- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 24
- 1/48двое суток
- 27
- 1/72трое суток
- 29
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نقطهبازی شما این جمله رو چطوری مینویسید؟ چرا؟ چه تفاوتی بینشون میبینید؟ وی مردی مهربان، خیراندیش، و باتدبیر بود. وی مردی مهربان، خیراندیش و باتدبیر بود. وی مردی مهربان و خیراندیش و باتدبیر بود. لنا امیری
نامهآغازی استاد شاهین عزیز، استاد شاهین عزیز! استاد شاهین عزیز همهی اینها شروعهای مناسبی برای یک نامهاند. بله درست حدس زدید، دارم «راهنمای آماده ساختن کتاب» ادیب سلطانی را میخانم. استاد شاهین عزیز: اگر کسی نامهای را اینطوری آغازید میتوانید گازش بگیرید. واقعن کسی از «:» بعد از بخش خطابی نامهاش، استفاده میکند؟ در همین چند صفحهای که خاندم، دریافتم نشانهگذاری هم به دو گونهی منطقی و سبکی است. یک نویسنده چطور باید نشانهگذاری سبکی خود را بیابد؟ شما میدانید؟ بازخورد نویسندگی خلاق را بودم و از خاندن نوشتههای دوستانم سر ذوق آمدم. بیویی که گرافیدم را دوست داشتید. خوشحال شدم و مینویسم، «چمنتونم» این را هم از ادیب سلطانی یاد گرفتم. برای نقل قول مستقیم میشود از «:» و «،» بهره برد. نقل قول غیر مستقیم چه شکلی است؟ ادیب سلطانی میگوید، «ویرگول اضافی بدتر از ویرگول افتاده است.» دوستدار شما، لنا پینوشت:راستی، یکی از کاربردهای مرسوم ویرگول، همین «،»ای است که هر بار بین دوستدار شما و لنا میگذارم.
خط | لنا امیری pinned «لنا چه ریختی است؟ به دنیا که آمدم، کلهام مو داشت. از گور کافر سیاهتر. پرستارها بالا سرم وایساده بودند. کرک و پر ریخته. نگاهم میکردند. مامان اینطوری میگوید. من که یادم نیست. گریهام گوش آسمان را کر میکرد. مثل هزارتا بچهی دیگر. ده ماهم که شد زبان باز…»
لنا چه ریختی است؟ به دنیا که آمدم، کلهام مو داشت. از گور کافر سیاهتر. پرستارها بالا سرم وایساده بودند. کرک و پر ریخته. نگاهم میکردند. مامان اینطوری میگوید. من که یادم نیست. گریهام گوش آسمان را کر میکرد. مثل هزارتا بچهی دیگر. ده ماهم که شد زبان باز کردم. بعدش هم، زبان به دهن نگرفتم. شاه را از خر پایین میآوردم. (حالا همان اسب) از همان اول درستحسابی حرف میزدم. کلمهها را، درست میگفتم، «ر» و «ک» و «خ» را سرجا و بهاندازه تلفظ میکردم. اصلن جمله میساختم. مثل رادیو. یک چیز را بلد نبودم، دُمکَن. دمکن لباس، دمکنی که موقع پوشیدن پیرهن، باید ببندیدش. نه آنکه در دهنم نچرخد، عمدن یادم نمیدادند. میخاستند بیآبرو و سرتق و دمکنگویان، در ملع عام بچرخم. حالا نبینید روزگار چقر و یغرم کرده. کت و کلفت. آن موقعها بچه قرتی بودم، تیپ میزدم و میرفتم صفاسیتی. مامان پیرهن رومی تنم میکرد. چیتان پیتان. یک روز تصمیم گرفتم ونگوگ شوم. گوش خودم را بریدم. البته مامان میگوید، از تخسیام بود. که چه؟ فامیل هفت پشت غریبهای، گفته گوشت را میبرم. من هم که زیر بار حرف زور نمیروم، رکاب نمیدهم به این جماعت. جلوی آقا درآمدهام که، گوش بریده نمیشود اصلن. احتمالن چند روز بعد هم، رفتهام ببینم، این گوش آدمیزاد واقعن بریده میشود یا نه. خاندن نمیدانستم، کتابها را از برمیکردم، با جای نقطه و ویرگول و لحظهی ورق زدنش. بعد بزرگترها را فیلم میکردم که، الفبا سرم میشود. خاندن بلدم. عجب آرسن لپنی. پنجشش سالم که شد میگفتند، پیکاسویی شدهام برای خودم. من اما، رولمدلم کلود مونه بود. یکی از تابلوهایم را، همان سالها دور انداختم. به مکافاتش گور کافرم را از ته زدند. انداختندم توی مدرسه. مدرسه هم که، قاتل آرتیستها. مثل زندان. هی بنویس بنویس و بنویس. تا کی؟ تا هتکت پاره شود. د را چپٌه مینوشتم، خیلی حروف دیگر را هم. میگفتند دیسگرافیا دارم. که نمیتوانم بنویسم. که سخت است یاد بگیرم. که توی کتم نمیرود، نوشتن فارسی از راست شروع میشود، انگلیسی از چپ. که یادم نمیماند این m لامصب، پاهایش را کدام وری دراز کند، «م» میشود. دو زبان را عین بلبل حرف بزنی به خیال کسی نیست دیکته سرت نشود، بیسوادی. من هم هنر را خاباندم توی آب و نمک. نوشتن یاد گرفتم. یاد هم که نه، زور زدم یاد بگیرم. بعد هم گربه رقصاندند که درست مینویسی، اما خرچنگ غورباقه. مشق خوشنویسی کردم. تکآس را اما توی ریاضی رو کردم. خطم دکتری بود، مخم مهندسی. مسئلههای جورواجور میگذاشتند جلویم. جوابهای داهیانه، در میکردم. فکر میکردم گل را زدهام و زندگی را بردهام. میشد توی مدرسه تیارت راه بندازم و کسی نگوید، برو پی درس و مشقت. میشد رمانهای مسخره بخانم، وسط کلاس. میشد با کلاس بغلی بروم ورزش. اصلن میشد، جوجه لات بازی دربیاورم و کلاس را بهم بزنم. تهاش هم با یک «درس میخونه و باهوشه، اما یکم شیطونه» به شرارتم تن میدادند. معلم و معاون و پشتیبان را میگویم. آن موقع نمیفهمیدم. ماجرا استعداد و هوش و اینها نیست، علاقه است. علاقه به علم و دانش؟ نه، علاقه به بازی. از همان اول جانم در میرفت، برای بازی. ریاضی هم بازی بود. آخر زد و مهندسی کامپیوتر قبول شدم. این یکی گل نبود اما. پوچِ پوچ بود. برنامهنویسی مثل ریاضی نبود. رسم بازیاش هردمبیل بود. پیرم را درآورد. خیلی طول کشید، دوهزاریم بیفتد با هوش مصنوعی حال میکنم من. چون بازی است. بازی خوشقاعده. حالا عشقی درس میخانم. یک خط درمیان سر کلاس میروم. ماستمالیسیون. فیس و افاده میآیم برای دانشگاه. اما هنوز سرم درد میکند برای سینما و عکاسی و طراحی. این منم. لنا. لنا امیری
شناسکلامنامه از کلمههای ذهنی کمتر استفاده میکنم، به گمانم. شناسنامهی کلامیام را کلمههایی پر میکنند که میتوان دید و لمس کرد. مثلن دانستن نام درختها بیشتر سر ذوقم میآورد تا دانستن هزار کلمه برای بیان رنج، آزادی، یا هر واژهی دیگری از این دست. اگر یک کلمهی دیدنی را بشناسم. میتوانم به آدمها نشانش بدهم. میتوانم توصیفش کنم. میتوانم بگویم گل شقایق برگهای سرخ دارد. اینطوری شاید کسی گل رز بیاورد و بگوید: «این شقایق است.» آن موقع من هم در جوابش میگویم: «برگهای شقایق پرپریاند و وسطش یک لکهی سیاه دارد و از بیشتر گلهای سرخ کوچکتر است و اگر بچینیاش زود میمیرد و ...» اما اگر کسی اندوه بیاورد و بگوید دارم درد میکشم چه؟ میتوانم بگویم نه، درد چیزی است که وقتی انگشتت کبود میشود حس میکنی؟ یا بگویم درد شبیه چیزی است که وقتی استخانت میشکند حس میکنی؟ درد من با کلمههای ذهنی همین است. مرزها میان واژههای ذهنی کمرنگاند. درد و رنج و اندوه و غصه و یک عالمه کلمهی دیگر از این دست هست، که نمیدانیم مرز میانشان کجاست. بعضی وقتها هم کسی از بیرون پیدا میشود و خطکش دست میگیرد و برایمان خطی میکشد میان همهی اینها. اما من به عنوان کسی که چیزی را حس میکند و فقط میخاهد بازگو کند، به این خطها ارج مینهم؟ برای همین سروشکل دادن به چیزی که به خودی خود، نه سر دارد، نه صورت، نه دست، نه پا، برایم دشوار است. ترجیح میدهم کلمهاش را نگویم اصلن. یا با کمترین کلمه بگویم. اصلن بگذارم آنچه میاندیشم و حس میکنم در مرزهای میان کلمهها گم شود و این کار نویسنده نیست. کار نویسنده سروشکل دادن است. دوستدار شما، لنا گوشهای از گزارش نیک
این نامهها چقدر مناند؟ امروز هیچ نای ادامه دادن ندارم. اما جان میدهم برای آغازیدن. دلم میخاهد همهی کارها را شروع کنم و دیگری ادامه دهدش. کاش من دیگری در دنیاهای موازی بود و کاری را که من آغازیده بودم تمام میکرد. اینطوری چقدر خوب بود، نه؟ اما من دیگری نیست، پس بهتر است داستان کوتاه را من تمام کنم. نظریهی اطلاع را من تا آخر بخانم. فالگوش را من ادامه دهم. یک ساعت با گیتا نشستیم به دگرگویی. البته دگر گفتن که نه، هر موقعیت و حالی را توصیف میکنیم بیآنکه سراغ کلمهی واقعی و سادهاش برویم. حسابی کیف میدهد. پرسه میزنم بین گزارش نیکها. حالا فکر میکنم نویسندههای این گزارشها دوستان مناند. و چه نوشتههای خوبی میخانم. این احساس که برای خاندن چیزی قدردان خودم باشم را دوست میدارم. بیرون کشیدن خودم از تختخواب سختتر از پیش شده. چند روزی است اینطور میگذرد. احساس میکنم باید با کاردک جمعام کنند. شبیه ژلهای شدهام که له شده و به زمین چسبیده. ژلهای موسوم به روح؟ همین را میگفت نویسنده، در دفترهای دوکا؟ حالا هم ژلهای موسوم به من. شاید آدامسی موسوم به من. میچسبم و جدا نمیشوم، از مبل از تخت از پتو از بالش. این خستگی را از نوشتههایم میشود خاند؟ لذت و چالش نوشتن این نامهها برایم همین است. اینکه اینجا منم. نوشتههای من کلمههای من و اصلن گذران زندگی من. برای همین هربار این نامهها را با سنجهی من بودن میسنجم. این نامه چقدر من است؟ اصلن چقدر باید من باشد؟ اما میدانم، وقتی مینویسم من تمام و کمال من میشوم. نامهها هم من میشوند؟ دوستدار شما، لنا
روزشعری کدام واژهها را به شعر میآوریم؟ تو شعرهای اورهان وِلی پرسه میزدم، کلمهها نگاهم را دنبال خود کشیدند. نام یکی از شعرها خردلنامه بود. در شعر دیگری از اسفناج و بورک پوف* نوشته بود. جایی خطاب به کفترباز، شعر سروده بود. میتوانیم برای رمانتیکتر جلوه دادن شعرش بگوییم، کبوترباز؟ اما نه این شعر با همان زبان سادهاش شعر بود، با همان کلمههای روزمرهاش. دفتر احمدرضا احمدی را ورق زدم، قافیه در باد گم میشود را. جنس شعر و شاعرانگیاش به اورهان ولی شباهت نداشت. زبانش مبهم بود، تصاویرش لطیف. باز هم ولی لحظهای به روزمرگیِ شعر اورهان ولی تنه زد. «به سفیدی برنج راضی هستم انار شکسته را دوست دارم» فارغ از آنکه احمدرضا احمدی در ادامه با سفیدی برنج و انار شکسته چه میکند، برداشتن این جملههای ساده از روزمرگی و آوردنشان به شعر کاری است که اورهان ولی هم میکند. حتی پستر میروم. هزار سال پیش وقتی منوچهری میسراید: «دبیرانند پنداری به باغ اندر، درختان را ورقها پر ز صورتها، قلمها پر ز زیورها» از روزمرهی خود، از روزگار خود یاری میجوید. قلمهای آراییدهی دبیران، آن هم هزار سال پیش، تصویر دور و غریبی برای منوچهری نبوده. حتی آنقدر آشنا بوده، برای توصیف باغ بهار وام گرفته این تصویر را. حالا به آنچه شعر میدانم و هربار میخانم میاندیشم. کدام واژهها را به شعر میآوریم، امروز؟ راستی، بحث امروزمان در نویسندگی خلاق اینجا هم هست میبینید؟ استعاره. نه تشبیه است چون «پنداری» آمده و اگر نبود استعاره بود؟ در معنا تفاوتی ندارند، اما بگذارید نمرههای درخشانم در ادبیات دبیرستان را به رخ بکشم. موقع ورق زدن «پرنده به پرنده» هم نگاهم به استعارهها بود. حوصلهی خاندنش را نداشتم اما ورق زدنش هم نیک بود. *نوعی غذای ترکی که در روغن سرخ میشود. دوستدار شما، لنا
از فالگوش به سال ۱۳۴۸
نمیخاهم این نامه را بنویسم. از سوی دیگر نمیخاهم بینوشتن، روز را تمام کنم. تلخم، اما حداقل صادقم. این هم چیز کمی نیست، نه؟ ورسیون کامل بازخورد را شنیدم و بازنوشتم، متنم را. چه خوشحال بودم، موقع بازنویسی. واژههای رفع شد و برطرف شد را کمتر دوست میدارم، حل شد را بیشتر. کمی پرسه زدم، در دیوان امیرخسرو دهلوی. پرسه در دیوانهای کهن خوراک روزهای پریشانی اند. چند بیت هم از ابوسعید ابوالخیر خاندم. باقی روز چیزی نخاندم و ننوشتم. برادرک را راهی شنا میکنم. حیف و صد حیف که نمیتوانیم، مسابقه را از نزدیک ببینیم. همین حالا پرسیدم نفر چندم میشود. میگوید در همهی مادهها جزو ده نفر اول است. سه نفر نگرانش میکنند. اول تا سوم شدنشان را پیش میبیند. به او پیشنهاد میکنم آن سه نفر را با چوب بیسبال، بزنم و از پرش محرومشان کنم. میخندد. بنظرم راضی است. در نامهی بعدی مینویسم چند شناگر محروم شدند و پارسا چندم شد. دوستدار شما، لنا
امروز استاد عزیزم کتاب منتشر کرد. شادمان شدم. یکی از نیکترین اتفاقات امروز همین بود. یادم آورد فرهنگواره را، که هر بار تویش سرک میکشم ذوق میکنم. امروز استاد عزیزم واپسین مرور نویسندگی خلاق را هم برگزار کرد. هم شادمان بودم و هم دلتنگ. آخرینها آدم را دلتنگ میکنند. استاد لجیام اما، جای استاد عزیز را گرفت و فایل را هوا نکرد. یادش رفته یعنی؟ یک دقیقهی اول بازخورد به رخدادکم را نشنیدم. میدانم حرفهای مهم و کارامدی توی آن یک دقیقه است. اینها که شد گزارش نیک استاد، پس من چه؟ کلهام را فرو کردم توی گزیده اشعار منوچهری. «باد شمال چون ز زمستان چنین بدید اندر تک ایستاد چو جاسوس بیقرار» میبینید سازمانهای جاسوسی چه ریشهی دیرینهای دارند؟ میدانید کدام شعر منوچهری را خاندم؟ آنکه در وصف جشن سده بود. ماجرا آن است که نوروز سفر میکند و زمستان جای او را خالی میبیند. پس پادشاهیاش را میغارتد*. ریحانهای دشتی و درختان میوه را از راغ میراند. خاجگان پنبهقبای سپیدپرش، یعنی برف و زنگیان سرخدهان سیاهکارش، یعنی کلاغها را، در صحرا ساکن میکند. حالا جشن سده طلایگان نوروز است، در جنگ با زمستان. میبینید؟ شبیه قصه و افسانه است. زاوش هنوز نامهی دهم بیبی را به آتش نکشیده. اما بهمن فرسی قلب مرا به آتش کشید. به خیالم حالا میفهمم چرا سینمایی است. تصویرها و حرکتها بیشتر به چشمم میخورند. جدا از لحظهها، دقت نگاه راوی در برخورد با کلمهها، هر بار میخکوبم میکند. خب نمایشنامهنویس است، جز این از او توقع نمیرود. امروز فکر میکردم وقتی بدنمان آسیب میبیند، دارد خودش را به ما مینمایاند. من تا چند روز پیش، به انسیه توجهی نداشتم، حتی اسم هم نداشت. انگشتی بود مانند نه انگشتهای دیگرم. حالا که رنگ شرک شده و وقتی دستم را مشت میکنم، درد میگیرد، حواسم پرت اوست. امیدوارم دیگر انگشتهایم متوجه توجه آشکارم به انسیه نشوند. حالا چشمهایم هم خودنمایی میکنند. تا یک ماه پیش، دیدشان در طراحی کامل نبود. گاهی میخشکیدند و غر میزدم به جانشان. حالا مجبورم دو ساعت یکبار قطره مهمانشان کنم و اگر یادم برود، چنان واویلایی میکنند که ساعتها سرم درد میگیرد. من هم همهی لیلیهای جهان را به لالایشان میگذارم. بدن بعضی وقتها هم اینطوری یادمان میآورد که ساکن او هستیم. پینوشت: غارتیدن، جعل من نیست. خودِ خود منوچهری نبشته این را. پینوشت بعدی: خودم هم نمیدانم تمرین نویسندگی خلاق فردا را، چه گلی میخاهم به سر بگیرم. شما میدانید؟ که تکلیف نداشتیم. نه؟ با مهر بسیار، لنا
غرنامه روزی که نکوست از طلوعش پیداست. با خوشحالی بیمعنی صبحگاهی، بلند شدم قهوه دم کنم. و میدانید چی شد؟ جهان بهم یاداوری کرد صبح برای خوشحال بودن ساخته نشده است. با انگشت حلقهی دست راست، رفتم توی در. حلقه را در کدام دست میاندازند؟ به همان انگشت، در دست مخالف هم میتوان گفت انگشت حلقه؟نمیدانم. فعلن میتوانیم انگشت آسیب دیدهام را انسیه صدا کنیم. یادتان هست؟ شعر میخاندید برایمان، گفتم: «هر چی بیشتر میخونید، قشنگتر میشه.» گفته بودید خاصیت نوشتهی خوب همین است، گفته بودید نوشتهی خوب را هر چه بیشتر بخانیم، بیشتر دوستش میداریم. شب یک شب دو هم همینطوری است. بعضی گوشههایش خوب است، زیباست، اما بیشتر که میخانم، از رویش که مینویسم، زیبا نیست دیگر، محشر است. هنوز احساس میکنم در این صفحهها چیزی است، که نمیفهممم، که ظرافتش را درنمییابم. شاید هم هیچوقت درنیابم. یک امتحان را پشت سر گذاشتم، امتحانی که هر لحظهاش میتوانستم سکته کنم. باور کنید اغراق نمیکنم. همهی بدشانسیها و بدبیاریها امروز را برای اتفاق افتادن، انتخاب کرده بودند. اول انسیه هوار شد. بعد فرو نشدن در سایت، آپلود نشدن سوالها در هوش مصنوعی، آپلود نشدن جوابها در پاسخدانی سایت، و در نهایت یک ارور دیگر، که ضربهی آخر بود. همه مثل مهمان ناخانده پشت سر هم آمدند و سیستم عصبی من تابشان را نداشت. حسن اختتام روز هم تبخیر شدنم در کورهی آدمسوزی بود. جامد از خانه در آمدم بخار به مطب رسیدم. نتیجه؟ «قطره بریز، قطره. بیشتر بریز» خب من که همین کار را میکردم. نامهام بیشتر غرنامه شد، تا نامه. اما بعضی روزها هم اینطوریاند. چه میشود کرد؟ راستی، انسیه سولار رفته. حالا دیگر کاملن برنز شده. میدانید برای طلوع چه میکنم؟ زودتر میخابم که فردا ببینمش. دوستدار شما، لنا
پنج و نیم صبح، هفدهم تیر استخانی هست که از بینی شروع میشود و تا ابرو کشیده میشود. آن استخانم درد میکند. دردش نمیگذارد خاب ببردم. دوباره به نامه برمیگردم. ای وای، ای وای، ایرادهای نگارشی نامهی پیش خجالتم میدهند. ویرایش هم بر نخیل است. ویراستهنویسیام را میبینید؟ سرحد دقت و ریزبینی اینجاست. به آگهی دادن میاندیشم. استخدام یک غلطگیر پارهوقت، برای یک چلفتی تماموقت. بیحقوق و مزایا. چرا بیمزایا؟ چلفتی دلقک است. وجه پرداختی؟ یک استنداپ تمام وقت. گوشهای از گزارش نیک
پیپی نویسنده رضا عابدینی چی میگف؟ اگه ازهتون خاسّن، راهروی بیمارسّان بسازید. راهرو بسازیت. نمیخاد راهروی پرنور عجیبغریب فالانفیلان بسازیت. راهرو باشه بسّه. رضا عابدینی چرا میگف؟ خب حالا دوباره میگیم تا مولا درزش نره. میگف فرق هس بین آرت و فانکشن. تو معماری بعضی جاها، اون فاکشنهاس که مهمه، نه اون آرته. همه جا نمیشه کلهملق هنری زد. گمونم، تو نوشتنم بعضی وقتا اون فانکشناس که مهمه. اونو باس چسبید. کجاها؟ همین استعارهآ. همین مجاز مرسلّا. چپ و راس تشبیه و مجاز و استعاره میریزی تو متن که چی؟ که چسی ناشتای ادبی بیای؟ زارت. نع عمو. این استعارههه همون راهروَس. باس فانکشن داشّه باشه. ارسّو ام همینو میگف. چی میگف؟ میگف با استعاره به چیز جدید وقوف مییابیم. این وقوفم خوب چیزیهها، دفترچه درآرم بنْویسمش. کلمهبرداری شازهوار کنم. کجا میگف؟ تو بلاغتش. همون دیگه، اگه میخای نثر بلیغِ دُرسدرمون بنویسی، باس جای خودت رو، وسط آرت و فانکشن پیدا کنی. بفهمی کجا میخای قروقمیش بیای. کجا میخای فقط بگی. بگی و دُرس بگی. بگی و شیرفم کنی آدمیزاتو. مثلن وقتی الا میگه «نوشتن ریدن است.» داره با بلاغت ارسّو شیرمون رو میفمونه. میگه همونطوری که هر روز میری سر کاسه توالت، بنویس. ینی هر روز برو سر کاغذ. یجوری که اگه نرفتی، یبس شی. دلت بپیچه. پیچ بخوری اگه ننوشتی. بلتی اینطوری بنویسی؟ یا نع. یجوری مینویسی انگار، عروسی دعوتی. قر میای و فر میای، که سالی یبار، بشینی سر اون کاغذ. مثلن وقتی شاهین میگه «گزارش نیک مسهله» داره میفرماد، بنویسش، تا بیات. راسّم میگه. همین دیشب. پیچ خوردم. تاب خوردم. دیدم نع. چیزی ندارم که ارزش نوشتن داشّه باشه. نیشّسم چی نوشّم؟ یه جمله. همون یه جملهی بیسروته، یجوری مغزم رو راحت کرد، به خودم اومدم دیدم، دارم همه فایلای کرکثیف لپتاپ رو گرد میگیرم. ویرایش میکنم. بازنویسی میکنم. آره خلاصه استعارهاش، اون فانکشنه رو، که باس، داره. علیالحساب، اینا که ما فرمایش کردیم تو این یادداش، گوهه دیگه الا خانوم؟ نع؟ حالا اگه پی داسّانو بیگیریم. مو تو درزش زیاده این استعاره. ولی همش حقه. تارُف که نعریم. داریم؟ لنا امیری
حالا که این نامه را برایتان مینویسم نیمهی دوم بازی برزیل و نروژ آغازیده. قلبم دوست دارد برزیل ببرد اما مغزم برد نروژ را پیش میبیند. تحلیل داهیانهی اینجانب از بازی اینگونه است: -نروژ خط دفاع شمری دارد. هیچ زاویهای برای نفوذ باقی نمیگذارد. -اگر روند بازی تغییر نکند، درآمد خط دفاع برزیل در این جام پدرش خاهد بود. چون خیلی زیاد میدوند. امروز تلاشم بر فهرستنگاری است. فهرستها ذهن را مرتب میکنند و نویسنده را شادمانتر و جسورتر. دوستدار شما، لنا گوشهای از گزارش نیک
امروز بعد از تعقیب و گریز با پستچی نامهام را تحویل گرفتم، نامهی کاغذی واقعی. از ذوق مردم. فردا باید سر حوصله، ذوقم را در کلمهها بریزم و نامه بنویسم. نامه از سوی غزاله بود. کارت پستال را هم خودش کشیده بود. کاش بودید و میدیدید زیباییاش را. تصمیم گرفتم هیچوقت نویسنده نشوم. اما این مانع تلاشم برای بهتر نوشتن نمیشود. مقالهی تازهی مدرسه نویسندگی را خاندم. موضوعش لحن بود. از خودم پرسیدم لحن نامههای من چگونهاند؟ میدانم هر روز لحن تازهای دارم، چون هر روز من آدم دیگری میشوم. اما شما مرا چطور میبینید؟ میتوانید بگویید این نویسنده دقیق است یا کم دقت؟ رسمی است یا صمیمی؟ یا بامزه است؟ یا اصلن میتوانید نامهها را همانطور بخانید که من، در بلندخانی خاندهام؟ همیشه کنجکاوم دیگری نوشتهام را چطور میخاند. اگر شبیه من نخاند فاجعه میشود. برای همین گاهی در استفاده از علائم نگارشی، زیادهروی میکنم. ویرگول را ترمزگیر میپندارم، و … را دست انداز. واقعن چهطوری باید از علائم نگارشی استفاده کنم؟ داستانی از ابوتراب خسروی برایمان خانده بودید. از کتاب ویران. یادتان هست؟ در پاراگراف اولش هیچ علامتی نبود. اما فقط یکجور میشد خاندش. به نظرم اینگونه نوشتن، نیازمند نبوغ بسیاری است. شایدم هم تمرین بسیار. شما هم همین فکر را میکنید؟ دوستدار شما، لنا
هفتتیر، هفت و نیم عصر استاد قند و نباتم، امیدوارم خوف باشید. امروز تا پاسی از بعد از ظهر خابیدم. حالا هم پشت سر هم قهوه مینوشم و با شب یک شب دو عشق بازی میکنم. رونویسی چه قدر کیف دارد. کشف کردم من جملهها را زودتر از عمو بهمن تمام میکنم. همان جملههای نیمهبلند، که راه به توصیفهای زیبا و جزئی میدهند. انگار مغزم بچهی پنج سالهای است، که میخاهد زود به فعل برسد و جمله را تمام کند. تند و تند، کلمه برمیدارم. حتی گاهی جمله. اما چون روی کاغذهای آشفتهی میز مینویسم، هر لحظه احتمال گم و گور شدنشان هست. راستی، آن کاغذی که چند روز پیش گم کرده بودم پیدا شد. این دختر میرود به ادامهی مشقبازیهایش برسد و آخرین کلمهای که برداشته برایتان مینویسد. «رموک» یعنی شیطان و ناقلا، یعنی سرکش و ناآرام، یعنی نافر و رمنده. میشود گفت یعنی وروجک؟ پینوشت: نیکهای من نامهاند. و هر نامه باید مخاطبی داشته باشد. پس برای شاهین جون مینویسم. بین خودمان بماند که شاهین جون را شاهین جون صدا میکنیم. دوستدار شما، لنا گوشهای از گزارش نیک
«از خاب بیدار میشوی. سرت درد میکند. نمیتوانی خودت را از رختخاب بیرون بکشی.» -بد میخابی لنا خیلی بد. اصلن یادت هست سالواژهات، چرا طلوع بود؟ که سحرخیز باشی و طلوع را ببینی. آنوقت تو چه میکنی؟ بیدار میمانی که طلوع را ببینی. «به کارها فکر میکنی. احساس میکنی نمیتوانی از پسشان برآیی. به بالشت بر میگردی.» -فرار برایت عادت شده تعجبی نمیکنم. «کمی بعد بلند میشوی. خودت را میرسانی به گالری. در پیاده روی، حواست نیست. نمیبینی. فقط راه میروی. یک لحظه، صدای پرندهها را میشنوی. یادت میآورند، زندگی همین لحظه است. یادت میآورند، بخاهی نخاهی دیر میرسی. قدمهایت را آرام میکنی. سبزی درختان را میبینی. برگهای زرد را در آغاز تیر ماه میبینی. سرت تیر میکشد. چهار گربهی لمیده در سایه را میبینی. نمیتوانی بشمری سه تا…یا چهارتا. زیر سایهی موتور خابیدهاند. حالشان کرختی تابستان است.» -شاید اگر از گربهها انقدر نمیهراسیدی باهاشان بازی میکردی. شاید به تماشایشان میایستادی. اصلن دلیل نشمردنت، همین ترس بود نه؟ محال است از کنار تصویر زیبایی رد شوی و نگاهش نکنی. اما این ترس، حواس تو را از زیباییها پرت میکند. مثل خطهای طراحیات وقتی تلاش میکنی بینقص باشی. «چشمهایت تارتر از همیشهاند. نمیبینی کاغذ را. اما طراحی میکنی. قلممو همان اول از طراحی انصراف میدهد. قلمموی تازه برمیداری. لذت طراحی با قلمموی نرم و روان خوشحالت میکند. دیگر لازم نیست مدام روی پالت بکشیاش، تا تیز شود نوکش. موهایت خفهات میکنند. کلافهات میکنند. میخاهی ببندیشان. دست در کیف میکنی. کانزاشی را پیدا نمیکنی. موهایت را گوجه میکنی و قلمموی کهنه را گیر میدهی در گوجهی مو.» -تو همان دختری هستی که موهایش را نمیبست؟ باور نمیکنم.هنوز هم با کش و سنجاق میانه نداری. کم حوصلهتر شدهای اما. زود میروی سراغ قلممو و مداد و کانزاشی و گوجه. قطرههای اشک مصنوعی را در چشمت میریزی؟ اگر میریختی، چشمهایت در طراحی یارتر میشدند. شرط میبندم حالا هم نریختهای. «سراغ شب یک شب دو میروی. باز هم از اول میخانی.» -از جان این کتاب چه میخاهی؟ در صفحاتش پی چه میگردی؟ خیال میکنی خاندنش تو را نویسندهی بهتری میکند؟ یا شاید خانندهی بهتری. «آن وسط چند صفحهای را رد میکنی. اما جملههایش هنوز در ذهنت دارند مرور میشوند. باز هم مشق مینویسی. در نامهی سوم میفهمی نام آقای شب یک شب دو زاوش بود. نمیدانی چطور بخانیاش. جستجو میکنی.» -زاوُش دلبندم. زاوُش. استادت هم گفته بود نامش را. باز یادت نماند. زاوُش به معنای کوکب مشتری، زئوس. «در صفحات آخر نامهی سوم گنج مییابی.» -فرسی را دوست داشتی. اولین بار که «شب یک شب دو» خاندی، یادم هست. شیفته شدی. آن موقع هم جملههای پایانی بخش سوم برایت گنج بودند. که ادبیات واقعی دفترچههای خاطراتاند و همین نامهها که در لحظه زاده میشوند میمیرند؟ «مینویسی از روی آن پاراگراف. بلند میخانیاش. دوباره مینویسی. دوباره بلند میخانی. دوباره. دوباره. دوباره.» -پی چه میگردی در این نامهها؟ میان پست کردن و پست نکردن این ادبیات شاید حقیقی، شاید دروغین ماندهام. در پست میسوزانمش. لنا امیری
سادهوَش از #کلمهبرداری
چهارم اردیبهشت۱۳۶۹، نویسندهای برای منتقد خود مینویسد. از تاثیر نقدِ منتقد بر بازآفرینی اثر، از نمایشنامههایی که به تازگی نوشته است، از نقدی که چاپ شده و ندیدهاست. نامهاش صمیمانه است. آن نویسنده اکبر رادی است. پنجم فروردین۱۳۷۱، نویسندهای برای منتقدش مینویسد. از نقد و بازنویسی، از برطرف شدن ایراداتی در بازنویسی، از آنکه قلمی بر خون دلی میزند و مینویسد. این بار رنجور است از کجفهمی رسانهها و منتقدین. این نویسنده هم اکبر رادی است. بیست و نه فروردین۱۳۷۳، نویسندهای برای منتقد خود مینویسد. نوشتههایش در بازنویسی دستخوش تغییرهای بسیار شدهاند. لحنش صریحتر است. خسته مینماید. این یکی هم اکبر رادی است. گفته بودید نامههای اکبر رادی را بخانم. میخانم. یک نمایشنامه هم از او نخاندهام. اما حالا میدانم نویسندهی پویایی است. میدانید دربارهی جعفر مدرس صادقی چه مینویسد؟ «نویسندهای که جنبه یا ظرفیت انتقاد را نداشته باشد، همیشه محکوم است تا اشتباهاتش را از کتابی به کتاب دیگر ببرد.» دربارهی نامهها میدانید چه چیز را دوست دارم؟ صداقت نویسندهشان. نامهها بهترین راه شناختن نگارندهشان اند. در واژهدان دنبال نامه میگردم. ترکیب اول را پیدا میکنم «وصلت نامه». جالب است. ترکیب بعدی جلوی چشمم راه میرود «بیسر نامه». این یکی نام کتاب عطار است. ترکیب دیگر دلم را میبرد اما. «مفرح نامه». از خودم میپرسم من دوست دارم برای چه کسانی نامه بنویسم؟ دوست دارم چه کسانی برایم بنویسند؟ اصلن چرا نامه مینویسیم؟ همین ایدهی آزادنویسی امروزم بود. به پاسخ روشنی هم نرسیدم. اما به پرسشهایی رسیدم. سراغ شب یک شب دو میروم باز. اصلن من این کتاب را خانده بودم؟ چطور متوجه این ظرافتها نبودم بار قبل؟ شاید خاندن واقعی در بازخانی اتفاق میافتد. دوستدار شما، لنا
ساعت چهار و ربع عصر امروز صبح با صدای مامان بیدار شدم: «قهوه میخوری؟» از جا جَستم. کمی از روی «حرفهای گنده گنده» نوشتم. وقتی از نوشتن خسته شدم، سراغ بازی با ماهی رفتم و خطخطی کردم. نتیجهاش را خیلی دوست داشتم. میبینید جملههایم چقدر سادهاند؟ اما این سادگی انتخاب من نیست. سستنثریام است. باید خیلی تمرین کنم. من دارم میروم فضولیِ عکاسی. برایتان مینویسم چه شد. ساعت هشت شب دستیار عکاسِ پاره وقت دارد برایتان مینویسد. در تراس لمیدهام. انتظار آماده شدن غذای بعدیِ شف را میکشم. اول کمی بارکشی وسایل را کردم. دستیار نور بودم و گوبو نگه داشتم برای کنترل نور، خستهکنندهترین بخش کار همین است. مقواهای مشکی نگه میداریم تا از شدتِ نور بکاهیم. رفلکتور هم نگه داشتم جهت داشتن نوری صاف و طبیعی. یک عالمه فیلم و عکس از پشتصحنه گرفتم. به همهی غذاها ناخنک زدم. دریافتم اگر عکاسِ غذا شوم به زودی زنی فربه میشوم. بعد از اینهمه پرخوری هنوز به غذای بعدی چشم دارم. غذایی که انتظارش را میکشم آلبالو پلو است. شما هم شغل تازهای هست که بخواهید بیازمایید؟ ساعت ده شب اگر عکاس غذا بودم فربه نمیشدم. چون غذاهای خوشمزهی عکسها معمولن نیمپز اند. خدایا ممنونم که امروز استثنا بود و همهی غذاها کاملن پخته و خوشمزه اند. دریافتم در آشپزی غذا سرعت عمل حیاتی است. سس ممکن است در بشقاب پخش شود یا با کم شدن حرارت، رنگ غذا تغییر کند. روغن به چهرهی غذا برق میافزاید، اما نباید روغن را با فرچه به غذا افزود. اثر کشیده شدن فرچه روی غذا، دیده میشود چون. ده دقیقه پس از 00:00 مهمترین درس عکاسی، برای بار هزارم: به کارتهای حافظه اعتماد نکنید. در آخرین لحظات، همهی عکسهای امروز با رم خداحافظی کردند. اما هیچ روزی نباید صفر باشد. پس تا آنجا که ممکن بود عکسها را تکرار کردیم. تا ده دقیقهی پیش مشغول عکس گرفتن بودیم. حالا سرمست از غذاهای خوشمزه و خسته از تلاش کمحاصل خودم روز را به پایان میرسانم. میدانستید مسمومیت از تینر، میتواند خیلی خطرناک باشد؟ اما من زندهام. پینوشت: انقدر دلمه خوردم که هر لحظه ممکن است، بترکم. اگر صدای انفجار شنیدید، نترسید. دوستدار شما، لنا