|مَتی🖤جآنآ|
Статистикаآدمارو تو رابطهها نمیشه بزورنگه داشت اونوقت انتظار دارید مابزور تو کانال نگهتون داریم؟:) متن.عکس.فیلم.آهنگ واسه شخص من نفرستید که تو کانال بذارم لطفا که شرمندتون نشیم:) شهرِ نمدارِ من
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Картинки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 325
- 1/48двое суток
- 372
- 1/72трое суток
- 401
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آدم میتواند بلند بخندد، از امید و روزهای بهتر سخن بگوید و با اینحال از درون ویران باشد.
یه فرقی هست بین دونستن با دیدن یعنی اینکه تو یه چیزیو کاملا میدونی و پذیرفتیش بعد ولی وقتی با واقعیت رو به رو میشی میبینی و علنا بهت ثابت میشه تازه میفهمی نه هنوز نپذیرفتی، در حقیقت هیچوقت نپذیرفتی، فقط باهاش رو به رو نشده بودی
وقتی میگم بعدا بهت زنگ میزنم، منظورم در ادامهی زندگیه. نه که امروز.
افسرده بود. سالها رفت تراپی. و حالا؛ خیلی دقیق و علمی میدونه که چرا حالش اینقدر خرابه. همین!
بزرگسالی اینجوریه که ... ی روزایی ظاهرا داری کار میکنی ، ورزش میکنی ، آشپزی میکنی، خونه تمیز میکنی، ظرف میشوری یا میرقصی ولی در واقع داری تلاش میکنی از فروپاشی روانی جلوگیری کنی ... :))
یه مرحلهم هست به اسم سر شدگی یعنی نه ناراحت میشی، نه بحث میکنی، نه گله و شکایت میکنی، نه برات اهمیت داره دیگه، فقط انگار بدون سروصدا یه گوشهای برای خودت پیدا میکنی و از همونجا میری…
دارم به خودم یاد میدم وقتی فهمیدم کجای زندگی ادما وایسادم دیگه نقش پررنگ تری بازی نکنم؛ فرقی هم نمیکنه اونا چقدر برام عزیزن، دارم یاد میگیرم که گاهی وقتا تو برای بقیه اونقد ارزش نداری که اونا برای تو دارن و اشکالی هم نداره.
تروما شاید این شکلیه که یه نفر یه حرف ساده بهت میگه و تو پرت میشی به ۷،۸ سال گذشته و خاطرات و اتفاقات تلخ مربوط به اون میان جلو چشمت و میبینی برای اون حرف، شدی آدم ۷،۸ سال پیش و برای تکرار نشدن خاطرات و اتفاقات مربوط بهش ،گارد گرفتی.. در حالیکه در واقعیت، فقط یه حرف ساده گفته شده...
مردم دیوانهاند.... اگر تو سوپت را با چنگال بخوری فورا به تو میگویند دیوانه ای و تو را به تیمارستان میبرند ولی اگر هزاران نفر را قتل عام کنی چیزی به تو نخواهند گفت و تو را به هیچ تیمارستانی نخواهند فرستاد. اوریانا فالاچی
انگشت تو هر سوراخی میکنم که غم نریزه بیرون، یه سوراخ دیگه باز میشه. انگشتامم داره تموم میشه.
واقعا چطور میشه این حجم از درد و رنج رو به آیندگان منتقل کرد تا بدونن به ما چی گذشت؟ فک کنم هیچ تاریخ نویسی نتونه چیزی که ما زندگی میکنیم رو مو به مو ثبت کنه
نه واقعا هیچ چیز عادی نیست ولی بدیش اینه که ما به همین عادی نبودنه عادت کردیم
نه چیزی نیست خودم یه کاریش میکنم. (گریه میکنم.)
گاهی از خودم میپرسم واقعاً صبورم یا که مجبور.
اشرف مخلوقات هرشب به هر دری میزنه که با خودش و غمش کنار بیاد.
آدم یه شب به خودش میاد، میبینه چقدر حیف شده.
نشستم دارم زندگیمو میکنم، یهو هی یادم میاد… هی یادم میاد… هی یادم میاد.
حین گفتوگوهای روزمره با آدمها گریهم میگیره. گریههای بیربط. خودم میدونم اشکم از یه جای دیگه آب میخوره و لحظهی چکیدن بهم میگه فکر کردی قورتم دادی و تموم شد رفت؟ کور خوندهای.
کاش گریه کردن انقدر بی حاصل نبود، کاش یه چیزی رو تغییر میداد.
دخترا به ظاهر دارن آشپزی میکنن، خونه تمیز میکنن یا ظرف میشورن؛ ولی درواقع دارن تلاش میکنن از فروپاشی روانی جلوگیری کنن.