Iost
Статистикаمکانی برای گفتن حرف هایی که در گلو غبار گرفتند. کپی؟ نه ممنون فوروارد قشنگ تره.. پرایوت: https://t.me/+6OqGdpsYVgpjNzg0 کانال پادکست: https://t.me/we_together01
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 54
- 1/48двое суток
- 61
- 1/72трое суток
- 66
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
`~°☆ این پیامو فوروارد کنید تا بگم اگه چنلتون آدم بود کدوم یک از نامه های نویسنده های معروفو به معشوقه اش میداد.
درود بر تو ای عزیز گمگشته..! بگو کدامین غم تو را چنین فرسوده که اینچنین سیاهی را از خود میدانی؟! تو بخوان همان آواز خاموشت را و با قلمِ سختت زنجیر های پایت را باز کن ، تا هیچ قفسی تورا از آزادیت جدا نکند. تو همان هوای گرگ و میشی ، که به طلوع نرسیده اما در پسین رُخش بارها با غروب قصه ها گفته. گمشده را نیست هوای یاری ، آمدنت ، شده غبار بادی تا بِکشد مارا به آن دیاری که نماند در آن خیال شادی و تو خود ، همان یاری... *توراهی ، خود نشانی برای بیگانه. از بیگانه به گمگشته.
...
این پیامو فوروارد کنین چنلتون تا یه نامهی کوتاه با توجه به وایب چنلتون براتون بنویسم.! اولین چالشیه که میزارم پس از همین الان بابت تاخیرش عذر میخوام.
کم کم از شنیده ها شیفته میشوی به مرور زمان دل به شنیده ها میسپاری اندک اندک محبتی در دلت رخنه میکند که وقتی نامِ او را می شنوی انگار موجی از خوشی در دلت میچرخد همچون نسیمِ بهاری... اما همزمان دلت میجوشد از آنکه نکند قسمتِ من نشود؟ نکند برای دامادی اش ، آن هم کنارِ عروسی که من نیستم مجبور به لبخند شوم؟ سخت است محبتی را که رخنه کرده انکار کنی ، نتوانی بیانش کنی و در دل مدفون نگاه داری ... الهی ، محبت آن کس که قسمتِ من نیست بر دلِ من روا مدار و گر محبتی که به دلم انداخته ای سر انجامی دارد ، هرچه زودتر محبت من را نیز نصیبِ او بگردان (: شرحِ حال...
میخواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبریه، در خانههای چوبین زیر درختهای کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیکها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم... یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند. -صادق هدایت
برگه اهدای عضو رو گرفتم. اعضای داخل لیست رو تک به تک تیک زدم اما تا نوبت به قلب رسید، مکث کردم! نمیدونستم میخوام قلب هم توی لیست اهدا باشه یا ن، قلبی که بارها و بارها گچ گرفته شده بود و دیگر جایی برای شکستن و خالی شدن احساساتِ فروریخته اش نداشت.. با کلنجار های فراوان بالاخره تیک اون رو هم زدم اما کنارش نوشتم ظرف این قلب سوراخ است و هر احساساتی در آن ریخته شود نشت خواهد کرد لطفا به فردی اهدا شود که از آدم ها ناامید شده باشد.
اگر هربار با شنیدن صدات ذوق زده نشد، برگرد.
-اتفاقی افتاده؟ +چطور؟ -عوض شدی، وقتی باهام حرف میزنی ذوقی توی صدات نیست، چشمات با دیدن چیزایی که دوستشون داشتی برق نمیزنه! +تو که باید خوشحال باشی.. -از چی؟ +از سیاه و سفید شدنم از نگاه منفعت طلبانهای که برام به جا گذاشتی! حالا که دارم مثل خودت دنیا رو نگاه میکنم ناراحت شدی؟ -من؟؟ +آره تو! تویی که هر بار از عشق گفتم بحث رو به هوسات کشوندی تویی که هربار از رویاهام باهات حرف زدم از اونا اسکناس تقلبی ساختی و مشغول شمردن شدی تویی که هر وقت بهت نیاز داشتم نادیدم گرفتی تویی که دختر بچه درونمو سخت شکنجه کردی.. خیلی جالبه که حالا همین تو داری دلیل عوض شدنم رو می پرسی!
آدمی که غرق شده از خیس شدن نمیترسه. -آریانفر
без подписи
بد نمیگذره.. روزا همون روزاست. هنوزم صبح ها همون ساعت از خواب بیدار میشم، چایی تازه دم و خوش رنگمو مزه مزه میکنم و به کارام سر و سامون میدم، با آدما حرف میزنم، بیرون میرم و خلاصه زندگی روی روند سابقش پیش میبرم! زندگی کردن بدون تو رو یاد گرفتم اما اگر بخوام صادق باشم روزایی که بودی چای خوشمزه تر صرف میشد، صدای پرنده ها زیباتر به گوش میرسید و امید مفهوم رنگی تری داشت... تو برای من دلیل زندگی نبودی، لبخندی بودی که با وجود غم و روزهای سخت روی لب هام نشسته بود...
آره خب، تنهایی هم از پسش براومدم اما شاید چیزی که واقعا نیاز داشتم قوی شدن نبود! شاید وجود یه آدم بود که تو اون روزا وقتی بین ادامه دادن و دیگه بیدار نشدن گیر کرده بودم وقتی فکرم قفل کرده بود تو چشام زل میزد میگفت:« نگرانش نباش، من اینجام با هم حلش میکنیم».
اگر از من بپرسند زندگی در نظرت چه رنگی دارد، میگویم سیاه! زندگی در نظرم سیاه تر از شبِ بی ماه و ستاره می ماند. میگویند انسان ها پاک و معصوم و سفید به این دنیا می آیند پس چرا هیچکس در آخر سفید نمی ماند؟ این زندگی ست که رنگ سفیدشان را می بلعد و در خود فرو می برد با هر غم ، با هر شکست و با هر نا امیدی نقطه ای از رنگ سفیدِ وجودشان به قعرِ تاریک زندگی می رود و باز نمی گردد... زندگی آنقدر سیاه است که هر رنگ سفیدی که می بلعد برایش ستاره نمی شود، روشن تر نمی شود. اما سفید بمانید با امید و بلند شدن پس از هر شکست؛ اما با غم نمی دانم چه کنید. با غم ها بسازید ، غم طرد شده است . در آغوشش بگیرید و زیست کنید که تنها راهِ سفید ماندن در این زندگیِ بی ستاره همین است. ستارهٔ زندگی خود باشید (:
در یک چرخه تکراری گیر افتاده بود انگار او هر قدر که توجه نشان میداد به همان اندازه اجازه نادیده گرفتن خودش را برای دیگران صادر میکرد.
من که میدونم طراح سلامت و بهداشت دوران کودکی خوبی نداشته ولی نمیتونم ثابت کنم:
به عنوان یک کنکوری واقعا خسته ام جدا از سختی و فشار روانی اینکه هرکس بهت میرسه درمورد آینده ای که برای خودت همچنان مبهمه با اطمینان صحبت میکنه و بهت پیشنهاد میده و به راحتی قضاوت میکنه آزار دهنده اس... اینکه میگن اره فلان رشته و فلان چیزم خوبه چرا نمیری؟ چرا اینکار و نمیکنی ؟ چرا اونکار و نمیکنی؟ الان که تو اول زندگیته فشاری روت نیست . هنوز وارد زندگی نشدی که و..... چطور میتونید انقدر راحت صحبت کنید؟ مگه شب بیداری ها و گریه های من و دیدید؟ مگه اشکای من وسط درس خوندن و دباره ادامه دادن و دیدید؟ مگه زمین خوردن و با جون کندن بلند شدن من و دیدید؟ مگه شما تو کالبدِ من زندگی میکنید و با مشکلات کوچیک و بزرگ من دست و پنجه نرم میکنید؟چطور میتونید انقدر راحت قضاوت کنید؟ یا اینکه کسایی که میدونستن تا چه اندازه برای اینده ام برنامه ریزی کردم و الان میگن آره یادمه فلان رشته رو دوست داشت چیشد که نرفتی؟ چیشد که ادامه ندادی؟ چیشد که مسیرت عوض شد؟ هم غمگینم میکنه هم تعجب میکنم... چرا آدما توقع دارن درمورد تک به تکِ لحظات و تصمیماتی که به هر دلیلی میگیریم توضیح بدیم؟ واقعا لازمه؟ برای کسی که سالی یک بار میبینمش همه چیز و با جزئیات شرح بدم؟ کاش این آدما خسته بشن از سرک کشیدن به چیزایی که بهشون ربطی نداره.... کاش آدما خسته بشن از قضاوت کردن ! لطفا خسته شید.
خستگی از کار نیست ؛ از بیمعنی شدن تلاشه...
گفتند، آمده است تا از فاصله ها بکاهد اما روز به روز به آن افزود! در ذهن آدم ها ریشه نفرت کاشت و پرورش داد تا جایی که از آن موجودات اجتماعی و پر رفت و آمد موجوداتی منزوی و افسرده ساخت. داستان به همینجا ختم نشد، حریص تر از آن بود که کنار بکشد، پس به زندگی واقعی دستبرد زد و زندگی پوشالی و ایده آل را جایگزین کرد! دیگر کسی از چیزی که داشت خوشحال نبود، رابطه خوب در هدیه گرفتن آیفون تعریف میشد. زیبایی چهره به دماغ عملی و لب ها و گونه های ژل زده محدود شد. غذای خوب؛ گران قیمت و بدمزه ترین خوراکی شد که میگفتند خوردنش کلاس دارد. آدم خفن کسی شد که رابطه های بی سر و ته دارد، خشمگین و پر از نفرت است و به آدم ها راحت بد و بیراه میگوید. رفتن به دیدار خویشاوندان و نزدیکان شد مایه سرافکنی و تمسخر! حالا دیگر این فضا، جای زیبایی برای زیستن نبود، فضایی که دامن آرمان های ما را درید و آرام آرام حس خوبی که به زندگی داشتیم، زیبایی چهره واقعی خودمان، سادگی و محبت جاری در روابط مان، علاقه به غذاهای محلی و دلپذیرمان، مهمانی های سالم و غیرمجلل هر آخر هفتهمان، حد و مرز هایمان، بخشندگی و آرامشان و خلاصه هر آن چیزی که داشتیم را از ما گرفت و ما را به ربات های انسان نمایی تبدیل نمود که قدرت تفکر و انتخاب ندارد..
دست بیجانش را به سمت قلم برد، میخواست چیزی بنویسد به جای تمام روزهایی که ننوشته بود اما جوهر قلم خشک شده بود هر چقدر آن را در صفحه به رقص در میآورد جز چین روی برگه چیزی عایدش نمیشد...