- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 51
- 1/48двое суток
- 58
- 1/72трое суток
- 63
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بغض دارم اسماعیل. دلم میخواست فوتبالیست بودم وسط بازی دقیقهی هشتاد میزدم زیر گریه کل استادیوم با من میگریستند. اینقدر که نمیدانم پیش چه کسی بایستی اشک بریزم. هه.
میخواستم حساب کاربری توییترم را حذف کنم. سر و تهش همین چندتا جملهی بالا بود. نمیخواستم کلمات هم نابود شوند. کلمات، یادوارههای با ارزشی هستند. بمانند بهتر است.
«تمام شهر، فقط خندههای مرا دیدند.» روی دیوار دستشویی دانشگاه خواندم.
از بیرون ساکتام. درونم اما جنگ است. هر ثانیهی به شهری و دیاری شبیخون میزنم. آدمها را زندهزنده میسوزانم. با جسدهای شان دوباره خشت آبادی را بنا میگذارم.
الله در قرآن گفت: «بهراستی که انسان را در رنج آفریدیم.» و ایکاش این زندگی به رنجکشیدن میارزید.
«امروز حس همان ورق مچالهی رو دارم که پر از کلمه های قشنگ بود اما بی هیچ دلیلی دور انداخته شد»
حس میکنم شب که به نیمه میرسد، آدم به خودش نزدیکتر میشود. به عمیقترین لایههای تنهایی خویش سفر میکند. آنجا که جز سکوتِسرد، وهم، ترس و خیال چیزی نیست. و این زیباترین سکانس زندگیست. در آغوش گرفتنِ خود.
شب که میشود، غم سایه به سایه به دنبال آدمی میدود و تا نیمههای شب تا مغز و استخوان نفوذ میکند. هیچ سّد محکمی برای معرکه با این لشکرِ آدمخوار نیست.
«یکبار که انگیزه و انرژی درون آدمی کشته شود، دیگر صدبار هم که بخواهی دوباره برخیزی، باز دوباره تهش به این نتیجه میرسی که دیگر کار از کار گذشته. میشی همان خسته و فلکزده همیشگی»
چپ و راست بیقرار و نگران قدم میزد و میگفت: در حقیقت همه چیز بدتر از قبل شدهاست. و این واقعیتِ انکارناپذیر مدام آزارش میداد.
هر زمان اوضاع بحرانی میشد، دوست داشت معلق بماند. جایی میان بودن و بودن. میان همه و هیچ.
تنهایی آزارش میداد. هرچه وسعت تنهایی بیشتر میشد، بیشتر بهخودش آسیب میزد. اما آنچه زخمی بر زخمهای فراواناش میافزود، بودن با آدمهای بود که هیچیک از زخمهای بیشمارش را نمیدیدند .
سلام: بلاخره آدمیزاد یکروزی با تمام وجودش به این حقیقت تلخ که توجهِ زیاد با خودش بیتوجهی میآورد، مواجه میشود، اما اکثرن آنروز برای پیبردن به چنین واقعیتی دیر است.
دوستان بعد از یکسال و اندی رسوایی، بالاخره بیست روزی میشه «پابجی» ره ترک کدیم. بهخدا، بهقرآن، به پیر، به پیغمبر هر پلتفرمی ره که باز مونوم تبلیغات پابجی میایه. توییتر، فیسبوک، پیشنهاد پلیاستور و شاید باورتان نشوه، حتا داخل این اپِ رشخندی ایمو. ای موضوع خیلی اذیتم میکنه میخواستم بگوم که گفته باشم.
خوشحالم هیچی در چنته ندارم برای نوشتن. آدم تهی و خالی باشد و بیخیال، بهتر از این است که پر باشد و غصهی همهچیز را بخورد. والا.
و من هیچکاری از دستم بر نمیآید. لعنت به ما آدمها.
چند روز پیش در وسط بازار یک پسر بچهٔ حدودن ده یازده ساله با شلیک غولک زد به پرش. شدت جراحتش به حدی بود که نای پرواز بماند، کامل زمینگیر شده بود. بردمش پیش داکتر. زخمش را شست. بانداژ کرد. روی زخم را نوارچسپ پوشاند. از ترس اینکه طعمهی گربههای گرسنه نشود، بردمش انبار. آنجا از دست سگ و گربه در امان بود. دنبال مقداری گندم و عدس گشتم. کمی هم آب داخل کاسهٔ نمک ریختم تا بدون زحمت بتواند آب بخورد. روز بعدی که رفتم سراغش، پنهان شده بود ولی میتوانست جست و خیز بزند. راه میرفت هر چند با بال شکسته. سهروز پشت سر هم به داکتر زحمتِ تعویض پانسمان دادم. امروز با این امید رفتم که بالاخره رهایش کنم تا شاید برود و بدنش توان مقاومت در بیرون از اتاق را داشته باشد. برود کنار خانوادهاش. در جستوجوی لانهاش. پیِ ادامهی زندگی و پرواز. در را که باز کردم، با این صحنه مواجه شدم. مرده بود. آرام. بیصدا. در سکوت. احتمالن با درد. در تنهایی. گریه کردم. تنم مورمور میشد. روزم خراب شد. اوقاتم تلخ. بعد از سگ نمایهام [نمایهٔ قبلی] این دومین حیوانی است که پیش چشمانم بیصدا و خاموش بدون اینکه بتواند دردش را فریاد بزند, میمیرد.
نشان به این نشانی، من فردا اگر مثل استاد «جانسینا» این خروس همسایه را «Headlock» نکردم مثل رفیقم نامم را اسماعیل میگذارم.
داکتر برگهای نوشت و پاسم داد به لابراتوار کنار معاینهخانهاش. لابرانت از من خون گرفت. حالا باید نیم ساعت دیگر منتظر نتايج آن بمانم. در این سه سال اخیر همیشه در آستانهی عید قربان مریض میشوم. پارسال دندانم عفونت کرده بود و عید را برایم زهر کرد، امسال مرض…
داکتر برگهای نوشت و پاسم داد به لابراتوار کنار معاینهخانهاش. لابرانت از من خون گرفت. حالا باید نیم ساعت دیگر منتظر نتايج آن بمانم. در این سه سال اخیر همیشه در آستانهی عید قربان مریض میشوم. پارسال دندانم عفونت کرده بود و عید را برایم زهر کرد، امسال مرض جلدی بلای جانم شده. اینطور که من حدس میزنم، این عید نیز برایم زهر خواهد شد.