⚘مَِــَِلَِڪَِــهَِ تَِـنَِهَِاَِیَِیَِ⚘꙰꙰👑
Статистика◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬💎◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣ ✍در حسرت یڪ باده مستانه بمردیم ویران شود آن شهر ڪه میخانه ندارد... ◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣🌺◢⃟ٰٰٖٖٜ۬◣
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 72
- Всего постов
- 254
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 135
- 1/48двое суток
- 154
- 1/72трое суток
- 166
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کسانی را که در روحمان گل میکارند کجای دلمان بگذاریم که خوب نگهشان داریم؟ @malakeee_6
روزمون رو با این خلاقیت زیبا شروع کنیم❤️ @malakeee_6
صبح بخیر 😊 صبحتون پراز عشق وامید همراه با کلی اتفاقهای عالی امیدوارم 🌸🍂 زندگیتـون عسل خوشبختی سرنوشتتون و عشق مهمان همیشگی خونه تون باشه🌸🍂 @malakeee_6
آرزو میڪنم تو زندگیت به جایے برسی ڪه هر شب قبل خواب از ته دل بگی: خدایااااا شڪرت شبتون قشنگ...🍃⛼ @malakeee_6
☆ #نصیحت_امشب:🫰 @malakeee_6
وقتی معین از حسش میگه... @malakeee_6
آش نخورده دهن سوخته حکایت اینه @malakeee_6
حتی اگر بدانم فردا جهان نابود میشود، باز هم درخت سیبم را خواهم کاشت🌱 -مارتین لوتر کینگ @malakeee_6
انتقاد مجری صداوسیما به بنزین : نمیشه بنزین با تعرفه جهانی، حقوق با تعرفه ایرانی @malakeee_6
#تیهطلا_122 بدم! از یه طرف هم فکر می کنم اصلا هیچ وقت اسم من وسط نبوده. تو این جریان حرف بر سر ازدواج فرهاد و تیام بوده، نه من! حالا یکی نیست برام بگه اینجور وقتها کدوم یکی مهمتره؟ خود عروس یا اسمش، تو می دونی؟ " اون روز نتونستم کمکی بهش بکنم ولی به جاش فهمیدم که با تموم انکارهایی که می کنه هنوز هم فرهاد رو دوست داره، شاید هم خیلی بیشتر از قدیم. « بیژن شاد و سرحال دستهایش را به هم کوبید : » عالیه! پس این کار هم تمومه. رفتم ببینم چی کار می تونم بکنم. « بعد چشمکی زد و ادامه داد : » یادت باشه در این مورد هیچ حرفی به طلا نمی زنی، فقط بشین و ببین شازده ت چی کار می کنه، قبول؟ « طوبی که از طرز حرف زدن بیژن خنده اش گرفته بود، تبسمی کرد و گفت : » باشه، فقط خدا کنه نقشه ات بگیره. « » می گیره. خوبم می گیره. اگه بیژن ساربونه می دونه این فرهاد سرتق رو کجا بخوابونه. « صدای فرهاد تو گوشی پیچید؛ الو،بفرمائید علیک سلام شاه داماد،چه طوری پسر؟ فرهاد مکثی کرد و به مغزش فشار آورد.یک دفعه هیجان زده پرسید؛ بیژن تویی؟باورم نمیشه.چی شده یاد ما کردی؟ باز هم به معرفت من،تو که اصلا یادت رفته یه روزی یه رفقی به اسم بیژن داشتی! فرهاد با صدای گرفتهای جواب داد؛ حق با توئه.خودم قبول دارم که تو همیشه با معرفت تر از من بودی. بیژن گرم و سر زنده خنده ی بلندی سر داد؛ ای بابا!خیلی چاکریم.هنوز که دست به شرمنده کردنت حرف نداره! اولا که ما بیشتر دوما چرا شرمنده،حرف حساب جواب نداره خوب،نگفتی از کجا زنگ میزنی،تهرانی؟ دستت درد نکنه!به همین زودی یادت رفته؟الانه چند ماهه منتقل شدم خوزستان مسجدسلیمان هستم. شنیده بودم قراره یه ماموریت طولانی بری ولی امروز که زنگ زدم خونه تون،مامانت گفت میتونم خونه ی خودت پیدات کنم.میگفت برنامه ت به هم خورده و نرفتی ماموریت.ببینم خبریه؟ فرهاد مریجب پرسید؛ خبر ماموریت رفتن من چه طوری به گوش تو رسیده؟ بیژن خندیدو به شوخی جواب داد؛ خودت میدونی،بازار شایعه تو شرکت داغه داغه،به خصوص اگه قضیه پارتی بعضی باشه و این حرف ها!خوب دیگه،آدم یه بابا مثل تو داشته باشه کارش درسته. فرهاد لبخند تلخی زد وگفت؛ به شرطی که یه خورده عقل هم تو سر خودش باشه به هر حال کارام جفت و جور نشد.اینه که برنامه ی ماموریتم به هم ریخت و نرفتم.خوب بگذریم،دیگه چه خبر؟ بیژن با لحن حساب شدهای گفت؛ راستش،بعد از این که نتونستم برای جشن عقدت بیام حسابی شرمنده شدم باور کن بدجوری گیر افتاده بودم. مامانت همون صبح عقد خبرم کرد.میتونستم فوری بیام اهواز و با هواپیما ی چارتر شرکت خودم رو برسونم تهران،ولی از بدبختی شب قبلش حال آقام به هم خورده بود و بیمارستان بستری بود.امیدوارم از این که نتونستم بیام دل خور نشده باشی.راستی،تیام چطوره،حالش خوبه؟ تی..تی..تیام؟اره...اره،خوبه. خیلی خوبه،سلام میرسونه.... ادامه دارد...
#تیهطلا_121 هنوز که نه، ولی شاید بعدها سر و کله ش پیدا بشه خب نگفتی نظرت چیه؟ فکر می کنی طلا باز هم بتونه به زندگی با فرهاد فکر کنه؟ « » والا چی بگم! آخه من که جای اون نیستم. « بیژن نگاه سرزنش باری به طوبی کرد و با تمسخر پوزخندی زد و گفت : » به، منو باش! فکر می کردم مثلا دارم با نامزدم صلاح مشورت می کنم. خیلی خوبه. پس هنوز به من اعتماد نداری! حیف شد. آخه می خواستم اگه بشه یه آستینی برای اون دو تا بچه بالا بزنم، اما خب، اینطوری که پیش میره بهتره از فکر این قضیه بیام بیرون. « طوبی با هول و ولای عجیبی گفت : » به خدا نمی خواستم ناراحتت بکنم، ولی .... آخه من حق ندارم.... یعنی فکر می کنم اگه طلا بفهمه حسابی از دست من دلخور بشه! « » عجب آدمی هستی تو! آخه دختره خوب، کی می ره به اون بگه تو چی گفتی؟ خیلی خب باشه. اول من می گم شاید اونوقت جوابم رو راحتتر بدی گوش کن. واسه عروسیمون عجله دارم چون هم می خوام زودتر از این یالغوزی و بلاتکلیفی در بیام هم می خوام تا دیر نشده یه ترتیبی بدم فرهاد رو بکشونم اینجا تا ببینم چه مرگشه؟ اصلا شاید تو این مدت عاقل شده باشه و بخواد جبران کنه ولی اگه ما کمکش نکنیم عمرا بتونه این دختره ی خیر سر رو پیدا کنه. آخه حتی عقل جن هم نمی رسه که ممکنه طلا برگشته باشه مسجد سلیمان. « طوبی تبسم شیرین و دلنشینی به لب آورد و با لحن بامزه ای گفت : » خب اینو زودتر می گفتی، من از کجا خبر داشتم می خوای چه کار کنی. هر چند از نظر من این کار فایده ای نداره؛ آخه طفلکی طلا خیلی دلش شکسته. میدونی از بس مغرور و کله شقه هیچ وقت حتی جلوی من چیزی نشون نمی ده. ولی من با چشمهای خودم دیدم که وقتی تنها می شه زیر لب آوازهای غمگین محلی زمزمه می کنه یا گاهی بی دلیل می زنه زیر گریه. بعضی وقتا هم یه گوشه می شینه و می ره تو فکر، اما تا بهش می گم تندی حاشا می کنه. توی تموم این مدت فقط یه بار وسط گریه کردن مچش رو گرفتم و اون قدر زبون ریختم و قربون صدقه ش رفتم تا باالخره از رو رفت و به زبون اومد و گفت " دارم سعی می کنم فراموشش کنم ولی بازم خیلی سخته. آخه تا چشمام رو می بندم اون قیافه ی لعنتیش میاد تو نظرم. صدای اون خنده های مسخره ش که یه وقتی می مردم براش تو گوشم صدا می کنه و یاد اون نگاههای معنی دار و پر از شیطنتش صورتم رو داغ می کنه. با همین کاراش بود که تو دلم جا باز کرد. حالا که فکر می کنم می بینم نباید گول اون همه محبت و زبون بازیهاش رو می خوردم. گاهی می ترسیدم و یه چیزهایی می گفتم ولی حتی خودم هم باورم نمی شه که به این راحتی حاضر بشه زندگیمون رو از هم بپاشه". « طوبی سرش را بالا گرفت و با نگاه غمگینی ادامه داد : » حرفاش که تموم شد، بی اختیار منو بغل کرد و ناله کرد." طوبی، چطور برات بگم که هنوزم فکر می کنم شوهر دارم. آخه پای سفره ی عقد نشستم ولی برای صیغه ی طلاق نرفتم محضر! به خدا خودم هم پاک گیج شدم. کاش یکی پیدا می شد به منه در به در بگه تکلیفم با اون فرهاد لعنتی چیه؟ اگر بخوام یه روزی دوباره ازدواج کنم، باید چی کار کنم؟ یعنی بدون اینکه اون یکی عقدم رو فسخ کرده باشم باز بشینم پای سفره ی عقد و به مرد دیگه ای بله...
#تیهطلا_120 در و تخته جور کن تو » طلا « بیژن با خیال راحت به صندلی اش تکیه داد و گفت : » پس تمومه. حالا فقط باید با پدرت حرف بزنم. طلا می گفت قراره آخر هفته بیاد پیش شما، درسته؟ « طوبی با کم رویی جواب داد. » آره. تا الان که قرارمون همین بوده. مگه خدای نکرده، مشکلی پیش بیاد. آقام همیشه آدم خوش قولی بوده. « بیژن تبسمی کرد و گفت : » در هر صورت فرقی نمی کنه. اگه اون هم نیاد، ما می ریم اونجا. « طوبی عجولانه گفت : » نه! « و شرم زده ادامه داد : » ببخشید ولی ... آخه .... می دونی، ما اونجا وسیله ی درستی برای پذیرایی نداریم. یعنی شاید ... « بیژن با تحکم میان حرفش پرید : » این چه حرفیه؟ « و با مهربانی اضافه کرد : » طوبی خانم! قرار نبود از همین اول این حرفا بینمون باشه. تو فکر کردی ما از کجا اومدیم؟ خانوم خانوما، پدربزرگ من مثل پدربزرگ تو ایلیاتی بوده و توی مال زندگی می کرده. بعد بابام مثل خیلی از جوونای دیگه راهی شهر می شه و کم کم به خاطر کارش همین جا می مونه. اتفاقا من به اصالت خانواده ی تو خیلی هم افتخار می کنم. اگه بخاطر بیماری پدرم نبود، برام خیلی جذاب تر بود که حتما ما بریم مال، ولی به خاطر پدرم این کار یه کم سخته. به هر حال از همه ی این حرفا گذشته من برای ردیف شدن برنامه هامون خیلی عجله دارم. البته مسئله ی خودمون جای خودش محفوظ ولی غیر از این چیز دیگه ای هست که دلم می خواد خیلی زود، زودتر از اونی که فکرشو بکنی بساط عقد و عروسی رو راه بندازم. « طوبی در حالیکه ته رنگ لبخندی روی صورتش بود، متعجب ابرویش را بالا برد و پرسید : » عجله داری؟ ولی آخه، .... می دونی من حرفی ندارم،اما دل واپس طلا هستم. به عموم قول دادم تا وقتی برمی گرده مواظب طلا باشم و اصلاتنهاش نذارم. از اون گذشته من طلا رو ..... « » فکر اون رو هم کردم. خودم خوب می دونم چقدر طلا رو دوست داری و نمی تونی تنهاش بذاری. « بعد با کمی تعلل سرش را جلو آورد و پرسید : » می تونم بهت اعتماد کنم؟ اگه رازی رو برات بگم می تونی پیش خودت نگه داری؟ « » راز؟ چه رازی؟ « » اول باید قول بدی. « طوبی صاف و ساده گفت : » اگه لازمه، قول می دم. « » خوبه. می دونی، من یه نقشه هایی تو سرمه که دلم می خواد تو هم از اونا خبر داشته باشی. ولی قبل از اینکه یه چیزی بگم اول تو بگو ببینم، به نظر تو اگه فرهاد با طلا رو به رو بشه ممکنه چه اتفاقی بیفته؟ منظورم اینه که فکر می کنی بعد از گذشت این مدت هنوز هم از دست اون دلخوره و بهش فکر نمی کنه؟ « طوبی بی قرار و ناآرام کمی روی صندلی اش جابه جا شد و با تردید پرسید : » مگه آقا فرهاد اومده این طرفا؟....
#تیهطلا_118 می دونی، گاهی آدم حتی پیش خودش مالحظه می کنه و حاضر نیست بعضی حرفا رو راحت به زبون بیاره اما نمیدونم چی شد که حرفای نگفته ای به زبونم اومد که برای خودم هم جدید و شنیدنی بود. فکر کردم، حالا لااقل خودم هم می فهمم چی به چیه. این بود که یه دفعه با حالتی که هیچ وقت تو خودم سراغ نداشتم از بیژن پرسیدم : » تا حالا اسم وَرشکستگی به گوشِت خورده؟ یا اینکه هیچ وقت مزه مال باختگی رو چشیدی؟... تو رو نمی دونم ولی من یکی خوب می دونم معنی ورشکستگی چیه! « وقتی دیدم بیژن هاج و واج نگام می کنه، نفسم رو چاق کردم و با شهامت ادامه دادم : » خوب به من نگاه کن. من یه مال باخته واقعی ام. یکی که تموم ثروتش رو تو قمار زندگی باخته. همه ثروت من یه دل کوچیک و پر آرزو بود که من به راحتی اونو از دست دادم. همیشه فکر می کردم، زندگی فقط همون چیزیه که من دیدم. مثل زندگی همه آدمایی که دور و برم دیده بودم. حتی وقتی تو خونه های مردم کار می کردم، هیچ وقت حسرت زندگیشونو نمی خوردم. عادت کرده بودم که اونا باید اونطوری زندگی کنن و ما یه طور دیگه. تا اینکه بابام از راه رسید و منو با خودش برد. بابا منو با خودش به یه شهر جادویی ب
بعضی عشقها با کلمات آغاز نمیشوند؛ با یک نگاه، یک لمس آرام و صدای گامهایی که کنار تو میدوند، شکل میگیرند. اسب، نجابت را زندگی میکند؛ بیادعا دوستت دارد، بیچشمداشت کنارت میماند و تمام اعتمادش را در سکوت به تو هدیه میدهد. میگویند اسب فقط صاحبش را میشناسد، اما حقیقت این است که قلبش، مهربانی را از میان هزاران نفر تشخیص میدهد. چه زیباست عشقی که در آن نه دروغی هست، نه تظاهر؛ فقط قلبی که با هر قدم، وفاداری را معنا میکند. 🤍🐎 «نجابت، وقتی جان بگیرد، نامش اسب است…» @malakeee_6
تلگرام امروز ۱۳ ساله شد :))) قبول داری هیچ اپلیکیشنی جز تلگرام؛ مناسب چت کردن نیست :) @malakeee_6
ربیع آمد جلای چشم ما شد جهان آکنده از نور خدا شد به نور احمدی ارض و سماوات غریق شادی و لطف و صفا شد ماه مبارک ربیع االاول مبارک❤️ https://t.me/addlist/MRAVHwrjInQyMTVk #ناب https://t.me/addlist/MRAVHwrjInQyMTVk
ميگن ظاهر مهم نيست پس چرا له كردن يه سوسك عاديه ولى كشتن يه پروانه دلتو میلرزونه ؟ در حالى كه جفتشون حشره هستن… @malakeee_6
هیچکس از حال هیچکس خبر نداره.با هم مدارا کنیم. @malakeee_6
تمامِ ثروتِ عالم نمى ارزد به یک سوزن؛ اگر با زخم گفتارت دلِ خلقى برنجانى طواف كعبه یک بار است، “حج دل هزاران بار خوشا آن كس كه گرد كعبه ى دل ها بگردانی” @malakeee_6
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارم مولانا @malakeee_6