زیستن با کتابها | مریم نیکومنش
Статистикаبا کتابها به جستوجوی حقیقت میروم تا به رویاهایم رنگ و بوی واقعیت ببخشم.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 98
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 33
- 1/48двое суток
- 37
- 1/72трое суток
- 40
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نوشتن برای رهایی گاهی موضوعی ذهنم را مشغول میکند، چیزی که از درک و دریافتهای روزانه میآید یا از دل خاطراتم. دلم میخواهد بنویسم و منتشر کنم، اما اغلب به خودم میگویم شاید برای انتشار مناسب نباشد. بنابراین به سراغ ایدهی دیگری میروم. اما با اینکه من او را رها میکنم، او مرا رها نمیکند. هر روز به شکلی خودش را نشان میدهد و انگار لبخندزنان میگوید: «من اینجام.» باز هم وانمود میکنم نمیبینمش، اما آنقدر در ذهنم رفتوآمد میکند که سرانجام ناچار میشوم آن را بنویسم و منتشر کنم. همان لحظه اتفاقی میافتد: احساس رهایی میکنم، ذهنم سبک میشود و ایدههایی که پشت آن موضوع گیر کرده بودند، یکی یکی پیدایشان میشود. امروز در کانال «چنین شد» از حسین سبحانی، شنیدم که از شاهرخ مسکوب میپرسند؛ چطور میتواند یادداشتهای خصوصی و خاطراتش را منتشر کند. او پاسخ میدهد: «این جور نوشتن خیلی سخته، چون یه عده دارن تماشا میکنن و آدم همینطور داره خودشو لخت میکنه. تا وقتی که نوشته چاپ نشه، مثل زالوئه که بهم چسبیده. از طرف دیگه نمیذاره فکر کنم و به کار دیگهای بپردازم. تنها وقتی میتونم آزاد بشم که از اون نوشته جدا بشم. این جدایی همیشه هم با چاپ شدن نوشته اتفاق نمیافته و گاهی یک سال بعد از چاپ طول میکشه تا بتونم فراموشش کنم؛ مثل بچهی ناخلفی میمونه که پدرِ، پدر و مادر آدم رو درمیاره.» وقتی این حرف را شنیدم، نفسی از سر آسودگی کشیدم. فهمیدم آنچه من تجربه میکنم، آنقدرها هم غریب نیست. به همین دلیل است که یادداشتهای روزانهی نویسندگان را دوست دارم، زیرا اغلب در کشمکشها، تردیدها و افکاری که ذهنشان را درگیر کرده است، پاسخ پرسشهایی را مییابم که مدتهاست با آنها کلنجار میروم. #روزیافت ✍مریم نیکومنش
الههای به نام ... از دیروز چیزی ننوشتم و چیزی نخواندم، چون تمام وقتم صرف سروسامان دادن کارها و آماده شدن برای رفتن پیش مادرم شد. ساعت نزدیک سه بعدازظهر بود که از خانه بیرون زدم. همینطور که جلوی در منتظر تپسی ایستاده بودم، پنجرههای ساختمان روبهرو را ورانداز میکردم. برخی پنجرهها پردههای سفید، ساده و پرچین داشتند و برخی دیگر پردههای رنگی و مدلدار. نردههای بعضی از بالکنها با برگهای سبز مصنوعی تزئین شده بود و برخی دیگر ساده بودند، بدون هیچ دنگ و فنگی. وقتی خیلی کوچک بودم، با دیدن خانههای قشنگ با خودم میگفتم: «خوشبهحال کسانی که تو این خونهها زندگی میکنن، باید خیلی خوشبخت باشن!» آن روزها فکر میکردم زیبایی خانهها حتماً نشانهی خوشبختی آدمهای داخل آنهاست. در همین دقایق، ماشین جلوی پایم ایستاد. سوار شدم و حرکت کردیم. مدتهاست در ماشین کتاب نمیخوانم؛ ترجیح میدهم خانهها، مغازهها، رهگذران، ماشینها و درختان را تماشا کنم، هرچند گاهی آنقدر در فکرهایم غرق میشوم که چیزی از مسیر به یادم نمیماند. وقتی زنگ خانه را فشردم و مادرم در را باز کرد، خوشحالی را در چهرهاش دیدم. میدانستم ماندنم آن شب، بهترین هدیه برای مادرم است. یک چای با خرما خوردیم و گفتم: «مامان بلند شو. فرصت رو غنیمت بدونیم و هر کاری داری بگو انجام بدیم.» از او انکار بود و از من اصرار و بالاخره تسلیم شد. رفتیم سراغ کمد رختخوابها. ملحفهها را از پتوها، تشکها و بالشها جدا کردیم و به نوبت در ماشین لباسشویی ریختیم تا شسته شوند. بعد سری به سری روی بند میانداختیم و پس از خشک شدن، جمعشان میکردیم و مشغول دوختن میشدیم. تا شب سرگرم بودیم و اینطور شد که یکی از دغدغههای مادرم، یعنی شستن رختخوابهای مهمان، برای مدتی تمام شد. بعد از شام هنوز فرصت برای نوشتن یادداشت روزانه بود، اما ترجیح دادم کنارش بنشینم و سریال موردعلاقهاش را تماشا کنیم. مادرم حین تماشا همهی شخصیتها و ماجراها را برایم توضیح میداد، وقتی سریال به پایان رسید، گویا من تمام صدوخوردهای قسمت پیشین را دیده بودم. وقتی آماده شدیم برای خواب، دفترش را برداشت، باز کرد و دعایی را که برای فرزندانش نوشته بود، برایم خواند. سپس گفت: «این دعا رو هر شب برای یکیتون میخونم، امشب نوبت توئه.» راستش فکر میکردم نوبت من باید جلوتر باشد. نمیدانم برای چه کسی پارتیبازی کرده بود که اسم من آخرهای فهرست درآمده بود. بعد از دعا، کلی جملهی قصار و شعر هم برایم خواند. مادرم از روی اشعار بزرگان، داستانهای کوتاه و برخی جملههای کتابها رونویسی میکند و بعد آنها را برای خودش و دیگران میخواند. و با هر کدام که به حالوهوای آن لحظهاش جور دربیاید، بغض میکند و اشکی هم میریزد. از وقتی از رادیو شنیده است که نوشتن، خطر ابتلا به آلزایمر را کاهش میدهد، با ذوق و انگیزهی بیشتری مینویسد. بعد او روی تختش خوابید و من پایین تخت. با هم حرف زدیم و نفهمیدیم کی خوابمان برد. صبح وقتی بیدار شدیم، با چهرهای بشاش گفت: «چقدر خوب بود که با هم خوابیدیم.» میدانم وقتی کسی پیش اوست، شب را با خیال راحتتری میخوابد. بعد از خوردن صبحانه، رفتیم ترهبار و بعد از برگشت؛ جاروبرقی، گردگیری، نهار، چرت نیمروزی و بعد لحظهی بازگشت به خانه، یا بهتر بگویم؛ شروع لحظهی دلگیری. بودن در کنار مادر و خدمت به او موهبت بزرگی است، اما دیدن دردهایش، تحلیل رفتن عضلاتش و کم شدن توانمندیهایش دردناک است. واقعیت این است که نمیتوانم جلوی این روند فرسایشی را بگیرم. و آنجا فهمیدم خوشبختی نه در زیبایی خانهها، بلکه در گرمای حضور است؛ مثل گرمای حضور مادر. #مادر ✍مریم نیکومنش
رفتوآمد میان دانستن و ندانستن • با صفحات صبحگاهی روزم را آغاز کردم؛ ابتدای صفحه با خوابآلودگی و خطوط کجومعوج بود، در سطرهای میانی به گلایه از خدا رسید و با شکرگزاری از او تمام شد. • امروز هم دو ساعت ورزش کردم؛ برای بازیابی سلامتی، که امیدوارم ادامهدار باشد. • بعد از خوردن ناهار، فصل پنجم کتاب «به یاد کاتالونیا» را خواندم. به نظرم فصل مهمی است، چون اورول در آن دربارهی دلایل شروع جنگ مینویسد و از زاویهای سیاسی به آن نگاه میکند. او خودش را آدم سیاسی نمیداند، اما وقتی زندگی آدمها مستقیماً تحت تأثیر تصمیمهای سیاسی قرار میگیرد، آیا میشود سیاسی نبود؟ این بخش مرا به یاد جملهای انداخت. پیش از جنگ و در روزهای عادی، این جمله را در فضای مجازی و کوچه و بازار زیاد میشنیدم که «من سیاسی نیستم». اما مگر میشود در خاورمیانه زندگی کرد و سیاسی نشد؟ اورول از جنگ مینویسد و از تفاوت ظاهر جنگ و آنچه در پشتپرده میگذرد. از جنگ در صف مقدم جبهه میگوید و از روایتهایی که آدمها در پشت جبهه میسازند. او مینویسد: «یکی از وحشتناکترین ویژگیهای جنگ این است که تبلیغات و دروغها و کینهها اغلب از کسانی سرچشمه میگیرند که خودشان نمیجنگند. سربازها جنگ میکنند و روزنامهنویسها نعره میکشند.» این بخش برایم ملموس بود، چون در جنگی که خودمان تجربه میکنیم، نمونههای زیادی از همین فاصله میان واقعیت جنگ و روایتهای ساخته شده، دیدهایم. البته جنگ اسپانیا و جنگ امروزِ ایران و آمریکا یکی نیستند. اما بعضی چیزها مثل؛ تبلیغات، نفرتپراکنی و ساختن روایتها از ویژگی جنگها هستند. • امروز برای شنیدن پادکست جدید خانم عبدی، دوباره کستباکس را که مدتی بود پاک کرده بودم نصب کردم. قبل از هر چیز نگاهی به کانال «چنین شد» انداختم و ذوقزده شدم وقتی دیدم در اپیزود آخر، حسین سبحانی دربارهی شاهرخ مسکوب صحبت کرده است. نویسندهی توانا و مورد علاقهی من. پیشتر دربارهی زندگی فروغ فرخزاد، صادق هدایت، آلاحمد، سیمین دانشور و... در کانال «چنین شد» شنیده بودم. بنابراین بلافاصله بخش اول دربارهی شاهرخ مسکوب را دانلود کردم. در اواسط بخش اول، حسین سبحانی صدای شاهرخ مسکوب را پخش میکند که دربارهی نوشتن میگوید: «نوشتن رفتن در تاریکیه. کشف ندانستههاست؛ نه به معنای دانستن، به معنای آگاه شدن به ندانستنها. شما هیچ نویسندهی بزرگی رو پیدا نمیکنید که بگه من این رو کشف کردم و دانستم و این حقیقته. به محض اینکه بگه این حقیقته، تبدیل به ایدئولوژی میشه و مفت نمیارزه. مثل کار کریستف کلمب. میره شرق رو بشناسه از یه جای دیگه سردرمیاره. منم نوشتن را از یه جایی شروع کردم و از یه جای دیگه سردرآوردم.» وقتی در حال نوشتن این سطرها بودم، به ارتباط حرف اورول و مسکوب پی بردم، با اینکه از دو موضوع متفاوت صحبت میکنند. اورول از جنگ میگوید و مسکوب از نوشتن. و هر دو انقدر بزرگ هستند که با وجود دانستههای زیاد، میدانند که حقیقت در اختیارشان نیست. • غروب رفتم به آشپزخانه برای پختن شام و همزمان تلفنی با مادرم حرف زدم و یک ساعت از تنهاییاش را پر کردم. • و حالا نشستهام برای نوشتن روزنگار. شاید زندگی همین رفتوآمد میان دانستن و ندانستن، تنهایی و با دیگری بودن، گلایه و شکرگزاری باشد. به قول شاهرخ مسکوب، زندگی میکنیم برای زندگی کردن. #روزنگار ✍مریم نیکومنش
همسایهها اثری از احمد محمود مدتی بود که میخواستم دربارهی رمان «همسایهها» بنویسم، امروز دیدم میترا رستگاران عزیز بهزیبایی دربارهی این کتاب نوشته است، من هم از فرصت استفاده کردم و در کانال به اشتراک گذاشتم. به قلم میترا رستگاران عزیز «همسایهها» بالاخره امروز تمام شد. اعتصاب زندانیان برای برخورداری از حداقل حقوق انسانی- غذای خوب و آب سالم، در جدالی نابرابر خونین گشت. «هزاران و هزاران و هزاران گربه بر چوبههای دار دستوپا میزدند. خالد به چوبهها هجوم میبرد و گربهها از هر طرف میدوند.» کاش خالدی، نه در یک شب هذیانزده، که در لحظهی پیش از طلوع صبح، چوبههای دار را از ریشه میکند. «همسایهها» حکایت آدمهایی است که تمام زندگیشان در چنبرهی بدبختی گره خورده، اما با اینهمه همدلاند. تنها نیستند؛ به قول عمو بندر، جز خودشان کسی را ندارند و همین «خودشان» سرمایهی آنهاست برای گذر از رنجها. احمد محمود در بستر زندگی یک محلهی فقیرنشین اهواز، فضای سیاسی ـ اجتماعی سالهای پس از ملیشدن نفت و پیش از کودتای ۲۸ مرداد را از سطح زندگی روزمرهی آدمها روایت میکند. وجه تمایز رمان در همینجاست که سیاست را از تریبون شعارها فریاد نمیزند بلکه وارد خانهها، کوچهها، معاش، ترسها، عشقها، روابط و بدن آدمها میشود. خالد(راوی)هم در طول رمان فقط شاهد این جهان نیست، آهسته و پیوسته در آن شکل میگیرد و متحول میشود. و حالا که به پایانش رسیدم، به خالد فکر میکنم، به اینکه مامورین حوزهی نظام وظیفه او را با تمام رؤیاها، دغدغهها و دلخوشیهای ناچیزش از پشت میلههای زندان با خود بردند. با خودم گفتم: «همسایهها» برای بار سوم تمام شد؛ اما حکایت همچنان باقی است. و یاد جملهای از رومن رولان در «ژان کریستف» افتادم- جملهای که از جوانی در خاطرم مانده است- زمانی که زیر صدای گوشخراش موشک و ضدهوایی، از زیر میزی که پناهگاهمان بود، با شمعی روشن خواندم. ««دشمنی در کار نیست، بدخواهی در میان نیست؛ هرچه هستند همه بیچارهاند و تنها سعادت بادوام آن است که یکدیگر را درک کنیم و سپس دوست بداریم.» #مرور_کتاب
ورزش، مطالعه و کمی نوشتن امروز روز ورزش بود و مطالعه؛ روز تغذیهی پروپیمانِ جسم و روح. روزهایی که ورزش میکنم، کار فوقِ برنامه انجام نمیدهم، چون دچار کمبود انرژی میشوم؛ بنابراین فقط میماند کارهای روزمره و فرصت بیشتر برای کتابخوانی. امروز هم دو فصل دیگر از کتاب «به یاد کاتالونیا» را خواندم. اورول در فصل دوم و سوم، فضای جبهه و پشت جبهه را شرح میدهد. از کمبود ابزار جنگی مینویسد، از تفنگ و مسلسل و نارنجک و خمپاره. از سرما، نبودن هیزم، پتوی کافی و فضایی که از مدفوع پوشیده شده است؛ چون اغلب سربازان عادت داشتند در محوطه یا حتی در خود سنگر کارشان را انجام دهند. وای که چقدر چندشآور است! مثلاً تصور کنید به طویلهای میرسند که باید شب را آنجا بگذرانند. همه برای گرم شدن لای کاهها میخزند و میخوابند، اما صبح که بیدار میشوند، میبینند لابهلای کاهها پر از لاشههای موش صحرایی و فضولات و چیزهای دیگر است. با همهی این دشواریها، اورول میگوید: «عجیب است که انسان چه زود به همهچیز عادت میکند.» شاید این جمله یکی از تکاندهندهترین قسمتهای این بخش باشد؛ اینکه انسان حتی در میان سرما، کثافت، گرسنگی، ترس و مرگ هم کمکم راهی برای ادامه دادن پیدا میکند. چیزی که امروز برایش غیرقابلتحمل است، ممکن است چند روز بعد تبدیل شود به بخشی از زندگی روزمرهاش. او گاهوبیگاه هم از بیهودگی و مزخرف بودن این جنگ بیثمر مینویسد؛ جنگی که آدمها در آن با کمترین امکانات، در بدترین شرایط، جانشان را به خطر میاندازند و گاهی حتی خودشان هم نمیدانند دقیقاً برای چه. من وقتی این فصلها را میخواندم، به توصیفهایی که اورول از جبهه دارد هم فکر میکردم. اینکه چطور یک فضای واقعی و ملموس میسازد؛ آنقدر ملموس که منِ خواننده حتی حالم بد میشود و صورتم درهم میرود. بنابراین برای من به عنوان کسی که اهل نوشتن است، یکی از بهترین تمرینهای نویسندگی همین است: خواندن کتابهای خوب، نه فقط با چشم یک خواننده، بلکه با چشم کسی که میخواهد بهتر بنویسد. #زیستن_با_کتاب_ها ✍مریم نیکومنش
یک روز معمولی از شانهدرد تا سعدی • امروز صبح با درد شانهی راستم از خواب بیدار شدم. دستم را یک بار بالا و پایین بردم، درد غریبی داشت. زیر لب گفتم: «خدا کنه قصد موندن نداشته باشه»، خوشبختانه چند ساعت بعد خودش رفت. • صبحانه را با همسرم در سکوت خوردیم، هرکدام غرق در افکار خودمان بودیم. • بعد از کارهای روزمره، سری به کانال دوستانم زدم و چند مطلب خواندم که همگی زیبا و دلنشین بودند. • سپس فصل اول «به یاد کاتالونیا» را مطالعه کردم. آن زمان، جورج اورول به اسپانیا رفته بود تا دربارهی جنگ برای روزنامهها مقاله بنویسد، اما در نهایت به نیروهای چریکی پیوست، انگار در آن شرایط، کار دیگری برایش قابلتصور نبود. او در فصل اول، با نگاهی بسیار دقیق، چهرهی شهر و مردم را ترسیم میکند. مثلاً دربارهی مردم اسپانیا مینویسد: «سخاوت یک فرد اسپانیایی گاهی انسان را شرمزده میکند. اگر از او یک سیگار بخواهی بهزور و با اصرار میخواهد همهی پاکت را بدهد.» ترجمهی عزتالله فولادوند هم عالی است. پیش از این ترجمهای از او نخوانده بودم، اما مقدمه و بخش اول کتاب را که خواندم، از انتخاب واژهها و روانی ترجمه لذت بردم. واژههایی مثل «پاردُم سائیده» و «خدنگ» برایم جالب بودند. میدانید! شاید در نگاه اول تصور کنیم کتابی دربارهی جنگ داخلی اسپانیا مربوط به زمان و مکانی دور از ماست و با خودمان بگوییم: «چرا باید چنین کتابی بخوانم؟» اما به نظرم مهم نیست موضوع کتاب در کجاست و در چه زمانی اتفاق افتاده است. ما میتوانیم چیزهای زیادی یاد بگیریم و آنها را به مسائل خودمان و کشورمان تعمیم بدهیم. و در میان مطالعه، مدام از علیرضا سوال میکردم که چریک چیه، آنارشیست یعنی چی و سوالات پیدرپی دیگر و او باحوصله به تمامشان جواب میداد. • بعد از حدود یک ساعت خواندن و یادداشتبرداری، به سراغ آشپزخانه رفتم. میخواستم پرده را باز کنم، بشویم و کمی تغییرش بدهم. کاری که قرار بود ساده باشد، چند ساعت طول کشید؛ شستن پرده و شیشهها، تعویض توری پنجره، دوختن پشتپردهای و در نهایت اتو کردن و آویزان کردن پرده. مدتی است تصمیم گرفتهام هر چند روز یکبار، گوشهای از خانه را به شکلی عمیق و اصولی تمیز کنم، انگار این خانهتکانیهای کوچک، ذهنم را هم خلوت میکند. • شام را آماده کردم و قبل از خوردن شام، به سراغ غزلی از سعدی رفتم که آقای نادرِ، شعردوست و شعرخوان، در گروه وزینشان گذاشته بودند. غزلی زیبا، پر نکته و تاملبرانگیز که به دلم نشست. «وه که گر من باز بینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را و.. • سپس درسهای دورهی جدید «تجربهی زیسته» را گوش کردم. روز من اینطور گذشت؛ از یک درد کوتاه شانه، چند صفحه کتاب، رسیدگی به خانه، چند بیت شعر تا ساعتی یادگیری. #روزنگار ✍مریم نیکومنش
در مسیر سبز بالندگی🍃 میخوانم و مینویسم برای بهتر اندیشیدن و بهتر زیستن • در یکی از روزهای هفته به سراغ وسایلِ عزیزی رفتم که دیگر در میان ما نیست. تکتکشان را با دقت نگاه کردم. هر کدام یادآور بخشی از حضور او بودند. در لحظات اول، مرور این خاطرات حس خوبی داشت، اما کمکم جای خود را به دلتنگی داد. • این هفته هم جای ورزش و پیادهروی در برنامهام محفوظ بود، اما موضوعی ذهنم را مشغول کرده است. چند سال پیش، بیش از یک سال بهطور منظم به باشگاه میرفتم و آنقدر سرحال و پرانرژی شده بودم که اطرافیانم تشویقم میکردند همین مسیر را باقدرت ادامه بدهم. اما این بار، نه خودم آن شادابی گذشته را احساس میکنم و نه دیگران تغییری در حالم میبینند. این تجربه باعث شده فکر کنم ورزش هرچند ضروری است، اما فقط یکی از عوامل حالِ خوب است و شاید این روزها بخشهای دیگر زندگیام به اندازهی گذشته پررنگ نیستند. • یکی از روزهای هفته با دوستانم به پیادهروی رفتیم و از هر دری صحبت کردیم. برای من، ارتباط با دوستان یکی از عوامل مهمِ شاد زیستن است و همیشه بعد از چنین دیدارهایی احساس بهتری دارم. • کتاب «این ناقوس مرگ کیست» را تمام کردم و مرور کوتاهی برایش نوشتم. بعد هم خواندن کتاب «به یاد کاتالونیا» از جورج اورول را شروع کردم. زهرا هموله برایم نوشت: «چه جالب که به چنین موضوعاتی هم علاقه داری.» میخواستم بگویم در وهلهی اول، کتاب را به خاطر ارنست همینگوی انتخاب کردم، چون یک موضوع مهم تاریخی را در قالب رمان روایت کرده بود. تصور نمیکردم جنگ داخلی اسپانیا برایم تا این اندازه جذاب شود، اما بعد از تمام کردن کتاب، پرسشهایی در ذهنم شکل گرفت که پاسخشان را نمیدانستم. احساس کردم اگر همانجا متوقف شوم و دنبال پاسخ پرسشهایم نروم، بخشی از وقتی که برای خواندن کتاب گذاشته بودم، بیثمر میمانَد. همین کنجکاوی باعث شد به سراغ «به یاد کاتالونیا» بروم. • به عیادت یکی از اقوام رفتم که علاوه بر بیماریاش، مدتی است به آلزایمر هم مبتلا شده است. او کتاب زیاد میخواند و همیشه میگفت: «کتاب میخونم تا آلزایمر نگیرم.» تمام مدتی که آنجا بودم، این جمله در ذهنم تکرار میشد. میدانم که کتابخواندن تضمینی برای پیشگیری از بیماریها نیست، اما ارزش آن را باید در تأثیری دید که بر عمق نگاه و کیفیت زیستن ما میگذارد. • این هفته کارهای زیادی داشتم و فرصت نکردم مطالب دوستانم را بخوانم، اما امیدوارم در روزهای آتی جبران کنم. • این هفته آزادنویسی نداشتم و صفحات صبحگاهی را هم کمتر نوشتم، اما برای هر کدام از یادداشتهای روزانه دو تا سه ساعت وقت گذاشتم و همین را هم غنیمت میدانم. اگر مایلید بگویید این هفته برای شما چطور گذشت؟ #گزارش_هفتگی
«این ناقوس مرگ کیست؟» نوشتهی ارنست همینگوی این رمان دربارهی جنگ داخلی خونین اسپانیاست، جنگی میان فاشیستها و طرفداران فرانکو با جمهوریخواهان. این جنگ توجه بسیاری از هنرمندان و نویسندگان جهان را به خود جلب کرد. ارنست همینگوی و جورج ارول کسانی بودند که…
«این ناقوس مرگ کیست؟» نوشتهی ارنست همینگوی این رمان دربارهی جنگ داخلی خونین اسپانیاست، جنگی میان فاشیستها و طرفداران فرانکو با جمهوریخواهان. این جنگ توجه بسیاری از هنرمندان و نویسندگان جهان را به خود جلب کرد. ارنست همینگوی و جورج ارول کسانی بودند که برای مشاهدهی مستقیم به اسپانیا رفتند و تجربهی خود را در آثارشان منعکس کردند. قهرمان داستان، رابرت جوردن، استادِ آمریکاییِ زبانِ اسپانیایی است که به نیروهای ضد فاشیست پیوسته و مأموریت دارد پلی را که مسیر عبور نیروهای فرانکوست منفجر کند. او پیش از این نیز بارها چنین مأموریتهایی را انجام داده است. در کوهستان و در غاری نزدیک پل، گروهی از مبارزان زندگی میکنند که قرار است رابرت را در این مأموریت همراهی کنند. در میان آنها دختری است به نام ماریا، که پدرش به دست فاشیستها تیرباران شده و خودش نیز قربانی خشونت جنگ شده است. رابرت و ماریا عاشق یکدیگر میشوند، عشقی چند روزه، ولی همین چند روز، معنای زندگی را برای هر دوی آنها تغییر میدهد. پیلار، زن کولی و پیشگو، شخصیت تأثیرگذار دیگری است. رابرت پیشگوییهای او را خرافات میداند، اما انتهای داستان، نسبت به یقینهای خودش دچار تردید میشود. داستان دربارهی عملیات انفجار یک پل است، اما همینگوی در لابهلای آن نکات مهمی چون جنگ، عشق، مسئولیتپذیری، مرگ و معنای زندگی را مطرح میکند. این چند نکته بیش از همه برای من ماندگار شد: ۱- رابرت جوردن بارها با خودش حرف میزند؛ نه از سر عادت، بلکه برای آرام کردن ذهن، تصمیم گرفتن و غلبه بر ترس. همین گفتوگوهای درونی نشان میدهد که انسان در دشوارترین موقعیتها، پیش از هر چیز باید بتواند با خودش روبهرو شود. ۲- رابرت میداند که شاید پس از انجام مأموریت زنده نماند. همین آگاهی باعث میشود هر لحظه برایش ارزشمند شود. زندگی در لحظه، ساده نیست و گاهی از آنچه فکر میکنیم دشوارتر است، اما وقتی که با امکان از دست دادن زندگی مواجه میشویم، معنای واقعی زمان حال را بهتر درک میکنیم. ۳- همینگوی، دقیق همهچیز را توصیف میکند، از طبیعت و رنگها گرفته تا چهرهی آدمها و جزئیات عملیات. این توصیفها، فضایی میسازند که خواننده خود را در دل کوهستان و کنار شخصیتها احساس میکند. ۴- آنسلمو، پیرمردِ گروه، از کشتن انسانها بیزار است. اما به او گفته میشود که تو فقط وظیفهات را انجام میدهی و هیچ تقصیری بر گردن تو نیست. به گمان من، انجام دستور، مسئولیت اخلاقی انسان را از بین نمیبرد، هر انسانی در نهایت مسئول انتخابها و اعمال خود است. ۵- پس از انفجار پل، رابرت با احساس خشم، تنهایی و پوچی روبهرو میشود. این بخش برایم بسیار آشنا بود. ما هم گاهی ماهها یا سالها برای رسیدن به هدفی تلاش میکنیم، اما وقتی به آن میرسیم، از خود میپرسیم: «فقط همین؟ همین بود که این همه برایش جنگیدیم؟» همینگوی یادآوری میکند که گاهی معنای زندگی در مسیر نهفته است، نه فقط در رسیدن به مقصد. ۶- وقتی آگوستین ناچار میشود رابرتِ زخمی را تنها بگذارد، با تلخی میگوید: «چه بیهمهچیز است این جنگ!» شاید این جمله، مهمترین جملهی این رمان باشد. جنگ، همهچیز را از انسان میگیرد. جنگ، هیچ برندهای ندارد. حتی آنهایی که زنده میمانند، چیزی را برای همیشه از دست میدهند. با وجود عنوان کتاب، این رمان بیش از آنکه دربارهی مرگ باشد؛ دربارهی زندگی، عشق، مسئولیتپذیری و پذیرش است. به همین دلیل، پس از بستن کتاب، بیش از آنکه به انفجار پل فکر کنم، به انسانهایی میاندیشم که در دل ویرانی، هنوز زندگی را انتخاب میکنند. این رمان با ترجمهی مهدی غبرایی در ۶۲۷ صفحه توسط نشر افق منتشر شده است. این ترجمه کامل و روان است، در حالی که ترجمهی قدیمیِ رحیم نامور به دلیل حذف بخشهای قابلتوجهی از کتاب، ناقص و مبهم است. #مرور_کتاب ✍مریم نیکومنش
مجسمهی مهندس کریم ساعی💐
پارک جنگلی ساعی امروز بعدازظهر با دوستانم قرار گذاشتیم که برای پیادهروی به پارک ساعی برویم. هر کدام قدمزنان از خانهی خودمان راه افتادیم و کمی بعد، نزدیک پارک به هم رسیدیم. پارک ساعی همیشه برای من یکی از محبوبترین پارکها بوده است، چون از آنجا خاطرات زیادی دارم. اولین بار وقتی خیلی کوچک بودم، برادر بزرگم، من و خواهرم را به پارک ساعی برد. هنوز هم یادم هست که آن پارک جنگلیِ بزرگ و سرسبز چقدر برایم شگفتانگیز بود. آنقدر کوچک بودم که اسمش را هم اشتباه میگفتم و به جای «ساعی»، «ساری» صدایش میکردم. پارک ساعی چون در گودی قرار گرفته، معمولاً هوایش کمی گرم و دمکرده است. امروز هم همینطور بود، اما زیباییاش باعث میشد گرما چندان آزاردهنده نباشد. تنوع گیاهانش همیشه برایم جذاب بوده است، از انواع کاج و سرو گرفته تا درختان و گیاهانی که نامشان را نمیدانم. طراحی پارک و معابر آن بسیار چشمنواز است و در میدان اصلی، مجسمهی بنیانگذارش، مهندس کریم ساعی، قرار دارد. وقتی خواستم این یادداشت را بنویسم، هرچه فکر کردم نام بنیانگذار پارک یادم نیامد. ناچار سری به گوگل زدم. نامش را پیدا کردم، اما در کنار آن، داستان درگذشتش را هم خواندم، روایتی که واقعاً دلگیرم کرد. میگویند، در یکی از پروازهای شیراز به تهران، مردی وارد هواپیما میشود و میپرسد، اگر کسی عجلهای برای رفتن به تهران ندارد، جایش را با او عوض کند، چون حتماً باید برای جلسهای مهم در تهران حاضر شود. یکی از مسافران میپذیرد و جایش را به آن مرد میدهد، مردی که نامش مهندس کریم ساعی، بنیانگذار همین پارک بوده است. اما آن هواپیما هرگز به تهران نرسید و در نزدیکیهای ساوه سقوط کرد و مهندس کریم ساعی و همهی سرنشینانش جان باختند. بعد از خواندن این ماجرا، حس کردم پارک ساعی برایم معنای دیگری پیدا کرده است، زیرا هر درخت این پارک، یادگار انسانی است که عمرش را وقف طبیعت این سرزمین کرد. از حالوهوای امروز پارک بگویم. دیگر از آن شلوغی و جنبوجوش چند سال پیش خبری نیست. قبلاً وقتی از ورودی خیابان ولیعصر وارد پارک میشدیم، دو طرفِ در، سالنهای شیشهای بزرگی بود پر از پرندگان رنگارنگ. داخل پارک هم اتاقکهای گنبدی شکل بزرگی وجود داشت که در آنها انواع پرندگان، طوطیها، خرگوشها، طاووسها و حیوانات دیگر نگهداری میشدند. در جویبارها لاکپشتهای فراوان کنار هم آفتاب میگرفتند و مرغابیهای زیبا در اطراف جویبار پراکنده بودند. اما امروزه، حوض بزرگ پارک خالی است، فوارهها خاموشاند و دیگر از آن پرندگان و جانوران خبری نیست. سکوتی عجیب در پارک جریان دارد. با این همه، درختان سرسبز و گیاهان متنوعش هنوز همان زیبایی همیشگی را دارند و امیدوارم سالهای سال همینطور سرپا و سرزنده بمانند. ما بیشتر از یک ساعت در پارک قدم زدیم. دقایقی روی نیمکت نشستیم و از هندوانهی خنکی که دوستم از خانه آورده بود خوردیم. بعد هم، با حالوهوایی خوب و ذهنی پر از خاطره، هر کدام راه خانهمان را در پیش گرفتیم. شاید از امروز، هر بار که به پارک ساعی بروم، علاوه بر خاطراتم، به کریم ساعی هم فکر کنم، مردی که نامش هنوز در میان درختان این پارک زنده مانده است. ✍مریم نیکومنش
یک روز معمولی • امروز دو ساعت ورزش کردم. تمرین امروز نسبت به همیشه سنگینتر بود. چند بار وسط کار بریدم و ناچار شدم توقف کنم. مربی میگفت: «چون سهشنبه تعطیله، باید امروز جبرانش کنیم.» خلاصه، یک روز جانفرسا و پرفشار برای جبران کل هفته. •امروز یکی از اطرافیانم از این گله داشت که کسی برایش ارزش قائل نیست. چون او را خوب میشناسم، بیمقدمه گفتم: «شاید چون خودت هم به خودت اهمیت نمیدهی. با اینکه توان مالی داری، برای نیازهای اولیهی خودت هم هزینه نمیکنی؛ وقتی مریض میشوی، سراغ درمان نمیروی و برای خودت کاری نمیکنی. خیلی وقتها نگاه دیگران به ما، بازتاب رفتار خودمان با خودمان است.» او هم که احتمالاً خودش از حقیقت ماجرا باخبر بود و این حرفها را بارها از دیگران شنیده بود، بحث را عوض کرد؛ انگار نه انگار که چند لحظه قبل موضوع چیز دیگری بود. • امروز در هر فرصتی سراغ کتاب «این ناقوس مرگ کیست؟» رفتم و هر بار چندین صفحه خواندم، بلکه ببینم رابرت جوردن موفق میشود پل را منفجر کند یا نه. با اینکه ۵۵۲ صفحه از کتاب را خواندهام، هنوز آن اتفاق بزرگ رخ نداده است. • در اینستاگرام، بلاگری کتاب «نیزار» اثر ویسنته بلاسکو ایبانز را معرفی کرد که خیلی به دلم نشست. تا به حال حتی اسم این نویسنده را هم نشنیده بودم. با کتابفروشی محل تماس گرفتم، اما کتاب را موجود نداشتند. وقتی در گوگل اطلاعات و قیمتش را دیدم، برای نخستین بار خوشحال شدم که کتاب موجود نبود. • علیرضا هم امروز شرایطی تقریباً مشابه داشت. موقع برگشتن از کلاس زبان، دو کتاب خریده بود. بدون اینکه قیمت را بپرسد، کارت کشیده بود و بعد که مبلغ را دید، عذاب وجدان گرفت. واقعاً با این گرانی افسارگسیخته که روی همهچیز سایه انداخته، عاقبتمان به کجا خواهد رسید؟ #روزنگار ✍مریم نیکومنش
الههای به نام ... دو سه روز بود که میخواستم به خانهی مادرم بروم، اما هر بار کارها و برنامههای پیشبینینشده، مانع میشد. امروز هم از صبح زود با پسر بزرگم برای یک کار اداری بیرون رفته بودیم. نزدیک ظهر شده بود و هنوز کارمان به نتیجه نرسیده بود. به مادرم زنگ زدم و گفتم: «امروزم نمیرسم بیام.» مادرم گفت: «عیب نداره، خودتو اذیت نکن. به کارت برس.» با این حال، کمتر از نیم ساعت بعد کارمان تمام شد. مادرم دلش میخواهد صبح زود به خانهاش بروم، اما فرصت را از دست ندادم و راهی شدم، چون میدانستم نان، میوه و چند قلم خرید دیگر لازم دارد، خریدهایی که دیگر بهتنهایی از عهدهشان برنمیآید. مادرم همیشه دوست دارد چیزی در خانه داشته باشد تا اگر مهمانی سرزده آمد، دستش خالی نباشد. و من خوب میدانم سهم خودش از بیشتر خوراکیهایی که میخرد، چقدر کم است. وقتی رسیدم، دیگر برای رفتن به ترهبار دیر شده بود. نشستیم و حرف زدیم، چای تازهدم نوشیدیم و ظهر هم از کوفتهی خوشمزهای که پخته بود، در کنار هم خوردیم. بعد از ناهار کمی دراز کشیدیم و با چشمهای نیمهباز، به حرف زدن ادامه دادیم. عصر راهی ترهبار شدیم. مثل همیشه، با یک دست سبد خرید را میکشیدم و با دست دیگر، دست مادرم را گرفته بودم. امروز لرزش دستش بیشتر از همیشه به چشمم آمد. دستش در دستم آرام و قرار نداشت. دیگر صدایش را نمیشنیدم؛ تمام حواسم به همان لرزش بود. بغض گلویم را گرفته بود و تمام تلاشم این بود که اشکم سرازیر نشود. دلم میخواست بتوانم برای لرزش دستش کاری بکنم. دلم میخواست بتوانم برایش هر کاری بکنم. مادرم گرانبهاترین دارایی من است. خریدهایمان که تمام شد، آرامآرام به سمت خانه برگشتیم. مادرم دیگر مثل گذشته توان راه رفتن ندارد و خیلی زود خسته میشود. گاهی حس میکردم به سختی خودش را میکشد. اما با این همه، خرید کردن و پیادهروی را دوست دارد. برای همین، بیشتر وقتها در راه برگشت آبمیوهای میخوریم تا هم گلویمان تازه شود و هم خستگی او از تنش بیرون برود. به خانه که رسیدیم، او مشغول پاک کردن سبزی شد و من میوهها را شستم، خشک کردم و در کشوی یخچال گذاشتم. سیبزمینی و پیازها را داخل سبدِ کنارِ آشپزخانه ریختم و خریدهای عطاری را در شیشههایشان جا دادم. مادرم به لطف کلیپهای اینستاگرام، مشتری ثابت عطاری شده است. بعد رفتم کمکش و با هم سبزیها را پاک کردیم. سبزیها آنقدر گِل داشتند که چند بار شستمشان، و بعد در آبکش ریختم. وقتی آبشان رفت، آنها را بین خودمان تقسیم کردیم، نیمی برای او و نیمی برای من. بعد از پایان کارها، یک استکان چای کنار هم نوشیدیم و من راه افتادم تا زودتر به خانه برسم و شام را آماده کنم. این قرارهای هفتگی و پیادهرویهای دونفره را دوست دارم. سعی میکنم از تکتک لحظههایش لذت ببرم. این خاطرههای ساده را مینویسم تا روزی که دلم برایشان تنگ شد، بتوانم دوباره میان همین سطرها قدم بزنم. #مادر ✍مریم نیکومنش
در مسیر سبز بالندگی🍃 میخوانم و مینویسم، برای بهتر اندیشیدن و بهتر زیستن. • در شش روز گذشته، هر روز مطالعه کردهام و با آنچه خواندهام، زیستهام. کمی نوشتهام، میان انبوه کتابها پرسه زدهام، ورزش کردهام، پیادهروی رفتهام، رؤیا بافتهام، شکرگزار لحظهها بودهام و با دوستانم گفتوگو کردهام. بخشی از این تجربهها را در روزهای گذشته، در قالب یادداشتی کوتاه نوشتهام و حالا حس میکنم نوشتنِ باقیِ آنچه گذشته، چیزی بر آن نمیافزاید. گاهی چند جمله از یک کتاب، بهتر از شرحِ مفصلِ روزها، حالوهوای آدم را روایت میکنند. به همین دلیل، ترجیح میدهم این یادداشت را با چند جملهی تأملبرانگیز از کتاب «این ناقوس مرگ کیست؟» به پایان برسانم: • «دلم میخواهد حرف بزنم، از تمدن فقط همین را داریم.» • «خوشی، اشتهای خوبی دارد.» • «آدمهایی که روحیهی شاد دارند، از همه بهترند.» • «نگرانی همانقدر بد است که ترسیدن، چون فقط کارها را دشوار میکند.» • «گاهی استفاده نکردن از فرصتهای ضروری، خود به استقبال خطر رفتن است.» • «آفتاب که بزند، غصه را میتاراند. غصه مثل مه است.» • «برای جنگیدن هوش بس است، اما برای پیروز شدن استعداد و مایه لازم است.» • «عمری را میگذرانی و به نظر میرسد معنایی داشته، ولی آخرش همیشه به جایی ختم میشود که بیمعناست.» • «اگر ترس عادی را به خودت راه بدهی، این ترس آنهایی را که باید با تو کار میکنند، آلوده میکند.» اگر مایلید بگویید شما این هفته چه کارهایی انجام دادهاید؟ #گزارش_هفتگی ✍مریم نیکومنش
گشتوگذاری میان کتابها امروز با علیرضا راهیِ خیابان انقلاب شدیم تا چند کتاب حقوقی بخرد. قرار بود با اتوبوس برویم، اما گرمای هوا و اندکی تنبلی، ما را به سمت اسنپ کشاند. راننده، مردی میانسال با محاسن جوگندمی بود، بسیار موقر و با ماشینی تمیز. از همان ابتدا کولر را روشن کرد، کاری که اغلب رانندهها انجام نمیدهند. انتهای خیابان ۱۶ آذر پیاده شدیم و به کتابفروشی آداک در یکی از خیابانهای فرعی رفتیم. علیرضا کتابهایش را خرید و بعد قدمزنان وارد خیابان انقلاب شدیم، خیابانی که برای من، همیشه ارزشِ گشتن دارد. پیادهروها سرشار از زندگی بود؛ دستفروشها کیپ تا کیپ بساطشان را پهن کرده بودند. یکی کتاب میفروخت با تخفیفهای پنجاه و شصت درصد، دیگری عود روشن کرده بود و دختر جوانی با نوای هنگدرام، هیاهوی ماشینها و آدمها را برای لحظاتی به حاشیه میبرد. هوا رو به تاریکی میرفت و نور خیابان برای بساطها کافی نبود، بیشترشان با سیمکشیهای سیار، چراغهای کوچکی بالای سرِ بساطشان روشن کرده بودند. آرام از کنارشان گذشتیم. یاد حرفِ آن کتابفروش افتادم که میگفت بسیاری از کتابهای کنار خیابان، از نظر نشر و ترجمه معتبر نیستند. هنوز نمیدانم تا چه اندازه راست میگفت، اما همین شک کافی بود تا دستبهجیب نشوم. وارد چند کتابفروشی شدیم. دو سه کتاب توجهم را جلب کرد. یکی از آنها «یادداشتهای روزانهی یک نویسنده» اثر فئودور داستایفسکی بود؛ مجموعهای سهجلدی که نامش را زیاد شنیدهام. همیشه خواندنِ روزنوشتِ نویسندگان برایم جذاب بوده، دلم میخواهد بدانم کسی که نوشتن، مهمترین بخش زندگیاش بوده، روزهایش را چگونه گذرانده و با دشواریهای هستی چگونه سر کرده است. با همهی وسوسهای که داشتم، خریدش را به فرصتی دیگر موکول کردم. هنوز هم کتابهای ترجمهی ذبیحالله منصوری جای پررنگی در قفسهها دارند. به علیرضا گفتم: «این آدم، هر کتابِ شاهکاری که دیده، دست روش گذاشته و زحمات نویسنده رو به باد داده.» علیرضا گفت: «طبیعیه. کتابهایی رو انتخاب کرده که پتانسیلِ خرابشدن داشته باشن.» نکتهی دیگری هم توجهم را جلب کرد، کتابفروشیهایی که در کنار کتاب، لوازمالتحریر و وسایل تزئینی میفروختند، بهوضوح شلوغتر بودند. با این حال، از اینکه کتابفروشیها پابرجا هستند و هنوز کتابها پشت ویترینها نشستهاند و آدمهایی برای خریدنشان وقت میگذارند، دلم را گرم کرد. همیشه از روزی میترسم که کتابها جای خود را در زندگی ما از دست بدهند، امیدوارم آن روز هرگز نرسد. پس از دو سه ساعت قدم زدن، سوار تاکسی شدیم تا به خانه برگردیم. رانندهی مسیر برگشت، مردی خوشمشرب بود که ماشین خنکش، خستگی و گرمای این چند ساعت را از تنمان بیرون کرد. نزدیک خانه، از سوپری محل خرید کردیم و این سفر کوتاه و شیرین را به پایان رساندیم. #سفرنامه ✍مریم نیکومنش
به وقتِ دعا آخر شب به سراغ دفترم رفتم تا روزم را مرور کنم. وقتی دفتر را باز کردم، دیدم تنها چیزی که از صبح تا الان نوشتهام، دعا و شکرگزاری است، آن هم بعد از مدتها. راستش، ماهها بود که نه زبانم به دعا میچرخید و نه قلمم برای نوشتنِ آن همراهی میکرد. همیشه نوشتنِ دعا را بیشتر از بر زبان آوردنش دوست داشتم. انگار وقتی آن را مینویسم، بیشتر باور میکنم که شنیده میشود. اما امروز تمامِ آن روزهای نانوشته را یکجا جبران کردم. برای خانواده، برای دوستانم، برای مردم سرزمینم و در آخر، برای خودم دعا کردم. دوباره به این نتیجه رسیدم که دعا کردن، به جانِ آدم آرامش میبخشد و به قلبش قوت میدهد. سالها پیش استادم میگفت به وقتِ دعا، بگویید: «خدایا سپاسگزارم که فلان کارم به سادگی و به زیبایی و عزتمندانه انجام میشود.» از آن روز، خواستههایم را با همین ترکیب مینویسم، چون هر بار که این کلمات را روی کاغذ میآورم، احساس خوبی در وجودم زنده میشود. حالا هم منتظر یک معجزهام؛ نه از سر بیصبری، که با تکیه بر امید. دلم میخواهد باور کنم که اتفاقهای خوب، آرامآرام از راه میرسند. ✍مریم نیکومنش
گفتوگو با خود امروز در بخشی از کتاب «این ناقوس مرگ کیست؟»، رابرت جوردن پس از خواندن نامههای خصوصیِ فاشیستی که همان لحظه کشته بود، از خودش پرسید: «تا حالا چند نفر را کشتهای؟» - نمیدانم. همین پرسش و پاسخ کوتاه، آغاز گفتوگویی صریح و بیرحمانه با خودش شد. در حین گفتوگو هر بار که از یادآوری آدمکشیهایش حالش بد میشد و میخواست از پاسخ دادن طفره برود، به خودش میگفت: «بهتر است دمِ قضیه را قیچی کنی. این برای خودت بهتر است.» اما صدایی در درونش پاسخ میداد: «نه، باید وادارت کنم با خودت روراست باشی و بفهمی دقیقاً چه کردهای.» وقتی میخواست با استدلالهای عجیب و غریب خودش را توجیه کند، همان صدا میگفت: «هیچوقت سرِ خودت شیره نمال.» دوباره سؤال تکرار میشد: «چند نفر را کشتهای؟» - فراموش کردهام. آن صدا میگفت: «تو حق نداری چیزی را فراموش کنی. حق نداری چشمت را روی کارهایی که کردهای ببندی.» این بخش کتاب برایم بسیار جالب بود. من هم تصمیم گرفتم با سادهترین سؤال ممکن شروع کنم. ـ آیا واقعاً نوشتن رو دوست داری؟ ـ آره، خیلی زیاد. ـ اگه انقدر دوستش داری، چرا هی ازش فرار میکنی؟ ـ حالم خوب نیست. هر روز اتفاقهای تلخی در کشور میافته و دل و دماغ کار کردن رو از من میگیره. ـ اینا بیتأثیر نیستن، اما اگر نوشتن رو دوست داری، نباید اجازه بدی انقدر روت تاثیر بذاره. ـ یادمه وقتی یادداشتهای روزانهی شاهرخ مسکوب رو میخوندم، تاریخ یادداشتها نشون میداد که گاهی دو، سه ماه اصلاً چیزی ننوشته بود. ـ یعنی حالا داری خودت رو با شاهرخ مسکوب مقایسه میکنی؟ ـ نه! فقط میخوام بگم حتی نویسندهای مثل اون هم همیشه تو یک ریتم ثابت نمینوشت. ـ درسته. اما قرار نیست پشت تجربهی دیگران پنهان بشی. سؤال اینه که خودت امروز چی میخوای؟ بعد از چند دقیقه سکوت، فهمیدم مشکل این نیست که نوشتن را دوست ندارم، مشکل این است که آشفتگی ذهنم آنقدر زیاد شده که دیگر مثل چند ماه پیش نمیتوانم راحت و رها بنویسم و از نوشتن لذت ببرم به نظرم گفتوگو با خود، بسیاری از ابهامها را روشن میکند. وقتی بیتعارف از خودمان سؤال میکنیم و به جای فرار کردن، جرأت شنیدن پاسخ را پیدا میکنیم، به شناخت دقیقتری از خود میرسیم. هیچکس به اندازهی خودمان از ترسها، بهانهها، آرزوها و ضعفهایمان خبر ندارد؛ فقط کافی است با خودمان صادق باشیم. سقراط میگفت: «آگاهی واقعی از درون میآید.» شاید گفتوگو با خود، یکی از سادهترین راههای رسیدن به همین آگاهی باشد. #زیستن_با_کتاب_ها ✍مریم نیکومنش
بوی زندگی بیصداهایِ پرصدا در رمانِ «این ناقوس مرگ کیست؟»، پیلار، زن کولی و کفبین، مدعی است که بسیاری از چیزها را پیش از وقوع آن حس میکند، بهویژه بوی مرگ را. رابرت جوردن به اینگونه پیشگوییها اعتقادی ندارد، اما پیلار به او میگوید: «به چیزهایی که نمیتوانی ببینی یا بشنوی، شک نکن.» سپس با جزئیاتی که برای رابرت جوردن ناخوشایند و تهوعآور است، از بوی مرگ سخن میگوید. رابرت جوردن دیگر حاضر نیست این بحث را ادامه دهد. او ترجیح میدهد از بوهایی حرف بزند که زندگی را به یادش میآورند؛ بوی شبدر تازه چیده شده، بوی مریمگُلیِ لگدمال شده، بوی دود هیزم و عطر طبیعت. این بخش از کتاب مرا واداشت لحظهای مکث کنم و از خودم بپرسم: «اگر قرار باشد فهرستی از بوهای محبوبم را بنویسم، چه چیزهایی در آن خواهد بود؟» بوی گل مریم، بوی تمیزی خانه، بوی چای تازهدم که با عطر حضورِ مادر گره خورده، بوی کیک خانگی که آرامآرام فضای خانه را پر میکند، بوی خورش قورمهسبزی که نوید یک دورهمی را میدهد، بوی نان داغ و تازه، بوی گل رز، بوی خاک بارانخورده، بوی گلاب، بوی کتابها، بوی کاغذ کاهی، بوی تند و تیز پرتقال بعد از پوست گرفتن، بوی لباسهای آفتابخورده و کلی بوی دلنشین دیگر؛ بوهایی که هر کدام خاطرهای، احساسی یا تصویری از زندگی را در ذهنم زنده میکنند. با خودم فکر میکنم وقتی این همه بوی خوش در اطرافمان جاری است، چرا ذهنمان را بیش از اندازه درگیر بوی مرگ، ترس و تاریکی کنیم؟ شاید بهتر باشد آگاهانه بیشتر به بوهایی توجه کنیم که یادآور زندگیاند؛ همان بوهای سادهای که هر روز بیاعتنا از کنارشان میگذریم، اما اگر لحظهای مکث کنیم، درمییابیم که بیصدا به زندگیمان معنا، گرما و تداوم میبخشند. #زیستن_با_کتاب_ها ✍مریم نیکومنش
عشق کافی نیست امروز روز پرجنبوجوشی داشتم؛ دو ساعت ورزش با دوستان، رسیدگی به کارهای خانه، پختوپز، همکلامی با یک دوست قدیمی و چند صفحهای مطالعه. با وجود این، وقتی خواستم چیزی بنویسم، انگار هیچکدام از اینها حرف تازهای برای گفتن نداشتند. اما همانطور که دستبهقلم پشت میز نشسته بودم، به یاد اتفاق چند روز پیش افتادم که ناخواسته شاهد آن بودم. جوانی را دیدم که در مواجهه با یک مشکل ساده، نه تنها حاضر نبود برای حل آن وقت بگذارد، بلکه با بدخلقی و فرار از مسئولیت، گرهِ کورِ آن را کورتر میکرد. تماشای این صحنه دوباره سؤالی تکراری را در ذهنم زنده کرد که چرا برای مهارتهای سادهی زندگی آموزش میبینیم، اما برای مهمترین نقشِ هستی، یعنی والدگری، معمولاً هیچ آموزش جدی وجود ندارد؟ پدر و مادر شدن فقط به عشق و علاقه نیاز ندارد؛ آگاهی میخواهد. واقعیت این است که بسیاری از شیوههای نادرستِ تربیتی، نه از سرِ بدخواهی، که از دلِ ناآگاهی و تکرارِ کورکورانهی الگوهای نسلهای قبل بیرون میآیند. وقتی والدین بدونِ آمادگی، مسئولیتِ تربیت یک انسان را میپذیرند، گاهی ناخواسته همان گرههای شخصیتی خودشان را به فرزندانشان منتقل میکنند. در مقابل، دیدن پدر و مادران جوانی که در این عصر، برای تربیت فرزندشان وقت میگذارند، کتاب میخوانند و در لحظههای حساس، از مشاور و روانشناس کمک میگیرند، به من امید میدهد. شاید هیچکس نتواند مادر یا پدری کامل باشد؛ اما آن والدی که در دلِ آشفتگیهای روزمره، به جای تکرارِ عادتهای قدیمی و بیخیالی، به دنبالِ فهمیدنِ دنیای کودک است، همان کسی است که زنجیرهی ناآگاهی را پاره میکند. این همان تفاوتی است که نسل بعد را برای رویارویی با چالشهای زندگی، آمادهتر و مسئولیتپذیرتر میکند. ✍مریم نیکومنش
«من خودم دارم» نلین، دختر دو سال و نیمهی خواهرزادهام، کودکی شیرین با موهای روشن و فرهای نرم و صدایی دلنشین است. اما آنچه این روزها بیش از هر چیز توجه همهی ما را جلب کرده، نه ظاهر دوستداشتنیاش، بلکه جملهای است که مدام بر زبان میآورد: «من خودم دارم.» چند هفته پیش، مادرش او را برای خرید کفش به بازار بُرد. هر بار فروشنده کفشی را جلویش میگذاشت تا امتحان کند، اما او با همان لحن شیرین کودکانه میگفت: «من کفش دارم.» مادرش باحوصله توضیح میداد: «ببین، من و بابا هر کدوم دو تا کفش داریم. تو هم یکی دیگه بخر تا دو تا داشته باشی.» اما نلین قانع نمیشد. به کفشهایش اشاره میکرد و میگفت: «یکی تو پامِه، یکی هم خونهست.» نتیجه این شد که با وجود دو بار رفتن به بازار، دست خالی به خانه برگشتند. ماجرای جالبتر، مهمانی دو سه روز پیش بود. به خانهی یکی از اقوام رفته بودیم که بهزودی صاحب دختربچهای میشود. همگی به اتاق نوزاد رفتیم؛ اتاقی پر از اسباببازیهای نو و رنگارنگ. یکی از عروسکهای موزیکال را به دست نلین دادند و گفتند: «ببین چه قشنگه، بگیر باهاش بازی کن.» عروسک را با لبخند گرفت، چند لحظه نگاهش کرد و بعد با آرامش گفت: «تو خونه دارم.» دو سه ساعت بعد خسته شد و خوابش گرفت. به او گفتند: «برو روی تختِ نوزاد بخواب.» باز هم همان پاسخ همیشگی را داد: «من خودم تخت دارم.» این جملهی کوتاه، این روزها به سوژهی خانوادهی ما تبدیل شده است. در رفتار نلین، نشانی از حرص و ولع برای داشتن چیزهای تازه نمیبینم؛ نه در برابر اسباببازیها و نه خوراکیها. حتی اگر کسی به او بگوید: «بیا خونهی ما تا فلان چیز رو برات بخریم یا بهمان چیز رو به تو بدیم»، با اطمینان میگوید: «مامان برام میخره، بابا برام میخره.» از خودم میپرسم؛ ریشهی این رفتار چیست؟ آیا نشانهی عزتنفس اوست؟ آیا از احساس امنیتی میآید که در کنار پدر و مادرش تجربه میکند یا صرفاً دورهای گذرا از کودکی است که بعدها تغییر خواهد کرد؟ پاسخش را نمیدانم؛ اما میدانم که دیدن کودکی دو سال و نیمه که بهجای «میخواهم» بیشتر میگوید «من خودم دارم»، مرا به فکر فرو برده است. تفسیر شما از این موضوع چیست؟ ✍مریم نیکومنش