tgindex
The Silence of Solitude

The Silence of Solitude

Статистика
@mard_enzevaперсидский

به انزوای من خوش آمدید.

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
20
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
41
20 постов
Вовлечённость
205,0%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
14
1/48двое суток
16
1/72трое суток
17

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کِشتم و به جان دادمش آب ای دریغا! به برم می‌شکند.

  • «مهتاب» می‌تراود مهتاب می‌درخشد شبتاب، نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک غم این خفتهٔ چند خواب در چشم ترم می‌شکند. نگران با من استاده سحر صبح می‌خواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می‌شکند. نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کِشتم و به جان دادمش آب ای دریغا! به برم می‌شکند. دست‌ها می‌سایم تا دری بگشایم بر عبث می‌پایم که به در کس آید در و دیوار بهم‌ریخته‌شان بر سرم می‌شکند. می‌تراود مهتاب می‌درخشد شبتاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله‌بارش بر دوش دست او بر در، می‌گوید با خود: غم این خفتهٔ چند خواب در چشم ترم می‌شکند. نیما یوشیج

  • بخواب رفتی، آرام و بی‌صدا، در دشت رویاها، در میان ابرها؛ تخت تو گهوارهٔ محبت، لالایی‌ات خش‌خش شاخه‌ها در میان بادها. پنجرهٔ اتاق تو تا به میان گشوده شد، تا که رود، تا که بیاد فرشتهٔ مراقبت. شب‌های تو زیباست؛ به زیبایی آرامش آغوشت، به سکوت پس از خیره ماندن به چشمانت، به آرمیدن روی وسعت شانه‌هایت! آه، چه زیباست شب‌های تو؛ آه، شب‌های تو از تازیانهٔ تاریکی در امان است، شب‌هایت روشن است به فروغ چراغ قلبت. برعکس شب‌های من، که به خیال رفتن تو می‌گذرد، به نبودت، به فراموش شدنِ مهر دلم در سینه‌ات… شب‌های من با تو به پایان می‌رسد؛ یاد تو زنجیرهٔ افکار من، حلقه‌هایش از شب به صبح متصل است و سعادت آن است که برزخِ خواب و بیداری، رویای تو همراه من است… شبت بخیر، عزیز من، تا که شود صبح دگر. #مرد_انزوا @mard_enzeva

  • "چالش نوشتن" داستانِ این تصویر و بنویسید. پ.ن ۱: می‌تونید داستانک و داستان کوتاه بنویسید، یا شعر و متنِ مرتبط با تصویر بفرستید. پ.ن ۲: اولین کلمه‌ای که با دیدن تصویر به ذهنتون رسید چی بود؟ #چالش_نوشتن #نویسندگی @menshen7

  • چه عرض کنم؛ اگر این چیزا دغدغه بود که حداقل به صورت صوری یه دو تا قدم رو به جلو برداشته می‌شد ولی خب بزارید من بهتون میگم: نظام آموزشی ما مثل یک جزیره وسط اقیانوس آرام می‌مونه، هر چه که بوده، هر کسی که ساکن بوده هنوز هم هست و از طرفی اجازه ورود به هیچ عامل…

  • چه عرض کنم؛ اگر این چیزا دغدغه بود که حداقل به صورت صوری یه دو تا قدم رو به جلو برداشته می‌شد ولی خب بزارید من بهتون میگم: نظام آموزشی ما مثل یک جزیره وسط اقیانوس آرام می‌مونه، هر چه که بوده، هر کسی که ساکن بوده هنوز هم هست و از طرفی اجازه ورود به هیچ عامل خارجی داده نشده، اما این چه معنایی می‌ده، زمانی که تحقیق و مطالعه به همون شیوه قدیمی، منابع و مااخذ به همون کتاب‌ها و تزهای منسوخ شده محدود می‌شه اساساً پیشرفتی هم شکل نمی‌گیره. از طرف دیگه هنگامی که رقابت بر سر «حفظ کردن است» نه «فهمیدن» قدرت تحلیل‌گری و نقادگری بی‌معنا می‌شود، مهم نیست این گزاره چه مفهومی را می‌رساند مهم این است آیا تو می‌توانی آن را در کمتر از یک دقیقه پاسخ دهی؟ و اتفاقاً همین ضعف، موضعی را ایجاد می‌کند که خود شما هر آنچه می‌خواهید به خورد دانش‌آموز می‌دهید و مشکلات دو چندان می‌شود، یک مشت منابع قدیمی و منسوخ شده که از قضا غلط هم هستند.. درکل ایراد که زیاد هست، از ناکارامدی دبیران بگیر تا تصمیم‌های احساسی که طول عمر هر کدام به کمتر از یک ده چند سال و حتی چند ماه می‌رسد. @mard_enzeva

  • 🗣 هایده 🎧 پشت فرمون راحتی با اپلیکیشن ‌

  • 8 авг.24из melobot

    🗣 هایده 🎧 پشت فرمون راحتی با اپلیکیشن ‌

  • پسرکِ مشت‌خورده، پس از آن اعتراف ننگین، تا صبح گریست. پس از آن روز سیاه، اعتمادش به شادی سوخت، از فراغ ترسید، بال‌هایش قیچی شد و تکیه بر کنج قفس زد. اندیشهٔ پرواز برایش ترسناک بود؛ نکند بروم آن بالا و سقوط کنم؟ آن بالا زیباست، اما نکند بیگانه‌ای بیاید و قصد جانم را بکند؟ پسرک با عروسکِ خاطره‌هایش بزرگ شد. عروسک زشت بود، اما اتصالی بود برای خودش و آرزوهایش؛ آرمان‌هایش برای آنچه که از دست داده بود. خاطراتش را سخت بر آغوش می‌کشید و اشک می‌ریخت؛ دفتری که هر بار صفحاتش را در ذهن ورق می‌زد و صحنه‌هایی را مرور می‌کرد که با آن‌ها خود را حفظ کند. پسر بزرگ‌تر شد، فلسفه خواند و گزاره‌ها را کنار هم گذاشت. مقدمه: اگر شاد باشی… تالی: آنگاه سخت زمین می‌خوری. این قانون آن چه بود که بر مغز این مرد جوان حکم می‌راند؟ آن چه بود که او را محتاط می‌کرد بر آنچه مایهٔ شادی بود؟ پسر، ابر را در پسِ پردهٔ خورشید می‌فهمید… از نوشتن آیندهٔ پسرک عاجز مانده‌ام. نمی‌توانم برایش بلندپروازی بنویسم، عشق بنویسم و شادی. نمی‌توانم پایان متن را با اطمینان امیدبخش بنویسم، اما با همهٔ وجود دوستش دارم و می‌دانم برایش زندگی چه معنایی می‌دهد. می‌دانم روزی در ضمیمهٔ این متن اضافه می‌کند: «پسرک هستم، شاد؛ هرچند با خاطرات قدیمی.» #مرد_انزوا @mard_enzeva

  • او امروز مرد. شاید هم چند سال پیش. داشته و نداشته اش یک میز بود و یک قلم‌ و چند ورق کاغذ زرد، دوستان قدیمی اش می‌گفتند این اواخر ذهنش مثل سابق کار نمی‌کرد ، سعی می کرد ساز دلش را باز کوک کند ولی انگار این مدت با هر کوفت و زهر ماری هم سرحال نشد .. سخت می‌شد برایش دل نسوزاند، روز های آخر عمرش شب تا صبح با خودش بلند بلند حرف می‌زد ، گویا سعی داشت خود را راضی کند که می‌تواند از این دوره بگذرد، همسایه هایش به کرات به در خانه اش آمده بودند و گله می‌کردند اگر نمی خواهد آدم باشد بگویند قانون آدمش کند. باری ،بعد از هفته ها کلنجار تصمیم خود را گرفته بود او می‌خواست شانس خود را بار دیگر امتحان کند پس دست بر خرت و پرت هایش کرد و یک کاغذ مچاله شده ای بیرون کشید شمعی در کنار ورق روشن کرد و لیوان خود را پر کرد، نوشت: دوست عزیزم سلام! می‌دانم دیدن من برایت در این حال آنچه نبود که می‌خواستی ، آنچه نبود که رویا بافتیم، تو برای آیندهٔ امروز من گذشته را فدا کردی ، سخت می‌توان توصیف کرد چه برسرم گذشت، یادت است می‌گفتی بخت یک عده مثل شب بد بیاری‌های قمار بازی ماهر است؟ همان‌هایی که اعتبار خود را در کازینوها یک شبه بر باد می‌دهند؟ بخت من هم سیاه است، اما من اصرار دارم بر روی قرمز، دارایی ام را ببازم.. در هر حال تو با مردنت مرا ساختی و من با مردنم آینده کسی دیگر، امشب قصد دارم چرخ گردون را طور دیگر بچرخانم ، به نظرت چه می‌شود؟ شاید او فصل آخری از ما باشد، شاید او نیز  به هنگام ترسش مثل‌من و تو در میان همین کلمات و متن‌ها پناه بگیرد، شاید به رسم ادب و قدر دانی مثل امشبِ من نامه‌ای بنویسد و‌ تقدیم ما کند. نمی‌دانم الان که این نامه را می‌خوانی چه حسی داری. احتمالا حست را زمانی درک خواهم کرد که نامه او را بخوانم. اخیرا به شک افتاده‌ام که آدم بعد من چه وضعیتی دارد. شاید صبح تا نصفه‌شب را در بارهای خیابان بگذراند و روی دختران زیباروی تشنه تگری بزند. شاید یک کار درست پیدا کند و برای خود خانه و زندگی باشکوه درست کند اما یک چیز را مطمئنم. این که هرگز مرا فراموش نخواهد کرد. راستی امروز طبق عادت، تنها به کافه رفتم. نشستم و با قهوه به خلسه رفتم و چیزی مرا از خلسه بیرون کشید. همانجا بود که موهای بلند مشکی‌اش که با چشم‌هایش همخوانی داشت را دیدم. هیچگاه خود را آنقدر شجاع ندیدم که با جنس مخالفم صحبت کنم اما این دفعه فرق داشت. دونفری بر سر میز نشستیم و احتمالا فردا هم به ملاقات او بروم. نمی‌دانم در نامه‌ای که قراره دریافت کنم اثری از این دختر زیبا خواهد بود یا نه. به هر صورت امیدوارم به سرانجام برسد چون حس میکنم فقط او مرا می‌فهمد‌. حس می‌کنم به هر چیزی که فکر می‌کنم، او هم همان را در سر دارد، باورت میشد روزی تویی که میگفتی عشق دروغ است عاشق شوی؟آن هم چه عاشقی ، یک مجنون به تمام معنا، به هر حال باور دارم اگر قرار باشد دری برای ما باز شود ، اگر قرار است این زمستان بگذرد و بهاری بیاید از چشمان این زن میگذرد ، باید چشم بر آینده دوخت شاید روزی نامه‌ای رسید و در آن نوشته شده بود امروز توانستم بر لبانش بوسه‌ای زنم. نامه را تمام کرد و اینطور بر روی پاکت نوشت: از حال برای آینده به نشانیِ تغییر. و آخرین جرعه نوشیدنی‌اش را نوشید، شمع را خاموش کرد و خوابید. #مرد_انزوا #شایان @mard_enzeva

  • من آتشم و تو آب این عشق ممنوعه راه وصال بسته راه خیال بازه گفتی برو بگذر ، آخر تو چه میدانی در عشق تو مردن سودای من بوده من مست تو هوشیاری من غافل تو بیداری اما نمیدانی ، این عشق چه رویایی است در خواب نمی بینی آن چه به عمل سازم دنیای من بودی ، کاشکی که می دیدی من مرده و مرگم تو زندگی و عمر من مرده و تو زنده ، در تاریخ آینده در دفتر افسانه ، نامم کنارِ مجنونِ #مرد_انزوا @mard_enzeva

  • تو بدون من، مرا کم داری من بدون تو، جهانم خالی است. تو در آن قلب بزرگت اختلاف‌ها داری منم از همان مهمانان، منم آن خانه‌به‌دوشم. گوشه‌ای تنگ نشستم، به درِ قلب چشم دوختم که تو از کدام شریان به سراغم خواهی آمد. امشب اما خواب ندارم. تو در آن سور می‌رقصی، می‌خوری و خوب، می‌نوشی منم اما به سلامتیِ تو، می‌خورم غصهٔ جانت. جامِ تو لب‌ریز از می، کاسهٔ من پر ز عشقِ تو جرعه‌هایت دریایی از دیوانگی است، اشتراکِ ما در همین بدمستی است. ✦ ✦ ✦ صبحِ فردا از آن سور، ته‌ماندهٔ خستهٔ تو می‌ماند. «آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟ بی‌وفا، حالا که من افتاده‌ام از پا، چرا؟» بعد از آن شب، من هنوز اینجام اما از عشق سراغی نگیر، او در آن هلهله، شب تا صبح گریست. نامه‌ای برایت گذاشت، آنجا… دست‌کم آن را به یادش بخوان… #مرد_انزوا @mard_enzeva

  • ساعت سه بامداد است، شاید زمانی که نوشتن من تمام شود عقربه‌ی کوچک از چهار هم گذشته باشد.. امشب سکوت بسی صادق‌تر از کلام آدمی است.. نمی‌دانی چه انسی دارم با شب، هر دو ما پیام‌آور سکوت بودیم و هستیم.. چه فریادهایی که در من خفه می‌شوند و چه فریادهایی در دل شب که تا ماه می‌روند و گم می‌شوند.. نمی‌دانید و کاش می‌دانستید که سراسر احساسم، احساساتی که خواه متضاد، خواه مکمل و خواه بی‌معنی هستند.. کاش فردی از میان دلم بیاید و گواهی دهد، شهادت دهد که من امشب حال عجیبی دارم.. کاش می‌شد محکمه‌ای راه می‌انداختم و آن بالا می‌نشستم و دانه‌به‌دانه آدم‌ها را حکم قصاص می‌دادم؛ به هر حال آن حسی که در انتقام هست در هیچ چیز نیست.. اما خب من با همه آنان فرق می‌کنم؛ برای مثال شرحی از محکمه‌ها: آری تو به قتل احساسات من، به سالیان درازی تبعید از قلبم محکومی.. یا دیگری با زجه می‌گوید: آقای قاضی، قسم می‌خورم از عمد نبود، من بی‌گناهم! اما کاش می‌دانستی بی‌گناه اصلی من بودم.. بگذریم، همه‌ی این‌ها خیالی بیش نیست.. به دل شب بازگردیم. اگر خسته‌اید بروید نفسی بگیرید، امشب قلبم روان است و اشکم روان‌تر.. نگاهی به ترک دیوار انداختم، نمی‌دانید چطور پر از نقش و نگار بود؛ انگار در عمق آن خاطرات خانه قرار دارد، از همان آغازین روزها تا به امروز، هر چه بوده در خود جای داده است.. حال نگاهی به خانه‌ی درون سینه کردم؛ خانه‌ی آدم‌هایی که روزی با مهربانی آنان را در آن اسکان داده بودم، اما برعکسِ خانه‌ی ما، خانه‌ی شما ویران است.. بیایید و خاطرات خود را از زیر آوار بیرون بکشید.. ببین اینجا چه پیدا کرده‌ام، عجب تراژدی عتیقه‌ای است این: آغازی از ما، فاصله‌ای از تو، صبری از من، پایانی از مرگ ما.. یا اینجا تکه لباسی از توست؛ همان لباسی که در هنگام سرمای زمستان‌های درد بر تنم می‌پوشاندی، اینک ببین چطور تکه‌تکه و پاره است.. چه کسی این خانه را ویران کرد؟ من؟ تو؟ او؟ شاید هم ما.. بگذریم، به هر حال مهمان، حبیب خداست.. اما… نکند همین متن از روی ویرانه‌های این خانه بالا می‌رود؟ نکند آن نیز توطئه‌ی دستان شماست تا بار دیگر با آنچه بر من کرده‌اید روبه‌رویم کنید؟ نکند دستان شما با شب در یک کاسه است، نکند ماه را قربانی بازی‌های کثیف خود کرده‌اید.. و شاید قصد جانم کرده‌اید، نکند من در جایگاه محکومم و نه قاضی، نکند می‌خواهید حکم اعدام مرا در ذهن‌هایتان صادر کنید.. آه، با من این‌طور نکنید، بگذارید من در همین ویرانه‌ها جایی لنگر اندازم.. من چیزی نمی‌خواهم، جز یک لحظه، و تنها یک لحظه از زمانی که می‌خندیدم. #مرد_انزوا @mard_enzeva

  • شورش گرسنگان در ایران؟   اینجا فرانسه‌ست و همۀ این اتفاقات همین دیروز افتاده. مردم سر خرید دستگاه تهویه هوا و پنکه با هم گلاویز می‌شن و کتک‌کاری می‌کنن. از روی هم رد می‌شن، همدیگر رو زمین می‌زنن و بکش‌بکش می‌کنن تا با چند درصد تخفیف یک دستگاه تهویۀ هوا بردارند.…

  • 4 июл.43из Garajetadayoni

    شورش گرسنگان در ایران؟   اینجا فرانسه‌ست و همۀ این اتفاقات همین دیروز افتاده. مردم سر خرید دستگاه تهویه هوا و پنکه با هم گلاویز می‌شن و کتک‌کاری می‌کنن. از روی هم رد می‌شن، همدیگر رو زمین می‌زنن و بکش‌بکش می‌کنن تا با چند درصد تخفیف یک دستگاه تهویۀ هوا بردارند. اگر فقط یکی از این درگیری‌ها در فروشگاه‌هایی در ایران رخ داده بود، خیل روشنفکرانی که تخصصشان تحقیر مردم و جامعۀ ایرانه، چنان ازش پیراهن عثمان می‌ساختند که انگار ایرانیان بدوی‌ترین و بی‌فرهنگ‌ترین مردم دنیا هستند. اما قضیه دیگر فقط «ادای روشنفکری» نیست. وقتی تعبیرِ «شورش گرسنگان» از دهان کس و کسانی دراومد (که نباید درمی‌اومد)، دیگه باید گفت مسئله تحقیر سیستماتیک مردم ایران با اغراض سیاسیه. اصلاً  قصد ندارم با این ویدئوها دربارۀ جامعۀ فرانسه نتیجه‌گیری کنم. یک جامعه رو نباید به یک زاویه‌ش فروکاست. فرانسه فقط این بکش‌بکش و یقه‌گیری در فروشگاه‌ها سر هواساز نیست. بگذریم و برسم به اصل حرف: این رو برای کسانی گذاشتم که با وقاحت تمام در دوربین نگاه می‌کنند و از «شورش گرسنگان» دربارۀ ایران صحبت می‌کنند. مردم ایران دیگه چقدر شرافتمندانه ــ در داخل و خارج از کشور ــ عمل کنند تا شما بدسگالانِ ریگ‌به‌کفش دست از تحقیر مردم بردارید؟ مشکل شما اینه که از آگاهی مردم ایران ناراحتید، چون برآیند سیاسی این آگاهی باب میل شما نیست، به همین دلیل باید نفس آگاهی مردم ایران رو تحقیر کنید. مردمی که نیم قرن با تورم زندگی کردند، فقط در سال اخیر حداقل ۱۵۰ درصد تورم خوراکی داشتند و دو جنگ رو تجربه کردند، اما «از روی شکم» حرف نزدند. اوج حقارته اگر کسی بزرگ‌منشی مردم ایران رو تعمداً نبینه، چون از نتایج دانسته‌های مردم خوشش نمی‌آد. مراقب ننگ‌های ابدی باشید که با هیچ آبی از پیشانی‌تون پاک نمی‌شه. @Garajetadayoni | گاراژ

  • نخی دیگر بر لب گذاشتم؛ شمارش از دستم در رفته بود. لیوانِ می را تکان‌تکان می‌دادم و هر بار که شراب به دیواره‌های لیوان می‌خورد، سر من هم تیر می‌کشید. وجودم داشت کم‌کم به درد مقاوم می‌شد. قصد مقاومت داشتم، زیرا آن‌چه در سر داشتم، عملِ بزدلان بود. مثل هر بار، قلم را برداشتم تا بار دیگر درد را از بدنم بیرون کشیده و به درون کاغذ بریزم؛ اما چیزی جز «درد» بر زبانِ قلمم نیامد. سرم را بالا کردم. نسیمی که از پنجره می‌آمد، به زیبایی آن طنابِ آویزانِ گوشهٔ اتاق را به رقص آورده بود. لیوانِ آبی که در پستوی اتاق بود، به ظاهر گوارا بود. به پنجرهٔ اتاقم نگاهی انداختم؛ باد، پردهٔ اتاق را مانند بادبان‌های یک کشتی به حرکت درآورده بود. منظرهٔ بیرون از پنجره بسیار برایم زیبا بود؛ اما همهٔ آن‌ها بزدلانه بود! سوی کاغذ بازگشتم. قلم را بر صفحه فشردم. هرچه فکر کردم، چیزی به ذهنم نیامد. فشردم و فشردم، آن‌قدر که نوک مداد خرد شد. سیگار خود را با کاغذ خاموش کردم. جای آتش بر روی کاغذ ماند؛ اما من هم گویا مانند قلم خرد شدم و مانند سیگار بر روی میز خاموش شدم و از من کاغذی سفید، با امضایی کوچک در پایین صفحه ماند. #مرد_انزوا @mard_enzeva

  • نمی‌دانم دردِ امروز را درون کدام قالب بنویسم؛ شعر یا نثر؟ بدبختی‌ام را بر چه تشبیه کنم؟ توضیح دهم امیدم به کدام قرینه حذف شده است؟ مرز باریک میان استعاره و مجاز، در این مصداق، گم می‌شود… آخر این غم‌هایم چه دلیل شاعرانه‌ای دارد؟ چه قرابتی است میان این متن با تمام مرگ‌ها، باخت‌ها و غم‌ها؟ خودمانی بگویم، سخت است آنچه را تجربه می‌کنم، به شکلی بنویسم که باعث شگفتی باشد. واقعاً نمی‌شود آن چیزی را که در سینه دارم زیبا نوشت؛ چون ذاتش بد است. شاید، با اختلاف، این بدترین متنم باشد. نمی‌دانم، شاید اصلاً نشود اسمش را متن گذاشت… اما یک جورهایی دردِ دلِ یک نویسنده با شما بود؛ اینکه بگوید گاهی مجبور می‌شویم صرفِ زیبا نوشتن، از اصلِ حرف و معنا بگذریم. شاید این متن فقط شکستنِ یک عادت بود؛ اینکه بگویم لازم نیست همیشه زیبا نوشت. گاهی باید فقط نوشت و از حس گفت، در قالبی ساده و بی‌ریا. #مرد_انزوا @mard_enzeva

  • «پنجره را باز کرد و با چشمانی ریزشده، در تاریکی، به ماهِ میان آسمان نگریست. درون ماه گویا چیزی دیده بود. چشمانش را کمی با انگشت مالید و بار دیگر بر ماه خیره شد. خیلی وقت است که آن قرص، برایش درمانِ فراق شده بود. گویی در آن، چشمان یار می‌دید. جاذبهٔ آن ماه، آب روح او را به سوی خود می‌کشید و تهی‌اش می‌کرد از جان؛ مردی که هر بار پای پنجره ‌ایستاده می‌ مرد تا مهتابِ فرداشب.» #مرد_انزوا @mard_enzeva

  • یک شب ز ماورای سیاهی ها چون اختری بسوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم سر تا بپا حرارت و سرمستی چون روزهای دلکش تابستان پر می کنم برای تو دامان را از لاله‌های وحشی کوهستان یک شب ز حلقه‌ای که بدر کوبند در کنج سینه قلب تو می لرزد چون در گشوده شد، تن من بی تاب در بازوان گرم تو می لغزد دیگر در آن دقایق مستی بخش در چشم من گریز نخواهی دید چون کودکان نگاه خموشم را با شرم در ستیز نخواهی دید یک شب چو نام من بزبان آری می خوانمت به عالم رؤیائی بر موج‌های یاد تو می رقصم چون دختران وحشی دریائی یک شب لبان تشنه من با شوق در آتش لبان تو می سوزد چشمان من امید نگاهش را بر گردش نگاه تو می دوزد از زهره، آن الهه افسونگر رسم و طریق عشق می آموزم یک شب چو نوری از دل تاریکی در کلبه ات شراره می افروزم آه، ای دو چشم خیره بره مانده آری ، منم که سوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم فروغ @mard_enzeva

  • ایا تو هم در تاریکی مطلق طاق اتاق، ترانه عاشقی را می‌خواندی؟ نمی‌دانم، واقعاً نمی‌دانم در رؤیاهایت چه می‌گذشت، اما رؤیای من تو بودی، و تو واقعاً نمی‌دانی در خیال‌هایم چند بار تو را بوسیدم و خود را در آغوشت رها کردم.. و اگر می‌دانستی من چه دیوانه‌وار تو را…