرفام درباره کتاب؟ اینجوری که میگی پس من بار و بندیلم رو جمع میکنم و کوچ میکنم سمت تو... ☘🦋🦋🦋

  • وای چقدر عمیق و زیبا نوشتید ممنونم از قلم سخاوتمندتون، همیشه بدرخشید🤍✨

  • رفیق، من واقعاً نمی‌دونم با چه کلماتی باید جواب این حجم از کلمه رو بدم... من معمولاً حرف‌هام رو با مداد می‌زنم، ولی تو کاری کردی این‌بار خودِ مدادم جلوی قلمت کم بیاره. مرسی که هنرم رو این‌قدر زیبا دیدی و زیباتر از چیزی که خودم می‌بینمش، توصیفش کردی. دمتگرمممممممم…

  • بها زندگی؛ بها بی‌کسی و تنها بودن در جهانی که هر چه گشتم، نه عشق بود و نه هوایی برای نفس کشیدن. فقط من ماندم و من. فقط بها من از زندگی ماند و بها من از زخم دیگران.

  • امشب از ذوق میمیرم🌚

  • بچها اگر کسی فوروارد کرده و نبوده لطفا بیاد ناشناسم😭😭

  • امروز رسما با دیدن چنلاتون یه دور کامل داخلشون زندگی کردم از موزیک هایی که میزارین تا عکساهاتون تک تک‌شون عالین و حرفی برام نمیزارن امروز نوشتن برای شما تجربه‌ی خیلی قشنگی شد برای خودم باز هم ممنونم برای فوروارد هاتون و حضورتون در اینجا🫶✨🌚

  • امیدوارم خوشتون بیاد... بهرحال دوست داشتم بهتر از این براتون بنویسم✋🏾✨

  • 14 авг.32из littlefawnhi

    هر چه در پی اش بدوی ، از تو می گریزد ، آرام که بگیری ، می آید …. گاهی هم نمی آید ، ولی تو آرام گرفته ای !

  • درود بر تو ای بال‌های آزاده‌ی طلوع . در این زندگیِ سرسام‌آور ، تو شانه بزن بر زلفانت و به ما بگو که چه پندی روزت را ساخت . تو خود نوری ، خود امیدی ، همان رنگی در جماعتِ خاکستری . دستانت هزاران بار شفای دردِ دیگران است ، اما یک در هزار آغوشِ باز برای خودت . عبورِ تو از جاده‌های سخت ، تدبیری برای ما شد تا که ادامه دهیم هر آنچه کوله‌بار سنگین باشد و درد‌ها طاقت‌فرسا . اطرافیان تو از داشتنت باید هزاران قل هوالله بخوانند ، چون تو خود امیدی . * به طلوعت ادامه بده بهترین شفا دهنده . https://t.me/+spzfowayvMowZmE0 - از بیگانه به پرِ پرواز .

  • درود بر تو روشناییِ شامگاهِ ما . تو رفته‌ای در آغوشِ غم یا که غم آمده کنجِ خانه‌ات ؟ در میزند تا که هوای شب را برایت پُر کُند و تو با آغوشِ باز و ترانه‌ای از لابه لای خاطرات ماه را به خانه‌ات دعوت میکنی . کلمات بیهوده‌اند برای حرف‌هایم ، اما نور در کلماتِ تو میدرخشد . زندگی با وصفِ تو معنا می‌یابد ، و گل‌ها از حضورِ گرمِ تو در این خانه‌ی غم شکوفه میدهد . تو همانِ آسمانِ گسترده‌شبی ک در آغوشش ستارگان گرم میمانند ؛ ماه را می‌درخشانی در کوچه‌های قدیمی ، تا معنای حضورت را در آنجا ببینیم . چون درخششِ تو همیشگی‌ست ، گویی که نیستی و کَس تو را نمی‌جوید . در هیاهوی آدمیان چه خوش است باشد نوایی که گرم کند دلِ دیگران را . * از غمت به ما بگو ، زیرا خنده‌ات را همه می‌بینند . https://t.me/lunarisvvv -از بیگانه به پسرِ ماه .

  • درود بر تو آفریده‌ی اقیانوس...! کدامین بها؟! بهای عشق؟یا بهای تنفست در این هوای سرسبز؟! باید برای هر دوی آنها سپاسگزار باشم تا که جهان بهای وجودت را که چنین طراوتی بخشیده به درختان و این زمین. این زمین تورا به رقص باد روی گل های آفتابگردانش درآورده.... و جهان در پیچ وخم زلف‌هایت زیباست پس با تغییر آنها مارا نرجان!.. تو می‌خوانی و می‌نویسی نغمه‌ای از دیگری و بگو در این هیاهوی خیالت چه کسی میخواند تورا ، که مکتوب کند سروده‌هایت رو . تو گل آفتابگردانی در دشتِ عشق ، و چیدنت حیف است چون که ماندن به تو معنا می‌بخشد . * در دریای خیالت غرق نشو ، تو اینچنین زیبایی .. https://t.me/baha0011se - از بیگانه به بها .

  • درود بر تو عزیزی که مکتوب شدی...! خود را از کدامین سکوی زندگی چنین پرت کرده‌ای؟! که غم این‌گونه تو را مینویسد.... تو میگردی در میان اشعار ، سروده‌ها و نوشته‌ها ، من میگردم در خیال ها وترانه هایت تا که ببینم رُخی از درون تو..... تو همان رهگذری که ایستاده‌ای ، و چیزی را که ما فراموش کرده‌ایم را تکرار میکنی و می‌سرایی همان رنج را در اتاقی که نمانده نوری جز برای خواندن نوشته‌هایت.... حرفایت همه میرسند به اینکه « بیا در دنیای مدرن برایم چای بریز تا پایان حرف هایت هی پر کن و بریز.» بیا تو از کتاب‌هایت به من بگو من میاورم لیوانی چای و پاکتی سیگار برای غم‌ِ سخن‌هایمان. *عزیز من پرده را کنار بزن تا طلوع ، نوشته هایت را بخواند تا که معشوقی آن را بیابد. https://t.me/kokosbookself از بیگانه به روشنایی زندگی.

  • درود بر تو دردی آغشته به رنگ..! تو سکوت کردی ، و قلمت خالی از حرف نشست ، دردت آرام گرفت اما هنرت غوغا کرد از هیاهوی افکارت.....! غم تورا در آغوش گرفت و تو سیاهی قلم را... میکشی از همان رنگی که تمام هستی مرا فرا گرفته و من برای توصیف تو پرده‌ها را کنار میزنم تا که نور ستارگان به این واژگان برسد. تو همان آغوشی از طبیعت سرشار از زندگانی ، امید ، و قطره رنگ هایی بر بوم این زندگی..! و دقیقا همان قلم سختی که با شکستنش فروتر میرود اما از غمش دم نمیزند ، و هنر نورانی شد وقتی که تو قلم به دست گرفتی. *کاش تمام قلم های دنیا به دست تو بود. https://t.me/Creative_clubb از بیگانه به پسرِهنر.

  • درود بر تو ای قند روزهای تلخ..! چه کسی گفت که تو آن شیرینی جدا افتاده‌ای!؟ تو دقیقا همان رقص پرستوها بر فراز درختان سروی! آرامی ، ظریفی ، و آسوده میروی از جایی که در آن با شب قصه‌ها گفتی. سکوتت از تکه های تلخِ صدایت غوغا میکند.... سپیده در موهایت نشسته‌گاهش را یافته ، و تو در سکوتت! تو همان رقص آزادی که هیچ سروی مانعت نمیشود، تو شیرینی این جهانی..! *یک قهوه کنار خود بگذار تا کسی از تلخیت دم نزند. https://t.me/zherfaSN از بیگانه به شکلات تلخ.

  • درود بر تو ای عزیز گم‌گشته..! بگو کدامین غم تو را چنین فرسوده که این‌چنین سیاهی را از خود میدانی؟! تو بخوان همان آواز خاموشت را و با قلمِ سختت زنجیر های پایت را باز کن ، تا هیچ قفسی تورا از آزادیت جدا نکند. تو همان هوای گرگ و میشی ، که به طلوع نرسیده اما در پسین رُخش بارها با غروب قصه ها گفته. گمشده را نیست هوای یاری ، آمدنت ، شده غبار بادی تا بِکشد مارا به آن دیاری که نماند در آن خیال شادی و تو خود ، همان یاری... *توراهی ، خود نشانی برای بیگانه. https://t.me/lostinself_1 از بیگانه به گم‌گشته.

  • درود ای عزیز فراموش شده.! لب‌هایت پر است از حرف‌های شنیده نشده! می گویی تا آنکه در دیاری از یاد رفته نشسته تورا از ویرانه‌ی این آشیانه‌ی غمت بیرون آورد. تو همان بوی خاک بعد از بارانِ دلپذیری؛ تو را می‌شود اندک ، در میان هیاهو یافت و فقط باید در شب‌ها در میانه‌ی کلمات پایانی یک فریاد تو را پیدا کرد. تو همان شکوفایی گلی در میان ویرانه‌ها.... قلمت صراحت را به سکوت ترجیح داده و اندکی انسان واقعیت تورا از لابه لای کلمات بیرون می‌کشد. تو هنوز همان دختر بچه‌ای در کنج اتاق که به دنبال نور برای بیداریش میگردد و از طغیان دردش سر به زیر نمیبرد..... *قلمت تمام چیزیست که مرا میخواند. https://t.me/mimkamo از بیگانه به کایزن.