Maryam_ghotbi
Статистикаکانال عمومی خانوادهی بهوشیاری🤍 ما اینجا به یاد میاریم «بودنرو» توام «باش» کنارمون🕊️✨
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 58
- 1/48двое суток
- 66
- 1/72трое суток
- 71
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
من و آیناز هر شب توی اپ خونه براتون قصه میگیم، برای شنیدن کامل قصهها میتونید به اپ سر بزنید، Khoone.app گوش کن و آروم بخواب،شبت بخیر جان قشنگم❤️
بچهها خیلی جالبه واقعا این تحقیق ببینید ۱۰٪ تونستن تا ۴۷ ثانیه ببینن😱❤️ از طرفی ترسناکم هست چی داره به سر توجه و تمرکزمون میاد؟
без подписи
https://www.instagram.com/reel/DbxesoeNWhK/?igsh=MWNnM3p2eXNiYWdzbg==
🌿 تأملی با رامانا ماهاراشی ««سکوت، گویاترین آموزش است.»» گاهی آنقدر درگیر پاسخ پیدا کردن میشویم که فراموش میکنیم آرامش، در سکوت هم خودش را نشان میدهد. لازم نیست همیشه ذهن را وادار به فکر کردن کنیم؛ گاهی فقط کافی است شاهد آن باشیم. ✨ تمرین امروز: ۵ دقیقه در سکوت بنشین. بدون تلاش برای تغییر افکار، فقط آمدن و رفتن آنها را تماشا کن. هر بار که ذهنت درگیر شد، بهآرامی توجهت را به نفس برگردان. 🍃 شاید آنچه دنبالش هستی، در سکوتی باشد که مدتها از آن گذشتهای.
آره منم خیلی وقتا زورم نمیرسه مثل تو، مثل همهمون 🙌🏻 و این قدرت منه که اعتراف کنم بهش باور کن قدرته
پست آخرم ببین بعد از جلسهی رواندرمانی خودم ضبط کردم تا همهتون اوج آسیب پذیری یه درمانگرو ببینید شاید جرئت کردید و توی دنیایی که همه دارن هولتون میدن به قوی بودن به جاش اعتراف کردید به آدم بودن🤍
بعد از خودکشی پسر یالوم، چند تا از مراجعینم توی جلسه درمان وقتی داشتن رنجهاشونو باهام قسمت میکردن آخر جلسه ازم عذرخواهی کردن که باعث شدن حال من بد بشه وقتی عمیق شدیم روی این عذرخواهی فهمیدیم خیلییامون از خودکشی پسر یالوم ترسیدیم ترسیدیم چون معناش برامون این بود زور آگاهی هم شاید یه وقتایی به رنج نرسه ترسیدیم چون فهمیدیم هنوز این توهم که آدم بزرگا باید قوی باشن درون ما زندهست مثل بچگییامون که نمیتونستیم بپذیریم مادر یا پدر آسیب پذیرن ولی بچهها ما دیگه بزرگ شدیم :) بیاید قبول کنیم درمانگر یا هر کس دیگهای هم ممکنه خودکشی کنه، افسردگی بگیره، دارو مصرف کنه، بیمارستان بستری بشه صرفا چون «انسانه» شاید بیشترین حقی که سعی کردم به خودم توی تمام این سالها بدم همین بوده بار سنگین مربی، درمانگر، روانشناس رو هر چقدرم آدما بذارن روی شونهم من بذارم زمین و اجازه بدم یه وقتایی هزار تیکه بشم یه بار یکی از شاگردای عزیزم وقتی شکنندگیمو دید بهم ریخت میدونی بهم چی گفت؟ گفت کاش میذاشتی تصویرت به عنوان مربی توی ذهنم خراب نشه از جملهش غمگین شدم نه به خاطر اینکه تصویرم خراب شد برای اینکه من فکر میکردم خیلی بهم نزدیکیم ولی اون فقط با یه تصویر از من که من نبودم توی ذهنش زندگی میکرد و خیلی دور بود ازم خیلی دور ولی در نهایت ماجرا خوشحال شدم از اینکه اون تصویر خراب شد چون مطمئنم واقعی بودنم خدمت بیشتری به خودم و آدما میکنه تا دروغ بزرگی به اسم درمانگر سالم! به قول یالوم اتاق درمان جایی ست که دو بیمار باهمدیگه ملاقات میکنن فقط میتوانیم امیدوار باشیم آنکه بیمارتر است درمانگر نباشد حالا نمیدونم تو چه نقشی رو برداشتی که به خودت اجازه ناقص بودن نمیدی من درمانگری رو گذاشتم زمین توام بذارش زمین همهمون پر از زخمیم❤️🍃
من مخالف ازدواج نیستم به نظرم تشکیل خانواده و تعهد رسمی میتونه قشنگ باشه من خودمم دوسش دارم اما نه برای همه، اما نه به عنوان یه نقطهای از ارتباط که بلاخره باید تیکش بزنیم نه به هر قیمتی❤️🫂
امیدوارم اونقدر آگاهی انتشار پیدا کنه تا هیچ دو نفری به خاطر یه سری ترس و محدودیت قراردادی رو امضا نکنن که دنیایی از کارما برای خودشون و آینده به جا بذارن!
تا وقتی این سوالارو از خودمون نپرسیم هر روز آمار طلاق بیشتر از روز قبل بالا میره واقعا یه جا میخوندم برای اینکه آمار طلاق رو بیاریم پایین راهش اینه آمار ازدواج رو کمتر کنیم
و عمیقا معتقدم ازدواج برای هر شخصیتی مناسب نیست لباسی نیست که توی تن همه خوشگل بشینه باید درک کنی برای تو مناسب هست؟ الان آمادهی بستن یه قرارداد هستی؟ روحت اونقدر آزاد هست که بتونی به وقتش اگر نیاز شد از قرارداد خارج بشی؟
مثلا من ازدواج رو یه قرارداد رسمی و اجتماعی میبینم نه ضمانتی برای عشق، نه حتی نشونهی صمیمیت و نه نقطهای که حس کنیم خب بلاخره ازدواج کردیم و رسیدم بهم
الان دیگه سوال اینه من کنار چه آدمی میتونم روحمو ارتقا بدم؟ میتونم رشد کنم؟ و آیا برای این اتفاق در حال حاضر باید ازدواج کنم؟ یعنی اجازه ندید ازدواج یه نقطهای از ارتباط بشه براتون که مثلا خب ۵ سال تو رابطه عاطفی بودیم پس حالا باید ازدواج کنیم!
هر کسی توی یه فرمی از ارتباط عاطفی احساس امنیت میکنه و میتونه روحشو ارتقا بده و واقعیت اینه که درسته ازدواج یکی از فرمهای قدیمی و متداول ارتباط هست اما تنها مدل و فرم نیست از نظرم با این سرعت آگاهی، ازدواج طی چند سال آینده تا حد خوبی منسوخ میشه و آدما میتونن با فرمهای دیگهی ارتباط عاطفی بیقضاوت کنار هم باشن
از چه جایگاهی میاد این تصمیم برای ازدواج؟ از جایگاه آگاهی؟ ترس؟ صرفا چون طبق نرم جامعه پیش برم؟ به نظرم سوال به شدت مهمییه
اما سوالم اینه الان که تقریبا زنها و مردها تا حد خوبی با توجه به سرعت آگاهی که هست میتونن ابعاد مختلف وجودیشونو ارتقا بدن و به نیازهاشون پاسخ بدن الان چه دلیلی برای ازدواج هست؟