tgindex
ترجمه های مامیچکا

ترجمه های مامیچکا

Статистика
@mamichkamariaКнигиперсидский

🤗 ❤️پست گذاری #تاتو #کلید‌کشتار 💛 فایل کامل #فقط_مال_منه و #همسر_فراموش_شده داخل کانال موجوده 💜فایل‌های فروشی مجموعه شب شیاطین مجموعه سقوط دختر روز تولد ولگرد۵۷ دشمن عزیز برای خرید رمان به این آی‌دی پیام بدید👇 @Narges_m_83

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
50
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 841
+3 за 5 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
140
40 постов
Вовлечённость
4,9%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 50
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
127
1/48двое суток
145
1/72трое суток
156

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.461из Novels_by_Oceans_group

    🛍✨فروش همگانی✨🛍 #مجموعه_کوهستان #جلد_دوم «هوس» #مترجم_تسا خلاصه: هفته ی اول کارم هست و من باید یه خبر بد به صاحب بدخلق این اقامتگاه بدم توی اتاق استراحت آتش‌سوزی شده و مسببش منم😛 باید حضوری بهش بگم چون این گوشه‌گیر ریشو قطعا تلفن نداره📞 پس به کلبه‌اش در اعماق کوهستان رفتم جایی که داره برهنه هیزم میشکنه و از بطری ویسکی مینوشه🤩🪓🍾 ما به اندازه ی کافی از تمدن دور هستیم که کسی نتونه فریادهامو بشنوه یا ناله‌هامو...💦 یا التماس‌هامو برای گرفتن چیزی بیشتر ازش..😈 لورن در شرف فهمیدنه که چطوری یک مرد کوهستانی جذاب و انحصارطلب میتونه مجازاتش کنه. خوش به حالش!😜 #اروتیک #آلفا #رئیس_کارمند #اختلاف_سنی #مرد_کوهستان #قهرمان_باکره قیمت:۶۵هزارتومان آیدی جهت خرید👇🏻 @lisichkamoree کانال مترجم

  • تقدیم نگاه نازتون 🔴🔴🏮🏮🏮🏮🌫️🌹 🌹🌫️🌹🌹🌹🌹🌫️🌹 🌹🌫️🏮🏮🏮🏮🌫️🌹 🌫️🌫️🏮🏮🏮🏮🌹🌹

  • #شب_هنگام #پارت117 مثل سوارکاران. گاهی تماشایشان که می کردم بازیکنان دیگر محو. می شدند. مایکل، کای، دیمن و ویل مثل چهار دست و پای یک بدن بودند. ادامه داد: "این اتفاق به ندرت می افته ولی اونها بهم تکیه کردند و هر کاری برای همدیگه انجام می دادند و یکپارچه شده بودند. همه برای اون فصل آماده شدند. بازی ها، مهمانی ها، جشن ها..." می خواستم بدانم اینها چقدر واقعیت دارند. یک تصویر زیبا برایم ترسیم کرد ولی ما چیزی که باورپذیر باشد را باور می کنیم نه بیشتر. همه چیز از نزدیک بهتر دیده می شود. لبخند زد و گفت: "الویس تازه به صحنه اومده بود و همه یه ماشین شورلت بل ایر می خواستند و "ش-بوم" از گروه کرو-کاتز آهنگ شماره یک در آمریکا بود." صورتش کمی آویزان شد و ادامه داد: "شب جشن بعد از مسابقه فوتبال، یک دختر از فالکون ولز _رقیب ما_ تو رقص دبیرستان ما پیداش میشه. تنها و فقط یک لباس توری صورتی باله پوشیده بود. نور چراغهای چشمکزن بالای پیست رقص روی موها و شانه های لختش می افته و به داخل قدم می گذاره و هیچ کس نمی تونه چشم از اون بگیره. اون خیلی عصبی بود و می دونست که به اینجا تعلق نداره." مکثی کرد و سرش را برگرداند و چشمانش را به من دوخت و گفت: "احساس یک موش تو سوارخ مار رو داشت. طوری از شکمش گرفته بود که انگار می خواد بالا بیاره. ولی خیلی زیبا بود. خیلی زیبا. اون نمی تونستم چشم از دختر بگیره." مک کلاناهان. صورتم را برگرداندم و به آن طرف چرخ و فلک و کولد پوینت نگاه کردم و او را در ذهنم دیدم. پیراهن صورتی بدون بند که پفهایی مثل لباسهای دهه پنجاه داشت در حالی که مردان جوان کت و شلوار می پوشیدند. صدای نرم و آرام ویل را می شنیدم که گفت:"اونا می گن که دختر اومده بود که دردسر درست کنه. اینکه تیم رقیب اونو فرستاده بود تا دوبهم زنی کنه. می گن کل تیم رو بهم زد. سعی کرد مجبورشون کنه که اون شب باهاش یه کارهایی کنن تا بتونه روز بعد نقش یه قربانی رو بازی کنه." چرا اینها را به من می گفت؟ گفت:"هیچ کس نمی دونه چطور می دونستند که کجا جسد رو پیدا کنند یا اصلا جیغ کشیده بود یا نه ولی چند ساعت بعد در میان مه صبحگاهی روی صخره های اون بیرون پیدا شد. لباس صورتیش پر از لکه های قرمز بود و موجها موهاش را به سنگها می چسبوندند در حالی که چشماش به پرتگاه بود. آخرین چیزی که دیده بود کسی بود که هلش داد." سعی کردم لبهایم را خیس کنم ولی دهانم حسابی خشک شده بود. نفس بلندی کشید و گفت: "اونا می گن تیم کم مونده بود تحت تمام اون فشارهای رسانه ای و بازجویی ها فصل رو از دست بده. میگن تمام پسرهایی که از خانواده های ثروتمند نبودند باید به همین خاطر دور بورسیه ورزشی رو خط می کشیدند. دیگه به کالج نمی رفتند." مکثی کرد و گفت: "می گن مربی اخراج می شد و مجبور می شد به این خاطر یه شغل دون پایه پیدا کنه." ✨🌚✨🌚✨🌚✨

  • #شب_هنگام #پارت116 ویل ما را از میان محله برد و وارد جاده اولد پونیت شد و به سمت شهربازی کوو رفت. خودم را جمع کردم. می خواست چکار کند؟ آنجا ساعت هشت می بست و آن بیرون چیز دیگری نبود. برگشت و وارد پارکینگ شهربازی شد. در این ساعت شب همه جا خالی شده بود. ماشین را متوقف کرد و زیاد به خودش زحمت نداد که جای مناسبی پیدا کند ولی ماشین را روشن نگه داشت و صدای رادیو را کم کرد. نگاهی به اطراف این مکان متروکه انداختم. باجه های بلیط خالی و ماشینهای تیره که آن طرف دروازه های ورودی بودند. یک چراغ بالای سرمان در پارکینگ روشن بود. از گوشه چشمم به او نگاه کردم که به صندلی اش لم داد و از پنجره به بیرون خیره شده بود. سنگینی سکوت باعث شد قلبم از جا بپرد. بالاخره پرسید: "اون چرخ و فلک رو می بینی؟" رد نگاهش را دنبال کردم و از پنجره به بیرون نگاهی انداختم و چرخ و فلک را در سمت راست انتهای شهربازی پیدا کردم. گفت: "اگه از کنارش رد بشی، حدود پانصد یارد به سمت شرق؛ به کولد پوینت می رسی." کولد پوینت قسمت از پرتگاه بود که به دریا منتهی می شد و بین اینجا و فالکون ولز قرار داشت. حالا که شهربازی اینجا قرار داشت به نظر غیرقابل دسترس می رسید. و به توجه به گذشته اش دلیل خوبی داشت. از من پرسید: "داستانش رو می دونی؟" زمزمه کردم: "قتل-خودکشی" ساکت بود و بعد صدای نرمش را شنیدم: "شاید." به سمتش برگشتم و دیدم سرش را به دستش تکیه دادم و به روبرو خیره شده است. به من گفت: "در سال هزار و نهصد و پنجاه و چهار، ادوارد مک کلاناهان هم سن من بود. سال ارشدی، ستاره بسکتبال، یه جورایی پسر بد ولی وقتی لازم می شد..." لبخندی زد و به شوخی به من گفت: "با آدمها خوب بود. به کمکشون می اومد. می دونی؟" چیز زیادی در مورد ادوارد مک کلاناهان نمی دانستم به جز اینکه تیم بسکتبال سالی یکبار به زیارت قبرش می روند. هرگز واقعا اهمیتی ندادم. ولی ساکت ماندم. به چشمانم نگاه کرد و گفت: "اون فصل قرار بود براشون بهترین باشه. تیم، مربی، سالها تمرین کرده بودند... می تونستن حرکتهای همدیگرو پیش بینی کنن، حتی افکار همدیگه رو. این بود نتیجه سالها بازی کردن باهم دیگه. اونا یه خانواده بودند. بیشتر از یه خانواده. یک هم زیستی بی نقص." ✨🌚✨🌚✨🌚✨

  • پارت داریم 🌗🌗🌗 🌗🌗🌗🌗 🌗🌗🌗🌗 🌗🌗

  • 10 авг.1052из Novels_by_Oceans_group

    مجموعه Devil’s Night 🔥 #دارک_رمنس #پرتنش #انتقامی #بازی_قدرت #انمیزتولاورز «سه سال منتظر موندیم. صبر کردیم. و حالا تک‌تک کابوس‌هاش قراره واقعی بشن.» «فرار کن، هیولای کوچولو. هرچقدر می‌خوای فرار کن... ما سریع‌تریم.» «فکر کردی بعد از کاری که با ما کردی، می‌ذاریم همین‌طوری تموم بشه؟ نه...، تو هنوز حتی نصف چیزی رو که قراره سرت بیاد ندیدی.» بنر معرفی مجموعه ادمین فروش : @rainstreetw

  • تقدیم نگاه نازتوم🕊🖤✨

  • #سقوط #پارت116 مزه آب می داد. هربار که او را می بوسیدم اینطوری بود. انگار من خیلی تشنه بودم و جرعه جرعه می نوشیدم و متوجه می شدم که چقدر بدنم به آن احتیاج داشت و هرچقدر بیشتر می نوشیدم تسکین پیدا می کردم. دستم را بالا آوردم و صورتش را قاب کردم. داخل دهانش شیرجه زدم و زبانم را اطراف زبانش کشیدم. از او گرفتم و پهلوهایش را به پهلوهایم فشار دادم و ناله اش را روی لبهایم احساس کردم. دستم را داخل پیراهن و زیر بازویش لغزاندم و پوست برهنه پشتش را احساس کردم. خیلی نرم. مثل خامه. جا خورد و سعی کرد خودش را عقب بکشد و گفت: "جکس، ما در ملا عام هستیم." می دانستم که دوست نداشت بس کنم ولی خجالت می کشید. من هم معمولا خجالت می کشیدم. رفتار خونگرمی در مجالس عمومی نداشتم ولی با او؟ معلوم است که آره. نگاهی به او انداختم و ولش نکردم و گفتم: "می دونم. فقط می خواهم همیشه بهت دست بزنم. نه اینکه بهم اجازه می دی، دست برداشتن سخته." موهایش شل و نرم اطرافش ریخته بودند. صاف و فرق وسط باز کرده بود. چشمان سبزش زیر سایه تیره چشمش می درخشیدند و من خوشحال بودم که رژ لب نداشت. همیشه لبهای پر صورتی داشت و همینطوری عالی بودند. با خوشحالی پوزخند زد و تکرار کرد: "همیشه منو لمس کنی..ولی ما باهم کنار نمیایم." تبسمی کردم و گفتم: "ما عالی باهم کنار میایم. تا وقتی که حرف نزنی." و بعد خم شدم و دوباره لبهایش را شکار کردم. خندید و سعی کرد خودش را از من عقب بکشد. پشتش خم شد و سرش عقب افتاد ولی من محکم او را چسبیده بودم. وقتی گردنش را بوسیدم ریز خندید و خودش را جمع کرد و گفت: "بس کن!" عاشق این بودم که او را سربه هوا ببینم. در حالی که هنوز او را می بوسیدم با اوقات تلخی گفتم: "اینقدر حرف نزن. وقتی حرف می زنی تو دردسر می افتیم." "و بعد لاله گوشش را بین دندانهایم گرفتم و محکم مکیدم و کرخت شد. در حالی که نفس کم آورده بود گفت: "احساس می کنم دارم سقوط می کنم." صاف ایستاد و دستانم را گرفت و گفت: "ولی حس خوبی داره." سرم را کج کردم و دست به سینه ایستادم و به شوخی گفتم: "ما داریم کی.سی. رو کنار می گذاریم تا ژولیت بتونه بیاد بازی کنه؟" الکی چشم غره ای به من رفت و گفت: "اگه آرزوت اینه ژولیت دیگه مطیع نیست." لبهایم را لیسیدم و گفتم: "تا وقتی که فقط برای من برهنه بشه دیگه اهمیت نمی دم کیه فقط پیش من باشه." ابروهایش را گره کرد و نفسش را بیرون داد و چرخید و دور شد و مطمئن بود از خنده صورتم قرمز شده بود. مرد، عاشق این بودم که حالش را بگیرم. عاشق عشق بازی مان بودم. و لذت می بردم که بعدا او را دوباره به دیوار تکیه بدهم و قانعش کنم که شب را کجا سپری کند. مدوک در حالی که دست فالون را گرفته بود و به سمت من می آمد، اول به ژولیت و بعد به من نگاهی انداخت. و بعد شروع به خواندن کرد: "می خوام بدونم عشق چیه! می خوام نشونم بدی!" فالون غرید: "اینکه تو اون آهنگ را می شناسی خیلی ترسناکه." ♣️♦️♣️♦️♣️♦️

  • #سقوط #پارت115 غرید: "یادت رفته آشغال کوچولو. می دونم گندکاریتو کجا چال کردی." شکمم با خاطراتی که توهینهایش یادم می آورد بهم پیچید. ولی تهدیدش راه به جایی نبرد چون من اطمینان حاصل کرده بودم همیشه خودم را دست بالا بگیرم. شمرده شمرده گفتم: "و تو یادت رفته که من دیگه یه بچه نیستم." از روی کاپوت پایین پریدم و ماشین را دور زدم و ایپد را از لای پنجره باز روی یک صندلی انداختم. و گفتم: "اونجا یه مردی پیشته. کریسشن دولی. ازش کتک خوردی درسته؟" پشت خط سکوت بود و ادامه دادم: "درست بعد از اخرین باری که منو تهدید کردی اتفاق افتاد؟" منظورم را واضح رساندم و به طعنه گفتم: "دوباره منو تهدید کن و دیگه زنده از اون درها بیرون نمیای." بعد گوشی را قطع کردم و کف دستانم را روی سقف موستانگم گذاشتم و سرم را پایین آوردم. او یک مرد نبود. این را به خودم گفتم. من قوی بودم. من پولدار بودم و من پاک بودم. وقتی باد سبکی وزید می توانستم عرقی که روی پیشانی ام نشسته بود را احساس کنم ولی حالا پشتم خیس آب بود و من می خواستم تی شرتم را تکه تکه کنم. ساعت از هشت گذشته بود ولی نور خورشید روز هنوز هوا را گرم می کرد. باید هوا بالای نود درجه فارنهایت باشد. "می دونم گندکاریتو کجا چال کردی." دستانم لرزیدند و مشتهایم را فشردم. گندکاری که روزی که به اینجایم رسید بالا آوردم. خسته از دستانی که مرا لمس می کردند. از کسانی که به من نگاه می کردند و به من آسیب می رساندند. از ضعیف بودن. ولی تنها پشیمانی من این بود که پدرم را با آنها دفن نکردم. از آن کودک ترسیده خیلی دور شده بودم. هرگز نمی خواستم در هر ارتباط یا موقعیتی ضعیف یا غافلگیر شود و بنابراین سعی می کردم کنترل کاملی روی تمام زندگی ام داشته باشم. ولی همانقدر که هرگز نمی خواستم احساس همان کودک کثیف را بکنم نمی توانستم احساس کثیفی را از روی پوستم بتکانم. روزی دوبار دوش می گرفتم. دوبار در هفته کسی برای تمیز کردن خانه ام می آمد. همیشه کار اشتباهم را با دو چیز مانند داوطلب شدن یا اهدای پول جبران می کردم ولی هنوز احساس ناپاکی داشتم. هیچ چیز به اندازه کافی تمیز نبود. "خب، تو منو به اینجا کشوندی." با شنیدن این صدا سرم را بلند کردم و چرخیدم تا ژولیت را ببینم. دستانش را داخل جیب شلوار تنگ و پاره واقعا رنگ و رو رفته اش کرد و با دیدن تاپ سیاه گشادش که از پشت سر باز بود ولی نافش را از جلو نشان می داد سینه ام غرق شادی شد. یکی از آن لوگوهای "آرام باش" را داشت ولی به جایش می گفت "من آرام نخواهم نشست. برمی خیزم و جهنم به پا می کنم." پدرم فراموش شد. با ردی از شوخی در چشمانش گفت: "من طرفدار اینجور جاها نیستم. پس اگه بعد از یه ساعت حوصله ام سر رفت، شین و فالون بهم قول دادن که می تونیم اینجا رو ترک کنیم و برگردیم کارناوال." به سمتش رفتم و گفتم:"فکر می کنی اونجا بیشتر خوش می گذره؟" سرش را بالا و پایین برد و گفت: "اوه بله." لبخند زدم و دیگر نمی توانستم او را لمس نکنم. دست دراز کردم و دستش را گرفتم و او را در آغوش کشیدم و به ماشین تکیه زدم. روی لبهایش خم شدم و گفتم: "یه کارناوال برات آوردم که تمام شب بازه." لبهایش را با لبهایم گرفتم و دستانم را دور کمرش حلقه کردم. صدای هرهر خنده اش به جوک بی مزه ام را شنیدم ولی من هم لبخند می زدم. ♣️♦️♣️♦️♣️♦️

  • پارت داریم از سقوط

  • 10 авг.651из Novels_by_Oceans_group

    مجموعه Devil’s Night 🔥 #دارک_رمنس #پرتنش #انتقامی #بازی_قدرت #انمیزتولاورز «سه سال منتظر موندیم. صبر کردیم. و حالا تک‌تک کابوس‌هاش قراره واقعی بشن.» «فرار کن، هیولای کوچولو. هرچقدر می‌خوای فرار کن... ما سریع‌تریم.» «فکر کردی بعد از کاری که با ما کردی، می‌ذاریم همین‌طوری تموم بشه؟ نه...، تو هنوز حتی نصف چیزی رو که قراره سرت بیاد ندیدی.» بنر معرفی مجموعه ادمین فروش : @rainstreetw

  • 9 авг.1162из Novels_by_Oceans_group

    #بیگانگان #جفت_روحی #عاشقانه #بدبوی #مالکیت_طلب #اسپایسی «تو خطرناکی.» «برای بقیه شاید.» «برای من چی؟» «برای تو؟ من فقط مردی‌ام که زیادی دوستت داره.» بنر فروش

  • تقدیم نگاه نازتون📦🔞

  • #شب_هنگام #پارت115 به سمت انتهای جاده و دهکده راندیم و دستانم را روی پاهایم گذاشتم در حالی که کیف و فلوتم روی زمین قرار داشتند. اینجا بوی خوبی می داد. صندلی های چرمی قسمت بیرون رانهایم را خنک می کردند و او از روی سرعت گیرها که رد می شد دلم کمی فرو می ریخت. تاریکی داخل ماشین ما را در بر گرفته بود و ما را پنهان می کرد و حس حریم خصوصی می داد. انگار جایی که نباید، تنها مانده بودیم. دزدکی نگاهی انداختم و انگشتان بلندش را دیدم که روی فرمان افتاده اند و بعد به صورت نگاه کردم و دیدم چشمانش روی جلوی پیش رویمان ریز شده اند و به طرز عجیبی به نظر کله شق می رسد. سینه اش آرام و کنترل شده بالا و پایین می رفت و اگر یک چیز در مورد ویل گریسون سوم می دانستم این بود که وقتی کنترل دست او باشد باید نگران باشید. مثل دیشب داخل استخر. وقتی جدی شود به شما دست پیدا می کند. دوباره به پایم نگاه کردم و سنگین نفس می کشیدم و کمی حالم بهم می خورد چون بدنم چیزهای متفاوت زیادی را تجربه می کرد. از آن خوشم می آمد. به خانه مان نزدیک می شدیم و او حرفی نزد ولی اهمیت نمی دادم. فقط در این حس خوب تا جایی که می توانستم غرق شدم. حس او کنار من. سواری با او. مور مور شدن هایم چون حالا در این دامن حس می کردم زیبا شده ام. از آن خوشش آمد؟ وارد خیابان ما شد و وقتی خانه مان را دیدم به لبه پیراهنم چنگ زدم ولی نمی خواستم او را ترک کنم. اگرچه خیلی سریع می راند. چرا اینقدر سریع رانندگی می کرد؟ باید یک ثانیه بعد بایستد. ولی از جلوی خانه مان رد شدیم. نایستادیم و حتی سرعتمان را کم نکردیم. سرم را بالا آوردم و از پنجره عقب به پشت سرم نگاه کردم. سرعتش ثابت بود. وقتی خانه مان آمد و رفت و دوباره ناپدید شد سرعتش را کم نکرد. علیرغم اینکه قلبم کمی می کوبید بغض گلویم را قورت دادم و گفتم: "باید منو برسونی خونه. نمی تونم دیر کنم." نتوانستم محکم حرف بزنم چون واقعا نمی خواستم خانه بروم. فقط می دانستم که مجبورم بروم. بالاخره نگاهی به من انداخت و گفت: "می ترسی چه اتفاقی بیفته؟ فقط بلدی به من نه بگی درسته؟ می تونی برای یه ساعت دیگه پیشم بمونی." ابرویی کج کردم. قرار بود چکار کند که باعث می شد به او نه بگویم؟ ساعت روی داشبرد را چک کردم. فقط نه و نوزده دقیقه بود. اگر تا ده خانه باشم، مارتین شاید سوالی نپرسد. شاید. اگرچه می دانست که اتوبوس به اینجا رسیده است. ✨🌚✨🌚✨🌚✨

  • #شب_هنگام #پارت114 فقط این پیشنهاد را به او کرد چون شامل من می شد. فقط او را تشویق می کرد. اله عقب ماند و من به راه رفتن ادامه دادم. پشت سرم صدا زد: "خوب بودن خوبه امی، تو رو خدا؟" قدمهایم را آهسته کردم، ناله مضحکش باعث شد احساس عذاب وجدان کنم. ایستادم و آهی کشیدم و چشمانم را چرخاندم. سوار شدن به ماشین او یک سال اله را می ساخت. و داشتم با چه کسی شوخی می کردم؟ اگر امشب دعوت را رد می کردم تسلیم نمی شد. این شکارچی عجیب چندش در آن ماشین لعنتی مرا تعقیب می کرد. درست تا در ورودی مان. چرخیدم و دیدم اله دارد به سمت پارکینگ برمی گردد و شانه هایش آویزان شده اند. فریاد زدم: "صبر کن." چرخید و نیشش تا بنا گوش باز شده بود. دوباره به او ملحق شدم و هر دو به سمت ماشین ویل رفتیم که هنوز پارک شده بود. به من گفت: "تو جلو می شینی. اول خونه من." ها...؟ ولی مرا به در فورد رپتور بزرگ مشکی هل دارد و خودش در عقب را باز کرد و قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم سوار شد. جدا؟ در را باز کردم و سوار ماشین شدم و در حالی که روی صندلی می نشستم چشمان ویل را نادیده گرفتم و در را کوبیدم. و درست همین موقع، در عقب دوباره باز شد. نگاهی از روی شانه ام انداختم و دیدم اله سریع دوباره از ماشین پیاده شد و در را کوبید. "چیکار داری....؟" از جلوی پنجره ام رد شد و برگشت و عقب عقب رفت و چشمکی به من زد. دستش را برایم تکان داد و خواند: "سواری خوبی داشته باشی." چه...؟ همین که فهمیدم چه شد نفسم را حبس کردم. یک حقه بود. لعنتی. درها قفل شدند و پارکینگ هنوز پر آدم بود و من رسما صبرم از امروز به سر آمده بود. همانطور که تماشا می کردم اله لای جمعیت غیبش زد سرم را تکان دادم. غریدم:"وقتی می خوام دوست پیدا کنم این گیرم میاد." کمربندم را بستم و با عصبانیت به ویل نگاه کردم که لبخندی روی لبهایش نشسته بود و استارت زد. خیلی باهوش بود مگرنه؟ باید در آن سی ثانیه که طول کشید تا از اتوبوس پیاده شوم این را با اله تمرین کرده باشد. از میان فضای خالی جلویمان رد شد و از پارکینگ خارج شد و صدای آهنگ ضبط ماشینش را بلند کرد. ✨🌚✨🌚✨🌚✨

  • پارت داریم از شب هنگام🤩🤩🤩

  • تقدیم نگاه نازتون😻😻😻😻

  • 8 авг.213131

    #سقوط #پارت114 زک ترتیب برنامه ریزی رانندگان را می داد و مطمئن می شد فرمهای مربوطه را امضا و پول را پرداخت کرده باشند. من مسئولیت کارهای تکنیکی، برنامه ریزی رخدادهای جدید و تغییرات پیست مسابقه را به عهده داشتم. در ضمن این بالاخره خسته کننده می شد پس همه چیز باید مدام تغییر پیدا می کرد. و خوشبختانه این سرم را شلوغ نگه می داشت. طی سال تحصیلی، وقتی در کالج شرکت کردم، بار کلاسی، بعلاوه پیست مسابقه به اندازه کافی مرا از دردسر دور نگه می داشت. پاییز و بهار امنترین زمان سال بودند. مدرسه برگزار می شد و هوا برای مسابقه عالی بود. زمستان و تابستان متزلزل بودند. یا مدرسه تعطیل بود یا پیست مسابقه. پایم لرزید و قبل از این به پایین نگاه کنم نفس عمیقی کشیدم. سخت و طولانی پلک زدم و همینکه گوشی ام را بیرون کشیدم شکمم بهم پیچید. آره. پدرم مدام به من زنگ می زد و هیچ کاری برای دست نگه داشتنش نکردم. جرد نمی دانست. مادرش کاترین نمی دانست و من از آن حرامزاده فرار نمی کردم. گوشی را جواب دادم و بلافاصله گفتم: "داری حوصله مو سر می بری. وقتی بیرون اومدی بیا و پیدام کن و بعدش درست و حسابی باهم حرف میزنیم." "شاید زودتر از اون باشه که فکرشو می کنی." مزه بدی دهانم را پر کرد ولی سعی کردم همانطور که آب دهانم را قورت می دهم صورتم را بی حس نگه دارم. جواب دادم: "خوبه. من هنوز با چاقوها بازی می کنم." صدای خنده آرامش را از آن سوی خط تلفن شنیدم. هیچ نظری نداشتم چطور به من زنگ زد. اگر می خواستم می توانستم بفهمم ولی به دلایلی نمی خواستم او را دور نگه دارم. هرگز سعی نکردم او را نادیده بگیرم. می خواستم او مرا نادیده بگیرد. گفت:" من فقط چیزی که همیشه خواستم رو می خوام. فرصتی برای جبران. من تو رو بزرگ کردم جکس. می خوام نشونت بدم که می تونم بهتر از گذشته باشم." گفتم: "نه تو می خوای من مراقبت باشم. دیگه از من استفاده نمی کنی که پولی برات دربیارم. دیگه نه روانی لعنتی." وقتی کوچک بودم پدرم از من _و جرد_ استفاده می کرد تا پول دربیاورد. دزدی، یواشکی وارد جایی شدن.. یک بچه می توانست وارد جایی شود که یک بزرگسال نمی توانست و پدرم این را می دانست. ♣️♦️♣️♦️♣️♦️

  • 8 авг.171131

    #سقوط #پارت113 و همین که او را دیدم فرصتی پیدا کردم تا دستانم را دور هیکل کوچکش حلقه کنم. فراموش کردم مادرش چطوری به من نگاه کرده بود. چاقوی داخل جیب دیگرم را فراموش کردم همان چاقویی که می گفت به هر کسی که باعث شود دوباره احساس کثیفی کنم آسیب می رسانم. می توانست مرا لمس کند. می توانست هر قسمت از مرا لمس کند و همین. فقط او. بعد بغض گلویم را قورت دادم و آیپدم را برداشتم و به زور تمرکز کردم. لوپ. آهنگ، پول. "سرها بالا!" سرم را بالا بردم و درست سر موقع بطری آبی که فالون به سمتم پرت کرده بود را دیدم. آن را بالا گرفتم و لبخندی زدم. او هم لبخندی به من زد و پیش مدوک برگشت که به ماشینش تکیه کرده بود و منتظر بود تا مسابقات شروع شوند. حدود یکسال پیش با زک هاگر که مدیر مسابقات بود و شبهای جمعه و شنبه مسابقات اینجا را اداره می کرد شروع به کار کردم. آن زمانها همه چیز ناشی بود. بیشتر اوقات بچه های دبیرستانهای محلی با اسباب بازی های تجملاتی شان که مامان و بابا برایشان خریده بود دور یک مسیر کثیف ناهموار مسابقه می دادند. برادرم، مدوک و تیت طی آن دوران اینجا مسابقه می دادند. این یک رخداد غیرقانونی در یک ملک شخصی بود که همه می دانستند ولی کسی به آن اهمیت نمی داد. و چرا باید اینکار را می کردند؟ مثل چی کسل کننده بود. به هر حال برای من. درست مثل تماشا کردن بازی نسکار بود. بپیچ به چپ، بپیچ به چپ، بپیچ به چپ. حدس بزن بعدش چی. بله. بپیچ به چپ ولی ماشینها مورد علاقه من بودند. مسابقه دادن مطمئنا مورد علاقه من بود. پس من و زک منابعمان را جمع کردیم و بازی را بالا بردیم. بچه های دبیرستان شبهای جمعه مسابقه می دادند. بچه های کالج و بزرگتر شبهای شنبه مسابقه می دادند. یک قرارداد با دیرک بنسون که صاحب مزرعه بود بستیم و اجازه گرفتیم تا آسفالتش کنیم. ولی به جای یک میدان گرد که دور یک برکه بود پیست مسابقه حالا یک نوع دیگر شده بود. ما سواره رو طولانی را هم به عنوان قسمتی از پیست به آن اضافه کردیم. رانندگان دور پیست می چرخیدند و به انتهای سواره رو می رفتند و دور می زدند و به سمت خط پایان می آمدند. همچنین یک پیست دیگر از میان جنگل بین مزرعه او و بزرگراه ساختیم و مسابقه آفرود را هم به آن اضافه کردیم. گاهی آنها به طور خود جوش مسابقه می دادند ولی معمولا سعی می کردیم آنها را جدا از هم نگه داریم. بهتر از همه اینکه این مسابقات دیگر کاملا قانونی بودند _به جز قسمت شرط بندی_ و حالا به طور کامل ضبط هم می شدند. قبل از مسابقه دوربین های گوپرو روی تمام ماشینها نصب می شد تا تماشاچیان روی گوشی ها و آیپدشان با وبسایتی که من ایجاد کرده بودم دسترسی کامل به آنها داشته باشند. این کار برای مسابقات آفرود خیلی مهم بود چون تماشا چیان آن را نمی توانستند ببینند. ♣️♦️♣️♦️♣️♦️

  • پارت داریم از سقوط💋❤️