- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 17
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 29
- 1/48двое суток
- 33
- 1/72трое суток
- 35
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پنج سال پیش توی این شب همه ترسیده بودیم و فرداش خیلی عادی زندگیمون رو، زیر و رو کرد... پنج سال درسته یا من زمان از دستم در رفته؟
عطر آشنا و معجزهی «وجعلنا» غروب شیشهای و دلگیر پاییز تنم را سرد میکرد، اما ولولهای که یکباره از داخل حیاط برپا شد، تمام رخوت خانهمان را شست و برد. صدای خشخش قدمهایی آشنا روی سنگفرشها، شبیه به ضربآهنگ یک معجزه بود؛ صدای داداشم بود. همان برادری که تکتک پیامهای کوتاهش در روزهای گذشته، دلم را از یک دلخوری پنهان پر میکرد. پیش خودم میگفتم چقدر بیمعرفت شده و چقدر سرد جواب میدهد. حتی وقتی امروز از او پرسیدم «کی میای خونه؟» در جوابم گفت فردا انشاءالله. اما او حالا آنجا ایستاده بود؛ وسط حیاط، خسته و زنده! با دیدنش بند دلم پاره شد. از ته دل خندیدم و دویدم سمتش. در تمام این روزها واقعاً دلتنگش بودم؛ دلتنگ خودش، صدایش و حضورش. وقتی سر روی شانهاش گذاشتم، بوی خوش عطر همیشگیاش در مشامم پیچید. آن عطر آشنا، تمام دلتنگیهای تلخ روزهای دوری را در یک لحظه ذوب کرد. وسط همان احوالپرسیهای گرم، با لحنی آمیخته به گله و ذوق گفتم: «خیلی نامردی داداش! این بار دوم بود که میرفتی کربلا. چرا بیخبر؟ باید میگفتی تا همهمان با گل بیاییم استقبالت، نه اینکه اینطور غافلگیرمان کنی!» چای که دم کشید، او نشست روی فرش و تکیه داد به پشتی. نگاهش کردم و بیاختیار چند لحظه مات ماندم؛ این بار، تغییر در او موج میزد. چیزی در نگاهش، در لحن صدایش و حتی در طرز نشستنش عوض شده بود. آن آدم همیشه مغرور و پرجنبوجوش، حالا آرامشی عمیق و خاضعانه در چهرهاش داشت، انگار بار سنگینی از معرفت را روی شانههایش به دوش میکشید. وقتی شروع کرد به روایت کردن، تازه فهمیدم پشت آن چتهای کوتاه و بیحوصله، چه طوفانی برپا بوده است. این طوفان او را تراشیده و بزرگتر کرده بود. با چشمهایی پخته، از گره کوری گفت که به مدارکش افتاده بود. از ساعتهای کشآمدنی و تلخی گفت که پشت مرز، میان بیم و امید دستوپا میزد. میگفت بارها رفته و خواهش کرده، اما جواب منفی بوده است. برایم از آن لحظه سنگینی گفت که دلش شکسته بود و با خودش نجوا میکرده: «یعنی میشود این همه راه بیایم و آخرش از دم مرز، دستخالی و با حسرت برگردم؟» اما درست در اوج درماندگی، وقتی زمین و زمان دست رد به سینهاش میزدند، او به ریسمان چادر مادر متوسل میشود. با قلبی شکسته، آیه آیه «وجعلنا» را زمزمه میکند و در کمال ناباوری، راه به رویش باز میشود. شنیدن این جملهها مثل آبی بود روی آتشِ دلخوریهای من. تازه فهمیدم آدمها گاهی در سکوتشان دارند سهمگینترین جنگهای زندگیشان را پشت سر میگذارند و ما چقدر راحت قضاوتشان میکنیم. این سفر و آن لحظاتِ تنهایی و توسل در مرز، روحش را صیقل داده بود؛ برای همین بود که حالا اینقدر بزرگتر، پختهتر و نورانیتر به نظر میرسید. حالا که برگشته، جوری دیگر نگاهش میکنم. شخصیت او برای من فراتر از یک برادر عادی است؛ او یک حامی بیتکرار است. بگذار تمام دنیا جمع شوند و از او بد بگویند، برای من او همان کوه استواری است که در تمام فراز و نشیبها پشت من ایستاد. از عاطفه و احساس گرفته تا سقف و پوشاک و مادیات، هرگز نگذاشته دستم پیش کسی دراز شود. اوج ماجرا اما وقتی بود که ساکش را باز کرد؛ با تمام آن آشفتگی و استرس، سه سوغاتی ارزشمند سهم من بود و دستهای او برای هیچکس در خانه خالی نبود. نگاهش کردم، به تغییرِ زیبایی که در تمام وجودش ریشه دوانده بود خیره شدم و در دل گفتم: تو در تاریکترین لحظهها هم به یاد من بودی، چطور میتوانم تمامقد ستایشت نکنم؟
جمعهها بوی تو را میدهند، بوی انتظار و دلتنگی که با هیچ بارانی شسته نمیشود.
توی زندگی تون دارید از اون آدمایی که عاشق غافلگیر کردن و سوپرایز کردنه؟ من یکی دارم🥹🫠🥰
یکی از شعرهایی که پارسال سیو کردم🫀
без подписи
رفیق یه روز میاد رفاقت و نشون میدی....
شاید هم رازش اینه که نباید بذاری دنیا بفهمه یه چیزی رو خیلی خیلی میخوای ... تمام...
شبها میخوابی اما نمیدانی که آیا فردا دوباره بیدار خواهی شد یا نه؟ مرگ از رگ گردن هم به ما نزدیکتر است. به تعبیری اگر دیشب واقعا آخرین خوابم میبود چه میشد اگر صبح بیدار نمیشدم؟ اگر دوباره خانوادهامرو نمیدیدم؟ اگر آخرین شب عمرم پیش خانوادهام نبودم؟ اگر دوستام ازم دلخور باشن چی؟ اگر کسی دینی به گردنم داشته باشه چی؟ اگر کار های انجام نشدهام رو ناتمام میزاشتم برای همیشه؟ اگر به عنوان یک مخلوق، من بدون در نظر گرفتن خالقم از دنیا میرفتم و همینقدر بیثمر از دنیا میرفتم چه میشد؟ با خودم چی داشتم؟ من اصلا آماده نبودم و نیستم.💔
توی مسیر بازگشت به خانه، دلهره عجیبی به جانت میافتد. مدام سناریوهای مختلف را در ذهنت میچینی و دیالوگها را مرور میکنی. با خودت میگویی حتماً خستهاند، حتماً از چیزی کلافهاند یا شاید از دست تو دلخور باشند. خودت را برای یک اتمسفر سنگین آماده میکنی و سپر دفاعیات را بالا میآوری تا بدانی چطور پاسخ دهی که اوضاع بدتر نشود. اما همین که قدم به درون خانه میگذاری، تمام آن تصویرهای خاکستری رنگ میبازند. لبخندها منتظرت هستند و لحنها پر از مهربانی است. نه خبری از عصبانیت است و نه دلخوری. دنیا برعکس تمام پیشبینیهای تلخت، آغوش باز کرده است. آنجاست که یک نفس عمیق میکشی، تمام سنگینی روی شانههایت فرو میریزد و با خودت فکر میکنی چقدر خوب است که گاهی ذهنمان اشتباه کند. چقدر شیرین است که اضطرابهای ما، واقعیت را تاریکتر از آنچه هست نشان میدهند و بعد، زندگی غافلگیرمان میکند. تماشای این که همه چیز چقدر خوب پیش میرود، شبیه به بارانی است که تمام غبارهای نگرانی را از دلت میشوید و به تو یادآوری میکند که گاهی پشت درهای بسته، خانهای امن و دلهایی پر از شوق منتظرت هستند. آرامش واقعی یعنی همین؛ فرو ریختن دیوارهای خیالی ترس در برابر حقیقت گرم یک استقبال صمیمی. خدایا شکرت
آلاء+لآله+دُلوین+بنتالکفیل+محوا+س.علوی=🌸💫🫠📚👀🍳
без подписи
без подписи
без подписи
من بیخبر ز حکمتت، تو باخبر ز حال من....
اینکه میگیم جم میشیم باهم درس میخوانیم آیا واقعا امکان داره؟!!!!!!!
میروی مشهد خیابانها شلوغ شهر قم شبستانها شلوغ کربلا که کل ایوانها اربعین حتی بیابانها شلوغ یا امام حسن، هیچکس مثل تو بیزوار نیست...
عرش میگرید و مدینه یکصدا ناله سر میدهد. یکی در فراق مهربانترین پیامبر تاریخ و دیگری در سوگ امام غریبی که حتی در خانه خود نیز محرم نداشت. سالروز رحلت رسول اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) تعزیت باد.
کاش مانند برادر حرمی داشت حسن کاش مانند برادر کفنی داشت حسین هر دو نورند و تفاوت سر همسر دارند بد زنی داشت حسن شیر زنی داشت حسین سر به دامان برادر حسن آخر جان داد کاش بالای سر خود حسنی داشت حسین
без подписи