tgindex
چفته دیار کور کور نشینان

چفته دیار کور کور نشینان

Статистика
@korkorперсидский

@S5azizi @m7gholami

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
738
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
951
21 постов
Вовлечённость
128,9%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
222
1/48двое суток
254
1/72трое суток
274

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 🥀«هـو اول و آخر یـار» 🥀 به اطلاع دوستان، آشنایان و همشهریان محترم می رساند؛ #اولین_سالگرد درگذشت شادروان مرحوم «علی رضایی» روز جمعه ۱۴۰۵/۵/۲۳ می باشد. لذا بنا به توصیه‌ی سادات بزرگوار حیدری و تاکید بر به حداقل رساندن مراسمات، هیچگونه مراسمی برگزار نمی گردد. بار دیگر لازم می دانیم از تمامی دوستان، آشنایان، همشهریان و همه عزیزانی که خود را در غم و اندوه ما شریک دانسته اند و با حضور گرم خود یا ارسال پیام تسلیت در این مدت موجب تسلی خاطر ما گردیده اند، مراتب تشکر و قدردانی را داشته باشیم. ✍🏼از طرف خانواده رضایی و سایربستگان http://telegram.me/korkor

  • 2 авг.723112

    بدینوسیله مراسم اولین سالگرد برادر عزیزمان جوانمرگ سیروس عزیزی را به اطلاع عموم عزیزان می‌رسانیم روحش شاد و یادش گرامی @korkor

  • 29 июл.1 055748

    ╔══════════════════════╗ صفحهٔ آخر ⛰ مرد کوهستان ⛰ ╚══════════════════════╝ صبحِ آخرین روزِ تیرماه بود. هوا هنوز میان شب و روز سرگردان بود. مهِ نازکی دامنهٔ کوه را در آغوش گرفته بود و خورشید، پشت خطِ کوهستان، انگار برای طلوع تردید داشت؛ گویی خودش هم نمی‌خواست شاهد این خداحافظی باشد. ━━━━━━━━━━━━━━ اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود. سکوتی که فقط با صدای نفس‌های بریدهٔ خداداد و هق‌هقِ خاموشِ پسر کوچکش شکسته می‌شد. همان پسری که هشت ماه تمام، روزهایش را با امیدِ بیدار شدن پدر آغاز کرده بود و شب‌هایش را با ترسِ از دست دادنش به صبح رسانده بود. ریشش از بی‌خوابی بلند شده بود، چشم‌هایش از اشک سرخ بود و شانه‌هایش از خستگی می‌لرزید؛ اما هنوز دست پدر را رها نمی‌کرد. ━━━━━━━━━━━━━━ دست‌هایی زمخت، پینه‌بسته و ترک‌خورده... دست‌هایی که سال‌ها بوی خاک، نان و زحمت می‌دادند. همان دست‌هایی که روزی او را از زمین بلند کرده بودند، حالا آن‌قدر بی‌جان شده بودند که حتی توانِ فشردن انگشتان پسر را هم نداشتند. پسر، دست پدر را به پیشانی‌اش چسباند. چشم‌هایش را بست... شاید می‌خواست گرمای آن دست‌ها را برای همیشه در خاطرش نگه دارد... شاید هم می‌ترسید چند لحظهٔ دیگر، همین گرما نیز برای همیشه از دنیا برود. ━━━━━━━━━━━━━━ خداداد دیگر توانِ حرف زدن نداشت. لب‌هایش نیمه‌باز مانده بود، اما هیچ صدایی از آن‌ها بیرون نمی‌آمد. تنها چشم‌هایش هنوز زنده بودند... آرام، نگاهش را به صورت پسر دوخت. چه نگاه عجیبی... نگاهی که تمام عمر را در خود جا داده بود. ━━━━━━━━━━━━━━ در همان چند ثانیه، انگار هزار خاطره از میان مردمک‌هایش عبور کرد؛ نخستین گریهٔ فرزندانش... خنده‌های خانه... سال‌های جوانی... رنجِ کار... زمستان‌های سخت... تابستان‌های داغ... دست‌های پینه‌بسته... سفره‌های ساده... و عشقی بی‌ادعا که هیچ‌وقت به زبان نیاورده بود. ━━━━━━━━━━━━━━ دلش می‌خواست چیزی بگوید... فقط یک جمله... «پسرم...» یا شاید... «خسته نباشی...» یا حتی... «ممنونم که تنهایم نگذاشتی...» اما مرگ، آرام‌آرام واژه‌ها را از لب‌هایش دزدیده بود. تنها نگاهش مانده بود... و گاهی، یک نگاه، از هزار جمله دردناک‌تر است. ━━━━━━━━━━━━━━ اشک از چشمان پسر فرو ریخت. سرش را روی دست پدر گذاشت و بی‌صدا گریست؛ آن‌قدر آرام که مبادا پدر از خواب بیدار شود... انگار هنوز دلش باور نمی‌کرد که این، آخرین لحظه است. ثانیه‌ها کش می‌آمدند. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. حتی زمان هم ایستاده بود. ━━━━━━━━━━━━━━ ناگهان... آخرین نفسِ خداداد، آرام از سینه‌اش بیرون آمد. نه فریادی... نه دردی... فقط سکوت. انگشتانش، آهسته در میان دستان پسر شل شدند. سرش اندکی به یک سو خم شد. و لبخندی بسیار کمرنگ، بر گوشهٔ لب‌هایش نشست؛ لبخندی شبیه آرامشِ مردی که پس از عمری جنگیدن، سرانجام بارِ سنگینِ دنیا را بر زمین گذاشته باشد. ━━━━━━━━━━━━━━ در همان لحظه... نخستین پرتوِ خورشید از پشت کوه گذشت و بر صورت خداداد افتاد. نور، چهره‌اش را روشن کرد. انگار کوهستان، آخرین سلامش را به مردی می‌داد که تمام عمر، هم‌قدمِ سنگ‌ها و هم‌نفسِ بادها بود. ━━━━━━━━━━━━━━ پسر، دست پدر را محکم‌تر فشرد... اما دیگر هیچ فشاری از آن دست‌ها برنمی‌گشت. اتاق، برای همیشه، بی‌صدای نفس‌های او شد. و خانه... در همان صبحِ تیرماه، برای همیشه، یتیمِ سایهٔ مردی شد که ستونِ زندگی‌شان بود. ━━━━━━━━━━━━━━ خداداد رفت... بی‌آنکه بدرقه‌ای بخواهد. بی‌آنکه شکایتی از دردهایش داشته باشد. فقط با یک نگاه... نگاهی که تا آخرِ عمر، در چشمان پسرش زنده ماند. و خورشید، آرام‌آرام بالاتر آمد... اما برای آن خانه... آن روز، دیگر هیچ‌وقت صبح نشد. ⛰ پایان... ⛰

  • ╔════════════════════╗ 🏔 مرد کوهستان ⛰ صفحه ۲ ╚════════════════════╝ وقتی مردم برایش دعا می‌کردند: «خداداد... خدا عمرت بده، نمیری مرد...» فقط لبخند می‌زد. همان لبخند آرامی که سال‌ها روی صورتش نشسته بود. بعد نگاهی به کوه می‌کرد و می‌گفت: «همه می‌ریم... دروغ است اگر بگم آمین.» کسی از حرفش ناراحت نمی‌شد. همه می‌دانستند خداداد با مرگ غریبه نیست. او مرگ را مثل باد می‌دانست؛ چیزی که می‌آید، می‌گذرد و دوباره جایی دیگر زندگی را تکان می‌دهد. ━━━━━━━━━━━━━━ پاییز از راه نرسیده بود... اما بیماری، بی‌صدا به جان خداداد افتاد. نه کسی انتظارش را داشت، نه خودش. اول، فقط خستگی بود... خستگی‌ای که می‌گفتند از بالا و پایین رفتن کوه است. اما کم‌کم، نفس‌های مرد کوهستان کوتاه‌تر شد. گاهی میان راه، روی تخته‌سنگی می‌نشست؛ دستش را روی سینه می‌گذاشت و بی‌آنکه کسی متوجه شود، چند لحظه چشم‌هایش را می‌بست. وقتی مردم می‌پرسیدند: «خداداد... حالت خوبه؟» مثل همیشه لبخند می‌زد و می‌گفت: «کوه امروز بلندتر شده... من هم کمی پیرتر.» اما حقیقت، چیز دیگری بود... ━━━━━━━━━━━━━━ روزها گذشت... دیگر خانواده طاقت نیاوردند. یک صبح زود، پیش از آنکه خورشید از پشت کوه سر برآورد، دستش را گرفتند و راهی شهر شدند. ماشین، پیچ‌های جاده را یکی‌یکی پشت سر می‌گذاشت. خداداد تمام راه، بی‌صدا از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. هرچه کوه‌ها دورتر می‌شدند، چشم‌های او غمگین‌تر می‌شد. انگار تکه‌ای از جانش، میان بلوط‌های پیر، عطر آویشن و صدای باد جا مانده بود. ━━━━━━━━━━━━━━ بیمارستان... دنیایی غریب... نه از صدای پرنده خبری بود، نه از بوی خاک، نه از نسیم کوهستان. بوی تند الکل و دارو، تمام فضا را پر کرده بود. دیوارهای سفید، راهروهای بلند، چراغ‌های سرد، و صدای بی‌وقفه دستگاه‌هایی که سکوت را تکه‌تکه می‌کردند... هر بیماری، قصه‌ای داشت؛ قصه‌ای که لابه‌لای برگه‌های پرونده‌اش پنهان شده بود. آن روز، پرونده‌ای هم به نام خداداد روی میز پزشکان قرار گرفت. ━━━━━━━━━━━━━━ یکی نبضش را گرفت... دیگری به عکس‌های ریه خیره شد... یکی گفت شاید از قلب باشد... آن یکی احتمال بیماری دیگری را داد... آزمایش پشت آزمایش... سی‌تی‌اسکن... ام‌آر‌آی... نمونه‌برداری... و باز هم آزمایشی دیگر... هر بار خانواده، با هزار امید پشت درِ اتاق پزشک می‌ایستادند. هر بار نگاهشان به لب‌های دکتر گره می‌خورد... اما پاسخ، همیشه چند جمله کوتاه بود... «هنوز مطمئن نیستیم...» «باید آزمایش دیگری انجام شود...» «علت بیماری مشخص نیست...» همین چند جمله، هر بار مثل کوهی از غم روی دلشان فرود می‌آمد. ━━━━━━━━━━━━━━ روزها، هفته شدند... هفته‌ها، ماه... خداداد از این بیمارستان به آن بیمارستان رفت... از این پزشک به آن پزشک... پرونده‌اش هر روز قطورتر می‌شد، اما بیماری‌اش، انگار نامی نداشت. گاهی چند پزشک دور تختش جمع می‌شدند. نتیجه آزمایش‌ها را بارها مرور می‌کردند. با هم آهسته حرف می‌زدند... سر تکان می‌دادند... و در پایان، فقط سکوت باقی می‌ماند. انگار راز درد مرد کوهستان، جایی میان زمین و آسمان پنهان شده بود. ━━━━━━━━━━━━━━ اما عجیب‌تر از همه... خودِ خداداد بود. با آن همه درد، هنوز وقتی کسی وارد اتاقش می‌شد، اول احوال او را می‌پرسید. گاهی برای بیماریِ تخت کناری دعا می‌کرد. گاهی با لبخندی آرام، خستگی را از چهره پرستاری که ساعت‌ها روی پا ایستاده بود، پاک می‌کرد. کسی باورش نمی‌شد مردی که خودش در میان درد می‌سوخت، هنوز مرهم دل دیگران باشد. انگار خداداد برای درمان خودش به بیمارستان نیامده بود... آمده بود تا حتی در سردترین راهروهای بیمارستان، باز هم به آدم‌ها یاد بدهد که مهربانی، هیچ‌وقت بیمار نمی‌شود. ━━━━━━━━━━━━━━

  • ╔══════════════════════╗ صفحه اول ⛰ مرد کوهستان ⛰ ╚══════════════════════╝ صبح هنوز از شانه‌های کوه بالا نیامده بود که نسیم، بوی آویشن وحشی را از دامنه‌ها برمی‌داشت و در دره می‌پراکند. سنگ‌ها از شبنم سحر برق می‌زدند، عقاب‌ها آرام بر فراز قله‌ها دایره می‌کشیدند و سکوت کوهستان فقط با زنگ گوسفندان شکسته می‌شد. ━━━━━━━━━━━━━━ هر وقت خداداد از آخرین پیچ گردنه پایین می‌آمد، پیش از آنکه قامت بلندش پیدا شود، صدای زنگ گله‌اش در میان صخره‌ها می‌پیچید؛ صدایی که انگار خود کوه آن را به روستا می‌رساند. مردم ده، بی‌آنکه از کارشان دست بکشند، لبخند می‌زدند و می‌گفتند: «خداداد برگشت.» ━━━━━━━━━━━━━━ بعضی‌ها باور داشتند هر کوه، مردی برای خودش دارد؛ مردی که زبان باد را می‌فهمد، جای چشمه‌های پنهان را بلد است و رد پای گرگ را از رد پای سگ تشخیص می‌دهد. کوه‌های این حوالی سال‌ها بود که به گام‌های استوار خداداد خو گرفته بودند؛ انگار اگر یک روز نمی‌آمد، صخره‌ها چیزی را کم داشتند. ━━━━━━━━━━━━━━ قامتش از دور، مثل تنه بلوطی کهنسال، میان مه پیدا می‌شد. شانه‌هایی پهن داشت که سال‌ها بار برف، باران و سختی را تحمل کرده بودند. آفتاب، پوست صورتش را به رنگ خاک کوه درآورده بود؛ زبر، آفتاب‌سوخته و پر از چین‌هایی که هر کدام قصه زمستانی سرد یا تابستانی سوزان را روایت می‌کردند. ━━━━━━━━━━━━━━ دست‌هایش ترک خورده بود؛ دست‌هایی که بوی هیزم بلوط، خاک باران‌خورده و آویشن تازه می‌داد. وقتی عصای چوبی‌اش را بر زمین می‌کوبید، انگار تکه‌ای از همان کوه به راه افتاده بود. اما چشم‌هایش چیز دیگری بود؛ آرام، عمیق و روشن. نگاهی که کمتر حرف می‌زد و بیشتر می‌فهمید. ━━━━━━━━━━━━━━ غریبه‌ها شاید در نخستین دیدار، از صدای کلفت و چهره جدی‌اش حساب می‌بردند. اما مردم روستا می‌دانستند زیر آن ابهت، دلی می‌تپد که زودتر از هر دستی برای کمک دراز می‌شود. ━━━━━━━━━━━━━━ اگر سقف خانه‌ای فرو می‌ریخت، پیش از صاحب خانه خودش آنجا بود. اگر کسی عزادار می‌شد، بیل را بر دوش می‌گرفت و تا آخرین مشت خاک کنار قبر می‌ایستاد. اگر دیگی برای نذری روی آتش می‌گذاشتند، اولین کسی بود که هیزم می‌آورد و آتش را جان می‌داد. هیچ‌کس به یاد نداشت خداداد از کاری که بوی خدمت به مردم بدهد، شانه خالی کرده باشد. ━━━━━━━━━━━━━━ زن‌های روستا را با همان مهر همیشگی «خوارزا» صدا می‌زد. همین یک کلمه کافی بود تا هیچ زنی در حضور او احساس غریبی نکند. بچه‌ها از شوخی‌هایش فرار می‌کردند و چند لحظه بعد دوباره دورش حلقه می‌زدند. پشت آن دست سنگین، قلبی سبک و مهربان پنهان شده بود. ━━━━━━━━━━━━━━ اما بزرگ‌ترین قصه زندگی خداداد... نه خودش تعریف کرد و نه هیچ‌وقت به آن بالید. روزی که نخستین پسرش به دنیا آمد، خانه‌اش پر از نور شد. سال‌ها انتظار کشیده بود تا گریه کودکی در خانه‌اش بپیچد. نوزاد را در آغوش گرفت؛ بوی شیر، زندگی و امید می‌داد. ━━━━━━━━━━━━━━ در همان روزها، خواهر بزرگش هنوز حسرت گهواره‌ای را بر دل داشت. سال‌ها گذشته بود و خدا فرزندی نصیبش نکرده بود. خداداد شب‌های زیادی را تا سحر بیدار ماند. کسی از گفت‌وگوی او با دل خودش خبر نداشت. سرانجام یک روز، کودک را بوسید، آرام در آغوش خواهر گذاشت و گفت: «از امروز، این پسر مال توست.» ━━━━━━━━━━━━━━ نه معامله‌ای در کار بود، نه چشمداشتی و نه منتی. پاره‌ای از جانش را بخشید تا دل خواهری آرام بگیرد. از آن روز، مردم دیگر فقط او را مرد کوهستان نمی‌دانستند؛ می‌گفتند خدا دل این مرد را از جنس همان چشمه‌هایی آفریده که بی‌صدا می‌جوشند و همه را سیراب می‌کنند. ━━━━━━━━━━━━━━ خداداد سواد خواندن کتاب نداشت، اما آدم‌ها را خوب می‌خواند. از سیاست دل خوشی نداشت. می‌گفت بعضی حرف‌ها آن‌قدر رنگ عوض می‌کنند که دیگر بوی حقیقت نمی‌دهند. هر چه را باور داشت، بی‌پروا می‌گفت؛ نه برای دشمنی، فقط چون دروغ گفتن را بلد نبود. ━━━━━━━━━━━━━━ گاهی عصرها فوتبال تماشا می‌کرد. وقتی تیم محبوبش گل می‌زد، لبخندی کوتاه گوشه لبش می‌نشست؛ لبخندی که انگار از دل سال‌ها سختی راه آمده بود. اما بعدها تلخی روزگار، شور آن بازی‌ها را هم از او گرفت. بیشتر وقتش را دوباره به کوه سپرد؛ به صدای باد، بوی آویشن، زنگ گوسفندان و آسمانی که هر روز از نو بر شانه قله‌ها متولد می‌شد. ━━━━━━━━━━━━━━ ثروت برایش معنی دیگری داشت. می‌گفت: «آدم اگر دستش خالی باشد اما دلش پر باشد، فقیر نیست.» هر وقت گوسفندی قربانی می‌کرد یا نذری می‌داد، سهم خودش همیشه آخر از همه بود. انگار سیرترین لحظه زندگی‌اش، همان وقتی بود که دیگران از سفره‌اش برمی‌خاستند. ⛰ ادامه دارد... ⛰

  • دل نوشته ای از سر کار خانم نیر غلامی برای دایی مرحومشان زنده یاد خداداد غلامی روحش شاد و یادش گرامی👇

  • @korkor

  • هو اول آخر یار بدینوسیله مراسم هفتمین روز درگذشت پدر بزرگوارمان مرحوم زنده یاد خداداد غلامی را به اطلاع دوستان و آشنایان میرسانیم روحش شاد و یادش گرامی @korkor

  • برادر عزیز ، دلسوز ، نازنین ، مهربان و با شخصیت عزیز م کاکه سجاد رضایی از فرزندان نجیب و ارزشمند دیارمان .. انسان شریف و بی آلایشی که در تمامی مراسمات از جان و دل در کنار همه ما هستن . از خداوند منان برای ابن برادر عزیزمان سلامتی و عاقبت بخیری تقاضامندم @korkor

  • ‍ برخی انسان‌ها تنها از میانِ ما می‌روند، اما برخی دیگر، با رفتنشان تکه‌ای از آرامشِ دنیا را نیز با خود می‌برند. تو از آن مردان بودی که قامتشان تنها به بلندای جسم نبود، بلکه شکوهِ وجودشان در وسعتِ دل، در صداقتِ نگاه و در مهربانیِ بی‌دریغشان معنا می‌یافت. دست‌هایت برای یاری گشوده بود، نه برای ستایش. لبخندت مرهمِ دل‌های خسته بود، نه وسیله‌ای برای نام و نشان. هر جا نامت برده می‌شود، پیش از هر چیز از انسانیتت سخن می‌گویند؛ از آن قلبی که رنج دیگران را رنجِ خود می‌دانست، و شادیِ مردم را ثروتِ زندگی‌اش. اکنون که به دیارِ ابدیت سفر کرده‌ای، جای خالیِ حضورت در هیچ واژه‌ای نمی‌گنجد. اما خوشا به حالِ آنان که یادشان با نیکی زنده می‌ماند، و نامشان در دعای خیرِ مردمان تکرار می‌شود. مرگ، پایانِ زندگیِ انسان‌های بزرگ نیست؛ آغازِ ماندگاریِ آنان در قلبِ کسانی است که مهربانی‌شان را لمس کرده‌اند. آرام بخواب، ای مردِ نجیب، ای همسفرِ انسانیت. زمین، شاهدِ خوبی‌هایت بود، و آسمان، بی‌گمان میزبانِ روحی است که جز عشق، گذشت و بزرگواری ره‌توشه‌ای با خود نبرد. یادت همیشه روشن، نامت همیشه سربلند، و خاطره‌ی مهربانی‌هایت برای همیشه در دلِ ما جاودانه خواهد ماند. روحت در بهشت حیدری حیدر بزرگ مرد دیارم @korkor

  • اول اخر یار با نهایت احترام و سپاس، از تمامی اقوام، دوستان، آشنایان، همسایگان، کسبه محترم، بزرگان، و همه عزیزانی که با حضور گرم و صمیمانه خود در مراسم تشییع، تدفین و ختم زنده‌یاد خداداد غلامی و همچنین با ارسال پیام، تماس، ابراز همدردی و همراهی خالصانه، موجب تسلی خاطر خانواده داغدار شدند، صمیمانه قدردانی می‌نماییم. محبت، همدلی و حضور ارزشمند شما بزرگواران هرگز از یاد ما نخواهد رفت. از خداوند متعال برای آن عزیز سفرکرده، رحمت و مغفرت الهی و برای همه شما سروران، سلامتی، عزت، سربلندی و طول عمر با برکت مسئلت داریم. امیدواریم در درگاه خداوند متعال این محبت‌ها را از شما به بهترین شکل پذیرا باشد و ان‌شاءالله بتوانیم در شادی‌ها و خیرِ شما، گوشه‌ای از لطف و محبتتان را جبران کنیم. با تقدیم احترام و سپاس فراوان خانواده زنده‌یاد خداداد غلامی 🌹🖤 http://telegram.me/korkor

  • 22 июл.1 000144

    کلام حقیقت تقدیم به روح پاک پدر بزرگوارمان مرحوم زنده یاد خداداد غلامی و سایر عزیزان آسمانیمان @korkor ارسال از آقای صابر عزیزی http://telegram.me/korkor

  • چفته دیار کور کور نشینان pinned a photo

  • 22 июл.1 124176

    هو  اول و اخر یار با نهایت  تاسف و تاثر فراوان بدینوسیله مراسم تشییع ، خاکسپاری، و ختم پدر بزرگوارمان مرحوم زنده یاد خداداد   غلامی   فرزند : مرحوم  خانقلی غلامی پدر گرامی  :  آقایان   سامان  .   ساسان     پیمان   .   پژمان  .    لقمان .   و دختران داغدارش . برادر گرامی : آقای  اله داد  غلامی را به اطلاع  عموم عزیزان می‌رسانیم روحش  شاد و یادش  گرامی http://telegram.me/korkor

  • 20 июл.1 0331

    هو اول آخر یار مراسم بزرگداشت شادروان مرحوم میلاد صفری یاد و نامش گرامی @korkor

  • 2 июл.1 49657

    از آخرین کارهای زندهیاد مرحوم لطیف (کاکه) منهویی روحش شاد و یادش گرامی باد http://telegram.me/korkor

  • 20 июн.1 87225

    http://telegram.me/korkor

  • 11 июн.1 8336

    روحش شاد و یادش گرامی http://telegram.me/korkor

  • 11 июн.1 6101

    کور کور زیبا و بهار زیبای دیارمان از نگاه دوربین آقای صابر عزیزی. http://telegram.me/korkor

  • 10 июн.1 27775

    http://telegram.me/korkor شاهنامه خوانی با تنبور به سبک زیبا با صدای مرحوم زنده یاد لطیف منهویی http://telegram.me/korkor