tgindex
Lehrerinzeinab

Lehrerinzeinab

Статистика

خاص ترین و متفاوت‌ترین مطالبی که در آلمانی نیازداری اینجاست❤️ استراتژیست زبان، زینب احمدی مدرس دانشگاه، معلم زبان آلمانی و انگلیسی، ۱۱ سال سابقه تدریس

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
749
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
153
27 постов
Вовлечённость
20,4%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 28
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
86
1/48двое суток
98
1/72трое суток
106

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دوستان عزیزم بابت همدردی و پیام های پر مهرتون صمیمانه ممنونم 🖤 از فردا تمامی کلاس ها به حالت عادی خودش برمیگرده و همچنین تمام تکالیف رو به موقع‌تمام دوستان بفرستند

  • Lehrerinzeinab pinned «من هیچ‌وقت اهلِ حسرتِ گذشته خوردن نبودم. هیچ‌گاه نخواستم زمان را به عقب برگردانم تا تصمیمی را عوض کنم یا انسانی را دوباره به زندگی‌ام فراخوانم... همیشه به «پذیرش» ایمان داشتم؛ اما پذیرشِ فقدانِ تو، سنگینیِ خاموشی دارد؛ شبیه به سنگِ کوچکی در مشت، که در نگاهِ…»

  • . واژگان کلیدی و ادبی (Wortschatz) واژه / عبارت das Fortgehen رفتن / ترک کردن / مرگ تعبیری بسیار محترمانه و شاعرانه به‌جای Sterben (مردن) erdrückend خفه‌کننده / بسیار سنگین برای توصیفِ سنگینیِ غم و رنج (erdrückende Schwere) die Ruhestätte آرامگاه / محل استراحت ابدی واژه‌ای فاخر و ادبی به‌جای Grab (قبر) der Zufluchtsort پناهگاه / خلوتگاه برای اشاره به محلِ آرامی که حلزون در آن خفته است kaschieren پوشاندن / پنهان کردن (با آرایش) برای پوشاندنِ اثر اشک و پفِ چشم با سایه (Spuren der Tränen kaschieren) hemmungslos بی‌پرده / بی‌اختیار / شدید برای توصیفِ گریهٔ شدید و بی‌امان (hemmungslos weinen) verweht werden جابه‌جا شدن / با باد یا برف پاک شدن برای اشاره به پاک شدنِ نشانه‌های روی خاک در زمستان der Lidschatten سایهٔ چشم برای آرایش چشم das Gehäuse صدف / لاک واژهٔ دقیق و علمی-ادبی برای صدفِ حلزون die Fühler (Plural) شاخک‌ها شاخک‌های حلزون verschwimmen تار شدن / درهم رفتن برای تار شدنِ دید چشم‌ها پشتِ هالهٔ اشک haften bleiben قفل شدن / گره خوردن (نگاه) برای قفل شدنِ نگاه روی عکس گوشی (mein Blick bleibt haften)

  • اصطلاحات و ترکیب‌های احساسی (Redewendungen & Ausdrücke) sich nach etwas/jemandem sehnen معنی: حسرتِ چیزی/کسی را داشتن، عمیقا مشتاقِ چیزی/کسی بودن مثال: Ich habe mich nie nach der Vergangenheit gesehnt. (من هیچ‌وقت حسرت گذشته را نخورده بودم.) die Zeit zurückdrehen معنی: زمان را به عقب برگرداندن (استعاره از جبران یا تغییر گذشته) aus tiefster Seele معنی: از تهِ دل / از اعماقِ روح مثال: Ich will dich aus tiefster Seele zurück. (تو را از تهِ دل دوباره می‌خواهم.) des Weges kommen معنی: از راه رسیدن / اتفاقی از آن مسیر عبور کردن (یک تعبیر ادبی و فاخر به‌جای vorbeikommen) voller Groll sein معنی: کینه یا دلگیری در دل داشتن مثال: Vielleicht bist du voller Groll auf mich. (شاید از من دلگیری/کینه داری.) die Haltung bewahre معنی: حفظِ ظاهر کردن، خوددار بودن و بروز ندادنِ درد یا ضعف در برابر دیگران مثال: Ich bewahre nach außen hin die Haltung. (در ظاهر جلوی دیگران خودداری‌ام را حفظ می‌کنم.) weiter funktionieren معنی: به کار/زندگی ادامه دادن (مثل یک ماشین)، فقط پیش رفتن بدون اینکه احساستی نشان داده شود. einen Kloß im Hals herunterzuschlucken versuchen معنی: بغضِ گلو را قورت دادن / فروخوردن مثال: ...und ich versuche, den Kloß in meinem Hals herunterzuschlucken. jemandem zu Ehren... معنی: به احترامِ کسی... / به یادِ کسی... مثال: dir zu Ehren (به احترامِ تو / به یادِ تو)

  • من هیچ‌وقت اهلِ حسرتِ گذشته خوردن نبودم. هیچ‌گاه نخواستم زمان را به عقب برگردانم تا تصمیمی را عوض کنم یا انسانی را دوباره به زندگی‌ام فراخوانم... همیشه به «پذیرش» ایمان داشتم؛ اما پذیرشِ فقدانِ تو، سنگینیِ خاموشی دارد؛ شبیه به سنگِ کوچکی در مشت، که در نگاهِ…

  • من هیچ‌وقت اهلِ حسرتِ گذشته خوردن نبودم. هیچ‌گاه نخواستم زمان را به عقب برگردانم تا تصمیمی را عوض کنم یا انسانی را دوباره به زندگی‌ام فراخوانم... همیشه به «پذیرش» ایمان داشتم؛ اما پذیرشِ فقدانِ تو، سنگینیِ خاموشی دارد؛ شبیه به سنگِ کوچکی در مشت، که در نگاهِ اول سبک به نظر می‌رسد، اما وقتی مجبور باشی تمامِ روز و شب آن را با خودت حمل کنی، کم‌کم تمامِ وجودت را از دردی صامت پر می‌کند. اکنون با تمامِ وجودم دلم می‌خواهد همین پنج ماه پیش به عقب برمی‌گشتم؛ برمی‌گشتم و نمی‌گذاشتم آن شاخک‌های معصومت آسیب ببینند... کاش فقط یک‌بار دیگر آن شب تکرار می‌شد. در تمامِ زندگی‌ام هرگز نخواستم کسی را دوباره داشته باشم، اما تو را... تو را با تمامِ وجودم دوباره می‌خواهم. تو برای من با همه فرق داشتی؛ آن‌قدر متفاوت که هیچ‌کس عمیقاً رازِ این پیوند را نمی‌داند. امروز یک ساعتِ تمام، میانِ درختانِ جنگل، در سکوتِ سایه‌ها به دنبالِ آرامگاهت می‌گشتم و پیدایت نمی‌کردم. با خودم گفتم نکند از من دلگیری و خودت را پنهان کرده‌ای... هرچه بیشتر می‌گشتم، گریه‌ام بی‌پرده‌تر می‌شد. میانِ اشک‌ها زمزمه کردم: «مهم نیست، آن‌قدر همین‌جا می‌مانم تا پیدایت کنم...» تا اینکه همسایه‌ام که تو را به خاک سپرده بود، از راه رسید و نشانیِ دقیقِ آرامگاهت را نشانم داد. و حالا از همین امروز، غصه‌دارِ زمستانم؛ غصه‌دارِ روزی که برف ببارد، ردِّ نشانه‌هایم گم شود و من دیگر نتوانم خلوتگاهت را پیدا کنم، عزیزکم... من هیچ‌وقت نخواسته بودم زمان را به عقب بازگردانم، اما تو... تو برای من قصه‌ی دیگری بودی. آن‌قدر گریه کرده‌ام که جهان پشتِ هاله‌ای از تاریکی رفته است؛ اما خیالی نیست عروسکِ قشنگم... فردا صبح دوباره بیدار می‌شوم، با سایه‌ی قهوه‌ای پفِ چشمانم را می‌پوشانم و همان کتِ مشکی‌ام را به احترامِ تو به تن می‌کنم. دوباره پشتِ میزِ کارم حاضر می‌شوم، نقابِ بی‌تفاوتی بر چهره می‌زنم و چنان رفتار می‌کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است... در حالی که هر چند لحظه یک‌بار، نگاهم روی تصویرِ تو روی صفحهٔ تلفنم قفل می‌شود و تمامِ دردم را بی‌صدا در گلو فرومی‌برم.

  • Ich kann mich immer noch nicht an das Wort „war“ gewöhnen. Unter allen warst du immer mein Liebling, mein lieber Aniel. Du warst mir immer am nächsten. Bei mir warst du so ruhig und geborgen, und die sicherste Ecke dieses Hauses gehörte dir. Ich dachte, du würdest mindestens zehn Jahre bei mir bleiben. Ich hätte mir niemals vorgestellt, so bald zu sehen, wie zwei Drittel deines großen, wunderschönen Gehäuses leer waren und die kleineren Schnecken hineingekrochen sind. Ich hasse dieses grausame Gesetz der Natur – dass andere über ein Wesen herfallen, um sich von ihm zu ernähren, sobald es schwach wird. Mein Herz hat sich zusammengezogen, als ich sah, wie sie dich angriffen... Sie, die deine eigenen Kinder waren, wie konnten sie nur? Ich habe dich von ihnen getrennt. Ich habe dich berührt und trotz all deiner Schwäche gesehen, dass du immer noch auf meine Berührung reagiert hast. Dein majestätisches Gehäuse, dieses große, vertraute Zuhause, lag nun schwer und reglos in meiner Hand. Ich habe dich isoliert und deine Umgebung dunkel und ruhig gestaltet, in der Hoffnung, dass du wieder zu Kräften kommst, wenn ich nach zwei Tagen nach dir sehe. Doch als ich zurückkam, warst du gegangen. Dieses leere Gehäuse ohne deinen ruhigen, vertrauten Körper zu sehen, war der schwerste Anblick überhaupt. Es ist so schwer und schmerzhaft zu glauben, dass kein Leben mehr in diesem kleinen Körper steckt... Ich hätte nie gedacht, dass es mich eines Tages so quälen würde, selbst deine Fotos anzusehen. Und jetzt, jeden Morgen und jeden Abend, schießt das Bild dieses leeren Gehäuses vor mein inneres Auge und schnürt mir die Kehle zu. In einer stillen Ecke meines Verstandes flüstere ich voller Wehmut: Wenn dein Gehen nur nicht meine Schuld gewesen ist... Mein ruhiger, vertrauter und geliebter Begleiter... mein Herz sehnt sich so sehr nach dir. 💔🖤

  • اما وقتی برگشتم، تو رفته بودی. دیدنِ آن صدفِ خالی، بدونِ تنِ صبور و آشنایت، سنگین‌ترین تصویری بود که می‌شد دید. باورِ اینکه دیگر جانی در آن پیکرِ کوچک نیست، سخت و دردناک است... فکرش را هم نمی‌کردم روزی برسد که حتی دیدنِ عکس‌هایت این‌طور مرا آزار دهد. و حالا هر روز، صبح و شب، تصویرِ آن صدفِ خالی در ذهنم فلش‌بک می‌زند و روحم را می‌فشارد. در گوشه‌ای از ذهنم، با حسرتی خاموش زمزمه می‌کنم: کاش رفتنت تقصیرِ من نبوده باشد... همراهِ آرام، نزدیک‌ و محبوبِ من دلم تورا می‌خواهد …🖤💔

  • من هنوز به واژه‌ی «بود» عادت ندارم. بین تمامِ حلزون‌ها، تو همیشه محبوبِ من بودی، آنیلِ جانم. تو همیشه به من نزدیک‌تر بودی؛ پیشِ من چقدر آرام و بدونِ استرس بودی و امن‌ترین گوشه‌ی این خانه به تو تعلق داشت. فکر می‌کردم حداقل ده سال کنارم می‌مانی. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم به همین زودی ببینم دو سومِ آن صدفِ بزرگ و زیبایت خالی شده و حلزون‌های کوچک‌تر به داخلش خزیده‌اند. از این قانونِ بی‌رحمِ طبیعت متنفرم؛ از اینکه وقتی موجودی ضعیف می‌شود، بقیه هجوم می‌آورند تا از او تغذیه کنند. قلبم فشرده شد وقتی دیدم به تو حمله کرده‌اند... آن‌ها که فرزندانِ خودت بودند، چگونه توانستند؟ جدایت کردم. لمست کردم و با وجودِ تمامِ ضعفت، دیدم که هنوز به لمسِ دست‌های من واکنش نشان می‌دهی. صدفِ باشکوهت، آن خانهٔ بزرگ و آشنا، حالا آرام و بی‌حرکت روی دستم سنگینی می‌کرد. جدایت کردم، محیطت را تاریک و آرام ساختم؛ به این امید که دو روز بعد وقتی به سراغت می‌آیم، دوباره جان گرفته باشی.

  • دوستان همونطور که میدونید من استراتژیست هستم و نه یک معلم ساده تااینجا متوجه شدید تفاوت یک معلم ساده بودن و تفاوت در وظایف یک استراتژیست رو ؟ اگر میدونید بنویسید

  • درس 8 مدت زمان کل نوشتار : ۱ساعت و ۱۵ دوتا تمرین بود این درس تعداد اشتباهات : ۴۴ عد د کلمات جدید : ۱۱ عدد اشتباه اکسنت : ۱۶ عدد اشتباه غلط املایی: ۱۳ عدد نمره خودم برای هوقن ۸ از ۱۰ اشپغشن : ۴/۱۰

  • درس 8 مدت زمان کل نوشتار : ۱ساعت و ۱۵ دوتا تمرین بود این درس تعداد اشتباهات : ۴۴ عد د کلمات جدید : ۱۱ عدد اشتباه اکسنت : ۱۶ عدد اشتباه غلط املایی: ۱۳ عدد نمره خودم برای هوقن ۸ از ۱۰ اشپغشن : ۴/۱۰

  • درس 8 مدت زمان کل نوشتار : ۱ساعت و ۱۵ دوتا تمرین بود این درس تعداد اشتباهات : ۴۴ عد د کلمات جدید : ۱۱ عدد اشتباه اکسنت : ۱۶ عدد اشتباه غلط املایی: ۱۳ عدد نمره خودم برای هوقن ۸ از ۱۰ اشپغشن : ۴/۱۰

  • فقط بعد از هشت روز ریتمشون چندین برابر سریعتر شده

  • без подписи

  • درود ، دوستانی که همین الان آنلاین هستند بابت مشاوره رایگان پیام بدهند .

  • سطربه‌سطرِ نامه‌ها پر بود از دیدگاه‌های گوناگون؛ اکثراً مخالفت‌هایشان را منطقی، مستدل و روشن بیان کرده بودند و در این میان، برخی ایمیل‌ها هم موجی از خشم و بی‌تابیِ خفته را در خود داشتند. اما درست در میان همین کلماتِ گاه تند و بی‌پروا، زیباییِ شگفت‌انگیزی خودنمایی…

  • سطربه‌سطرِ نامه‌ها پر بود از دیدگاه‌های گوناگون؛ اکثراً مخالفت‌هایشان را منطقی، مستدل و روشن بیان کرده بودند و در این میان، برخی ایمیل‌ها هم موجی از خشم و بی‌تابیِ خفته را در خود داشتند. اما درست در میان همین کلماتِ گاه تند و بی‌پروا، زیباییِ شگفت‌انگیزی خودنمایی می‌کرد: شکوهِ اعتمادبه‌نفس، آزادیِ بیان و حقوقِ مسلمِ مردم یک محله. مردمی که می‌دانستند صدایشان شنیده می‌شود و نظراتشان وزن دارد. امروز مسئولیتِ سنگینِ این صداها روی دوش من بود. می‌دانستم نباید حقِ هیچ انسانی پایمال شود؛ پس با وسواسی عمیق، هر نظر را حداقل پنج بار از نظر گذراندم تا مبادا ظریف‌ترین نکته‌ای از قلم بیفتد. قیمتِ این تعهد و دقتِ بی‌وقفه، از دست رفتن تمام زمانِ استراحتم بود و سردردی تلخ که تا عمقِ جانم نفوذ کرد. با همان خستگیِ مفرط و رنجِ سردرد به خانه رسیدم، اما درست جلوی در، ناگهان مبهوت و میخکوب شدم! یک خفاش، آویزان از بالای درِ خانه، در کمال آرامش مشغول استراحت بود... نگاهش کردم و در سکوتِ خانه از خودم پرسیدم: در میان این‌همه گوشه و کنارِ این شهر بزرگ، آخر چرا دقیقاً همین‌جا...؟! همان‌طور که زل زده بودم به جثهٔ کوچک و سیاه‌رنگش، با خودم گفتم: یعنی تو هم تمام روز ناچار بودی به صدای هیاهوی این شهر گوش بدهی و الان سردرد داری؟ بی‌صدا از کنارش رد شدم و در را بستم. امشب این خانه چترِ امنِ دو موجودِ خسته بود؛ یکی از جنس کاغذ و مسئولیت، و دیگری از جنس بال و تاریکی.

  • امروز، پس از پایان یک روز کاریِ کش‌دار و پرفشار، بالاخره به خانه برگشتم. تمام روز، غرق در خواندنِ Stellungnahmen (اظهارنظرهای رسمی) مردم شهر بابت یک طرح جدید بودم.

  • دوستانی که نیاز به مشاوره رایگان دارند و همین الان آنلاین هستند کامنت بگذارند