کوچ - راهنمای رشد فردی و حرفهای مهاجران
Статистикаکمکتون میکنیم بعد از مهاجرت با شناخت بهتر خودتون و بازار کار کانادا، مسیر رشد و موفقیت تحصیلی و شغلیتون رو پیدا کنید. ارتباط با من در دایرکت @rezvanpouya
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 75
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 39
- 1/48двое суток
- 44
- 1/72трое суток
- 48
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
البته اینها فرضیه هستند، نه واقعیت قطعی. قرار نیست حدس بزنیم داخل سازمان چه خبره. این فرضیهها کمک میکنند سؤالهای بهتری در Networking و مصاحبه بپرسیم. مثلاً: چرا تصمیم گرفتید الان برای این موقعیت استخدام کنید؟ دوست دارید فردی که استخدام میشه در شش ماه اول چه چیزی رو بهبود بده؟ الان کدوم مسئولیت بیشترین زمان تیم رو میگیره؟ از کجا متوجه میشید فرد جدید در این موقعیت موفق بوده؟ جواب این سؤالها گاهی خیلی بیشتر از خود آگهی درباره شغل واقعی بهمون اطلاعات میده. از Duties به Employer Needs برسیم برای هر مسئولیت مهمی که در آگهی میبینیم، میتونیم یک سؤال ساده از خودمون بپرسیم: «چرا انجام این کار برای این سازمان مهمه؟» مثلاً اگر نوشته شده باید گزارش هفتگی تهیه کنیم، شاید مسئله اصلی این باشه که مدیران الان اطلاعات بهموقع برای تصمیمگیری ندارند. بهجای اینکه فقط بپرسیم: «آیا من همه چیزهایی که در آگهی نوشته شده رو دارم؟» میتونیم بپرسیم: «این کارفرما احتمالاً میخواد چه مسئلهای رو حل کنه و من چه شواهدی دارم که نشون بده میتونم در حل اون کمک کنم؟» فقط کلمات آگهی رو نبریم توی رزومهمون Keywords مهم هستند و میتونند به عبور رزومه از مرحله اول کمک کنند، اما در نهایت کارفرما دنبال شواهد توانایی ماست. اگر نوشته شده Strong communication skills، فقط همین عبارت رو توی رزومهمون تکرار نکنیم. بهتره نشون بدیم ارتباط مؤثر ما کجا نتیجه ایجاد کرده: حل مشکل یک مشتری، توضیح یک موضوع پیچیده، جلب حمایت برای یک پیشنهاد یا هماهنگ کردن چند نفر با اولویتهای متفاوت. خصوصاً وقتی عنوان شغلی قبلیمون با عنوان آگهی یکی نیست، بهتره تجربهمون رو فقط با Job Title معرفی نکنیم. چالشی که باهاش روبهرو بودیم، کاری که انجام دادیم و نتیجهای که ایجاد کردیم خیلی بهتر میتونه ارزش قابل انتقال تجربهمون رو نشون بده. این شواهد هم لزوماً فقط از کار رسمی نمیاد. کار داوطلبانه، تحصیل، فعالیتهای اجتماعی و تجربههای زندگی هم میتونند بخشی از توانمندیهای مرتبط ما رو نشون بدند. مصاحبه رو فقط امتحان نبینیم وقتی فکر میکنیم Job Posting توضیح کامل شغله، مصاحبه هم تبدیل میشه به امتحانی که باید ثابت کنیم تمام شرایط نوشتهشده رو داریم. اما اگر آگهی رو نقطه شروع بدونیم، مصاحبه تبدیل میشه به یک فرایند کشف دوطرفه. کارفرما داره بررسی میکنه ما گزینه مناسبی هستیم یا نه و ما هم داریم کشف میکنیم این شغل در واقعیت چه شکلیه، چه انتظاراتی از ما وجود داره و آیا با نیازها، ارزشها و سبک کاری ما هماهنگه یا نه. پس بهتره آگهی شغلی رو جدی بگیریم، اما همیشه تحتاللفظی نخونیم. هدف این نیست که شرایط آگهی رو نادیده بگیریم یا برای هر شغلی اپلای کنیم. هدف اینه که فقط به این دلیل که رزومهمون دقیقاً آینه Job Posting نیست، قبل از کارفرما خودمون رو رد نکنیم. Job Posting یک دعوت برای بررسی بیشتره. شغل واقعی، مسئله، هدف و مجموعه روابطیه که پشت اون آگهی قرار گرفته. #کاریابی #بازار_کار_کانادا #رزومه #مصاحبه_شغلی #توسعه_شغلی
وقتی یک آگهی شغلی رو باز میکنیم، معمولاً با یک لیست بلندبالا روبهرو میشیم: مسئولیتها، مهارتها، نرمافزارها، چند سال سابقه کار، تحصیلات و شاید چند خط هم درباره فرهنگ سازمان. اما یک نکته مهم اینه که Job Posting خودِ شغل نیست. آگهی شغلی در واقع یک تلاش خلاصه و نه همیشه دقیق برای توضیح چیزی که کارفرما فکر میکنه بهش نیاز داره. حتی بعضی وقتها بخشی از آگهی از آگهیهای قبلی شرکت کپی شده. شغل واقعی خیلی فراتر از این متنه. شغل واقعی در دل یک تیم، مدیر، فرهنگ سازمانی، فشارهای کاری، مشکلات بیزینس و یکسری انتظارات نوشتهنشده شکل میگیره. پس بهجای اینکه آگهی رو یک چکلیست برای واجد شرایط بودن ببینیم، میتونیم اون رو به شکل مجموعهای از سرنخها بخونیم. آگهی چی میگه و چی رو نمیگه؟ میتونیم به کلماتی که چند بار تکرار شدند توجه کنیم، ترتیب مسئولیتها رو ببینیم و بررسی کنیم برای توضیح کدوم وظایف فضای بیشتری گذاشتند. اینها میتونند سرنخهایی باشند از اینکه چه چیزهایی برای کارفرما مهمتره. اما چیزی که معمولاً در آگهی نمیبینیم، چرایی استخدامه. چرا این موقعیت ایجاد شده؟ شرکت داره رشد میکنه؟ کسی از تیم رفته؟ حجم کار زیاد شده؟ استخدام قبلی موفق نبوده؟ مدیر میخواد فرایند جدیدی ایجاد کنه؟ جواب این سؤالها میتونه تصویر خیلی متفاوتی از شغل واقعی بهمون بده. حتی خیلی از مسئولیتهای نوشتهشده فقط میگند چه کاری باید انجام بشه، نه اینکه چرا باید انجام بشه. مثلاً Manage stakeholder relationships میتونه معنیهای متفاوتی داشته باشه. شاید باید روابط آسیبدیده رو ترمیم کنیم، شاید باید ارتباطات جدید بسازیم یا شاید فقط باید روابط خوب موجود رو حفظ کنیم. میتونیم آگهی رو به سه بخش تقسیم کنیم: 1. Core Requirements | الزامات اصلی چیزهایی که واقعاً بدون اونها انجام کار ممکن نیست؛ مثل لایسنس حرفهای، زبان موردنیاز، availability مشخص، یک مهارت فنی ضروری یا مدرکی که از نظر قانونی الزامیه. 2. Preferred Assets | امتیازات ترجیحی تجربهها و مهارتهایی که داشتنشون کمک میکنه فرد سریعتر وارد کار بشه، اما ممکنه بعد از استخدام هم قابل یادگیری باشند. 3. Context Clues | سرنخهای محیط کار عبارتهایی مثل: Fast-paced Work independently Build processes Manage competing priorities Collaborate across departments میتونیم از کنار این عبارتها ساده رد نشیم و از خودمون بپرسیم: چرا این ویژگی برای این کارفرما مهمه؟ مثلاً تأکید روی work independently شاید نشون بده مدیر زمان زیادی برای نظارت نزدیک نداره. تأکید زیاد روی relationship building شاید نشون بده موفقیت در این شغل بیشتر از چیزی که به نظر میرسه به توانایی ساختن و مدیریت روابط وابسته است.
وقتی از «Career» حرف میزنیم، معمولاً اولین چیزی که به ذهنمون میاد شغلمونه؛ کاری که انجام میدیم، جایگاهی که داریم یا مسیری که قراره توش پیشرفت کنیم. اما Anna Miller-Tiedeman نگاه متفاوتی به Career داشت: Life, not job, is career. زندگی، نه فقط شغل، مسیر حرفهای ماست. او در کتاب Learning, Practicing, and Living the New Careering و در رویکرد LifeProcess پیشنهاد میکنه Career Development رو فقط به پیدا کردن «شغل مناسب» محدود نکنیم و اون رو بخشی از جریان کلی زندگیمون ببینیم. در خیلی از رویکردهای سنتی توسعه شغلی، سعی میکنیم علایق، استعدادها، مهارتها و ویژگیهای شخصیتیمون رو بشناسیم و بعد به این سؤال جواب بدیم: «چه شغلی برای من مناسبه؟» اما Miller-Tiedeman ما رو به فکر کردن به یک سؤال متفاوت دعوت میکنه: «زندگی من داره در چه مسیری شکل میگیره و من میخوام چطور در این مسیر حرکت کنم؟» در این نگاه، تصمیمگیری شغلی فقط یک فرایند منطقی نیست. تجربههای زندگی، احساسات، شهود، ارزشها و حتی دورههایی که سردرگمیم و نمیدونیم قدم بعدی چیه، همه بخشی از فرایند شکل گرفتن مسیر ما هستند. نقش Career Counsellor یا Career Coach هم اینجا کمی متفاوت میشه. قرار نیست یک متخصص به ما بگه «بهترین شغل برای تو اینه». هدف اینه که کمکم یاد بگیریم تجربههای خودمون رو بهتر ببینیم و معنا کنیم، به درک و قضاوت خودمون بیشتر اعتماد کنیم و به تعبیر Miller-Tiedeman، تئوریسین شغلی زندگی خودمون بشیم. شاید این نگاه توی بازار کار امروز حتی مهمتر هم شده باشه؛ دنیایی که تغییر شغل، مهاجرت، تکنولوژی، هوش مصنوعی، تعدیل نیرو و مسیرهای حرفهای غیرخطی، پیشبینی آینده رو خیلی سختتر کرده. توی چنین دنیایی شاید همیشه نتونیم از قبل یک «مسیر شغلی درست» پیدا کنیم. اما میتونیم یاد بگیریم مسیرمون رو در جریان زندگی ببینیم، تجربه کنیم، بسازیم و هر جا لازم بود تغییرش بدیم. شاید توی دنیای پر از تغییر امروز، بیشتر از همیشه ضروریه که تئوریسین شغلی زندگی خودمون باشیم؛ یعنی باید دم به دم به همه جای زندگیمون نگاه کنیم و درباره قدمهای بعدی تصمیم بگیریم. این نگاه بهمون فرصت میده مسیر زندگی و کارمون رو بهتر ببینیم، تجربه کنیم، ازش یاد بگیریم و کمکم خودمون بسازیمش. مسیری که در کنار همه پیچیدگیهاش، میتونه لذتبخش هم باشه. این کتاب و رویکرد، دعوتی به همین نگاه متفاوت به Career هست. 📚 Learning, Practicing, and Living the New Careering: A Twenty-First Century Approach Anna Miller-Tiedeman #توسعه_شغلی #مسیر_شغلی #تصمیم_گیری_شغلی #خودشناسی #مشاوره_شغلی #توسعه_فردی
چرا با وجود بیکاری، کارفرماها هنوز میگند «نیرو پیدا نمیکنیم»؟ شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسه: از یک طرف، نرخ بیکاری جوانها در کانادا بالاست و خیلیها از ماهها دنبال کار گشتن و فرستادن دهها رزومه بدون نتیجه میگند؛ از طرف دیگه، خیلی از کسبوکارهای کوچک هنوز برای پیدا کردن نیروی مناسب مشکل دارند. گزارش تازه فدراسیون کسبوکارهای مستقل کانادا (CFIB) میگه بخشی از جواب رو باید در «ناهماهنگی» پیدا کنیم. یعنی شغل هست، جوینده کار هم هست، اما این دو لزوماً به هم نمیرسند. ۱. همیشه در یک جا نیستند. کمبود نیرو در شهرهای کوچک و مناطق روستایی بیشتره، در حالی که خیلی از جوانها در شهرهای بزرگ زندگی میکنند و دنبال کار میگردند. فقط ۸٪ از جوانهای شرکتکننده در پژوهش گفتند برای یک فرصت شغلی حاضرند به شهرهای کوچک یا مناطق روستایی نقل مکان کنند. ۲. دنبال هم میگردند، اما از مسیرهای متفاوت. ۷۳٪ جوانها بیشتر از سایتهای کاریابی آنلاین استفاده میکنند، در حالی که ۶۲٪ کسبوکارهای کوچک برای پیدا کردن نیرو به معرفی و ارتباطات شخصی تکیه میکنند. یعنی ممکنه شما هر روز آنلاین رزومه بفرستید و فکر کنید «هیچ فرصتی وجود نداره»، در حالی که بخشی از فرصتها اصلاً از مسیری که شما جستوجو میکنید بهتون نمیرسند. ۳. هر فرصت شغلی، لزوماً فرصت مطلوبی نیست. بخشی از شغلهایی که کارفرماها برای پر کردنشون مشکل دارند، کار فیزیکی، شیفت شب، ساعتهای نامنظم، کار در فضای باز یا حقوق نزدیک به حداقل دستمزد دارند؛ شرایطی که خیلی از جوانها تمایل کمتری به پذیرفتنشون دارند. ۴. تجربه هم میتونه یک مانع دوطرفه باشه. جوان برای به دست آوردن تجربه به اولین فرصت نیاز داره؛ اما یک کسبوکار کوچک ممکنه زمان و منابع کافی برای آموزش فرد کمتجربه نداشته باشه و دنبال کسی بگرده که بتونه سریعتر وارد کار بشه. نتیجه؟ بازار کار فقط درباره تعداد فرصتهای شغلی و تعداد جویندگان کار نیست؛ مهم اینه که آیا فرد مناسب و فرصت مناسب میتونند همدیگه رو پیدا کنند یا نه. و برای کسی که دنبال کار میگرده، این گزارش یک پیام مهم داره: اگر مدتهاست رزومه میفرستید و نتیجه نمیگیرید، شاید مسئله فقط رزومهتون نباشه. بد نیست یک بار کل مسیر جستوجوی کارتون رو بررسی کنید: کجا دنبال کار میگردید؟ فقط به آگهیهای آنلاین وابستهاید یا از شبکه ارتباطیتون هم استفاده میکنید؟ چه نوع کسبوکارهایی رو هدف گرفتید؟ در انتخاب محل، ساعت کاری، نوع شغل یا سطح شروع چقدر انعطاف دارید؟ و مهمتر از همه، آیا چیزی که شما ارائه میکنید با چیزی که بازار هدفتون دنبالش میگرده، همخوانی داره؟ گاهی برای پیدا کردن کار، لازم نیست بیشتر جستوجو کنیم؛ باید متفاوتتر و هدفمندتر جستوجو کنیم. منبع: CFIB، Work in Progress: Bridging the Gap Between Small Businesses and Canada’s Youth، ۲۰۲۶ #بازار_کار_کانادا #کاریابی_در_کانادا #توسعه_مسیر_شغلی
الان چی داره من رو هدایت میکنه؟ شاید این یکی از مهمترین سؤالهاییه که هر از گاهی ارزش داره از خودمون بپرسیم. خیلیها آبراهام مزلو رو فقط با هرم نیازها میشناسند، اما خود مزلو معتقد بود یکی از مهمترین بخشهای نظریهاش تفاوت بین دو نیروییه که رفتار و تصمیمهای ما رو هدایت میکنند. مزلو اسم این دو رو گذاشته بود «روانشناسی کمبود» و «روانشناسی هستی». از نظر مزلو، ما دو نوع آدم نیستیم. هر کدوم از ما، در زمانهای مختلف، ممکنه از یکی از این دو جایگاه روانی زندگی کنیم. گاهی انتخابهامون بیشتر برای جبران یک کمبوده؛ برای رسیدن به امنیت، درآمد، پذیرش، احساس ارزشمندی یا فرار از ترس و ناامنی. مزلو این رو «روانشناسی کمبود» مینامید. اما گاهی نیرویی که ما رو جلو میبره، چیز دیگهایه؛ کنجکاوی، معنا، عشق، خلاقیت و میل به رشد. نه برای اینکه چیزی رو ثابت کنیم یا از چیزی فرار کنیم، بلکه چون خود اون مسیر برامون ارزشمنده. این همون «روانشناسی هستی» بود. این ایده برای ما مهاجرها شاید حتی ملموستر باشه. وقتی مهاجرت میکنیم، طبیعیه که بیشتر انرژیمون صرف نیازهای اولیه بشه؛ پیدا کردن کار، تأمین هزینههای زندگی، ساختن امنیت مالی، یاد گرفتن زبان و پیدا کردن جای خودمون در جامعه جدید. در این مرحله، تمرکز روی نیازهای کمبود نهتنها طبیعی، بلکه ضروریه. اما اگر تمام برنامهریزیمون فقط حول همین نیازها بچرخه، ممکنه سالها بعد، با اینکه بسیاری از اونها برآورده شدند، هنوز احساس کنیم چیزی سر جاش نیست. شاید به همین خاطر، از همون روزهای اول مهاجرت هم خوب باشه نیازهای عمیقترمون رو از یاد نبریم؛ اینکه دوست داریم چه آدمی بشیم، چه کاری برامون معنا داره، چه تواناییهایی رو میخوایم شکوفا کنیم و چه نوع زندگیای واقعاً میخوایم بسازیم. داشتن این تصویر، فقط برای آینده نیست؛ روی تصمیمهای امروز هم اثر میگذاره و حتی میتونه انگیزه تحمل سختیهای ابتدای مسیر رو بیشتر کنه. شاید به همین دلیله که این سؤال انقدر مهمه: الان چی داره من رو هدایت میکنه؟ فقط ترس و نیازهای اولیه؟ یا در کنار اونها، جایی هم برای رشد، معنا و شکوفایی باز کردهام؟ شاید همیشه جواب روشنی پیدا نکنیم، اما همین سؤال میتونه کمکمون کنه مسیر مهاجرتمون فقط به ساختن یک زندگی امن ختم نشه، بلکه کمکم به ساختن یک زندگی معنادار هم برسه. #رشد_فردی #مهاجرت #خودشناسی
🦋🌀🦋🌀🪁 پس از یک وقفه کوتاه تابستانی، با برنامههای جدید «دایره آرامش و التیام روان و جان » (Healing Circle) در خدمت شما هستیم. اگر این روزها احساس خستگی، اضطراب یا فشار روانی دارید، ما فضایی امن را برای مراقبت از روان و بازگرداندن تعادل درونی شما فراهم کردهایم. موضوع برنامه: ● قصههایی که در ما زندگی میکنند؛ هنر بازآفرینی خویشتن ● Title: The Stories We Carry; The Art of Rewriting Ourselves سخنران و مهمان:● رضوان پویا (مربی ICF | دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی مشاوره) ● Rezvan Pouya (ICF coach, counselling psychology graduate student) زمان برگزاری:● سهشنبه، ۱۴ جولای ۲۰۲۶ | ساعت ۸:۰۰ شب به وقت کالیفرنیا ● Tuesday, July 14, 2026 | 8:00 PM PST برای ورود به جلسه و دریافت اطلاعات بیشتر، به لینک زیر مراجعه کنید https://www.iwiniwin.org/event-details/the-stories-we-carry-the-art-of-rewriting-ourselves لطفاً با بازنشر این پیام، ما را در رساندن این فضای امن به دست عزیزانی که به آن نیاز دارند یاری کنید. 🙏✨ @iwiniwin
۱. فهرست سرمایههای زندگی Life Assets Inventory یک دفتر بردارید و هر چیزی رو که نقطه قوت یا سرمایهتونه بنویسید؛ از مهارتها و موفقیتها گرفته تا ویژگیهای شخصیتی، ارزشها، تجربههای سختی که پشت سر گذاشتید و بازخوردهای مثبت دیگران. سعی کنید هر چند روز یک بار موارد جدیدی به این فهرست اضافه کنید. ۲. ژورنال موفقیتهای روزانه Success Journal هر شب فقط چند دقیقه وقت بذارید و به این سه سؤال پاسخ بدید: امروز چه کاری رو خوب انجام دادم؟ چه چیزی یاد گرفتم؟ به چه چیزی افتخار میکنم؟ این کار به مرور ذهن رو از تمرکز روی اشتباهها به سمت پیشرفتها هدایت میکنه. ۳. پوشه شواهد Evidence Folder یک پوشه توی گوشی یا کامپیوترتون بسازید و همه پیامهای تشکر، ایمیلهای مثبت، تقدیرنامهها، پروژههای موفق، عکسها و گواهینامههاتون رو داخلش نگه دارید. هر وقت احساس کردید «به اندازه کافی خوب نیستم»، این پوشه رو مرور کنید. ۴. تصویرسازی موفقیت Visualization روزانه ۳ تا ۵ دقیقه چشمهاتون رو ببندید و خودتون رو توی موقعیتی که براتون مهمه تصور کنید. فقط نتیجه رو نبینید؛ مسیر رسیدن به اون رو هم تصور کنید؛ اینکه آروم وارد میشید، با اعتماد صحبت میکنید و با چالشها کنار میاید. ۵. خودتأییدی Self-Affirmation هر روز یک یا دو جمله واقعبینانه درباره خودتون تکرار کنید؛ جملههایی که روی ارزشها و هویتتون تکیه دارن، نه آرزوها. مثلاً: «من هر روز در حال یادگیریام» یا «اشتباه کردن بخشی از رشد منه.» ۶. چالشهای اعتماد به نفس Confidence Challenges هر هفته یک کار کوچیک انتخاب کنید که کمی خارج از منطقه امنتونه؛ مثل یک تماس تلفنی، درخواست همکاری یا شروع یک گفتوگو. بعد از انجامش، موفقیتتون رو ثبت کنید تا مغزتون شواهد جدیدی از تواناییهاتون جمع کنه. ۷. آینه دیگران Reflected Best Self Exercise از پنج نفر که شما رو خوب میشناسند بخواید سه نقطه قوت اصلیتون رو بگند. فقط گوش کنید و پاسخها رو یادداشت کنید. احتمالاً تواناییهایی رو میبینید که خودتون کمتر بهشون توجه کردید. ۸. خودشفقتی Self-Compassion وقتی اشتباه میکنید، از خودتون بپرسید: «اگر دوستم توی این شرایط بود، بهش چی میگفتم؟» همون لحن مهربون و حمایتگر رو با خودتون هم داشته باشید. هدف، توجیه اشتباه نیست؛ بلکه اینه که با خودتون انسانیتر برخورد کنید. ۹. زبان بدن Power Posture توی موقعیتهای مهم، صاف بایستید، تماس چشمی مناسبی برقرار کنید، آروم نفس بکشید و با حرکات مطمئن صحبت کنید. همین تغییرهای ساده میتونند هم روی برداشت دیگران و هم روی احساس درونیتون اثر مثبت بذارند. ۱۰. تمرکز بر ارزشها و هویت Values-Based Living & Identity-Based Habits به جای اینکه ارزش خودتون رو به نتیجهها گره بزنید، اون رو به هویت و ارزشهاتون وصل کنید. به خودتون یادآوری کنید: «من کسی هستم که یاد میگیره»، «من مسئولیتپذیرم» یا «من کسی هستم که با وجود ترس اقدام میکنه.» این نگاه باعث میشه شکستها اعتماد به نفستون رو متزلزل نکنن. كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com
چرا در حوادث اخیر ایران، بسیاری از ما فقط غمگین یا مضطرب نبودیم، بلکه احساس میکردیم چیزی در درونمان فرو ریخته است؟ شاید پاسخ را بتوان در مفهوم کوه یخ هویت (Identity Iceberg) پیدا کرد. آنچه دیگران از ما میبینند، تنها نوک این کوه یخ است؛ اشک، خشم، اضطراب، دلهره، بیخوابی، خستگی، ناتوانی در تمرکز یا احساس درماندگی. اما بخش بزرگتر هویت ما زیر آب قرار دارد؛ جایی که کمتر دیده میشود، اما بخش مهمی از آن چیزی است که ما را «ما» میکند. در آنجا ارزشهای ما زندگی میکنند؛ عدالت، انسانیت، آزادی، امنیت، کرامت انسان، همدلی و امید. در آنجا باورهای ما درباره جهان شکل گرفتهاند؛ اینکه دنیا تا حدی جای امنی است، رنج همیشه بیپاسخ نمیماند، انسانها ظرفیت خیرخواهی دارند و عدالت، هرچند دیر، ممکن است راه خود را پیدا کند. و در عمیقترین لایه، جهانبینی (Worldview) ما قرار دارد؛ همان چارچوب نادیدنی که با آن زندگی را معنا میکنیم، اتفاقها را تفسیر میکنیم و آینده را تصور میکنیم. اتفاقات اخیر، فقط احساسات ما را زخمی نکرد. آنها تا عمیقترین لایههای این کوه یخ نفوذ کردند. دیدن این حجم از خشونت، مرگ، رنج و ویرانی، بسیاری از باورهای بنیادین ما را لرزاند. به همین دلیل بود که فقط مضطرب نبودیم. فقط عصبانی نبودیم. فقط خسته نبودیم. انگار زمینی که سالها روی آن ایستاده بودیم، ناگهان زیر پایمان شروع به لرزیدن کرد. شاید به همین دلیل بود که این روزها، خیلیها از خدا گفتند. پرسیدند: «خدا کجاست؟» این فقط یک پرسش دینی نبود. این پرسشی بود که از دل یک جهانبینی زخمی بیرون میآمد. وقتی با رنجی روبهرو میشویم که با تصویر ما از جهان سازگار نیست، ذهن تلاش میکند دوباره همه چیز را بفهمد. عدالت کجاست؟ انسانیت کجاست؟ آیا دنیا همان چیزی است که فکر میکردیم؟ آیا هنوز میتوان به آینده امیدوار بود؟ در روانشناسی، به این تجربه فروپاشی فرضهای بنیادین (Shattered Assumptions) یا آسیب به جهانبینی (Worldview Disruption) گفته میشود. یعنی اتفاقی آنقدر بزرگ رخ میدهد که دیگر نمیتوانیم جهان را با همان نقشه ذهنیِ گذشته درک کنیم. برای همین است که بسیاری از ما این روزها فقط خسته نیستیم. ما در حال سوگواری برای تصویری از جهان هستیم که دیگر مثل گذشته به آن اطمینان نداریم. و شاید یکی از دشوارترین ابعاد ماجرا همین باشد. اینکه حالا باید آرامآرام جهان را دوباره بشناسیم. بعضی باورها را از نو بسازیم. بعضی ارزشها را دوباره معنا کنیم. و یاد بگیریم چگونه در جهانی زندگی کنیم که دیگر شبیه قبل به نظر نمیرسد. این مسیر، سریع نیست. با ابهام همراه است. با خستگی همراه است. و گاهی با این احساس که هنوز نمیدانیم چگونه باید این جهان تازه را بفهمیم. اما شاید ترمیم، از همین نقطه آغاز شود؛ از پذیرفتن اینکه فقط احساسات ما آسیب ندیدهاند، بلکه بخشی از هویت، نظام فکری و جهانبینی ما نیز زخمی شده است. و همانطور که ساختن این جهانبینی سالها زمان برد، بازسازی آن نیز به زمان، سوگواری، گفتوگو، امید و معنا نیاز خواهد داشت. گاهی جنگ فقط شهرها را ویران نمیکند. گاهی نقشهای را که سالها در ذهنمان از جهان ساخته بودیم نیز ویران میکند. و شاید بازسازی آن نقشه، دشوارترین بخشِ زنده ماندن باشد. 🔹دنیای شما الان چه شکلیه؟ كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com
البته «کاری برای ایران کردن» یک شرط مهم داره: اینکه توی مهاجرت، به یک حدی از ثبات، امنیت خاطر و آرامش رسیده باشیم. اگر هنوز درگیر ساختن زندگی جدیدمون هستیم و هنوز به اون نقطه نرسیدیم، شاید بهترین کمکی که هم به خودمون و هم در بلندمدت به ایران میتونیم بکنیم این باشه که فعلاً روی رشد، یادگیری، پیشرفت، سلامت روان و ثبات مالی خودمون تمرکز کنیم. کمک کردن به دیگران زمانی پایدارتر و مؤثرتره که خودمون هم روی زمین محکمی ایستاده باشیم. بدیهیه که هر وقت واقعاً در توانمون بود - زودتر یا دیرتر ـ میتونیم سهمی هرچند کوچک در کمک به ایران و ایرانیها داشته باشیم. فقط حواسمون باشه که بحرانهای ایران، هرچقدر هم دردناک و واقعی باشند، تبدیل به بهانهای برای متوقف کردن رشد و زندگی شخصی خودمون نشند. ما بیش و پیش از هر چیز مسئول زندگی خودمون هستیم. و شاید یکی از بهترین کارهایی که میتونیم برای ایران انجام بدیم، این باشه که انسانهایی سالمتر، توانمندتر و اثرگذارتر بشیم. رشد ما در هر صورت یک روزی اثر خودش رو بر ایران و ایرانیان خواهد گذاشت. حس شما چیه؟ باهاش چطور روبرو میشید و براش چکار میکنید؟ كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com #ایران #مهاجرت #مسئولیت_اجتماعی
❓توی تصمیمگیری مسیر شغلی، تا کی باید جستجو رو ادامه بدیم و کجا باید متوقفش کنیم؟ خیلی وقتها ما مسیر شغلیمون رو مثل یک معادله میبینیم: انگار یک جواب درست و کامل وجود داره و اگر به اندازه کافی تحقیق کنیم، فکر کنیم و همه گزینهها رو بسنجیم، بالاخره به «بهترین انتخاب» میرسیم. این نوع نگاه و انتظار در ما مهاجرین به خاطر سن بالاتر، گاهی تجربههای نامطلوب گذشته و وجود آمال و آرزوهای نرسیده در تنگنای زمان پررنگتر میشه. انگار دیگه فرصت آزمون و خطا نداریم و باید هرچه زودتر اون «بهترین گزینه شغلی» رو پیدا کنیم. مدام نگران این هستیم که همهی گزینهها رو به خوبی بررسی نکرده باشیم یا اینکه تصمیم بگیریم و بعد بریم جلو و به یک گزینهی بهتر بربخوریم. اما واقعیت معمولاً پیچیدهتر از ترسها و تردیدهای ماست. شاید هم هم سادهتر … سایمون هربرت (Herbert A. Simon)، برنده نوبل اقتصاد، با مفهوم «عقلانیت محدود» (Bounded Rationality) توضیح میده که انسانها هیچوقت با اطلاعات کامل تصمیم نمیگیرند. ما همیشه با سه محدودیت روبهرو هستیم: 🔹زمان محدود 🔹اطلاعات ناقص 🔹و توان ذهنی محدود برای تحلیل همه چیز بر این اساس، توی مرحلهی تصمیمگیری ما هیچ وقت نمیتونیم با آرامش خاطر و اطمینان تصمیم بگیریم. در واقع اطمینان وضوح کامل معمولاً قبل از حرکت به دست نمیاد؛ بلکه در دلِ حرکت شکل میگیره. 🗝️برای همین سایمون هربرت به جای جستجوی «بهترین گزینه»، مفهوم Satisficing رو پیشنهاد میکنه: یعنی انتخاب گزینهای که «به اندازه کافی خوب» باشه؛ مسیری که با شرایط فعلی ما سازگاره، ما رو جلو میبره، و امکان یادگیری و اصلاح در طول مسیر رو فراهم میکنه. 🔎پس شاید سوال اصلی این نباشه که: «آیا این بهترین انتخاب ممکنه؟» بلکه این باشه که: «آیا این مسیر، در این مرحله از زندگی، به اندازه کافی خوب هست که حرکت رو شروع کنم؟» 💡غرق شدن در «عقلانیت نامحدود» یکی از بزرگترین موانع تصمیمگیری شغلیه. چون خیلی وقتها، توقفِ بیپایان برای پیدا کردن پاسخ کامل، بیشتر از یک انتخاب ناقص، ما رو از رشد دور میکنه. 💎این نوع نگاه و تحلیل میتونه توی تصمیمگیریهای دیگه زندگی هم بويژه تصمیمات مهم و سرنوشتساز، مفید و کارساز باشه. آیا شما هم معمولا توی تصمیمگیریهای مهم زندگی گیر میکنید؟ چقدرش از تکیه کردن بر عقلانیت نامحدود میاد؟ شاید مرور این نظریه و یادآوریهای سادهاش بهتون کمک کرد. كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com #مسیر_شغلی #مشاوره_شغلی #انتخاب_شغل
به تازگی گزارشی از اداره آمار کانادا منتشر شد که بسیار نویدبخشه: در ماه می ۲۰۲۶، اقتصاد کانادا ۸۸,۰۰۰ شغل جدید ایجاد کرد. رقمی که بسیار فراتر از انتظار کارشناسان بود و تقریباً تمام کاهش اشتغال در ابتدای سال رو جبران کرد. این رشد در اشتغال تماموقت و کاهش نرخ بیکاری، نشون میده که بازار کار کانادا در مسیر بهبوده و فرصتهای بیشتری برای ورود به حرفه و تثبیت موقعیت شغلی از جمله برای ما مهاجرین وجود داره. 💎جزییات گزارش: 🔹۱. رشد کلی اشتغال در ماه می ۲۰۲۶، ۸۸,۰۰۰ شغل جدید ایجاد شد. این رقم بسیار بالاتر از پیشبینی اقتصاددانان بود که فقط ۱۰,۰۰۰ شغل پیشبینی کرده بودند. این افزایش، تقریباً ۸۰٪ از کاهش ۱۱۲,۰۰۰ شغل در چهار ماه نخست سال را جبران کرد. اولین رشد قابل توجه اشتغال از نوامبر ۲۰۲۵ است. 🔹۲. نرخ بیکاری نرخ بیکاری از ۶.۹٪ در آوریل به ۶.۶٪ در می کاهش یافت. نرخ بیکاری جوانان (۱۵ تا ۲۴ سال) نیز از ۱۴.۳٪ به ۱۳.۴٪ کاهش پیدا کرد، که ۱.۲ واحد درصد پایینتر از اوج اخیر در سپتامبر ۲۰۲۵ است. 🔹۳. نوع اشتغال تمام افزایش شغل مربوط به مشاغل تماموقت بود (+۱۵۴,۰۰۰ شغل). مشاغل پارهوقت ۶۶,۲۰۰ شغل کاهش یافت. میانگین دستمزد ساعتی کارکنان دائمی ۳.۲٪ افزایش داشت که نسبت به ۴.۸٪ در آوریل کاهش نشان میدهد. 🔹۴. بخشهای شغلی بیشترین افزایشها در: ساخت و ساز: +۲۶,۸۰۰ شغل اطلاعات، فرهنگ و تفریحات: +۱۹,۳۰۰ شغل حمل و نقل و انبارداری: +۱۸,۷۰۰ شغل اقامت و خدمات غذایی: +۱۷,۰۰۰ شغل بخش تجارت عمده و خردهفروشی ۳۵,۰۰۰ شغل کاهش داشت. اگر این رشد و بهبود بازار کار ادامه داشته باشه یا همین الان که ۸۸۰۰۰ موقعیت جدید ایجاد شده، آیا شما آمادهاید تا از این موقعیتها بهرهبرداری کنید؟ 💡شاید ما نتوانیم نرخ بیکاری یا رشد اقتصادی رو تغییر بدیم، اما چیزی که کاملاً در اختیارمون هست، آمادگیمون برای استفاده از فرصتهاست. شما چقدر آمادهاید؟ #بازار_کار_کانادا #فرصت_شغلی #مهاجرت_به_کانادا
وقتی داریم دربارهٔ آیندهمون تصمیم میگیریم، مخصوصاً وقتی مهاجر هستیم، خیلی وقتها بزرگترین اشتباه اینه که فقط دنبال انتخاب یک شغل باشیم. چون وقتی شغل رو مقصد میبینیم، ذهنمون گرفتار تفکر سیاهوسفید و خطای «نقطهٔ پایان» میشه: انگار فقط یه انتخاب وجود داره و با انتخابش، همهٔ فرصتها و علاقههای دیگه رو از دست میدیم. تصمیم گرفتن سخت و پراسترس میشه، و بعد از مدتی حتی انتخابمون خستهکننده و محدود به نظر میاد. اما وقتی به جای شغل، مسیر رو انتخاب میکنیم، همهچیز فرق میکنه. مسیر محدود به یک عنوان شغلی نیست؛ مجموعهای از تجربهها، مهارتها، ارتباطات و رشدیه که در طول زمان ما رو به نسخهای قویتر از خودمون تبدیل میکنه. این نگاه کمک میکنه ذهنمون از دید صفر و یک و نقطهای رها بشه و هر قدم رو به عنوان بخشی از یک مسیر سیال و انعطافپذیر ببینیم. هیچ تصمیمی آخر خط نیست؛ هر انتخاب، فرصتی برای یادگیری، تغییر و پیشرفت بیشتره. این رویکرد آزادی بیشتری به ما میده. دیگه لازم نیست از همون اول «بهترین شغل ممکن» رو پیدا کنیم. کافیه مسیری رو انتخاب کنیم که با ارزشها، تواناییها و تصویری که از آینده خودمون داریم همخوانی داشته باشه. در طول مسیر، میتونیم یاد بگیریم، مسیرمون رو اصلاح کنیم و فرصتهای تازه رو کشف کنیم. شغل فقط کاریه که امروز انجام میدیم؛ اما مسیر داستانیه که داری برای زندگی خودمون میسازیم و میتونه به ما مجموعهای از فرصتهای متنوع رو پیشنهاد کنه. شغل بهمون درآمد میده، ولی مسیر بهمون هویت، رشد و معنا میده. توی برنامهریزی برای میان مدت و بلند مدت، دنبال انتخاب مسیر باشیم و نه شغل. #مسیر_شغلی #مشاوره_شغلی #انتخاب_شغل كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com
در سالهای اخیر، یک الگوی ثابت در دادههای آموزشی کانادا توجه پژوهشگران رو جلب کرده: در بسیاری از شاخصهای تحصیلی، دختران بهطور میانگین عملکرد بالاتری نسبت به پسران دارند. این موضوع در گزارشها و تحلیلهای جدید سالهای 2025 تا 2026 در بریتیش کلمبیا و سطح ملی دوباره پررنگ شده. 💎 تصویر کلی چه میگه؟ بر اساس دادههای گردآوریشده توسط شورای وزرای آموزش کانادا (CMEC) و ارزیابیهای استانی: دختران در درسهایی مانند خواندن، ریاضی و علوم بهطور متوسط نمرات بالاتری کسب میکنند. احتمال فارغالتحصیلی از دبیرستان در میان دختران بیشتره. مسیر ادامه تحصیل به دانشگاه یا کالج نیز در دختران پررنگتر دیده میشه. این تفاوت فقط مربوط به دبیرستان نیست؛ رد اون رو میشه از سالهای ابتدایی مدرسه مشاهده کرد. 💡 این شکاف از کجا شروع میشه؟ یکی از نکات مهم گزارشهای جدید اینه که اختلاف عملکرد، ناگهانی در نوجوانی ایجاد نمیشه؛ بلکه از سالهای اولیه آموزش ابتدایی شکل میگیره و بهتدریج افزایش پیدا میکنه. 💡پژوهشگران چند عامل احتمالی رو مطرح میکنند: 🔹تفاوت در سبکهای یادگیری و میزان سازگاری با ساختار کلاس درس 🔹نقش انگیزه، تمرکز و عادات مطالعه 🔹کمبود الگوهای مردانه در آموزش ابتدایی 🔹تفاوت در نحوه ارزیابی و انتظارات رفتاری در کلاس 🔍 نکته مهم: مسئله توانایی نیست! نکتهای که تقریباً همه تحلیلهای علمی روی اون تأکید دارند اینه که این شکاف به معنای تفاوت ذاتی در توانایی نیست. بلکه بیشتر به ترکیبی از عوامل آموزشی، اجتماعی و رفتاری مربوط میشه که روی عملکرد تحصیلی اثر میگذارند. 📌 جمعبندی آنچه دادههای جدید کانادا و بریتیش کلمبیا نشون میدند، یک روند پایداره: در سیستم آموزشی فعلی، دختران بهطور متوسط موفقتر از پسران عمل میکنند و این تفاوت از سالهای ابتدایی شکل میگیره. همین موضوع باعث شده بحثهای جدیتری درباره این شکلگیری «شکاف آموزشی جنسیتی» و اینکه آیا سیستم آموزشی برای همه دانشآموزان به یک اندازه مناسب است یا نه، دوباره مطرح بشه. تجربه شما چیه؟ آیا دخترانتون نسبت به پسران عملکرد بهتری در مدرسه دارند؟ 📎 منبع Council of Ministers of Education, Canada (CMEC) – دادهها و تحلیلهای آموزشی 2025–2026 https://www2.gov.bc.ca/assets/gov/education/post-secondary-education/data-research/stp/educ_pathways_of_grads_and_nongrads.pdf
اتفاقات سخت زندگی گاهی یادآوریهای عجیب و عمیقی هستند. بعد از اینکه در کانادا مسیر شغلیم رو به مشاوره تغییر دادم و احساس تعلق و سنخیت و اثرگذاری بیشتری با این رشته پیدا کردم، زیاد به گذشته، به انتخابهام و به دلایل انتخابهام فکر کردم. زیاد از خودم پرسیدم که چرا سمت حقوق رفتم. که چرا اصلا به مشاوره یا حتی مسیرهای دیگه فکر نکردم؛ مسیرهای دیگهای که میتونست نسبت به رشتهی حقوق با من و شخصیت وعلاقمندیهام همخوانی بیشتری داشته باشه. زیاد به این فکر کردم که اگر از اول مشاوره و روانشناسی خونده بودم، جایگاه الانم و میزان اثرگذاریم چقدر میتونست متفاوت باشه. چند ماه اخیر روزهای تلخ و سختی بود ولی برای من حکم یک یادآوری رها کننده رو داشت. سقوط در تجربههای سهمگین کشتار و جنگ و ظلم و بیعدالتی و قساوت، و دیدن رنج مردمانی که با درد و سوگ و خشمی ویرانگر درگیر بودند یادم آورد که چرا تصمیم گرفتم حقوق و حقوق بشر بخونم. که چرا هیچ وقت در تمام ۱۷ سال تحصیل و کار در این حوزه، به هیچ رشته دیگهای فکر نکردم. چرا به رغم خیلی از شرایط نامطلوب، توی رشته حقوق موندم. من توی اون شرایط و اون مسیرِ رو به قهقرا، که ما رو به امروز رسونده، نمیتونستم به خودم فکر کنم، به ترجیحاتم به علاقمندیهام. اون زمان نگاهم فقط به ارزشهام و آرزوهام برای ایرانی آزاد و آباد بود و حاضر بودم به هر روشی و با هر ازخودگذشتگی در این مسیر بجنگم. من انگار این روزها رو میدیدم و میخواستم هر طور شده از رسیدن این روزها جلوگیری کنم. نه اینکه این نوع نگاه و نوع انتخاب، درست یا سالم بود ولی با توجه به زمانه و جغرافیایی که درش به دنیا اومده بودم و تمام دنیا و هویت و ارزشهای من رو شکل داده بود، کار قابل درک و حتی قابل احترامی بود. الان بعد از چند ماه سخت، به انتخاب نوجوان ۱۵ ساله تا بزرگسال ۳۵ سالهام احترام میزارم. به آدمی که تا زمانی که توی ایران بود نمیتونست به جز آزادی و آبادی ایران به چیز دیگهای فکر کنه. به آدمی که مهاجرت یادش داد و این فرصت رو بهش داد که به خودش هم نگاه کنه و مسیری رو انتخاب کنه که تا حد ممکن ارزشهای مختلف رو ببینه و کنار هم جمع کنه. به آدمی که الان توی این چند ماه اخیر با درک بهتر انتخابهای گذشته، انگار بهتر فهمیده که با سرمایهی حقوق بشر از دنیای قدیم و مهارتهای مشاوره از دنیای جدید چطور میتونه هم ایران و مردم ایران رو حمایت کنه و هم آرزوها و خواستههای شخصیش رو جلو ببره. هنوز برای من رسیدن به ایرانی آزاد و آباد بزرگترین آرزو هست ولی این بار میخوام تلاش و مبارزهام رو با تمرکز بر کسی که هستم و همه چیزهایی که دارم آگاهانه تر، واقع بینانهتر و فعالانهتر جلو ببرم. انتخابی که امیدوارم برای نسخهی آیندهام قابل درک و قابل احترام باشه. انسان، عجیب، موجود فراموشکاریه! پینوشت: درک و فهم انتخابهای قدیم ما خیلی وقتها برای نسخه فعلی ما ممکنه سخت و عجیب باشه ولی ما در هر زمان با همه چیزهایی که میدونستیم و نمیدونستیم و داشتیم و نداشتیم بهترین انتخاب خودمون رو کردیم. به انتخابهای گذشته خودمون احترام بزاریم و درس هایی که از گذشته گرفتیم برای انتخاب های بهتر آینده به کار بگیریم. #رشد_شخصی #خودشناسی #مسیر_شغلی #مهاجرت #روانشناسی #مشاوره #حقوق_بشر #عدالت_اجتماعی #تأمل #بازنگری #تغییر_مسیر #هویت #تجربه_زیسته #تاب_آوری كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com
چرا گرفتن تصمیمات مهم و بزرگ اینقدر برای ما سخت و پرچالشه؟ اروین یالوم توی کتاب «رواندرمانی اگزیستانسیال» به این پرسش پاسخ میده. اون معتقده که تصمیمگیریهای بزرگ مثل تعیین مسیر شغلی، انتخاب شریک زندگی، فرزندآوری یا تصمیم مهاجرت ما رو با سه حقیقت وجودی روبرو میکنه: ۱. آزادی ۲. مسئولیت ۳. تنهایی و این سه، از نظر یالوم، سرچشمهٔ اضطراب وجودی تصمیمگیری هستند. 🔹۱. تصمیم یعنی مواجهه با آزادی ناب یالوم توضیح میده که تصمیمگیری، لحظهایه که انسان با این حقیقت روبهرو میشه که: که این منم که باید مسیرم رو انتخاب کنم و توی این انتخاب هیچ طرح از پیش آماده یا راهنمایی وجود نداره و این آدم رو میترسونه. اون به این وضعیت میگه: Groundlessness = بیتکیهگاهی وجودی. 🔹۲. تصمیم یعنی پذیرش مسئولیت کامل یالوم میگه وقتی تصمیمی میگیریم، در واقع داریم اعلام میکنیم که: «نتیجهٔ این مسیر، از این لحظه به بعد، مسئولیت من است.» و این برای روان انسان بسیار سنگینه. به همین دلیل تمایل داریم: انتخاب را به دیگران بسپاریم، یا به “سرنوشت” نسبت دهیم، یا از تصمیمگیری فرار کنیم. 🔹۳. تصمیمگیری اضطرابزا است، چون امکان اشتباه همیشه هست. یالوم تأکید میکند که: هیچ تصمیم مهمی قطعیت نداره. هیچ آیندهای تضمینی نیست. و هر تصمیم یعنی پذیرش امکان اشتباه. این «عدم قطعیت بنیادی» بخشی از اضطراب تصمیمگیریه. 🔹۴. فرد در تصمیمگیری تنهاست. یالوم میگه: حتی اگر هزار نفر مشورت بدند، حتی اگر خانواده یا جامعه فشار بیارند، لحظهٔ نهایی انتخاب «درون» فرد اتفاق میافته. او این تجربه رو تنهایی وجودی نامگذاری میکنه و میگه هر تصمیم بزرگ این تنهایی رو فعال میکنه، و همین باعث میشه انتخابهای مهم دردناک و سخت بشند. 🔹۵. تصمیمگیری یعنی خلق «خود» این یکی از مهمترین جملات یالوم در این خصوص هست: هر انتخابی بخشی از خودِ ما را میآفریند. بهبیان یالوم: ما با تصمیمگیری "خود" رو میسازیم، با فرار از تصمیم، “خود” رو رها میکنیم تا نیروهای بیرونی بسازند. پس تصمیمگیری فقط انتخاب یک کار یا یک رابطه نیست؛ ساختن هویت و خود است. 🔹۶. صرف نظر از انتخابهای دیگر یالوم میگه به رغم اینکه ما در تصمیمگیری آزادیم، اما میدونیم که در عمل محدودیم. هر انتخاب به معنای نه گفتن به انتخاب ها و مسیرهای دیگه است و این نه گفتن گاهی میتونه برای ما خیلی سخت باشه. برای همین تصمیم نمیگیریم تا مجبور به پذیرش این محدودیت و نه گفتن نباشیم. اما هر عدم انتخابی در واقع خودش یک انتخابه! 📌پینوشت: ما مهاجرها خیلی وقتها از انتخاب مسیر شغلی فرار میکنیم، چون مخصوصاً توی دنیای ناآشنای بعد از مهاجرت میترسیم اشتباه کنیم. قبول کردنِ مسئولیتِ این اشتباه ــ که باید تنهایی به دوش بکشیمش ــ برامون سخت و سنگینه؛ مخصوصاً وقتی حس میکنیم این انتخاب داره بخشی از هویت و خودِ ما رو میسازه و همزمان ما رو از امکانهای دیگه محروم میکنه. یالوم میگه راهِ کم کردنِ اضطرابِ تصمیمگیری، پیدا کردنِ انتخابِ بینقص نیست؛ پذیرفتنِ اینه که آزادی، مسئولیت و تنهایی بخشی از زندگیان. اینکه هیچکس بهجای ما انتخاب نمیکنه، نتیجهٔ انتخابهامون با خودمونه، و آخرِ تصمیم گرفتن، هرکدوممون تنهاییم. اضطراب کامل از بین نمیره، ولی وقتی این حقیقتها رو بپذیریم، قابلتحملتر و معنادارتر میشه. #تصمیم_گیری_شغلی #مهاجرت #اضطراب_وجودی #حقیقت_وجودی #اروین_یالوم #مسئولیت #آزادی #تنهایی #خودشناسی #انتخاب
این مدت قصه ها و داستان های زیادی شنیدم از ارتباطات از دست رفته، از دوستیهای عمیق وچند ساله و حتی روابط خانوادگی به جدایی ختم شده…. در این مدت حسرت خیلی از آدمها را شاهد بودم و بهت و غم سنگینی را پشت هر یک از قصهها احساس کرده ام. خودم این مدت چنین تجربهای را نداشتم. زیاد به دلایلش فکر کردهام. شاید اولین دلیلش این باشد که آدمهای دور و برم بیشترشان همفکر خودم بودهاند. اما قطعا این همهاش نیست. دوستان غیرهمفکر هم در پیرامونم کم نبودهاند. نزدیکترین گروه دوستیمان در اینجا، طیف متکثری از دیدگاههای سیاسی بودهاند. از پادشاهیخواه تا جمهوریخواه، از طرفدار جنگ تا مخالف جنگ تا کسانی که میانه بودهاند و کسانی که میان دیدگاههای مختلف جا به جا شدهاند و تا کسانی که با همه این دیدگاه ها مخالف بودهاند. جالب است که ارتباط ما این مدت نزدیکتر هم شد. هم در فضای مجازی همیشه در حال بیان احساسات و نگرانیهایمان بودیم و و هم در فضای حقیقی. فکر میکنم دلایلش شاید اینها باشد: ۱. ما نگذاشتیم که هویت سیاسیمان بر هویت دوستیمان غلبه پیدا کند. انگار میدانستیم این روزها و این احساسات غلیان یافته میگذرد اما نیاز ما به هم تا ابد باقی خواهد ماند. هویت سیاسی سرکش است و هویت دوستی پذیرا. برای همین در بحرانهای سیاسی، هویت سیاسی سرکش و بی پروا به راحتی میتواند هویت دوستی منعطف و نرم را فرو ببلعد. ۲. هیچ کداممان تندرو و متعصب روی عقیدهمان نبودیم. هیچ کدام فکر نمیکردیم که همهی حقیقت پیش ماست. شک بخشی از باورهای سیاسی همهمان بود. برای همین سعی میکردیم در بحثها متعادل باشیم. هر زمان تنش در بحث زیاد میشد، بحث را عوض میکردیم. وسط بحثهای داغ سیاسی، احتمالا دلخوریهایی پیش می آمد اما از آن عبور میکردیم. سعی میکردیم احساسات ملتهب یکدیگر را درک کنیم و تمرین «تابآوری گروهی» کنیم. ۳. روی نقاط مشترک تمرکز میکردیم تا نقاط افتراق. می دانستیم که خواسته و هدف همهمان آزادی و آبادی برای ایران است. میدانستیم که این درد دارد همه مان را از پا در می آورد. می دانستیم که همهمان سوگواریم، خشمگینیم، مبهوتیم. شاید این نوعی انتخاب بود که این درد ما را به هم نزدیکتر کند تا میانمان فاصله و جدایی بیاندازد. ۴. ما در این مدت دورهمیهای روتین، گفتگو های غیرسیاسی و فضای شوخی را پررنگ تر کردیم. نگذاشتیم همه مراوداتمان به چنگ منازعات سیاسی بیفتد. در این بین، روحیه شوخ طبعی بعضی دوستان وسط این حجم خشم و غم، نجات بخش بود. ۵. تهش انگار همه می دانستیم که این بحث ها و منازعات سیاسی تاثیری بر وضعیت ایران ندارد اما روی حال همدیگر بسیار اثرگذار است. ما تصمیم گرفتیم که اولویت را به چیزهایی بدهیم که در کنترل ماست نه آنچه که ما در شرایط کنونی هیچ کنترلی بر آن نداریم. ما انتخاب کردیم که این بحران و این درد مشترک ما را به هم نزدیکتر و ارتباط ما را عمیقتر کند. پینوشت: این حرف ها هیچ کدوم نافی این واقعیت نیست که گاهی که فضا خیلی ملتهب میشه یا اختلاف نظرها خیلی عمیق میشه، ایجاد فاصله موقت توافق شده میتونه بهترین گزینه باشه تا ارتباطات انسانی و دوستی و خانوادگی از دست نره. اما در نهایت من هرچی فکر میکنم، میبینم ما هیچ راهی به جز قرار گرفتن در کنار همدیگه با وجود اختلاف نظرها و تفاوت دیدگاهها نداریم، از شهروندان معمولی تا نیروهای فعال سیاسی. خواسته و هدف همه ما مشترک هست و ما باید به تمرکز بر همین بتونیم اختلافات رو تحمل و مدیریت کنیم. ما باید بتونیم ارتباطات از دست رفته رو ترمیم کنیم، ارتباطات جدید بسازیم و حلقه هایی رو شکل بدیم که در عین تکثر با توسل به هدف و اصول مشترک این نیروی عظیم آزادیخواهی رو به هم وصل کنه. تجربه شما چی بوده؟ چقدر به دوستان همفکر و غیر همفکر در این مدت نزدیکتر شدید یا دورتر؟ راهکارهای شما برای حفظ ارتباطات یا برگشت به اونها چی بوده؟ #گفتگو #تاب_آوری_گروهی #همبستگی
به تجربه دیده ام هر زمان بحرانی پیش میآید برای من، فضای مجازی بدترین جا برای بودن و فعالیت است. همین است که در تلاطم های روزگار، هم خودآگاه و هم ناخودآگاه از این فضا فاصله میگیرم و به جایش پناه میبرم به فضای واقعی و ارتباطات واقعی. معمولا خیلی زود با آدمهایی مثل خودم که مکانیزم دفاعی شان در بحران، هایپر و بیش فعالشان میکند مسیرمان به هم میرسد و بعد در کنار هم شروع میکنیم کاری کنیم. بزرگترین دستاوردش و شاید تنها دستاوردش نجات خودمان از انفعال و استیصال و ناامیدی است. همین کارهای کوچک و ارتباطات نزدیک نمیگذارد افسردگی و اضطراب ما را فرو ببلعد. بعد شلوغی این فعالیتها نوعی فاصله ایجاد میکند از همه چیزهایی که بر آن کنترلی نداریم و تمرکزمان را میبرد به سمت آن چیزهایی که بر آنها کنترل داریم. مثل فکر و احساس خودمان یا فکر و احساس آدمهایی که با آنها کار میکنیم. تحقیقات زیادی نشان میدهد که آن هایی که در بحران به جای شوک شدن و منزوی شدن و عقب کشیدن، شروع به حرکت میکنند بهتر میتوانند امیدِ به بیرون آمدن از بحران و آینده بهتر را زنده نگه دارند. به این چند ماه گذشته که نگاه میکنم میبینم که یکی از سخت ترین دوره های زندگی ام را گذرانده ام، دوره ای که هنوز فهم و هضمش آسان نیست اما در عین حال میبینم که دوران پرجنبش و جوش و پویایی بوده است، پر از درس، پر از تجربه، پر از آشنایی با آدمهای حسابی دغدغهمند، پر از ایده برای ادامه مسیر آزادی. هنوز نمیدانم که آیا این دوره و این فصل تمام شده است یا نه اما میدانم که من با همه چیزهایی که آموخته ام، در کنار آدم های موثری که حالا بخشی از قبیله من هستند و با امیدی که در قلب دارم، مصممتر و فعالتر از قبل این مسیر را ادامه میدهم. كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com
در این روزها در کنار فکر کردن به تمام کسانی که بار سنگینی از سوگ و درد و رنج را به دوش میکشند، به گروهی دیگر هم فکر کرده ام: به مهاجرین تازهوارد. به مسافرانی که میانِ دو جهان گذشته و آینده ایستادهاند بی آنکه در لحظه حال به هیچ یک تعلق داشته باشند، اما باید رنج و بحران هر دو را به دوش بکشند. از یک طرف بحران وطنی که آن را با عذاب وجدان وداع گفتهاند و تمام روحشان را آنجا جا گذاشتهاند و از طرف دیگر بحران در سرزمین جدید که بیاعتنا به آنچه که دارد در وطن برای ما میگذرد به تندی در جریان است با همه چالشها و هزینهها و بحرانهای اقتصادی و مهاجرتی. مهاجرت به خودی خود بسیار سخت و پرچالش است چه برسد به اینکه هم، وطنت این چنین درگیر بحرانی بیسابقه باشد که تمام انرژی روانی و امید و تمرکز آدم را میبلعد و هم مقصدت درگیر بحران اقتصادی و شغلی باشد که تامین نیازهای اولیه را تحت تاثیر قرار میدهد و موقعیت زندگی را به سطح «بقا» تقلیل میدهد. واقعا در این شرایط چه باید کرد؟ چطور میتوان به زندگی، به پروسه کاریابی، تقویت زبان و رشد حرفهای برگشت؟ واقعیت این است که اصلا کار ساده ای نیست؛ یک پروسه پرچالش زمانبر است، اما چند پیشنهاد برای ساده تر شدنش: ۱. بپذیریم که تنظیم هیجانات کلید اصلی است. در شرایط بحران، اولین چیزی که آسیب میبیند توانایی ما برای تمرکز، تصمیمگیری و حرکت رو به جلو است. دلیلش هم این است که ذهن ما درگیر موجی از احساسات سنگین مثل غم، خشم، نگرانی و احساس گناه میشود. تنظیم هیجانات به این معنا نیست که این احساسات را انکار کنیم یا سرکوب کنیم؛ بلکه یعنی آنها را بشناسیم، بپذیریم و یاد بگیریم چگونه اجازه ندهیم تمام انرژی روانی ما را در اختیار بگیرند. وقتی بتوانیم هیجانات خود را کمی متعادلتر مدیریت کنیم، دوباره ظرفیت فکر کردن، برنامهریزی و برداشتن قدمهای کوچک برای ادامه مسیر به زندگیمان برمیگردد. ۲. بپذیریم که تنظیم هیجانات یک انتخاب است. قبل از هر چیز ما باید بپذیریم که با یک انتخاب روبرو هستیم: اینکه در این غم و سوگ و خشم غرق شویم یا آن را مدیریت و تبدیل به سوخت و انرژی برای رشد کنیم. رشدی که در آغاز ما را بهرهمند و قویتر میکند و بعد ایران را. ما تا کنون ثابت کردهایم که هر جای دنیا باشیم، دل در گرو ایران داریم و هر چه قدرتمندتر و آگاه تر و با امکانات و منابع بیشتر باشیم بهتر می توانیم به روند آزادی و آبادی ایران کمک کنیم. ۳. تلاش برای تنظیم تدریجی هیجانات اختصاص دادن زمانی برای فهم و هضم این احساسات ضروری است. شاید لازم باشد یک یا دو هفته آگاهانه به سوگواری و پردازش احساساتمان فضا بدهیم؛ اما پس از آن، لازم است بهطور جدی وارد فرآیند مدیریت هیجانات شویم. یک. مهمترین اقدامی که می تواند در این راستا به ما کمک کند محدود کردن مصرف اخبار است. قرار گرفتن مداوم در معرض جریان بیپایان اخبار—بهویژه اخبار تلخ و نگرانکننده—میتواند ذهن و سیستم عصبی ما را در حالت هشدار دائمی نگه دارد. در چنین حالتی، بدن و ذهن فرصت آرام شدن، تمرکز و بازیابی انرژی را پیدا نمیکنند و بهتدریج دچار فرسودگی روانی میشویم. محدود کردن مصرف اخبار به معنای بیتفاوتی نیست؛ بلکه نوعی مراقبت از سلامت روان است. تعیین زمانهای مشخص برای دنبال کردن اخبار—مثلاً یک یا دو بار در روز—کمک میکند هم آگاه بمانیم و هم اجازه بدهیم بخشی از انرژی ذهنیمان به زندگی روزمره، کار، یادگیری و ساختن آینده اختصاص پیدا کند. دو. بازگشت تدریجی به روتینها با قدم های کوچک بازگشت به روتینهای ساده و روزمره—حتی با قدمهای کوچک—به ذهن کمک میکند دوباره حس ثبات، کنترل و جهت را تجربه کند. همین قدمهای کوچک بهتدریج انرژی روانی و اعتمادبهنفس را برمیگردانند و مسیر بازگشت به فعالیتهای مهمتر مثل یادگیری، کاریابی و رشد حرفهای را هموارتر میکنند. سه. کمک گرفتن از منابعی که حال ما را بهتر میکنند از جمله: فعالیت فیزیکی مثل ورزش، یوگا، پیاده روی همنشینی با دوستان صحبت با دوستان همفکر شرکت در گروه های حمایتی پناه بردن به طبیعت اقدامات عملی برای ایران گاهی احساس میکنم این درد و این سوگ برای همیشه مرا در خود دفن کرده است. اما نمیخواهم انتخاب کنم که در این غم دفن شوم. ما میتوانیم این درد را تبدیل به معنایی برای مبارزه آگاهانه٬تر و هدفمندتر کنیم. ما می توانیم روی چیزهایی که در کنترل ماست تمرکز کنیم از جمله باورها و افکار و هیجاناتمان. ما میتوانیم انتخاب کنیم که باور کنیم که این روزها تمام میشود، که ما به زندگی برمیگردیم و مسیر رشد فردی خود و راه آزادی و آبادی ایران را مصمم تر از قبل ادامه میدهیم. ما میتوانیم امید آزادی ایران را در دلمان حتی در تاریک ترین لحظه های تاریخ ایران حفظ کنیم و برای تحققش با آنچه در کنترل ماست قدم برداریم. https://t.me/kouch_coaching
در میان همه جملاتی که درباره آزادی شنیدهایم، کمتر جملهای بهاندازه این سخنِ Viktor Frankl تکاندهنده است: «میان محرک و واکنش، فاصلهای وجود دارد؛ و در آن فاصله، آزادی ما نهفته است.» این جمله صرفاً یک توصیه روانشناختی نیست؛ یادآوریِ مسئولیتی است که هر انسان در برابر انتخابهایش دارد. اما اگر این ایده را از قلمرو فردی فراتر ببریم و به سطح زندگی جمعی بیاوریم، معنای آن سنگینتر و سرنوشتسازتر میشود. در این برهه از تاریخ ایران، این همان فاصلهای است که میتواند سرنوشت ما را رقم بزند. در عمل، پرسش این است: آیا توانستهایم از این آزادی جمعی بهخوبی بهره ببریم؟ آیا واکنشهای ما همسو با هدف مشترکمان - آزادی، عدالت و آیندهای بهتر- بوده است؟ آیا ما، بهعنوان یک ملت که هدفی مشترک داریم، توانستهایم واکنشهای خود را منسجم، حسابشده و هوشمندانه نشان دهیم؟ آیا میتوانیم بهتر عمل کنیم؟ چرا با هر اتفاق و محرک اینچنین در دام تفرقه میافتیم و همبستگی جمعیمان خدشهدار میشود؟ چرا گفتوگو جای خود را به منازعه میدهد؟ چرا نمیتوانیم مدارا کنیم و تمرین حل اختلاف را جدی بگیریم؟ چرا به جای تمرکز بر اشتراکات و توافقات، ذهن و دل خود را به اختلافات و شکافها مشغول میکنیم؟ چرا این چنین به هم بیاعتمادیم؟ فرانکل به ما یادآوری میکند که حتی در سختترین شرایط، آزادی واقعی در انتخاب واکنش ما نهفته است. اگر بتوانیم این فاصله را با آگاهی پر کنیم میتوانیم واکنش جمعیمان را به نقطهای از خرد، انسجام و تأثیرگذاری برسانیم. شاید تنها راه رسیدن به هدف مشترک، همین تمرین اختیار آگاهانه باشد؛ همان فاصلهی کوچک میان محرک و واکنش که میتواند سرنوشت یک ملت را رقم بزند. كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com #آزادی #همبستگی #خرد_جمعی #ویکتور_فرانکل
در شرایط عادی، کنترل ذهن در دست قشر پیش پیشانی مغز است. بخش مهمی از مغز که حاصل یک فرایند طولانی تکامل در انسانهاست. این بخش مسئولیت تصمیمگیری، تحلیل و قضاوت را بر عهده دارد و امکان دیدن روابط پیچیده، ارزیابی پیامدها و به تعویق انداختن واکنشهای فوری را فراهم میکند و اساس تفکر سنجیدهی انسانی را میسازد. اما همه میدانیم که مغز انسان فقط تنها برای تفکر طراحی نشده؛ بلکه کارکرد اصلی آن بقاست. ما وقتی با تهدید، ناامنی، خشونت یا فشار شدید روانی روبهرو میشویم، سیستمهای هیجانی مغز فعال میشوند و ذهن وارد «حالت بقا» میشود. در این وضعیت، آمیگدالا (Monkey Mind) و شبکههایی که با پاسخهای سریع و غریزی مرتبطاند، نقش مسلط پیدا میکنند و دسترسی به قشر پیشپیشانی (Human Mind) را محدود میکنند. هر چه شدت هیجان و فشار روانی بیشتر باشد، این جابهجایی کنترل پررنگتر میشود. مغز در این حالت برای سرعت بهینه میشود، نه برای دقت. نتیجهی این جابهجایی کنترل چیست؟ 🔹خطر بیشبرآورد میشود، چون در منطق تکاملی «خطای نوع اول» (اشتباه گرفتن بوته بهجای شیر) کمهزینهتر از «خطای نوع دوم» است. 🔹توان تحمل ابهام کاهش مییابد و ذهن به دنبال پاسخهای سریع، ساده و قطعی برای مقابله با خطر جانی فرض شده میگردد، همان الگوی کلاسیک «جنگ یا گریز» (Fight or Flight). 🔹در حالت بقا، مغز برای سرعت، پیچیدگی را قربانی میکند. جزئیات حذف میشوند و واقعیت به روایتهای ساده و دوتایی فروکاسته میشود: درست یا غلط، دوست یا دشمن، ما یا آنها. 🔹دید تونلی شکل میگیرد؛ تمرکز روی یک موضوع خاص قفل میشود و باقی واقعیت فیلتر یا حذف میشود. 🔹سوگیریهای شناختی تشدید میشوند. ما بیشتر به اطلاعاتی توجه میکنیم که باورهای قبلیمان را تأیید میکنند و کمتر به دادههای متناقض میدان میدهیم. 🔹این فرآیند، حاصل سازوکار طبیعی مغز در جایی است که دسترسی به بخش تکامل یافته تفکر بسیار محدود شده است. حالا مسئله اینجاست که این برنامه نصب شده روی ذهن ما متعلق به هزاران سال پیش و جهانی است که تهدیدها کوتاهمدت و فیزیکی بودند. در دنیای مدرن، تهدیدها اغلب نمادیناند: هویت، وطن، آزادی، امنیت روانی، جایگاه اجتماعی. با این حال، مغز ما تفاوت چندانی میان «حمله یک حیوان درنده» و «حمله به باورهای بنیادین» قائل نمیشود. هر دو میتوانند همان مدار بقا را فعال کنند. ما اغلب با تهدید جانی واقعی روبهرو نیستیم؛ اما شدت هیجانات و اهمیت موضوع، آن را در ذهن ما به تهدید بقا تبدیل میکند. حالا پیچیدگی و تناقض ماجرا دقیقاً همینجاست: در شرایطی که اوضاع پیچیده و پرتنش است، ما بیش از هر زمان دیگری به تحلیل دقیق، سنجش همهجانبه و تصمیمگیری مسئولانه نیاز داریم. اما درست در همان لحظه، اگر سکان ذهن در اختیار آمیگدالا باشد، دسترسی ما به چنین ظرفیتی بهشدت محدود میشود. نتیجه آن است که تصمیمها بیشتر از جنس واکنشهای هیجانیاند تا انتخابهای سنجیده و تحلیلی. در چنین شرایطی ما باید بتوانیم کنترل ذهن را از بخش آمیگدالا بگیریم و آن را به بخش پیش پیشانی مغز بازگردانیم. کاری که اصلا ساده نیست چون غریزهی شدید ما به بقا، این کار را بسیار پر چالش کند. اما کارهایی که میتوانیم انجام دهیم: 🔹آگاهی از این فرایند و یادآوری اینکه احتمالاً تمام حقیقت را نمیبینیم؛ تمرین شکورزی و پذیرش امکان خطا. 🔹نامگذاری دقیق هیجانات (مثلاً: «الان خشمگینم»، «الان مضطربم») برای کاهش شدت واکنش هیجانی. تنظیم فیزیولوژیک از طریق تنفس آهسته و آگاهانه برای کاهش برانگیختگی سیستم استرس. 🔹افزایش پیچیدگی شناختی با پرسیدن پرسشهای باز و بررسی دیدگاه مخالف. 🔹محدود کردن ورودیهای تحریککننده و مصرف بیوقفه اخبار در شرایط بحران. 🔹گفتوگو با افرادی که شبیه ما فکر نمیکنند، در فضایی امن و محترمانه. 💡بنابراین تفکر، در بحران یک امر طبیعی نیست؛ یک کنش انتخابی و آگاهانه است که نیاز به تمرین و مداومت دارد. و شاید مهمترین پرسش این نباشد که «چه کسی درست میگوید»، بلکه این باشد که: 💡چطور میتوانیم در سطح فردی و جمعی به هم کمک کنیم سطح برانگیختگیمان را پایین بیاوریم تا امکان دیدنِ پیچیدگی دوباره فراهم شود؟ 💡چطور میتوانیم به هم کمک کنیم درستتر ببینیم و درستتر تصمیم بگیریم؟ كانال تلگرام: https://t.me/kouch_coaching اينستاگرام: http://instagram.com/rezvan.pouya/ وبسايت: www.apexppd.com #ایران #آزادی #همبستگی #تنظیم_هیجانات #آگاهی #تفکر_نقاد #مسئولیت_فردی #بلوغ_هیجانی #گفتگو #تصمیم_آگاهانه #سلامت_روان #خودآگاهی #مدیریت_استرس #همدلی