tgindex
لآله🌷
@lalaaaaaaa9персидский

خانه ات سرد است؟ خورشید کوچکی در پاکت می‌گذارم و برایت پست میکنم. ستاره کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روان کن. بسیار تاریکم🌷

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
11
Всего постов
44
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
225
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
31
40 постов
Вовлечённость
13,8%
к подписчикам
Постов в день
1,6
всего 44
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • رمان #ژربرای_من #پارت_پنجاه دوباره تقه‌ای به در زدم که صدای ضعیفی گفت: بیا داخل شدم، با ناراحتی کنار تختش مچاله شده بود، به سمتش رفتم و جلوش روی زمین نشستم و دستاش رو که زده بود زیر بغلش رو تو دستم گرفتم، سرش رو پایین انداخته بود، موهاش رو با دست آزادم کنار زدم با دیدن اشکاش با تعجب صداش زدم و گفتم: حنا؟ چرا گریه می‌کنی عزیزدلم؟ چیزی نشده که، ما باید انتظار مخالفت رو می‌داشتیم حتی از این بدترش رو، حالا هم مشکلی نیست، گریه نکن. با بغض گفت: نمیخوام امیر، چرا نمی‌خوان یه بار به نظرم احترام بزارن واقعا... گفتم: چرا نمی‌خوای عروسی بگیریم، عزیزدلِ امیر، هوم؟ بغض صداش اذیتم می‌کرد، گفت: نمیخوام چون از سنت و رسم‌هاشون دل‌زده شدم، من یک عمره دارم با رسم‌های مسخره‌شون کنار میام، خودشون باعث شدند من از عروسی بدم بیاد. متعجب نگاهش کردم، او کسی نبود که بخواد بی‌احترامی کنه، ولی لبخندی بر لب زدم تا یکم آروم بشه گفتم: عروسی که مشکلی نداره، نکنه تو بخاطر من نمی‌خوای عروسی بگیریم؟ چون دستم خالیه و گفتم میخوام قرض کنم؟ سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت: نه امیر، من دوسِت دارم تو هم برام مهمی و دلم رضا نیست که بری قرض کنی ولی دلیل اصلیم این نیست، تو نمی‌دونی من هر عروسی که رفتم و دیدم بعدش جنجال دیدم بعدش منت دیدم بعدش همون آدمایی که اومدن تو عروسی با هزار تا حرف رفتن بیرون، دریغ از یک دعای خیر... من اشک خواهرم رو شب عروسیش بخاطر حرفای مفت همین فامیل دیدم و عروسی برام شده فوبیا، باور کن شده فوبیا، من عروسی نمی‌خوام امیر. همون‌طور که سرش رو نوازش می‌کردم گفتم: باشه عزیزم تو فقط آروم باش، چیزی نشده حالا هم، اونا دلایل‌شون رو گفتند و ما هم دلیل‌مون رو می‌گیم، اگه تو بخوای اول کاری اینجوری جا بزنی دیگه که نمی‌تونیم قانع‌شون کنیم، باید قوی باشی عزیزدلم. با لب برچیده نگاهم کرد که خندیدم و در آغوشش کشیدم که با لحن محزونی گفت: اگه نشد چی امیر؟ گفتم: برات عروسی قشنگی میگیرم که همه‌ی فوبیاهات بریزه. اوهومی گفت که با خنده گفتم: یک لحظه ترسیدم نکنه ژربرام پژمرده شده باشه، ولی نه انگار... اون روز بحث رو ادامه ندادیم و قرار شد شب بعد دوباره برای صحبت بیایم. در راه برگشت به خانه پدرم بهم توصیه کرد که به هیچ وجه کوچکترین بی‌احترامی بهشان‌ نکنم، اگر کربلا نشد هم غصه نخورم برای عروسی پول پیشش هست. و من به رسم ادب یک قدم عقب‌تر از پدرم به چهره و اندام تکیده‌اش نگاه کردم و زیر لب برای سلامتی‌اش دعا کردم، سلامتی پدری که عمرش رو برای ما داد و تا الانم حواسش بهمون هست. از پدرم خداحافظی کردم و به سمت حوزه رفتم، کم‌کم وقت نماز می‌شد و امروز نوبت من بود. بعد وضو دو رکعت نماز گذاشتم و از خدا کمک خواستم برای مسئولیتی که سر رشته‌ای در آن نداشتم و برای خدمتی که قرار بود برای سربازان امام زمان(عج) خدا رو شکر کردم، کوچکترین خدمتی که منتهی به امام می‌شد برای من افتخار بزرگی بود. طبق دستورالعملی که استاد داده بود، به امام جماعت اون روز که عبدالله بود خبر داده بودم و الان عبدالله زودتر از همه در جایگاه امام جماعت به آرومی نشسته بود، مُهر‌ها رو به ترتیب چیدم و کنار هر کدوم تسبیحی قرار دادم، این جزو وظایفم نبود ولی خدمت بود.. بعد نماز بلندگوی تنظیم شده رو آوردم و کنار حسن و مؤمن گذاشتم تا دعای فرج و توسل بخونند، بعد تموم شدن نماز و دعا همگی متفرق شدند و من مشغول مرتب کردن مهر و تسبیح‌ها شدم که صدای ضعیفی از پشت سرم فامیلیم رو صدا کرد. برگشتم و با دیدن... نویسنده #بنت_حیدر

  • رمان #ژربرای_من #پارت_چهل_نهم بعد نگاهی کوتاه به خانومش گفت: حنا جان چیز دیگری می‌گفت، مثل اینکه با امیر جان تصمیم گرفتند که بجای عروسی برن کربلا. به حنا نگاه کردم با استرس به پدرش نگاه می‌کرد. نگاهم رو دوباره به آقای باقری دوختم، پدرم گفت: بله بچه‌ها اینجوری میگن، ولی نظر شما و مادر حنا جان هم مهمه. اینبار مادر حنا شروع به صحبت کرد، مادر حنا_ من با نظر شما موافقم، اینا جوونن و دو روز بعد پشیمون می‌شن. انتظار مخالفت داشتم، پس بدون استرس و حس‌ بدی بهشون گوش دادم. آقای باقری سکوت کرد، پدرم گفت: بله حق با شماست ولی نظر خودشون هم مهمه. مادر حنا گفت: اینا الان داغن دو روز بعد حسرت میخورن که چرا جشن عروسی نگرفتند، انسان میتونه فقط یکبار تو زندگیش عروسی بگیره که اونم اینا داغ شدند که نگیرند، فردا روز وقتی عروسی بقیه رو ببینند، فقط حسرت میخورن که چرا شانس شون رو از دست دادند. استدلال شون قوی بود ولی نه اونقدری که قانع بشم، چشم به حنا دوختم، با نگاهی نگران به من‌ نگاه می‌کرد با اطمینان چشم بستم تا کمی آرام بگیرد. آقای باقری گفت: بله اینم حرفیه، شما دو تا چی میگین؟ به این حرف هم دقت کنید که عروسی فقط یکباره تو زندگی آدم. نگاهش به من بود، صدام رو صاف کردم و گفتم: درسته عروسی تو زندگی فقط یکباره و بهتره گرفته بشه، برای من که گرفتن یا نگرفتن عروسی چندان فرقی نمیکنه ولی مهم حنا جان هست اگه بخواد عروسی بگیره من حرفی ندارم ولی اگه نخواد بگیره به نظرش احترام می‌زارم. نگاهم رو به حنا دوختم اینبار نوبت او بود، استرسش واضح بود ولی لبخند زدم تا شاید کمی آرام بگیرد، نگاهش به لبخند و آرامشم دوخته و بعد نفسی گفت: من نمیخوام عروسی بگیرم مامان بابا، درسته که عروسی فقط یکباره ولی من ترجیح میدم این عروسی رو نگیرم و به جاش بتونم زندگیم رو با سفری شروع کنم که تضمین آینده‌ام باشه و لبخند چند تا آدم نیازمند و محتاج، این برای من حس بهتری نسبت به گرفتن عروسی و خرج‌های اضافی می‌ده. مادرش نگاهی تند بهش کرد که حنا سر به زیر شد، دلم گرفت می‌دانستم مادرش بیشتر فکر میکنه چون دست من خالیه حنا داره مراعات حال من رو میکنه و از خودش میگذره و این باعث شده بود باهاش تندی کنه. مادرش مجال حرف اضافه رو به کسی نداد و گفت: مردم چی می‌خوان بگن؟ این همه از مردم خوردیم باید پس بدیم بهشون، نمیگن اینا هیچی نداشتن و نتونستن حتی یک عروسی بگیرن و دخترشون رو بی‌قدر و ارزش به خونه شوهرش فرستادند. میدان رو به پدرم دادم و چیزی نگفتم، پدرم با آرامش گفت: حق با شماست خانم باقری، ولی حرف مردم همیشه هست، اگه بخوایم با حرف مردم زندگی کنیم باید هر لحظه رنگ و سلیقه عوض کنیم، باید ببینیم چی درسته و چی غلط، من با عروسی گرفتن هیچ مشکلی ندارم، فقط این دو جوون راضی به عروسی بشن چون مجلس مال ایناست نه من و اگه بخوایم برخلاف میل‌شون پیش بریم هم خدا رو خوش نمیاد من که فکر نکنم بتونم قانع‌شون کنم، مگر اینکه شما و آقای باقری صحبتی بکنید و راضی شون کنید به عروسی. اینبار آقای باقری زبان به صحبت گشود و گفت: امیر جان، حنا جان بابا، شما مطمئنید از تصمیمی که گرفتید؟ امید در دلم جوانه زد، اما مادر حنا پیش دستی کرد و با عصبانیت گفت: حاجی دارین چی میگین؟ نمیدونین اگه عروسی نگیریم مردم چی میگن؟ میگن دخترشون ارزش نداشته، ببخشید من اینو میگم. رو به ما کرد و ادامه داد: ولی همین چند روز بعد، شاید خودِ شما برگردید بگید تو اگه ارزش داشتی عروسی میداشتی، هر چند امیر جان فهمیده است ولی بازم چه ضمانتی وجود داره که فردا روز برنگرده همچین حرفی به حنا بزنه. حق می‌دادم، مادر بود و زمانه هم زمانه‌ی بدی بود. حنا لب باز کرد و گفت: مادر ارزش من به پول و عروسی نیست که امیر بخواد همچین چیزی بهم بگه، که اگه همچین آدمی بود من هیچ وقتِ هیچ وقت انتخابش نمیکردم. امیر مردی نیست که بخواد همچین چیزی بگه و فکر عقب‌مونده‌ای داشته باشه. اسم حنا رو آروم صدا زدم، همه‌ی حرفاش رو با بغض گفته بود، نگاهش رو به من دوخت که سری به نشانه نفی تکون دادم، درست نبود این رفتار با مادرش اونم جلوی ما، با حرص چشم بست و بعدِ گفتن با اجازه‌ای بلند شد و رفت. شرمنده از جو به وجود اومده گفتم: معذرت میخوام اگه شما نمی‌خواید من تلاشم رو می‌کنم حنا رو قانع کنم... آقای باقری آروم گفت: برو باهاش صحبت کن امیر جان. و من هم بعد گفتن با اجازه‌ای از جمع سه نفره‌شون جدا شدم و اجازه دادم با هم صحبت کنند و به نتیجه‌ برسند و خودم دنبال ژربرا رفتم، ژربرایی که امروز زیادی عصبی و آشفته به نظر می‌رسید، با یا اللهی داخل سالن شدم، کسی نبود حدس می‌زدم داخل اتاقش باشه پس مستقیم به سمت اتاقِ حنا قدم برداشتم، نزدیکی اتاقش آروم به در زدم ولی... نویسنده #بنت_حیدر

  • امروز دوستی ازم پرسید، زندگی برات یعنی چه؟ بدون تردید گفتم: زندگی برای من این‌روزا یعنی صبح زود از خواب بلند شدن و نماز خواندن، و بعدش رفتن به حوزه با چشمان خواب‌آلود، برگشتن به خانه و نماز و خواندن کتابی، دیدن فیلمی، گوش دادن به مداحی در طول مسیر، گوش دادن به صوت قرآن، نوشتن مشق‌های عقب‌مانده، نوشتن رمانم، درس خواندن، صحبت‌های آخر شبی با دوستانم، دعوا سر اینکه تو خونه‌ی بابابزرگم کسی پتو و بالشتم رو نگیره، دلتنگی برای مادرم، صحبت با خواهرم، رویاپردازی برای آینده با دوستانم، صحبت‌های بعد نمازم با خدا، زل زدن به ستاره‌ها هنگام پر کردن آب کولر و خیلی چیزهای ساده‌ی دیگر... لازم نیست اتفاق خاص و هیجان انگیزی بیوفته، همین روزمرگی‌ها و تکرارهاست که بنظرم قشنگه، باید همینا رو زندگی کرد...

  • آهو کجایی؟ که ضامنت امروز می‌رود...💔

  • رمان #ژربرای_من #پارت_چهل_هشتم خیلی زود فردا از راه رسید، سعی کردم خونسرد باشم و آمادگی هر مخالفت و حرفی رو داشته باشم. وقتی رسیدیم خونه‌شون، حنا در و باز کرد و با لبخند به استقبال من و پدرم آمد. مبینا خیاطی رفته بود و کریم هم دانشگاه، من و بابام تنها اومده بودیم. میوه‌ای که گرفته بودیم رو بهش دادم به سمت مهمانخانه رفتیم، مادر حنا به استقبال اومد و بعد گفتگوهای عادی، حنا چای آورد و مادر حنا خاطر نشان کرد که آقای باقری رفته مغازه و الانا میاد. مادر حنا از تصمیم منو حنا خبردار بود و تا جایی سر سنگین بود و از همین الان معلوم بود که منتظره بحث پیش کشیده بشه تا مخالفتش رو ابراز کنه. زیر لب ذکر گفتم و به مولایم صاحب الزمان (عج) توسل کردم، بلاخره باید با حمایت پدر ازدواج می‌کردم و پدر واقعی و حقیقی هر شیعه کسی نبود جز امامش و من هم به امامم توسل کردم تا خودش کارام رو راست و ریست کنه‌. با اومدن آقای باقری احوال‌پرسی دوباره شروع شد، و مثل همیشه بحث اولیه‌ی پدرم و آقای باقری از فروشگاه و کار و بار بود تا اینکه پدرم بحث اصلی رو شروع کرد و قضیه عروسی رو مطرح کرد ولی از کربلا چیزی نگفت بلکه در مورد گرفتن عروسی و زمانش صحبت کرد. آقای باقری هم انگار از قضیه کربلا خبردار بود که با نگاهی کوتاه به مادر حنا و حنا و بعد به من و پدرم‌ نگاه کرد و در سکوت به پدرم گوش داد. پدرم نظر آقای باقری رو در مورد زمان و چگونه برگزار کردنش خواست. آقای باقری دوباره نگاهی کوتاه به خانومش کرد و گفت.... نویسنده #بنت_حیدر

  • رمان #ژربرای_من #پارت_چهل_هفتم مسئولیت رسیدگی به نماز جماعت و ادعیه‌خوانی طلاب، آن‌هم برای من و طلایی که به تازگی پایه سوم شده بودیم، سنگین بود. با تعجب گفتم: استاد، ما تازه پایه سه شدیم، چطور می‌تونیم این مسئولیت رو پیش ببریم، در حالی‌که دوستان دیگری هم هستند و چه بسا بهتر می‌تونند این‌کار رو انجام بدن. استاد با لبخند به فلسفه‌بافی من گوش می‌داد، آخرش گفت: مگه شما چی کم دارید از بقیه؟ از لحاظ تقوا بگم که ان‌شاءالله صد، از لحاظ اخلاقی و رفتاری صد، از لحاظ درس هم خوب می‌شید ان‌شاءالله. اینبار طلا دهن باز کرد و گفت: ولی استاد، ما تجربه‌ی کافی نداریم، این مسئولیت همیشه با پایه‌های بالاتر بوده و برای ما یکم سنگینه. استاد گفت: بهانه نیارید، همه از یک جایی شروع می‌کنند، همه که کار بلد به دنیا نمیان، سر از فردا نوبتی نظارت کنید، مگر اینکه به شغل‌تون صدمه وارد بشه که دیگه حرفی ندارم. مخاطب من بودم، گفتم: نه استاد بحث این نیست، فقط حس می‌کنیم برای این مسئولیت کوچیکیم. به لحن آخرم موقع گفتن کوچیکیم خندید و گفت: خودتون رو دست کم نگیرید. متعجب بودم، استاد اجازه اعتراض دیگری بهمون نداد و بعد دادن کمی راهنمایی رفت. و من و طلا در سکوت شوکه بودیم، کاش حداقل درس‌خون می‌بودیم، من که درست حسابی یاد نمی‌گرفتم، طلا هم کلا سر به هوا بود و نمی‌خوند. طلا سکوت رو شکست. طلا_ به این میگن نعمت مگه نه؟ جوری بهش نگاه کردم که یعنی نفهمیدم چی میگی. برق اشک تو چشاش واضح بود. گفت: اینکه یک استاد اینقدر تلاش کنه به شاگردش عزت بده و بهش اعتماد کنه و نذاره احساس منفعل بودن بهش دست بده، وجود این استاد نعمته نیست؟ لبخند زدم، تعبیرش از کار استاد زیادی لطیف و عمیق بود، گفتم: بله نعمته برو شکر کن بخاطرش. گفت: نه جدی میگم امیر، کدوم استاد اهمیت می‌ده شاگردش چیکار میکنه، میگه خوند میخونه، نخوند به من چه، وظیفم‌ رو انجام دادم دیگه، ولی اینکه استاد اینقدر اهمیت بده و هر جوری شده سعی کنه تو رو نگه داره، این زیادی لطف بزرگی هستش که نصیب هر کسی نمیشه. درست میگفت، هر استادی اینقدر اهمیت نمی‌داد. اون روز منو طلا با برنامه‌ای که استاد بهمون داده بود، برای نظارت بر نماز جماعت. قرار شد یک روز طلا و یک روز من این کار و انجام بدیم، طلا هم می‌گفت باید از علوی که بالاترین پایه رو داشت باید مشورت کنه. دسته‌گل‌ها رو آماده کردم و تصمیمی که برای کربلا گرفته بودم رو با پدرم در میون گذاشتم و قرار شد فردا بریم خونه‌ی آقای باقری و باهاش صحبت کنیم. تصمیمم رو قطعی کرده بودم، به حنا پیام دادم و از تصمیمم براش گفتم و نظرش رو خواستم. به کلمات در حال تایپ... زیر اسم ژربرای من زل زدم و منتظر جوابش شدم. با دیدن پیامش که هر حرف هر کلمه رو دو برابر نوشته بود خندم گرفت، تابلو ذوق زده بود. حنا_ وااااااااااااااااای جدددددی میگییییییی، من از خدااااامه اصلا این پیشنهاد خودم بود. با خنده براش نوشتم؛ فدات بشم، باشه فردا شب میایم خونه‌تون عزیزم با صدا زدن مبینا فقط برای اسپیکرهای قلب رنگارنگی که میفرستاد یک قلب سفید فرستادم و از اتاقم بیرون شدم. به سمت صدا رفتم، داشت لباس می‌شست. گفتم: جانم مبینا با خستگی گفت: داداش من خیلی خستم میتونی لباسا رو آب بکشی؟ خودمم خسته بودم ولی با یک نگاه می‌شد فهمید چقدر خسته‌است، لبخند زدم و به خواهر کوچکم نگاه کردم و همون‌طور که سرش رو نوازش می‌کردم، گفتم: برو استراحت کن عزیزدلم من حواسم هست لبخند خسته‌ای زد و رفت، نپرسیدم چته و چیشده! دختر بود دیگر... دختر بدون مادر... ما مرد بودیم دوام می‌آوردیم و شاید خستگی‌های‌مان را در سجاده بروز می‌دادیم ولی او دختر بود بین سه مرد بی‌عاطفه بزرگ شده بود و باز هم تنها کسی بود که حضورش خانه‌ی سرد از وجود مادر را گرما می‌بخشید و دوام آورده بود حق داشت گاهی خسته بشه، کم بیاره، بخواد هیچکاری نکنه او حق داشت‌. زیادی حق داشت. و من تا آخر عمر سپاسگزار و دوستدار این خواهر کوچک اما با قلبی بزرگ بودم... نویسنده #بنت_حیدر

  • It was good🥰.....

  • آلاء+لآله+دُلوین+بنت‌الکفیل+محوا+س.علوی=🌸💫🫠📚👀🍳

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • زهرا حرم نداشت، تو هم حرم نداری از کودکی همیشه طرفدار مادر بودی💔

  • بهترین خلقت خدا امشب از زمین می‌رود...💔

  • پیامبری که ندیده برای منِ ناچیز اشک می‌ریخت...💔

  • خلقت چه لایق است که صاحب عزا شود عالم عزا گرفته و صاحب عزا خداست💔 #پیامبر_مهربانی

  • رمان #ژربرای_من #پارت_چهل_ششم شوکه به سمت در برگشتیم، با دیدن استادم در آستانه در که وایستاده بود و با تعجب به من و طلا نگاه می‌کرد، فهمیدم گند زدیم، استادم از صدای بلند متنفر بود و همیشه آدمی که صداش بلند بود رو به خ*ر توصیف می‌کرد. طلا مثل بچه خطاکار دستاش رو جلوش گره زده بود و به استاد نگاه می‌کرد. از بس مات شده بودیم هر دو، در سکوت نشسته بودیم و حتی از جایمان بلند نشده بودیم. استاد سری کج کرد و با لبخندی که انگار کنترلش می‌کرد، گفت: سلام علیکم بلاخره طلسم شکسته شد، هر دو به سرعت ایستادیم و مثل گروه سرود یک صدا گفتیم: سلام استاد، ببخشید... هر دو از هماهنگی‌مون متعجب به هم نگاه کردیم، و دوباره برگشتیم سمت استاد و بازم گفتیم: خوبید استاد؟ دوباره متعجب بهم نگاه کردیم و سعی کردیم خنده‌مون رو کنترل کنیم و دوباره به سمت استاد برگشتیم. استاد نگاهی به هر دومون انداخت و گفت: الحمدلله خوبم، چرا عین خطاکارا وایستادید، سلام که ندادید، حالا تعارف نمی‌کنید بنشینم؟ از این همه گیجی حرصم گرفت، زود به صندلی اشاره کردم و گفتم: بفرمائید استاد، شرمنده ما یکدفعه‌ای شد، یکم هول کردیم. استاد خندید و گفت: چرا هول حالا؟ گفتم: خوب بلاخره شما تشریف آوردید و تعجب کردیم. به طلا گفتم: طلا چای! طلا رفت لیوان بیاره و منم پیش استاد وایستادم. استاد نگاهی به فضای گلفروشی کرد و گفت: چه فضای قشنگی درست کردی امیر جان. گفتم: نظر لطف شماست استاد. نگاهش دور تا دور مغازه چرخید و روی گل‌های نرگس روی پیشخوان متوقف شد، بعد چند ثانیه نگاهش رو به من دوخت و گفت: این‌ها برای خودته، یا کسی دیگری! گفتم: استاد برای یاره، حالا نمی‌دونم برای ایشونه یا خودم. گفت: اگه میخوای با دیدنش به یاد یار باشی که برای خودته، ولی اگه میخوای اون ببینه و بفهمه تو به یادش بودی برای اونه. لبخندی زدم و گفتم: پس فکر کنم بیشتر برای ایشون باشه، وگرنه که ایشون در رگ و جان ما ریشه دوانده و نیاز به نشانه ندارد. تحسین آمیز نگاهم کرد و گفت: به دنبال نشان او دور جهان می‌گشتیم، حال آنکه زنده‌بودن مان خود نشانه‌ی وجود اوست. لبخندم پر رنگ‌تر شد و گفتم: گفته بودم بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم غم دل برود چون تو بیایی گفت: فراموشش نکن امیر، بگذار کوچکترین نشانی از او در وجودت باشد همین‌هاست که عشق را بوجود می‌آورد، مگر محبت از کجا شکل می‌گیره؟ از همین صحبت‌هاست که محبت به میان می‌آید. گفتم: ان شاءالله استاد دعام کنید، دعای استاد در حق شاگرد مستجاب... گفت: همیشه در دعاهایم هستید، حالا این طلای ما کجا شد، رفت لیوان بیاره یا بسازه؟ به سمت انبار رفتم که طلا رو لیوان به دست خیره نرگس‌ها دیدم، لیوان رو از دستش گرفتم و گفتم: اول بیا لیوان بده بعد برو تو فاز رفیق. توجهی بهم نکرد، دلش آماده پذیرش بود و کوچکترین حرف و سخنی تلنگر میشد در وجودش، بیشتر اوقات صحبت‌های عادی بین طلاب، اثر متفاوتی روی او داشت. گذاشتم همان‌طور بماند و خودم به سمت استادم برگشتم، استاد با لبخند گفت: طلا کجا شد؟ گفتم: هیچی استاد، داره با نرگس‌ها عشق‌بازی میکنه. خندید و چیزی نگفت، برا‌شون چایی ریختم و با قندون گذاشتم جلوشون. چایی رو دستش گرفت، حیا کردم که بپرسم برای کاری اومده یا فقط سر بزنه، گذاشتم خودشون آغاز کننده باشند. گفت: کار و بار چطوره؟ گفتم: الحمدلله استاد، هر چند گلفروشی زیاد تو افغانستان باب نیست و کلا هدیه دادن گل زیاد رواج نیست ولی بازم خدا رو شکر خدا میرسونه. گفت: خوبه همینجوری ادامه بده، پول کم باشه ولی حلال باشه. طلا اومد و گفت: دقیقا استاد، نمره هم کم باشه ولی حلال باشه. خنده‌ام گرفت، امتحانش رو خراب کرده بود. استادم خندید و گفت: برعکس آقا طلا، نمره هر چه بیشتر بهتر. طلا با مسخرگی گفت: استاد نه دیگه، اگه پول حلال کم ولی حلال باشه خوبه، نمره هم حلال باشه هر چند کم. استاد خندید و گفت: قیاس نکن، نمره زیاد ولی حلال بگیر. بعد رو به من کرد و گفت: واقعیتش من برای یه کار دیگه اومده بودم. گفتم: بفرمائید استاد. طلا هم کنارم روبروی استاد نشست. نگاهی به طلا کرد و گفت: حالا که طلا هم هست بهتره هر دوتون اگه می‌تونید با هم این مسئولیت رو پیش ببرید. کنجکاو به استاد نگاه کردیم، با هر کلمه‌ی استاد هر دو بیشتر و بیشتر متعجب می‌شدیم، این مسئولیت زیادی سنگین بود، نبود؟ مسئولیت... نویسنده #بنت_حیدر

  • 10 авг.49из bentolkafil1381

    وقتی شدید دلتنگ حرمی، استادت این ویدیو رو میفرسته و میگه به نیابت تون زیارت کردم😭❤️‍🩹

  • رمان #ژربرای_من #پارت_چهل_پنجم تقریبا پانزده دقیقه‌‌ای گذشت که طلا دوباره اومد داخل، نون، تخم مرغ، رب با روغن و یک ماهیتابه سیاه دستش بود. با تعجب گفتم: ماهیتابه رو از کجا آوردی؟ گفت: علیک سلام شیخ خنده‌ام گرفت، حالا من یه چیزی گفتم خدا دیگه بدجور امتحانم…

  • без подписи

  • رمان #ژربرای_من #پارت_چهل_پنجم تقریبا پانزده دقیقه‌‌ای گذشت که طلا دوباره اومد داخل، نون، تخم مرغ، رب با روغن و یک ماهیتابه سیاه دستش بود. با تعجب گفتم: ماهیتابه رو از کجا آوردی؟ گفت: علیک سلام شیخ خنده‌ام گرفت، حالا من یه چیزی گفتم خدا دیگه بدجور امتحانم می‌کنه. گفتم: علیک سلام، حالا بگو. گفت: از کجا بیارم، تو که نداری رفتم از همسایه‌ات قرض گرفتم، حالا صبر کن یه املت خوشمزه برات درست کنم که دستات رو تا آرنج بخوری. گفتم: زیاد مطمئن نیستم که قابل خوردن باشه. گفت: بزار بپزم وقتی بهت ندادم بعدش می‌فهمی. گفتم: تو بپز اول چای گذاشته بودم، زیرانداز رو، روی مغازه انداختم و سفره کوچکم رو هم روی زیرانداز، طلا هم مشغول درست کردن املت بود. چایی ریختم، میدونستم عاشق شکره پس شکر زیاد ریختم براش، و برای خودمم چایی ریختم رو به طلا گفتم: کمک می‌خوای؟ گفت: نه تموم شد. و بعد چند لحظه ماهیتابه به دست اومد و روبروم روی زمین نشست و ماهیتابه رو گذاشت وسط. خوشرنگ بود. گفتم: قیافه‌اش که خوبه، امیدوارم اخلاقش هم خوب باشه. گفت: چون مال خودت هماهنگ نیست، می‌خوای این هماهنگ باشه؟ گفتم: ها؟ همون‌طور که برای خودش لقمه می‌گرفت گفت: موندم این زن داداش تا حالا فهمیده تو فقط قیافه داری نه اخلاق، یا نه. گفتم: اون بخاطر اخلاقم منو قبول کرده نه قیافم. گفت: آره جون خودت، من تو رو میشناسم. گفتم: هر جوری من باشم تو هم هستی، گل به خودی نزن. خندید و با دهن پر گفت: باشه بازم تو برنده، حالا بخور که از دهن افتاد. من هیچ‌وقت نمی‌تونستم حریفش بشم. غذا در سکوت خورده شد، بعد غذا گفتم: طلا؟ گفت: بله گفتم: بابام میخواد عروسی بگیریم، ولی دستمون زیاد پر نیست برای عروسی، بعد خانومم میگه عروسی نمی‌خوام فقط بریم کربلا، نمی‌دونم چیکار کنم واقعا. گفت: نظر منو میخوای؟ گفتم: آره دیگه، وگرنه چرا باید بهت بگم. گفت: برید کربلا. گفتم: کریم هم همینو میگه ولی نمی‌دونم. گفت: دست دست نکن داداش، حرف مردم مگه چقدره؟ اصلا باشه، خوب به درک هر چی میخوان بگن، برید بیاید سر خونه زندگی‌تون، چرا اینقدر همه چی رو سخت میکنید؟ ازدواج آسان که اساتید این همه خودشون رو میکشن براش همینجاست، تو عمل نکنی، فردا روز نمی‌تونی بقیه رو توصیه کنی که... راست میگفت. گفتم: پس باشه ان شاءالله یه شب بریم خونه‌ی آقای باقری صحبت کنیم، قبل زمستون بریم سر خونه زندگیمون... گفت: جهیزیه چی پس؟ گفتم: مهر حاضر دادیم، جهیزیه رو اونا درست میکنن. گفت: پس خوبه، از الان بگید زودتر برید زندگی کنید بابا... گفتم: ان شاءالله تو هم بیست و یک بشی برات آستین بالا بزنیم. گفت: نه نه خواهش میکنم، تو اول کاری، داغی نمیفهمی چند روز بعد میفهمی چه کلاهی سرت رفته، من بهتره همین‌طوری از زندگی مجردی لذت ببرم و خودم رو درگیر این چیزا نکنم. گفتم: نه ازدواج قشنگه... دستاش رو، رو گوشاش گرفت و گفت: من نمی‌شنوم، نخواه منم بلانسبت خر کنی برادر، من خام این حرفا نمی‌شم، مجردی و پادشاهی... خندیدم و گفتم: نخیرم مجردی و آوارگی و بدبختی برادر... گفت: آره توی خوشبخت رو میبینم. گفتم: بیشتر ببین برادر گفت: ولی تو واقعا خوشبختی، بعد ازدواج تغییرات مثبتت واقعا چشم گیره. گفتم: ان شاءالله نصیب تو با داد گفت: نمیخوام که همون لحظه در باز شد و هر دو شوکه به سمت در برگشتیم و با دیدن.... نویسنده #بنت_حیدر