مبسوط
Статистика- شیرینے است در پیِ هر تلخےام ز صبر!🕊'🤍 ️ لینک چنل: https://t.me/+2NvQU5DXiGhiMWQ0 لینک ناشناس: https://t.me/whatsChat_bot?start=sec-heiahacdfh
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 15
- 1/48двое суток
- 17
- 1/72трое суток
- 18
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شب شروع ماجراست خالی از راه فرار غم قیام میکنه لشکر مست بی قرار.......
به هدف نیست ، هر اندازه که ماهر باشی عشق ، تیریست که آخر به خطا خواهد رفت
سکوت، آخرین حرفِ آدمهای خسته است؛ وقتی دیگر هیچکس شنونده نیست.
هر چه به جز خيالِ او قصد حريمِ دل كند دَر نگشايمش به رو، از دَرِ دل، برانمش ... ✍️مولانا
من از نیامدنِ تو ، هزاران فردا ساختم نه دستِ تو به دلم خورد نه قولِ ماندن دادی من از خیالِ تو، آرامشِ بیجا ساختم اگر شکست دلم از گناهِ عشق نبود من از شایدِ تو، تمام حتما هارا ساختم تو هیچ جرمی نداشتی، خطا همیشه از من است که از سکوتت، آواز دوستت دارم ساختم...
مگذار دیگران نام تو را بدانند … همین زلال بیکران چشمانت برای پچ پچ هزار ساله آنان کافیست! _شاملو
نخست دیر زمانی در او نگریستم چندان که چون نظر از وی باز گرفتم در پیرامون من ، همه چیز به هیات او در آمده بود آن گاه دانستم که مرا دیگر از او گزیر نیست
واژه به واژه، ادبیات فارسی میتواند پناهی باشد برای ذهنی که از شلوغیِ جهان به تنگ آمده؛ و یکی از زیباترین اشکالِ نجات این است که جایی داشته باشی برای تمامِ آنچه نمیتوانی به آدمها بگویی ... واژگان شنونده صبوری هستند ، اگر نیمهشب برگردید، با یک فنجان چای، منتظرتان نشسته اند . هروقت نیاز به تا صبح حرف زدن داشته باشید اعتراض نمیکنندواما شب هایی که چیزی برای گفتن نداشته باشید، باز هم کنارتان میمانند و از سکوت شما دلگیر نمیشود. میتوانید ساعتها، در آغوش کلمات بمانید؛ بیآنکه کسی بپرسد چرا هنوز بیدارید، چرا اینقدر فکر میکنید، چرا امروز شبیه دیروز نیستید.... یک شب که دیدید جهان زیادی سنگین شده و حرفها آنقدر در گلویتان ماندهاند که دیگر راه نفس را بستهاند؛ بنویسید؛ اجازه دهید دلتنگی، شکل کلمه پیدا کند. بگذارید خشم، خودش را بنویسد و ترس، برای چند دقیقه از بدنتان بیرون بیاید و روی کاغذ بنشیند. شاید شاهکار ادبی خلق نشود ولی بعضی نوشتهها هدفشان غوغا به پا کردن نیست، بعضی از نوشته ها هستند تا فقط شما را سالم از یک شب عبور دهند و تا صبح زنده برسانند... قلم را رها بگذارید و آزادانه به رقص دراورید و فدصت دهید واژهها پیش از آنکه «درست» باشند، «زنده» باشند؛قرار نیست وقتی حالتان خراب است، نگرانِ نهاد و گزاره و فعل و فاعل باشید؛ بنویسید ،حتی اگر جملههایتان نیمهکارهاند و واژهها به هم نمیآیند، حتی اگر نوشتنتان به قیمت قهر کرد فعل و فاعل تمام شد .... با چینش واژگان،جهانی را بر مبنای ارزو ها منطق خودتان خلق کنید، دنیایی که خالق و رب و پرودگارش شمایید و شما میتوانید بر هر چه حکومت کنید؛ گاه بر یک جمله، گاه بر یک صفحه و گاه بر یک جهان... در این دنیا،شما تعیین میکنید چه چیزی متولد شود، چه چیزی بمیرد، چه کسی بماند و چه کسی برای همیشه از صفحهی بعد عبور نکند. شما تصمیم میگیرید کدام آدم سزاوار رحمت باشد و کدامیک گرفتار غضب؛ میتوانید پادشاهی را با یک فعل از تخت پایین بکشید و با یک اسم، گدایی را صاحب تمام آسمان کنید. اگر خواستید، غروب را آبی بنویسید و خورشید را بنفش و ماه را سبز ، یا شهری را که هرگز ندیدید، با جزئیاتِ کوچههایش خلق کنید... میتوانید برای کسی که هیچوقت عذرخواهی نکرد، ده صفحه فرصتِ اعتراف بسازید... وگاه کسی را که در واقعیت هرگز به شما نرسید، در یک سطر به آغوش خود برگردانید، آدمی را که در جهان واقعی هیچوقت نتوانستید از خودتان دور کنید، در آخرین سطر تبعید کنید.... و بعد، قلم را زمین بگذارید خواهید دید نوشتن نجات تان داده و شما را به زندگی بازگردانده ... ✍نغمه ترابی
این قلب ترک خورده من بند به مو بود من عاشق او بودم و او عاشق “او” بود باشد که به عشقش برسد هیچ نگفتم یک عمر در این سینه غمش راز مگو بود من روی خوش زندگی ام را که ندیدم هر روز دعا کردم ای کاش دو رو بود عمر کم و بی همدم و غرق غم و بی تو چاقوی نداری همه دم زیر گلو بود من زیر سرم سنگ لحد بود و دلم خوش او زیر سرش نرم شبیه پر قو بود ✍سید تقی سیدی
عزیزترینم روزگار عجیبیست این روزها به قند حل نشدهی تهِ استکان چای میمانم که کسی رغبتی به نوشیدنش ندارد شبیه به شلیلِ رنگباختهای هستم سخت و زبر که دندانِ لقِ دختربچهای را کنده و خونین و مالین برجای مانده شبیه به البالویِ تهِ دیگِ مربا، لهشده تا زوالِ تن خستهام درست مثل کودکی که بهانتظار تابستان ماند اما تابستان هم چندان وفایی به او نکرد عزیزترینم اگر روزی به کنارت نشستم دستانت را روی موهایم گذاشتم و از تو تمنای نوازش کردم؛ بدان انقدر از این جهان بریدهام که حتی سخنگفتن هم برایم معضل است آنوقت برخیز برایم چای دارچین دم کن دستم را بگیر و ملحفهای از کشوی کنار کابینت قرض کن و میانِ حیاط گستردهاش کن در آغوشم بکش و با من به تماشای آسمانِ کبود بنشین به من اطمینان بده که غم خواهد رفت هرچند که خود میدانم اما شنیدنش از زبانِ پرحلاوت تو خالی از لطف نیست جانانم ایکاش دستکم من تنها نبودم که تو در خیالش زندهای ... کاش اثری از من در رویاهای شبانهات پیدا میشد... تمنایِ یاری
ـــ اگه برنگشتم چی؟ ـــ پس برای اخرین بار بغلم کن
من نه در یادش، که در میانِ غیابِ او، زندگی میکنم؛ در میانهیِ همان “لفافهای” که هر روز، کمی تنگتر و سنگینتر، بر شانههایِ تنهاییام پیچیده میشود...
در من دختریست که میخواهد زندگی کند.. در من جنگلیست که در آرزوی تصرف جهان، شاخههایش را تا ابرهای آسمان سوق میدهد. و ماده شیری سرکش و یاغی، در انتظار رهایی از بند... در من صاعقه ایست که برقش جهان را گرفته اما، الکن است رعدش. چرا که گلویش در دستان مرگ فشرده و قلاب عشق حنجرهاش را میخراشد. در من غنچه ایست، که از بیآبی پژمرده اما، تمام رودها به عشق او میخروشند... در من ماه میخندد. خورشید میگرید. و هیچکس بیاد نمی آورد که آخرین بار چه کسی ستاره ها را شمرد... "مآهدُخت"
«از تمام این تلاشهای بی نتیجهای که مانند ماهی قلابم را خونی و خالی رها میکنند و میروند خستهام. زندگی چه دریای بی انتها اما پوچی بود...»
مدتیست از عالم بریدهام؛ انگار سهم من از این جهان، گوشهای تاریک از غروب است که هرچه میگذرد، شبتر میشود. دیگر نه حوصله باز کردنِ گرههای این زندگی را دارم، نه رمقی برای شمردنِ زخمهایی که زیر لبخندها پنهان کردهام. من ماندهام و پنجرهای که رو به هیچجا باز نمیشود، و دلی که مدتهاست چراغهایش را یکییکی خاموش کرده است. این روزها، مرگ را صدا نمیزنم؛ فقط به آمدنش فکر میکنم، مثل مسافری که از دور، سایهی قطاری را بر سکوتِ ایستگاه میبیند. شاید خستهام از این همه ماندن، از این همه نرسیدن، از صبحهایی که با هزار امید آغاز میشوند و شب، مرا کمی بیشتر از دیروز از خودم دور میکنند. خیلی بریدهام… آنقدر که دیگر حتی صدای شکستنِ خودم را هم نمیشنوم؛ فقط میدانم چیزی در من مدتهاست آرامآرام در حال غروب کردن است. #عنقا ۳۱ جولای ۲۰۲۶
-من کیستم؟ همان شراب که مستت کرد؟ همان رویا که دستت را گرفت، دنیای دیگری را نشانت داد و رفت؟ من کیستم؟ یک سراب از آخرین خاطرات تو؟ محو. مهآلود. من کیستم؟!
تو بزار آسمون که افتاد رو زمین برو، ماه که افتاد تو چاه برو، سبز که خاکستری شد برو، یاس که یَأس شد برو، لاکپشت کوچولوها که نرسیدن به دریا برو، ابر که اَفتو شد برو، یادت که یادم رفت برو، نامههام که خاکستر شد برو، بوسه که سرد شد برو، بچه که دستش به رؤیا نرسید برو، نرو، بمون، برنج خیس کردم...
عشق، اتفاق نیست... یه جریان نرمه که از جایی بین تپش و تردید شروع میشه. یهجور جاذبهی خاموش که جهان رو بیصدا تغییر می دهد یه روز بیدار میشی و میبینی دلت، به مدارِ خندهی کسی قفل شده. نه اسیر، نه وابسته یه جور نظمِ تازه در بینظمیِ دنیا. اونوقت میفهمی…
سلام حال همهی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند با اين همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی میگذرم که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان! تا يادم نرفته است بنويسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست! راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانهئی خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند! بیپرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچهی ما میگذرد باد بوی نام های کسان من میدهد يادت میآيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری؟ نه ریرا جان نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه از نو برايت مینويسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن • سید علی صالحی.
بعضی وقت ها فکر میکنم چجوری بعضی کلمه ها انقدر وزن درست و هماهنگی با هم دارن؟ میدونم شاید عجیب بنظر بیاد ولی یسری از کلمات به صورت اتفاقی - که فلسفه این معنای اتفاق رو تا حدی میپذیره - خیلی با وزن و آوای یکسانی خلق شدهاند و شاعران و نویسنده های ما هم که خلاقیت واسشون مثل نقل و نباته اونهارو کنار هم جوری می چینند که نتیجه ای جز ابیات و جمله های شاهکار نداره. زبان فارسی شایان ستایشه ✨️♥️