- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 63
- 1/48двое суток
- 72
- 1/72трое суток
- 77
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اما عزیز من شاید وانمود کنم که از همه چی رد شدم، ولی ردش رو روح و روانم باقی مونده. مثل یه زخم که درد نمیکنه ولی اثرش همیشه هست.
«امیدوارم شب با تو مهربان باشد تو که روز در فرسودنت کم نگذاشت.»
𝒁𝒉𝒊𝒎𝒂𝒏𝒆𝒉
𝒁𝒉𝒊𝒎𝒂𝒏𝒆𝒉
𝒁𝒉𝒊𝒎𝒂𝒏𝒆𝒉✨
𝒁𝒉𝒊𝒎𝒂𝒏𝒆𝒉
𝒁𝒉𝒊𝒎𝒂𝒏𝒆𝒉
نمیدانم در جهان بعدی هم به همین اندازه بر من سخت گرفته میشود یا نه! ولی این را میدانم که قلبم، هرگز لایق چیزهایی که تجربه کردهام نبوده...
«زنان همیشه همه چیز را از مرگ پس میگیرند.»
زنان در قوطیهای خالی کنسرو شمعدانی میکارند. و در حلبهای خالی روغن درخت. زنان همیشه همه چیز را از مرگ پس میگیرند.
видео или голосовое, без подписи
"A tiny slice of cake for the little fairies at home." 🧚🏻♀🍰✨
شب بخیر مردم عاصی. مردم خیر ندیده. مردم بسیار دویدهی هرگز نرسیده. مردم خوش قلب بدروزگار. مردم آبرومند هر روز نگرانتر. مردم صبور، مردم تنها، مردم بیدوست. شب بخیر ای جوونهای پیر، ای پیرهای خسته. شب بخیر 🖤
گاهی فکر میکنم تمام این سالها را برای ساختن تصویری بینقص از خودم هدر دادهام، حالا که همه چیز فروریخته، تازه میفهمم چقدر در ویرانهها، آزادی بیشتری وجود دارد، من جدید؛ نه شیشهایست که بشکند، و نه دیواری که فرو بریزد، من از جنس «هیچ» شدم، و هیچ چیز نمیتواند به «هیچ» آسیب بزند...
شاید قرار بود مادر دخترکی بشوم که شبها در کنار تختش مینشستم، صورتش را نوازش میکردم و هزار و یک شب را میخواندم. صبحها موهایش را میبافتم و یک قاشق عسل در لیوان شیرش هم میزدم... اما نشد اما نمیتوانم چرا که زیستن در این جهان مصیبت است، تلخ است بلاتکلیف است... حتی دلم برای دخترک به دنیا نیامدهام هم میسوزد. به جای دست کوچک، دخترکم چمدانم را بر دوش خواهم کشید و به زودی از این دیار خواهم رفت، حیف که وطن جا میماند اما من هر شب در رویاهایم به چشم.های درشت و براق فرزندم و آسمان پرستاره وطن خیره میشوم.... و چه رویای دردناک و شیرینیست... النازراد
هریک از ما چیزی از دست میدهیم که برایمان عزیز است. فرصتهای از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمیتوانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن میگویند [زنده] بودن. «هاروکی موراکامی»
видео или голосовое, без подписи
𝒁𝒉𝒊𝒎𝒂𝒏𝒆𝒉✨
در زندگی دیگری، آرزو میکنم که خوشحالتر از این باشم. بدون بیش از حد فکر کردن، بدون درد خاموش، بدون اشکهای پنهان. فقط آرامش در قلبم و آدمهایی واقعا میمانند. اما برای الان من فقط دارم یاد میگیرم چطور در این زندگی زنده بمانم.
زن بی آن که بگرید، ژاکتش را از روی رختآویز برداشت و رفت ـ چنان که گویی ماه را از آسمان تابستانی برداشته باشد. مرد باور نکرد. همان شب چشم انتظار نشست، روز دیگر و روز پس از آن هم دو هفتهای که گذشت، با بازگشت ماه، دریافت که او دیگر نخواهد آمد. تنها آینه بر جا ماند تا بهسان پنجرهای باز در آسمانی بیماه، به یاد داشته باشد. چرا که زن ژاکتش را هم همراه خود برده بود. یانیس ریتسوس ترجمهی فریدون فریاد @nabayad_mikhandim