معدن
Статистикаبلوچستان بهمثابهی یک مسأله مطالعهی تاریخ، جغرافیا، جامعه، زبان، فرهنگ، اقتصاد، سیاست و دین؛ خوانش آنچه دیده نمیشود. ادمین: @MODaamani
- Последний пост
- 30 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نام طرح "توسعه سواحل مکران" را باید تغییر داد و گذاشت طرح "کسب درآمد از سواحل مکران به نفع دیگران"؛ وگرنه توسعه تعریف مشخصی دارد. وقتی جامعهی هدفِ بومی نه در نیازهای اولیهی انسانی و نه بر سر سفرهی طرحهای مادی و اقتصادی سهمی دارد، چطور میتوان با اسمهای پرطمطراق، فریب دادن افکار عمومی و خریدن چند آدمِ کلانِ بومی، از توسعه حرف زد؟! آیا با این روشها میتوان آموزش، بهداشت، امنیت، رفاه، آب و غذای این مردم را تامین کرد؟ هرکس ذرهای با ادبیات و واقعیت توسعه در جهان آشنا باشد، میداند که توسعهی اقتصادی باید پیوند مستقیمی با جامعه بومی داشته باشد. هرگونه توسعهای که موجب عقبافتادگی، بازماندگی و نابودی زندگی مردم بومی شود، نه فقط توسعه نیست، بلکه مصداق عینی و کامل "استعمار" است. استعمار که شاخ و دم ندارد؛ این تصور غلطی است که حتماً باید یک دشمن خارجی در کار باشد تا اقداماتش استعماری تلقی شود. همین که یک طبقه ثروتمند و قدرتمندِ داخل یک کشور بیاید و فقط خودش را از مواهبِ منطقهای دیگر بهرهمند کند؛ و مردم عادیِ آن منطقه در همان زمان که دارند زمین و منابعشان را از دست میدهند، از آب، نان، بهداشت، درمان و رفاه محروم باشند؛ همین نامش استعمار داخلی است و برایش در جهانِ علم، سرفصل و مفهوم تعریف کردهاند. منطق، شرافت، وجدان و حتی قانون حکم میکند که توسعهی مردم بومی باید به صورت موازی و همگام با توسعهی اقتصادی صاحبان صنایع انجام شود. بدون تامینِ نیازهای این مردم، تمام این صنایع، ابرپروژهها و بنادر و سرمایهگذاریهایِ قرار گرفته بر روی زمینها، منابع و کسب و کارِ مردم، چیزی جز بنا کردن برجهای تجاری روی ویرانههای زندگی آنان نیست؛ که در نهایت فرو خواهد ریخت.
без подписи
پاکستان با چالشهای بنیادین سیاسی و ساختاری روبهرو است؛ تا جایی که بعید میدانم این کشور با بحرانهای کنونی بتواند آنقدر دوام بیاورد که دوران طولانیِ حبس ابدِ رهبرِ سیاسیِ جوانِ بلوچ، مهرنگ را ببیند. اتهاماتی که دادگاه پاکستان علیه چهرههایی چون دکتر مهرنگ بلوچ، صبغتالله شاهجی و دیگر فعالانِ همراهشان مطرح کرده است، تناقضِ بزرگی را در ساختار قضایی این کشور آشکار میکند؛ اگر همین معیارهای حقوقی و اتهاماتِ مربوط به نقض ثبات و امنیت، متوجه کارنامهی ارتشِ پاکستان میشد، این نهاد نظامی باید علاوه بر پاسخگویی به بحرانآفرینیهای پیدرپی خود، منحل میشد و از بین میرفت. دستگاه قضایی پاکستان که مأموریت ذاتیاش مانند دادگاه هر کشور دیگری، حفظ بیطرفی و اجرای عدالت است، در این پرونده به ابزار اجرای منویات نهادهای امنیتی و استخباراتی تبدیل شده است و در غیابِ متهمانی که مشروعیت این دادگاه صوری را تحریم کردهاند، احکام سنگینی صادر میکند. تداوم این برخوردها، مبارزات جوامعِ بلوچ، پشتون و سندی را عمیقتر کرده است و بقای ساختار فعلی پاکستان را متزلزل و تدریجا نابود میکند. شاید ارتش پاکستان با اتکا به چراغسبزها و حمایتهای مقطعی آمریکا، دارد به رویکرد سخت امنیتی و نظامیِ خود ادامه میدهد؛ نمود عینی این رویکرد را میتوان در رفتار فرماندهی ارتش دید. حضور ارتش با رهبری عاصم منیر در نماز عید قربان امسال (۲۰۲۶) در منطقهٔ مرزی ژوبِ بلوچستان، پیامی نمادین دربارهی تصمیم پاکستان برای ذبح و قربانی کردنِ جریانهای سیاسی و مسلح بلوچ داشت.! اما واقعیتهای جهان نشان میدهد که این یک محاسبهٔ نادرست است. قدرتهای بزرگ و بازیگران منطقهای، از گاوچرانهای تگزاسی گرفته تا اژدهاسواران پکن به همراه مرتاضان دهلینو، هرکدام صرفاً بر اساس منافع اقتصادی، امنیتی و توازن قدرتِ خود با اسلامآباد تعامل میکنند؛ مصلحتگرایی این بازیگران بهوضوح نشان میدهد که در قمار بزرگ آیندهی منطقه، هیچکدام روی بقایِ ساختارِ بحرانزدهی پاکستان شرطبندی نکردهاند. محمدعثمان دامنی ۲ تیر ۱۴۰۵
ریشههای خشونت علیه زنان در تفتان و فاریاب تکرار مکررات است صحبت دربارهی خشونت نیروهای نظامی در بلوچستان؛ بار اول نیست و آخرین هم نخواهد بود. ریشههای این خشونت را باید دید و خشکاند. متأسفانه این نگاه که "باید مردم هر منطقه را با نیروهایِ خشنِ غیربومی کنترل کرد"، تفکری سنتی و قدیمیست که از گذشته به انسانِ امروز به ارث رسیده است. در گذشته نیز صاحبان قدرت، مردمِ یک منطقه را با جلاد و ارتشِ بیرحمِ منطقهای دیگر کنترل و مدیریت میکردند. نیروی نظامی وقتی غریبه، غیرخودی و وارداتی باشد، از روی ناآشنایی، ترس، یا حتی مغرضانه و هدفدار، به شکل تدافعی و خشن رفتار میکند؛ چون اهالی را نمیشناسد، همه را تهدید میبیند و با اسلحه جلو میآید. غریزی رفتار میکند، عقلانیتی در پشت رفتارش نیست. در جوامع توسعهنیافته و سنتی، وقتی پای منافع اقتصادی کلان در میان باشد، سرمایهگذارِ غیربومی تمایلی به استفاده از نیروی نظامیِ بومی ندارد؛ زیرا نیروی بومی نسبت به خاک و مردم خود شفقت و دلسوزی دارد و این با منطقِ "حفظ منافع به هر قیمت"، سازگار نیست. تفکر غارتمحور، به نیروی بیتفاوت، بیرحم و خشن نیاز دارد که بدون دلسوزی، فقط بستر امنیتِ سرمایهگذاری را فراهم کند. نتیجهی چنین تفکری، سرازیر شدن نیروهای خشن، وحشی و سرکوبگر در کنار شرکتهای سرمایهگذارِ غیربومی به مناطق سنتی و توسعه نیافتهای چون بلوچستان است. این مدل مدیریت منابع در ساختارهای سنتی همیشه همینگونه پیش رفته است. نگاه کنید به رویکرد کشورهای توسعهیافته و مدرنی چون فرانسه، انگلیس، آمریکا و کلا شرکتهای بزرگ غربی؛ در کشورهای خود سرمایهگذاری را بر پایه قانون و نهادهای مدنی پیش میبرند، چون سرمایهگذار بومیست، پلیس بومیست و مردم هم صاحبان منابع، معادن و زمینها؛ اما وقتی پای استخراج منابع در آفریقا، آسیا و آمریکای جنوبی به میان میآید، رویکرد استعماری، ابزاری و خشن را در پیش میگیرند. چون سرمایهگذاری "غارت محور" است. در کنار هر سرمایهگذاری در مناطق توسعهنیافته، ارتشِ کوچکِ حافظِ سرمایه نیز حضور دارد. انگلیس در سراسر تاریخ استعماری خود چنین بود؛ در داخل کشورش پارلمان داشت حافظِ منافع مردم؛ اما در مستعمراتش پایگاههای نظامیِ مراقبِ سرمایه داشت؛ سارقِ منابع مردم. در ایران نیز با همین تناقضِ نظامیامنیتی روبهرو هستیم. در برخی استانها و شهرهای مرکزیِ دلخواهِ حکومت، سرمایهگذاریها به شکل مدنی پیش میرود و استخراج منابع با آگاهی و سهم مشخص مردم انجام میشود؛ اما در بلوچستانِ توسعه نیافته، سهم مردم ناپدید و ابزارِ خشونت حاکم است. پلیس غیربومی هم، به جای پاسداری از حقوق مردمان بومی، به پاسبانِ منافعِ سرمایهگذارِ غیربومی تبدیل میشود. نتیجهی نهایی این رویکرد، ایجاد شکافهای عمیق، بیاعتمادی مطلق و در نهایت شعلهور شدن یک رویارویی خشن است؛ وضعیتی شبیه به آنچه که امروز در بلوچستان شرقی میان گروههای مسلح بلوچ و ارتش پاکستان جریان دارد. ارتشی که در اسلامآباد سرمایهگذاریِ مدرنْ با پرداخت سهمِ سفرهی مردم دارد، اما در بلوچستان سرمایهگذاریِ پادگانی، حذفی و خشن. در ایران هم از زمانیکه حکومت به شکل نظامیامنیتیِ مدرن در بلوچستان حضور یافته، این نیروها بیش از آنکه صرفاً نیروی نظامی برای نظم و انتظام باشند، حافظِ سرمایه، منافع و ثروت صاحبان قدرت و ثروت بودهاند. محمدعثمان دامنی ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
🎙 اپیزود سوم پادکست رادیو معدن موضوع: چگونه اقتصاد میتواند سبک زندگی یک جامعه را تغییر دهد؟ (دگرگونی آرام مردم بلوچ) اقتصاد صرفاً عدد و رقم نیست؛ جریانی است که آرام و بیصدا، سبک زندگی، فرهنگ و آینده یک جامعه را بازتعریف میکند. در این اپیزود به بررسی تاثیرات عمیق تحولات اقتصادی بر ساختار زندگی مردم بلوچ پرداختهایم. ✍️🎙 نویسنده و گوینده: محمدعثمان دامنی 🎧 اکنون بشنويد. https://t.me/madan_blch/353
تلهی بقا در بلوچستان وقتی تمام انرژی افراد یک جامعه صرف نیازهای اولیه میشود، دیگر فرصتی برای تولید فکر و توسعهی رقابتی باقی نمیماند. در این اپیزود به این موضوع پرداختهایم که چگونه دغدغههای روزمرهی «بقا محور» میتواند پتانسیلها و تواناییهای بنیادین یک جامعه را فرسوده و محدود کند. 🎙 نویسنده و گوینده: محمدعثمان دامنی 🎧 هماکنون بشنوید. #رادیو_معدن https://t.me/madan_blch/351
پوستاندازی قدرت؛ سهم پیرامون آیا تغییر ساختار سیاسی در مرکز، لزوماً به معنای تغییر سرنوشت پیرامون است؟ در این اپیزود از رادیو معدن، کوتاه به کالبدشکافی سناریوی پوستاندازی قدرت در ایران و جابجایی مرزهای خشونت از "کل جامعه" به "اقلیتهای پیرامونی" پرداختهایم. تفاوتِ شرایط یک فرد ایرانگرای مرکزگرا با یک فرد اقلیت پیرامونی پس از تغییر قدرت، چقدر است؟ 🎙 نویسنده و گوینده: محمدعثمان دامنی 🎧 هماکنون بشنوید. #رادیو_معدن https://t.me/madan_blch/349
تحلیل کامل دکتر عبدالله النفیسی را در شبکه الجزیره دیدم. راستش نمیدانم به خاطر بالا رفتن سن اوست یا دلیل دیگری دارد، اما این تحلیل در مقایسه با تحلیلهای چند سال گذشتهاش برایم چندان قوی نبود. البته ممکن است بخشی از این ضعف به مجری برنامه هم برگردد، چون سوالها خیلی سطحی بودند و نتوانستند بحث را به عمق واقعی موضوع ببرند. با این حال، نکتهای که برایم جالب بود استدلالی بود که آقای نفیسی در ابتدای برنامه مطرح کرد. او گفت هدف دونالد ترامپ با هدف بنیامین نتانیاهو، در این جنگ متفاوت است؛ تحلیلی که به نظر من هم درست است. همچنین تاکید کرد که هدف اصلی ترامپ در این جنگ، در نهایت چین است؛ یعنی محدود کردن دسترسی چین به منابع انرژی ارزان ایران. این هم تحلیلی است که بسیاری از تحلیلگران بزرگ جهان مطرح کردهاند. اما مشکل از جایی شروع میشود که آقای نفیسی -احتمالاً به خاطر از دست دادن رشتهی کلام- انتخاب مجتبی خامنهای را تقریباً و به شکلی قطعی فرض میکند. به نظر من این نتیجهگیری خیلی زودهنگام است که او گزینه نهایی و قطعی باشد؛ انتخاب موقت او بیشتر میتواند حامل یک پیام باشد. من در تحلیلهای خودم سه سناریو را مطرح کردهام، اما همواره تاکید داشتهام که نتیجه نهایی این تنشها باید به سقوط جمهوری اسلامی منتهی شود؛ چه به شکل واقعی و چه به شکل نوعی پوستاندازی شبه واقعی در ساختار قدرت. اگر فرض آقای نفیسی درست باشد اما هدف اصلی ترامپ محدود کردن انرژی در دسترس چین باشد، طبیعتاً باید کسانی که این انرژی را در اختیار چین قرار میدهند نیز تحت کنترل قرار بگیرند. به بیان ساده، نمیشود انرژی را کنترل کرد اما رژیمی که آن را مدیریت میکند خارج از کنترل باشد. یعنی اگر هدف کنترلِ انرژی ایران است باید فردی در راس کار باشد که با آمریکا در این هدف همسو ست، نه فردی که ادامه دهندهی همان راه سابق است. از طرف دیگر، رفتار نظامی تا اینجا هم همین را نشان میدهد. ترامپ زیرساختهای نفتی ایران را هدف قرار نداده است. حتی زمانی که اسرائیل حملاتی به زیرساختهای انرژی در تهران انجام داد، به نظر میرسید این اقدام چندان مطابق میل ترامپ نبود که به آن واکنش منفی نشان داد. در جزیره خارک هم - با وجود توانایی آمریکا برای هدف قرار دادن زیرساختهای نفتی - بیشتر زیرساختهای نظامی و تقریباً فرودگاهی هدف قرار گرفتند، نه تأسیسات انرژی. این الگو نشان میدهد هدف اصلی فعلاً کنترل توان نظامی، امنیتی، موشکی و هستهای رژیم است، نه نابودی منابع انرژی. بنابراین اگر قرار باشد دسترسی چین به انرژی محدود شود، این کار در نهایت فقط با کنترل رژیمی که در ایران بر سر کار است ممکن خواهد بود. به همین دلیل خیلی زود است که گفته شود گزینه نهایی مجتبی خامنهای است. به نظر من وزنهی داخلیها سنگین و هنوز احتمال انتخاب گزینههای داخلی وجود داشته و در اولویت است. حتی بد نیست اینجا یک احتمال را هم مطرح کنم: شاید - البته با تأکید بر اینکه این فقط یک احتمال است نه یک قطعیت - آن گزینه داخلی حسن روحانی و تیم او باشند؛ آن هم در چارچوب یک ساختار جدید که احتمالاً با نظارت و کنترل افرادی از میان زندانیان سیاسی آزادشده شکل بگیرد. محمدعثمان دامنی ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ https://t.me/madan_blch/347
مجتبی خامنهای؛ با میراث سنگینی که از قبل مانده روبهرو است. اگر واقعا او گزینه انتخابشده باشد، باید همزمان با چند جبهه بجنگد؛ از یک طرف با قدرتهای موازی در داخل ساختار حکومت درگیر شود، از طرفی برای کسب مشروعیت داخلی و خارجی تلاش کند و در عین حال تحولاتی سریعتر از آنچه محمد بن سلمان در عربستان انجام داد ایجاد کند! (چند سالیست لقب بن سلمان را برای او شایع کردهاند.) تفاوت اما اینجاست که تحولات بن سلمان با موانع سنتی و اجتماعی روبهرو بود، اما در ایران برای تحولات اجتماعی بستر تا حد زیادی آماده شده است. جامعه در سالهای اخیر خودش تغییر کرده و اگر قرار باشد تحولی رخ دهد، بیشتر نقش رهبر جدید این خواهد بود که مهر تأیید حکومتی بر آن بزند تا جنبه قانونی و حقوقی و رسمی به آن بدهد. در حوزه سیاسی وضعیت متفاوت است. اگر او گزینهی غرب باشد و آمریکا و اسرائیل نتوانند موانع اصلی قدرت او را کنار بزنند، آن وقت مسیر تحولات سیاسیِ او شبیه به مسیر تحولاتِ اجتماعی بن سلمان در جامعه عربستان، سخت و به یک کشمکش درون ساختار قدرت در ایران تبدیل میشود. یعنی ممکن است در حوزه اجتماعی مشکل جدی نداشته باشد، اما در حوزه سیاسی با مقاومتهای جدی روبهرو شود. به نظر میرسد در روزها و هفتههای آینده دو نشانه مهم میتواند مشخص کند که آیا او واقعا گزینه مورد نظر قدرتهای خارجی است یا نه. اول: اینکه یک سخنرانی جامع و شفاف انجام دهد و در آن دیدگاهها، برنامهها و جهتگیریهای خود را توضیح دهد. چنین سخنرانیای نشان میدهد که او تا چه حد با دو رهبر قبلی تفاوت دارد و آیا واقعا قصد دارد به نوعی بن سلمان ایران باشد یا نه. دوم: اگر در هفتههای آینده شاهد آزادی زندانیان سیاسی مهم باشیم؛ یعنی افرادی که نقش اپوزیسیون داخلی داشتهاند و از منتقدان جدی جمهوری اسلامی و شخص ولیفقیه محسوب میشوند، این هم میتواند نشانهای باشد از اینکه او گزینه مورد قبول غرب است و قرار است مسیر تازهای آغاز شود. چهبسا در همین چارچوب، برخی تحولات سیاسی عجیب نیز در دستور کار قرار بگیرد؛ برای مثال عملی شدن ایدهای مانند ریاستجمهوری یک زن در ایران، تا هم در داخل و هم در افکار عمومی جهان این پیام منتقل شود که دورهای تازه آغاز شده است. اما اگر این دو اتفاق (ارائه افکار و برنامهها و آزادی زندانیان سیاسی) در روزها و هفتههای پیش رو رخ ندهد، احتمالاً تحلیل سه گزینهای ما در ۱۶ اسفند "بخش فرسایش ایران"_َش، درست از آب در بیاید؛ یعنی اینکه قرار نیست تغییر بزرگی رخ دهد و بیشتر یک سناریوی فرسایشی برای ایران دنبال میشود. در چنین حالتی خبری از شکوفایی و پیشرفت نخواهد بود و تغییرات اساسی در ساختار سیاسی هم رخ نخواهد داد. در مورد بحث تغییر مرزها و احتمال تغییر نقشه ایران در بعد از جنگ هم، که اخیرا دارد مطرح میشود، به احتمال زیاد اگر تغییری رخ دهد بیشتر مربوط به جزایر مورد مناقشه ایران و کشورهای عربی خواهد بود؛ جزایری که امارات سالهاست ادعای مالکیت بر آنها دارد و از مسیر حقوقی هم برای بازپسگیری آنها تلاش میکند. از آنجا که موقعیت این جزایر به ایران امکان میدهد همواره از تهدید بستن تنگه هرمز به عنوان یک اهرم فشار استفاده کند، از دست رفتن آنها میتواند این ابزار تهدید را تا حد زیادی از بین ببرد. اگر چنین اتفاقی رخ دهد، احتمالاً میتوان نتیجه گرفت که هدف اصلی غرب تغییری بزرگ در نقشه ایران نبوده، بلکه هدف اصلیش برداشتن مناطق تهدیدآمیز نزدیک به تنگه هرمز و واگذاری آن به کشورهای عربی بوده است. محمدعثمان دامنی ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ https://t.me/madan_blch/346
یک سری نکات قابل توجه در دل این خبر وجود دارد؛ نکاتی که شاید در نگاه اول به چشم نیایند. من روی تصویر، بخشهای مهم را خطبندی کردهام و از دل همان چند جمله، سه سناریوی متفاوت آمریکا را بیرون کشیدهام. این در واقع یک تمرین ساده برای دقیقتر خواندن خبرهاست؛ اینکه چطور میشود از لابهلای دهها و صدها خبر روزانه، و حتی از دل چند جمله در یک خبر انتخابشده، نشانههایی از یک برنامه یا نگاه کلان را پیدا کرد. گاهی در دل یک خبر ساده، نکات مهمی بهطور همزمان گنجانده میشود که اگر کمی دقیقتر نگاه کنیم، بهتر دیده میشوند. در این متن خبری، رئیسجمهور آمریکا با ادبیات خاص خودش، در واقع سه مسیر یا سه انتخاب را جلوی ایران قرار داده است؛ مسیرهایی که هر کدام میتوانند آیندهای کاملاً متفاوت برای ایران رقم زده و هزینهها و دستاوردهای خودشان را داشته باشند. ۱. مسیر فرسایش: در این مسیر، حتی اگر جنگ مستقیم میان آمریکا و ایران فروکش کند، تقابل اصلی همچنان ادامه پیدا میکند. یعنی درگیری از حالت نظامی به یک فشار بلندمدت سیاسی و اقتصادی تبدیل میشود تا ایران در یک وضعیت فرسایشی و دائمی نگه داشته شود. تحلیلگران زیادی، این مسیر را یکی از سناریوهای میانمدت آمریکا دانستهاند. در چنین حالتی، ایران عملاً از زنجیره ارزش اقتصاد جهانی دور میماند و اقتصاد کشور کُند و فرسایشی حرکت میکند؛ بهطوری که جایگاه آن در اقتصاد جهان به محدودهای مانند رتبههای ۴۵ تا ۶۰، بر اساس تولید ناخالص داخلی میرسد. یعنی رشد آنقدر کند یا ناچیز خواهد بود که در زندگی روزمره مردم چندان احساس نمیشود. ۲. مسیر رشد و جهش مسیر دوم همان وعدهای است که ترامپ بارها با تعابیری مانند بازگرداندن عظمت ایران، از آن صحبت کرده است. در این وضعیت، اگر نشانههای روشنی از بازگشت ایران به مدار اقتصاد جهانی و پذیرش قواعد بازی در چارچوب نظم اقتصادی تحت رهبری آمریکا دیده شود، مسیر کاملا متفاوتی باز میشود. بخش قابل توجهی از کارشناسان معتقدند در چنین حالتی، ایران میتواند در یک بازه نسبتاً کوتاه مثلاً بین پنج تا ده سال جهشی قابل توجه در اقتصاد خود تجربه کند. حتی برخی برآوردها میگویند در صورت تداوم این مسیر، ایران در بلندمدت ظرفیت آن را دارد که خود را به جمع ۱۵ اقتصاد بزرگ جهان نزدیک کند. ۳. مسیر فروپاشی مسیر سوم، فروپاشی است؛ وضعیتی که البته به طور دقیق مشخص نیست منظور از آن، در این خبر، چیست. این فروپاشی میتواند شکلهای مختلفی داشته باشد. از فروپاشی اقتصادی گرفته تا فروپاشی ساختار سیاسی حکومت جمهوری اسلامی، و حتی در سناریویی دیگر، دگرگونی در ساختار مرزهای سیاسی و جغرافیایی این کشور و شکلگیری واحدهای سیاسی مستقل یا چند دولت جدید در محدوده مرزهای فعلی. البته این گزینه میتواند صرفاً یک ابزار فشار و ایجاد هراس برای گرفتن امتیاز از دولتمردان فعلی باشد، اما در عین حال بهعنوان یک گزینهی کاملا جدی در تحلیلها مطرح شده است. نکتهای که در تصویر و در این خبر، با رنگ آبی - میان گزینه دوم و سوم- زیر آن خطکشی کردهام، نشان میدهد که ترامپ، حالا بنابر هر دلیلی، روی گزینهی فروپاشی، در این اظهارات تاکید کرده است. در مجموع، پیامی که از این مواضع و تحلیلها برداشت میشود روشن است: ایران یا میتواند به سمت یک توافق بزرگ و دورهای از شکوفایی حرکت کند، یا در یک مسیر فرسایشی و طولانیِ چندین ساله باقی بماند، و یا با ریسک یک فروپاشی مرزی گسترده روبهرو شود. محمدعثمان دامنی ۱۶ اسفند ۱۴۰۴ https://t.me/madan_blch/345
без подписи
احتمال پیادهکردن نیروی زمینی خارجی بسیار پایین است. اگر بخواهم غیرحرفهای و درصدِ مندرآوردی بدهم، میگویم زیر ده درصد. این جنگ به شکل طولانیاش، اساسا با منطقِ بازار و چشماندازهای اقتصادی ۲۰۲۶ تا ۲۰۳۰ منطقه، سازگار نیست. دهها محاسبه اقتصادی و بازاری از پیش تعریف شده، با چنین وضعیتی در تضاد است. امکان جنگ داخلی هم ضعیف است؛ مگر در حالتی که کنترلشده و پشتیبانیشده باشد. یعنی قرار نیست هر گروه کوچک و ناشناس و هر محله و منطقهای مسلح شود و کشور برود سمت مدل عراق یا سوریه یا افغانستان یا یمن. اگر چنین سناریو و طرحی مدنظر باشد، محدود و هدفمند است؛ با نیتِ حذف یا پاکسازی نیروی انسانیِ نظامی، امنیتی و سیاسیِ باقیماندهی حکومت؛ و بعد هم جمعشدن سریع ماجرا. نه یک درگیری چندسالهی فرسایشی. این از سرِ علاقهی آمریکا یا اسرائیل به ایران، یا از سرِ ملاحظات اخلاقی نیست. سادهترش این است که اهدافِ از پیش تعیین شدهی اقتصادی و منطق بازار چنین جنگی را برنمیتابد. اگر فقط کُردها بهصورت کنترلشده وارد فاز مسلحانه شوند و دیگران یعنی بلوچها، عربها و… نه پشتیبانی شوند و نه وارد بازی شوند، و حتی مانع هم برایشان ایجاد شود، آنوقت قطعی میشود که هدف، یک تسویه حساب و پاکسازی محدود داخلی است و نه یک جنگ سراسری. در عین حال، اگر واقعاً کُردها برای چنین سناریویی انتخاب شده باشند، این بههیچوجه به معنای تضمین یا تحقق قطعی حقوق سیاسی آنها نیست. تجربه کُردها در سوریه، ترکیه و حتی اقلیم نشان داده که غربیها بارها از آنها استفاده ابزاری کردهاند. بله، در مقاطعی دستاوردها و رشدهایی حاصل شده، اما آن افقی که در ذهنشان بوده یعنی تحقق کامل حقوق سیاسی بهصورت قطعی محقق نشده است. در تقویت کُردها در چنین سناریویی، نمیشود از عامل مهمی مثل نگرانی و ترس ترکیه هم چشمپوشی کرد. ترکیه تحرکات کُردها در هر چهار حوزه جغرافیایی را برای خودش یک تهدید جدی میبیند و طبعاً واکنش نشان میدهد. در بلوچستان هم اگر حملات مسلحانه در سطحی کوچک، محدود و ناشناس باقی بمانند، بعید است پشتیبانی جدی و تعیینکنندهای از سوی غرب نسبت به آنها شکل بگیرد. در آن صورت، این اقدامات بیشتر بهعنوان ابتکار یا خلاقیت همان گروهها تلقی میشوند. که حتی ممکن است در صورت زیاد شدن، نوعی کنترل یا بازدارندگی به آنها اعمال شود. هرگونه حرکت از سوی گروههایی مثل جبهه مبارزین مردم، بهسرعت میتواند به پای پاکستان و در حمایت از عربستان سعودی نوشته شود؛ با توجه به حمایت پاکستان از سعودی در این جنگ و تذکر به ایران. البته تاکنون نشانه روشنی از چنین پیوند مستقیمی دیده نشده است. ضمن اینکه مسأله بلوچستان برای پاکستان یک خطر دوسویه است که سادهسازی و دخالت در آن میتواند به اشتباهی مرگبار تبدیل شود. اگر دامنه درگیری در بلوچستان هم گسترده و سراسری شود، آنوقت میتوان آن را در همان چارچوب پاکسازی داخلیِ مدیریتشده تعریف کرد. بههرحال، وقتی سلاح در مقیاس گسترده تأمین میشود، پشت آن صرفاً احساسات یا واکنش لحظهای نیست؛ تأمینکننده سلاح بیانتظار و بیبرنامه عمل نمیکند. هر جریان بیرونی که وارد چنین سطحی از حمایت شود، طبیعتاً مطالبات، خطوط قرمز و سناریوهای از پیشطراحیشده خودش را هم دارد. در مجموع، تصویر محتملتر یک سناریوی کوتاهمدت، محدود و مهندسیشده است؛ نه اشغال زمینی گسترده و نه جنگ داخلیِ چندساله و بیانتها. محمدعثمان دامنی ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ https://t.me/madan_blch/343
روز اول تصورم این بود با ۳–۴ روز کوبش فشرده برای فلج کردن ساختار روبهرو هستیم و بعد تغییر رویه. اما وقتی فقط مراکز حساس نه، حتی پاسگاهها و کلانتریهای کوچک هم هدف قرار گرفتند، به این نتیجه رسیدم که موضوع صرفاً خلع سلاح موشکی نیست؛ تضعیف شبکه قدرت داخلی هم در دستور کار است. حالا یا برای معترضان یا برای احزاب و گروههای مسلح. حمله ایران به مناطق غیرنظامی همسایگان در روز سوم، احتمال کوتاه بودن جنگ را برایم کمرنگتر کرد. سناریوی روی کار آمدن چهرههای برآمده از داخل ایران را همچنان محتمل میدانم؛ باور قدرتهای خارجی این است که انتقال قدرت در ایرانِ فعلی با ریشهی داخلی مشروعیت بیشتری میگیرد تا از طریق اپوزیسیون خارجی. درباره بلوچستان ابهاماتی هست؛ اینکه با وجود ظرفیت مسلحانه، هنوز همگرایی گستردهای در آن دیده نمیشود. شاید صبر برای روشن شدن موازنه قواست. یعنی انتظار برای روز صفر. تحلیل من بر پایه الگوهاست، نه قطعیت. ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ https://t.me/madan_blch/342
تلاش برای همدلی بهمعنای تلاش برای موافقت یا شبیهشدن نیست؛ همدلی یعنی فهمیدن اینکه چرا دیگران به این نتیجه رسیدهاند. نفرت میتواند آگاهانه یا ناآگاهانه باشد و میتواند خشونتآمیز یا غیرخشونتآمیز شکل بگیرد. خطرناکترین حالت، جایی است که نفرت، پس از فهمِ دلایلِ دیگران، آگاهانه به مبنای کنش خشونتآمیز و حذف تبدیل میشود. در این وضعیت، نفرت صرفا واکنشی احساسی نیست، بلکه به منطقِ مسلطِ مواجهه با "دیگری" بدل میشود. این وضعیت را نباید با خشونتی که در شرایط استثنایی و ناگزیر رخ میدهد یکی گرفت؛ مسئله، تثبیت خشونت بر بستر نفرتِ آگاهانه است. این نوع نفرت، خشونتی سازمانیافته، شدید و غیرقابلکنترل تولید میکند. نفرتِ جاهلانه، نفرتِ مردم است و نفرتِ آگاهانه، نفرتِ حکومت؛ و این دو، در عمل، یکدیگر را تقویت میکنند تا خشونتی واحد علیه "دیگری" شکل بگیرد. افکار میتوانند برتر یا ضعیفتر از یکدیگر باشند و این امری طبیعی است، اما انسانها را نمیشود بدون فهم دلایلشان تحقیر کرد، حذف کرد یا نادیده گرفت. مثلا در بلوچستان، وقتی از تبعیض سخن به میان میآید، بلافاصله با برچسب بیمعنایِ "ضدّ ایران" تلاش میشود مساله جمع شود؛ در حالیکه خودِ تعریف ایران، از دیدگاه ما همچنان مسئلهدار است، چرا که چنین مفهومی از ابتدا تاکنون، عملاً به معنای سهمدار بودنِ عدهای خاص از همهی داشتهها بوده است. فقدان همدلی، باعث میشود از بلوچ پرسیده نشود چرا از تبعیض حرف میزند؛ تجربه و رنجی که پشت این نگاهش وجود داشته جدی گرفته نشود و اساساً تلاشی هم برای فهم منشأ این رنج و مسألهی بلوچ صورت نگیرد. اگر فردی در بلوچستان مسلح است، اگر کسی به دنبال استقلال یا کاهش قدرت مرکز است، یا اگر صرفا معترض است، فردی که در مرکز نشسته چه حکومت، چه مردم، اساساً به علت و منشأ این فکر و رفتار نمیاندیشد؛ برای راحتیِ کار، اگر حکومت باشد، اتهام میزند، زندان و اعدام میکند و خود را از شرِ این فکر و رفتار راحت میکند؛ تمام. و اگر مردم باشد، با سکوت یا همراهیِ آشکار فکری و عملی، فضا را برای خشونتِ هرچه بیشترِ حکومت هموار میکند؛ کمااینکه امروز این خشونت در هر دو بلوچستانِ شرقی و غربی جریان دارد. خشونتی که خود توان اجرای مستقیم آن را ندارند، اما اجازه میدهند حکومتشان علیه مردم بلوچ که فکر، هویت و کنشی متفاوت دارند، اعمال کند. ............. تصویر متعلق به کتاب: جریانهای بزرگ در تاریخ اندیشه غربی تالیف: فرانکلین لوفان بومر ترجمه: حسین بشیریه
без подписи
آنچه برای غرب اهمیت دارد، نوستالژی و نماد نیست؛ بلکه توان مدیریت گذار، مهار ساختارهای سخت قدرت و جلوگیری از بازتولید بیثباتی است. از نگاه آمریکا و متحدانش، این فرآیند ـ اگر قرار باشد مداخلهای در آن صورت گیرد ـ باید اساساً از درون ایران شکل بگیرد، نه با جایگزینیهای بیرونی و کمعمق. در نهایت، میتوان گفت جمهوری اسلامی که امروز عملاً به سپاه پاسداران تقلیل یافته است، همراه با جامعه به یک بنبست مشترک رسیده؛ بنبستی که نه قابل تعلیق است و نه امکان مدیریت بلندمدت دارد. رابطهی میان جامعه و ساختار قدرت به فرسودهترین و مخدوشترین وضعیت خود رسیده و امکان بازسازی اعتماد عمومی، عملاً از بین رفته است. سپاه پاسداران در سالهای اخیر خشونتبارترین اشکال سرکوب را به کار گرفته؛ اما این سطح از خشونت، بیش از آنکه نشانهی قدرت باشد، بیانگر فقدان گزینهها و انسداد راهحلهاست. تداوم این مسیر، به بازتولید چرخهای از درگیری میان جامعه، حاکمیت و عوامل خارجی میانجامد؛ چرخهای که پیامد نهایی آن، حذف و نابودی کامل جمهوری اسلامی پس از سلسلهای از تنشهای عمیق و برجای ماندن زخمهایی التیامنیافته در پیکرهی جامعه خواهد بود. محمدعثمان دامنی ۳ بهمن ۱۴۰۴ https://t.me/MADAN_BL/336
نقطهی بیبازگشت؛ سقوط یک نظام فرسوده اصلاحطلبان حکومتی و هستهی سخت قدرت یعنی خامنهای و سپاه همواره در یک نقطه اشتراک منافع داشتند: بقای جمهوری اسلامی و تداوم نفوذ منطقهای. اختلاف اصلی اما بر سر چگونگی نفوذ بوده است، نه اصل آن. اصلاحطلبان بهدنبال نفوذی نرمتر، کمهزینهتر و قابلمدیریت بودند؛ الگویی نزدیک به آنچه ترکیه یا عربستان دنبال میکند. از همینرو، در یک تنش نرمِ امنیتی سیاسی، ایرانیان -با هر دو نگرش- نفوذ عربستان را ذیل عنوان "نفوذ وهابیت" و نفوذ ترکیه را با برچسب "نئوعثمانیسم" نقد میکردند تا در این میان، مسیر گسترش نفوذ منطقهای خود، آنچه از آن با عنوان "هلال شیعی" یاد میشود، را مشروعیت بخشیده و توجیهپذیر جلوه دهند. سپاه پاسداران در دو دههی اخیر، نفوذ امنیتی خشن و پرهزینه را ترجیح داد؛ رویکردی که هزینههای داخلی و خارجی سنگینی تولید کرد. این شکاف، فرصتساز شد. اسرائیل و برخی بازیگران منطقهای از رفتار غیرقابلپیشبینی و پرهزینهی سپاه پاسداران و شخص علی خامنهای سود بردند و اروپا نیز از اختلاف میان دولتهای منتخب و ساختار امنیتی ایران بهرهبرداری اقتصادی و سیاسی کامل کرد. از دور دوم احمدینژاد به بعد، روشن شد که خامنهای و سپاه پاسداران تنها یک الگوی حکمرانی خاص را میپذیرند؛ الگویی که بهصورت تدریجی رادیکالتر، خشنتر و فاسدتر میشود. این الگو حتی احمدینژاد را بهعنوان محصول همان ساختار در نهایت برنتابید و ضربه زد؛ فقط به این دلیل که با سطح و منطق جدید قدرت همخوانی نداشت. این نشان میدهد مسئله نه فرد است و نه دولت؛ ساختاری است که با گذر زمان، معیارهای خود را به سمت افراط و فساد بیشتر جابهجا میکند. در دوره روحانی، دولت تلاش کرد نقش سپاه پاسداران در سیاست خارجی، امور داخلی و اقتصاد را محدود کند و مسیر تنشزدایی با جهان و مردم داخل را پیش ببرد. اما نهادهای تحت امر رهبری بهطور عمد این مسیر را مختل کردند. این احتمال وجود دارد که اصلاحطلبان بهصورت غیرعلنی به غرب و مردم ایران منتقل کرده باشند که مانع اصلی عادیسازی روابط دولتهای منتخب نیستند، بلکه ساختارهای امنیتی نظامیاند.(این گزاره سند علنی ندارد، اما با قرائن سیاسی قابل طرح و قابل فهم است.) بر اساس این درک، سیاست دولت ترامپ در قبال ایران از همان دور نخست، بر تضعیف سپاهپاسداران بهعنوان بازیگر اصلی سیاست خارجی، اقتصاد داخلی و مداخلهی منطقهای متمرکز شد. تروریستی اعلامکردن سپاه، نخستین ابزار مهم برای افزایش فشار ساختاری بود. پس از آن، روند کاهش تدریجی نفوذ سپاه در منطقه و هدف قرار گرفتن برخی فرماندهان، در چارچوب محدودسازی بازوی منطقهای ایران انجام شد. با این حال، باید تأکید کرد که نسبتدادن همهی این اقدامات به یک سناریوی واحد و کاملاً منسجم، نیازمند احتیاط است؛ هرچند در قالب یک چارچوب کلان، ترتیب و همزمانی رویدادها چنین برداشتی را تقویت میکند. اروپا در طول سناریوی فشار حداکثری امریکا، همکاری قابل ملاحظهای نکرده و با استناد به ملاحظات حقوقی، از جمله دشواریهای طبقهبندی یک نهاد رسمی دولتی بهعنوان سازمان تروریستی، از پذیرش این مسیر خودداری میکرد؛ آن هم علیرغم وجود مستندات متعدد. تداوم سرکوبهای خشونتبار داخلی، همراهی عملی جمهوری اسلامی با روسیه در جنگ اوکراین، گسترش همکاریهای اقتصادی با چین و اروپا از طریق شبکهای از شرکتهای پوششی مردمی، افزایش موارد منتسب به فعالیت نیروهای مشکوک و وابسته به سپاه در نقاط مختلف جهان، و در نهایت سرکوب شدید اعتراضات اخیر- هرچند تعیین دقیق کشتهشدگان محل اختلاف است- مجموعه عواملی بودند که اروپا را بهتدریج هوشیار کردند. در نتیجه، اتحادیه اروپا به این جمعبندی رسید که در قبال سپاه پاسداران باید رویکردی نزدیکتر به چارچوب فشار آمریکا اتخاذ کند؛ همان مسیری که ایالات متحده از ابتدا انتظار آن را داشت. نشستها، قطعنامهها و تحرکات اخیر پارلمان و نهادهای اتحادیه اروپا را میتوان در همین راستا فهم کرد. پذیرش تدریجی این واقعیت که بدون اعمال فشار جدی بر سپاه پاسداران، امکان تغییر معنادار در رفتار جمهوری اسلامی وجود ندارد. اگر قرار باشد نظام سیاسی ایران در آیندهی نزدیک دچار دگرگونی واقعی شود، چهار مؤلفهی کلیدی اجتنابناپذیر به نظر میرسد: ۱. خروج سپاه از سیاست و اقتصاد و بازگشت آن به پادگان ۲. بیاثر شدن یا حذف ساختار ولایت فقیه ۳. شکلگیری دولت جدید ۴. تدوین چارچوب حقوقی جدید دو مورد نخست، شرط امکان تحقق دو مورد بعدیاند. در این چارچوب، به نظر میرسد سیاست فشار حداکثری در حال نزدیک شدن به مراحل نهایی خود است. در مقابل، پروژههایی که بر چهرهسازیهای صرفاً نمادین یا فاقد تجربهی حکمرانی تکیه داشتند مانند رضا پهلوی برای بازیگران بینالمللی پرریسک تلقی شدند. https://t.me/MADAN_BL/335
در سخنرانی اخیر مولوی عبدالحمید اسماعیلزهی که توسط پایگاه رسمی سنیآنلاین وابسته به مسجد مکی منتشر شده، نکاتی مطرح شده که بهرغم واکنشهای مثبت، از منظر انتقادی نیازمند بررسی و توضیح جدی است. از اینرو، ترجیح ما نه تمجید، بلکه نقد و موشکافی مواضع و اظهارات این شخصیت مذهبی است. در ادامه چهار نکته را بررسی و نقد کرده ایم: ۱. تناقض در شناخت فساد سیستماتیک و همراهی مستمر با حاکمیت: جناب مولوی، شما در سخنرانی اخیر خود ـ جمعه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ ـ از وجود "فساد سیستماتیک در ساختار حکومت و لزوم تغییرات بزرگ" سخن گفتهاید. طرح چنین مسئلهای در جای خود قابل تامل و توجه است. اما پرسش اساسی اینجاست: اگر شما به ساختاری و ریشهای بودن این فساد آگاه بودهاید، چرا طی سالهای متمادی مردم را به مشارکت در انتخابات همین ساختار فاسد فراخواندهاید؟! اگر شما به موضوع فساد حاکمیت از دیرباز واقف بودهاید، چرا مستمرا و بارها جامعهی بلوچ را از تداوم اعتراض به این فساد ساختاری، که از اصلیترین قربانیان این فساد بودهاند، بازداشتهاید؟ اگر فساد ریشهای بوده است، دعوت مستمر به اصلاح درونساختاری و پرهیز از اعتراض، آیا عملاً به تداوم و تثبیت همان ساختار فاسد یاری نرسانده است؟! چنین رویکردی از سوی شما، این نگرانی جدی را ایجاد میکند که حتی اگر این خیزش و اعتراضات کنونی ـ در سال ۱۴۰۴ ـ به نتیجه نرسد، شما بار دیگر در چرخهی انتخابات آینده، نهتنها در جایگاه مشارکتکننده بلکه در مقام تشویقکنندهی مردم ظاهر شوید؛ رویکردی که بهشدت نگرانکننده و هولناک است. ۲. انحصار در دادخواهی و بازگشت به تعامل با عاملان قدرت: شما در حالی روز جمعه، از شنیده نشدنِ صدای معترضان در اعتراضات ۱۴۰۱ و جمعه خونین یاد کردهاید که اندکی پیش از آن واقعهی خونین، مردم را بهصراحت به سکوت فرا میخواندید. پس از آن کشتار خونین نیز، در چرخشی آشکار، شما و مجموعهتان ژستهای اعتراضی اتخاذ کردید و روند دادخواهی را بهصورت انحصاری در اختیار گرفتید؛ تا جایی که حتی برخی خانوادههای جانباختگان نیز به این رویه معترض بودند. اما از روی استیصال و ناتوانی دم نمیزدند. این مسیرِ اپوزیسیونگونه و ژستِ اعتراضی، در نهایت ـ چنانکه در دفعات پیش نیز رخ داد ـ به پذیرش گفتوگو و نشستوبرخاست با مقامات دولتی انجامید؛ آنهم در حالیکه پیش از آن، پرهیز از ملاقات با مسئولان بهعنوان یک اصل اخلاقی، اعلام و پذیرفته شده بود. اکنون سخن گفتن از فساد سیستماتیک و لزوم تغییرات بزرگ، بدون روشنکردن نسبت این چرخش موضع با تجربههای گذشته و بدون پذیرش مسئولیتهای گذشته یا عذرخواهی نسبت به خطاهای پیشین، قابل اغماض و چشمپوشی نیست. ۳. ناپایداری در مواضع و تأثیرپذیری از جوّ غالب: مواضع شما، چه در قبال مسائل بلوچستان و ایران و چه در موضوعات منطقهای و بینالمللی مانند طالبان یا مساله فلسطین، همواره با تغییرات متناقض همراه بوده است. تغییر موضع، بدون ارائه تبیین روشن از مبانی فکری، بیش از آنکه نشانه بازاندیشی نظری باشد، بیانگر تأثیرپذیری شدید از تحولات مقطعی فضای سیاسی و رسانهای شماست. وقتی فردی در موقعیت مرجعیت اجتماعی دچار این میزان ناپایداری موضع میشود، مخاطبانی که هر کلام او را حجت میدانند، ناخواسته هزینهی تصمیمهایی را میپردازند که نه شفاف است و نه پاسخگو. ۴. هشدار درباره "عامل نفوذی" و بازتولید منطق حذف: در پایان مواضع خود، نسبت به "عوامل نفوذی" هشدار دادهاید. پرسش روشن این است که مقصود از این واژه دقیقاً چه کسانی هستند؟ آیا این هشدار بر پایه اطلاعات مشخص است یا صرفاً حدس و گمان؟ و اگر اطلاعاتی وجود دارد، منبع و حدود آن چیست؟ آیا این عامل نفوذی خارجیست یا داخلی؟ آیا یک کشور است یا حزب و فرد؟ بهکار بردن این مفهوم بهصورت کلی و مبهم میتواند ـ حتی ناخواسته ـ زمینه برچسبزنی، حذف صدای منتقدان و انحصار روایتگری را فراهم کند. پیروان شما و دیگرانی که به شما نگاه ابزاری دارند، به راحتی میتوانند با این برچسپ مخالفان شما و خودشان را سرکوب و نابود کنند! آیا شما چنین قصدی داشتهاید از بیان چنین واژهای؟ اگر خیر، پس آن را به صورت شفافتر و دقیقتر برای مخاطبان خود واضح کنید؛ در غیر اینصورت تبعات تمامی رفتارهای خشونتبار ناشی از این واژگان دو پهلو، بر عهدهی شخص شماست. تجربههای تاریخی نشان دادهاند، چنین هشدارهایی که به صورت کلی از سوی چهرههای پرنفوذی چون شما صادر شدهاند، اغلب به تشدید شکافها و افزایش خشونت منتهی شدهاند. محمدعثمان دامنی ۲۱ دی ۱۴۰۴
مسعود پزشکیان رئیسجمهور ایران، با تغییر عنوان «استاندار» به «رئیسجمهور استانی» میکوشد این تصور را ایجاد کند که در پی واگذاری اختیارات بیشتر به ملیتهای غیرفارس است. اما دادن اختیارات در چنین شرایط بحرانی چه سودی دارد؟! وقتی سفارتخانهها، شرکتها و سرمایهگذاران یکی پس از دیگری ایران را ترک میکنند و مسئولان ارشد کشور، با دهها سال تجربهی حاصل شده، قادر به قانعکردن همسایگان و جهان برای ماندن و سرمایهگذاری اقتصادی و سیاسی بیشتر نیستند، آیا یک مقام استانی ناشناخته، منصوب شده و مترسک، که توان اجرای سادهترینِ پروژهها مانند ساخت یک مدرسه، بدون اذن مرکز را ندارد، میتواند بهعنوان «رئیسجمهور استانی» وارد گفتوگو با کشورهای دیگر شده، سرمایه و سرمایهگذار جذب کند؟! آیا سرمایهگذار با مذاکره و دعوت چنین فرد بی خاصیتی حاضر است برای سرمایهگذاری اقدام کند؟! شاید تمامِ ماجرا یک ترفند و حُقهی پنهان باشد؛ چرا که تقیه، همواره بخشی از راه و روش شما بوده است. چه بسا نیروهای خود را هم برای ساختار جعلی فدرالیسمِ مورد ادعایتان، از پیش آماده کرده باشید. مگر میشود باور کرد کسی از میان شما به این سادگی از لقمهی چرب قدرت و ثروتی که برای حفظش هزاران نفر را در همین کشور به خاک و خون کشیدهاید، دست بکشد؟! آیا واقعاً باید باور کنیم که شما اینچنین ناگهان سخاوتمند شده و حاضر به تقسیم قدرت و ثروت شدهاید؟ وانگهی، با حفظ ساختار سیاسی موجود، واگذاری نام «فدرالیسم» به همان مسئولان مرکزگرای پیشین، چه چیزی جز تحریف این مفهوم پیشرو دارد؟! فدرالیسم بدون فدرالیست، شوخی بیمزهای بیش نیست. همانگونه که یک ساختمان فرسوده و تخریبشده، با رنگآمیزی نو، بازسازی نمیشود؛ سیستم مرکزگرایِ پیشین با تغییر تابلوی آن به «فدرالیسم»، ماهیت خود را عوض نمیکند. فدرالیسم واقعی نیازمند نیروهایی است که به تمرکززدایی، عدالت قومی و خودگردانی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی باوری آگاهانه و عملگرایانه داشته باشند؛ نه افرادی که صرفاً عنوانشان عوض شده و از همان ساختار سابق آمدهاند. وقتی تمام بودجه، امنیت، رسانهها و روابط بینالملل در انحصار یک نهاد نظامی-امنیتی مانند سپاه پاسداران است، چه تفاوتی میکند که رئیس منطقهای نامش «استاندار» باشد یا «رئیسجمهور»؟! فردی که بدون اجازه، اختیار روشن کردن چراغ دفترش را ندارد، این عناوین چه کارکردی برایش خواهند داشت؟! واقعیت آن است که بخش بزرگی از مردم در مناطق غیرفارس دریافتهاند که در چارچوب ساختار فعلی ایران، مطالبات تاریخیشان هرگز محقق نخواهد شد. این نسخهپیچیدن پس از مرگ بیمار یا نوشداروی پس از مرگ سهراب، نهتنها به فدرالیسم واقعی منتهی نمیشود، بلکه موجبِ ایجاد دو قطبی سنگین مرکزگرایی و استقلالطلبی شده، هر گزینهی سیاسیِ سومی را حذف و ارادهی ملتهای غیرفارس ساکن در جغرافیای ایران را برای حرکت به سوی حق تعیین سرنوشت، مصممتر میسازد. محمدعثمان دامنی ۹ مرداد ۱۴۰۴ https://t.me/MADAN_BL/332
دریا برای آنها، تشنگی برای ما در میان تشنگی مزمن مردم بلوچستان، خبر رسیدن آبِ پروژهی عظیم و پرهزینهی "انتقال آب از دریای مکران"، به استانهای مرکزی، بیآنکه حتی قطرهای از این منابع به مردم بلوچ، در کنار دریا برسد، نماد آشکاری از حکمرانی فاسد و تبعیضآمیز جمهوری اسلامی ایران است. فاجعه، تنها در انتقال آب نیست، بلکه در تناقض عمیقیست که ادعا میشود «این آب برای همه است»، اما این «همه»، شامل شهرهای بزرگ و تشنهی بلوچستان نمیشود. طبق آمارهای رسمی، نزدیک به نیمی از جمعیت بلوچستان به آب پایدار و لولهکشیشده دسترسی ندارند. در برخی مناطق، آبرسانی تنها با تانکر انجام میشود و سرانهی مصرف آب به زیر ۱۵ لیتر در روز رسیده، در حالیکه میانگین کشور بیش از ۱۰۰ لیتر است. در دُزّاپ (زاهدان)، هنوز بخشهایی فاقد شبکهی لولهکشیاند و آب پیوسته در مناطق مختلفی قطع میشود. در پهره (ایرانشهر)، بارها اعتراض مردم نسبت به قطعی و افت فشار آب ثبت شده، و در چَهبار، بندر مهم و چسبیده به دریای بلوچستان، ساکنانش از همین شبکههای آب انتقالیافته بینصیب ماندهاند. این سیاست، نهتنها نابرابر، که آشکارا فاقد هرگونه اولویت و عدالت انسانیست. مردمی که دههها با تبعیض، فقر و خشکسالی زیستهاند، اکنون باید نظارهگر وصولِ آب دریایشان به کویرهایی باشند که بیآبیشان نتیجهی سوءمدیریت و زیادهخواهی حکومت است. اجرای این طرح، بدون بازنگری در حق و سهمِ آبِ مردم بلوچستان، چیزی جز گسترش فقر، نابودی کشاورزی، تخریب سکونتگاهها و انباشت خشم و نارضایتی به همراه نخواهد داشت. بیهیچ تردید، و بینیاز از تهدید، این انتقال آب نه آرامش خواهد آورد، نه توسعه؛ بلکه آغازیست بر بحرانی که دیر یا زود، گریبان حاکمیت را خواهد گرفت. محمدعثمان دامنی ۱۸ تیر ۱۴۰۴ https://t.me/MADAN_BL/331