𝘚𝘺𝘭𝘷𝘪𝘢'𝘴 𝘥𝘢𝘶𝘨𝘩𝘵𝘦𝘳
СтатистикаLily.~ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5237791065
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 11
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 60
- 1/48двое суток
- 68
- 1/72трое суток
- 74
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
از بالا رفتن ممبر اینجا هم اصلا خوشحال نیستم احساس خطر می کنم.
راستش راحت نیستم دربارهی شاپ هم اینجا چیزی بذارم، چون زندگی شخصیم رو از شاپم جدا میدونم. همونطور که اسم شاپ رو به یک دلیل خاص انتخاب کردم، برای من بیشتر شبیه یک نقابه.
اگر هم عزیزی راحت نیست آدرس رو به خودم بده می تونم با آنلاین شاپی هماهنگ کنم و به اون آدرس رو بدید. هرچند من خودم شاپ دارم و اگه خودم براتون ارسال کنم قطعا ارزش بیشتری داره و شامل چیزهای بیشتری هم می شه.
برخی عزیزان یادشون هست که من چالش کتاب گذاشته بودم و حقیقتا چالش دلچسبی بود. حالا دوباره شرایطش برام مقدور شده که بتونم چالشی بذارم و کتاب و نامه ای رو به یک عزیزی هدیه بدم. نظر خودم اینبار یک کتاب شعر یا نمایشنامه ی مورد علاقه ی خودم بود که اینجوری ارزشش…
احساس می کنم منظور چالش رو خیلی ها متوجه نشدن... به صورت فیزیکی کتاب رو بهتون می دم...
اگر تمایل داشتید این پیام رو فوروارد کنید تا من به صورت شانسی به یکی از شما عزیزان یک کتاب شعر بر اساس سلیقه ی خودم بهتون هدیه بدهم. اگر چنل ندارید یه لقب از خودتون رو داخل ناشناس برام بفرستید.
اگر تمایل داشتید این پیام رو فوروارد کنید تا من به صورت شانسی به یکی از شما عزیزان یک کتاب شعر بر اساس سلیقه ی خودم بهتون هدیه بدهم. اگر چنل ندارید یه لقب از خودتون رو داخل ناشناس برام بفرستید.
یکی از غمگین ترین آهنگ هایی که بهش گوش دادم. این قطعه راجع به قاتلی هست که زن و فرزندانش رو به قتل می رسونه. چیزی که این قتل رو جنجالی کرد این بود که این شخص یه فرد فوقالعاده عادی بود و هیچ سابقه ی خشونت و بدرفتاری نداشته. عمیق ترین قسمت آهنگ برای من جایی هست که دخترش می گه no daddy please don't؛ انگاری در اینجا دخترک نمی تونه باور کنه که پدرش همچین کاری می کنه.
без подписи
من یه کشف دردناک کردم! کسانی که فراموشی کوتاهمدت پیدا کردن، خیلی از اتفاقهای مهم که تازه اتفاق افتاده رو به کلی فراموش میکنن. اینها کم کم به حافظهشون بیاعتماد میشن. حالا اگه بدشانسی بیارن و کابوسهای شبانهی فجیع مثل تجاوز و حمله با تصویر واضح و مشخص ببینن، این ترس رو دارن که نکنه اینها کابوس نبوده، چیزهایی بوده که اتفاق افتاده و یادشون رفته که کی و کجا اتفاق افتاده. @hafezbajoghli
این که سیلویا چیزی رو مطرح کرده که حتی الان هم قابل مطرح کردن نیست ستودنیه. آن حس مادری که اگر مادری به حالت نرمال انطور که باید احساسش نکنه جنایتکار هست. و از همه مهمتر مادر قبل از اینکه مادر باشه انسان هست. اما با مادر بودن هویتش کم کم از بین می ره.
این شعر راجع به مادری نوشته شده که به تازگی بچه دار شده. تم این شعر به این صورت هست که احساسات متناقض یک مادر روبه تصویر می کشه. مادر خودش رو از نوزاد جدا افتاده می بینه و در عین حال حس مادری و غریزه اش بیدار شده. مادر آن حسی که مادران به نوزاد خود دارن رو احساس نمی کنه. با اینکه توصیف های محبت آمیز در مورد کودک به کار می بره اما توصیفی که از کودک می کنن یه حس فاصله و سردی داره. به عنوان مثال او نوزاد روبه fat gold watch و statue که بی جان هستن مقایسه می کنه. نوزادش رویک چیز ارزشمند اما مستقل از خود می دونه. شاعر حتی در مورد مادر بودن خودش نیز احساس ناباوری داره. او می گه به همان اندازه مادر این کودک است که یک ابر میتواند مادر او باشه. این استعاره نشان میده که پذیرفتن هویت تازهی مادر برای او تا چه اندازه سوررئال احساس میشه. با این حال، با وجود دشواری شاعر در سازگار شدن با مادر بودن، کاملا مشخص هست که به فرزندش دلبستگی داره. او توصیف میکنه که تمام شب به صدای نفس کشیدن کودکش گوش میده. شاعر سپس توصیف میکنه که تا صبح در کنار کودک می مونه. با محو شدن ستارهها، نوزاد صداهای نامفهوم و ابتدایی از خودش در میاره. اگرچه این صداها چیزی بیش از صداهای نامفهوم و کودکانه نیستند، تلاش نوزاد برای برقراری ارتباط برای گوینده قابل درک هست . این موضوع نشان بر این هست که مادر و کودک در حال یادگیری یک زبان مشترک و تازه هستند؛ زبانی که بهتدریج بینشان شکل میگیره. یکی از تحلیل های جالبی که در سایت خواندم راجع به جایی هست که مادر توصیف می کنه در لباس خواب ویکتوریایی اش هست و به این منظور اشاره شده که توصیف کنه مادر همچنان قبل از مادر بودن یک شخصیت مستقل داره و به خودش می رسه. در مورد این لباس خواب ویکتورایی البته هوش مصنوعی برعکس این تحلیل رو گفت که نشان دهنده ی نقش سنتی و دست و پا گیری برای مادر هست. به نظر شما کدامش درست هست؟ منبع: https://www.litcharts.com/poetry/sylvia-plath/morning-song
Love set you going like a fat gold watch. The midwife slapped your footsoles, and your bald cry Took its place among the elements. Our voices echo, magnifying your arrival. New statue. In a drafty museum, your nakedness Shadows our safety. We stand round blankly as walls. I’m no more your mother Than the cloud that distills a mirror to reflect its own slow Effacement at the wind’s hand. All night your moth-breath Flickers among the flat pink roses. I wake to listen: A far sea moves in my ear. One cry, and I stumble from bed, cow-heavy and floral In my Victorian nightgown. Your mouth opens clean as a cat’s. The window square Whitens and swallows its dull stars. And now you try Your handful of notes; The clear vowels rise like balloons. Morning Song By Sylvia Plath.
اریکای عزیزم، این واقعا چیزی بود که میخواستی؟!
اگر قرار باشد صادق باشم، باید اعتراف کنم که همواره رابطهی سینما با زنان را رابطهای نابرابر یافتهام؛ نه صرفاً به این دلیل که زنان کمتر فیلم ساختهاند، دستمزد کمتری گرفتهاند یا حضور کمرنگتری در پشت دوربین داشتهاند، بلکه از آن رو که سینما، در بخش بزرگی از تاریخ خود، کمتر اجازه داده است زنان پیش از هر چیز انسان باشند. این خصومت، همیشه آشکار نیست. گاه در لباس ستایش ظاهر میشود، گاه در هیئت احترام، گاه در قالب عشق و گاه حتی در سیمای تقدیس. اما تفاوتی نمیکند؛ نتیجه یکسان است. زن، بیش از آنکه شخصیتی با جهان درونی، تناقضها، ضعفها، جاهطلبیها، خشم و قدرت تحلیل باشد، به نمادی بدل میشود که باید حامل مفهومی از پیش تعیینشده باشد. نماد زیبایی، نماد پاکی، نماد اغوا، نماد فداکاری، نماد عشق یا رنج. مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود. زیرا نمادها زندگی نمیکنند، تنها معنا حمل میکنند. انسان، اما، موجودی است سرشار از تناقض. میتواند همزمان شریف و حقیر، مهربان و بیرحم، منطقی و احساساتی، شجاع و هراسیده باشد. آنچه شخصیتهای ماندگار تاریخ سینما را ماندگار ساخته، نه فضیلتهایشان، بلکه همین تناقضهاست. با این حال، هنگامی که نوبت به زنان میرسد، تاریخ سینما بارها ترجیح داده است این پیچیدگی را با تصویری سادهتر جایگزین کند؛ تصویری که فهم و قضاوتش آسانتر باشد. سالهاست که زنان در سینما با نامهای گوناگونی معرفی شدهاند. زن اغواگر، فرشتهی نجات، معشوق وفادار، مادر مقدس، بلوند احمق، قربانی بیدفاع یا الههای دستنیافتنی. این عناوین، هرچند در ظاهر متفاوتاند، همگی در یک ویژگی مشترکاند : هیچیک اجازه نمیدهند زن صرفاً یک انسان باشد. از همین روست که گمان میکنم مسئله، نه کمبود شخصیتهای زن، بلکه کمبود شخصیتهای زنِ واقعی است. همیشه برایم این پرسش وجود داشته که چرا بسیاری از شخصیتهای مرد سینما، حتی اگر هرگز در جهان واقعی با نمونهی مشابهشان روبهرو نشده باشیم، همچنان باورپذیر به نظر میرسند، گویی آنان را میشناسیم، با انگیزههایشان همدلی میکنیم و تضادهای درونیشان را درک میکنیم. اما بخش بزرگی از شخصیتهای زن، بیش از آنکه یادآور انسانهای اطرافمان باشند، به افسانهها شباهت دارند، چنان بینقص یا چنان تکبعدیاند که گویی هرگز قرار نبوده در جهان واقعی زندگی کنند. شاید به همین دلیل است که هر بار زنی بر پردهی سینما اجازه مییابد خشمگین باشد، جاهطلب باشد، شکست بخورد، اشتباه کند، نفرت بورزد، دست به انتخابهای غیراخلاقی بزند یا بیآنکه از مخاطب طلب بخشش کند مسیر خود را ادامه دهد، ناگهان برای بسیاری از تماشاگران به شخصیتی فراموشنشدنی بدل میشود. نه به این دلیل که «زن قدرتمندی» است، بلکه به این دلیل که سرانجام، همچون بسیاری از شخصیتهای مرد، فرصت یافته است انسان باشد.
moonvampire – Pathetic
سیه به تن میکنم، زیرا در ژرفای وجودم پر از تاریکیام. سپید به تن میکنم، زیرا هنوز در لابهلای نهانم، آن دخترکِ بیآلایش را احساس میکنم. سیه به تن میکنم، زیرا میخواهم جسور و سترگ به نظر برسم. سپید به تن میکنم، زیرا میخواهم لطیف و نازنین باشم. سیه و سپید، دو سرِ یک کلافاند و من نیز همیشه یا در ابتدا بودهام یا در انتهای این کلافِ نفرینشده. از این رو، پوشش همیشه در خاطرم معنا و مفهومی فراتر از یک پوشش ساده داشته است. نمیتوانم فریاد بزنم، اما پوششم به جای من فریادی سر میدهد. به این جمله باور دارم که بازندهها چیزی برای عرضه ندارند و از همین رو، خود را در قالبی ظاهری و تهی عرضه میکنند. من در این دنیا خود را ثابت نکردهام؛ و در بستری که میخواستم به رستگاری برسم، ناکام ماندهام. پس خود را در قالب لباس و ظاهری پوچ به اثبات میرسانم. میخواهم با لباسهایم به دنیا بفهمانم که من وجود دارم؛ همان کسی که بارها و بارها وجودش را نادیده انگاشتید، هنوز وجود دارد. گویی در این زمینه به موفقیت هم رسیدهام؛ دنیا دیگر به این نمینگرد که چیزی برای عرضه کردن ندارم، بلکه به ظاهری مینگرد که میتواند آدمها را فریب دهد. حال، من سیه و سپید میپوشم، زیرا این روح و این تن، چارهای جز این کار ندارند.
без подписи
без подписи