tgindex
متین یحیی زاده

متین یحیی زاده

Статистика
@matinyahyazadeперсидский

الله رحیم

Последний пост
12 мар. 2025 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
39
0 за 3 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
227
20 постов
Вовлечённость
582,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • مادر بزرگ گریه میکرد. اما نمی دانستیم از خوشحالی بود یا ناراحتی؟ گریه می کرد که ته تغاریش را عروس کرده است ؟ یا گریه می کرد که ته تغاریش عروس شده است؟ این دو مقوله جدایی بود ولی هیچکس نمی فهمید. همه می گفتن این دو سوال یکی هستند و اصلا تفاوتی در آنها وجود ندارد. واقعا هیچ وقت دلشان نمی خواست فسفر بسوزانند. همیشه هم به من گلایه می کردند که حرف زدن با تو فسفر مغزمان را می سوزاند که هیچ، ته هم می گیرد. ولی با این حال فسفر گران قیمت مغزمان را برای سوال های صد من یک غازت خرج نمی کنیم. تو اصلا می دانی در این زندگی نیم کیلو فسفر از بازار ماهی فروش ها بخری چقدر می شود ؟ حالا یک کیلویش که بماند! با این حال خوششان می آمد دهانم کف کند تا چیزی را حالیشان کنم. برایشان توضیح دادم این دو سوال چه فرقی با هم دارند. در سوال اول فعل جمله «عروس کرده است » را باز کرده و معنایش را توضیح دادم. گفتم خاله ها و زندایی های عزیز، این یعنی با میل و رغبت خودش او را شوهر داده است. یعنی آنقدر مجرد بودنش موی دماغ مادر بزرگ بوده که تمام تلاشش را کرده تا ته تغاریش را شوهر بدهد و حالا آن گوشه نشسته دارد اشک شوق می ریزد. و بعد گفتم در سوال دوم از فعل «عروس شده است» استفاده کرده ام. یعنی مادربزرگ در این امر هیچ نقشی نداشته است. خودشان بریده اند و دوخته اند و حالا لباس عروسی شان را تن کرده اند. یعنی مجردی این ته تغاری روی مخش نبوده و دلش می خواسته بیشتر در خانه بماند و یا شاید اصلا مثل مادر گرامی ام نمی خواسته شوهرش بدهد و حالا از ناراحتی گریه میکند. خاله ها و زندایی های عزیز، این دو راهی سختی است. نمی شود دقیقا از حالت چهره، رنگ صورت، صدای گریه و شانه بالا انداختن های مداوم مادربزرگ، فهمید کدام سمتی بغضش ترکیده است. خاله بزرگه گفت حتما همان سوال دومت صدق می کند و زندایی کوچکم که تازه به خانواده ملحق شده بود جواب خاله بزرگم را رد کرد گفت. نه حتما از خوشحالی است. مثل مادرم که از خوشحالی مدام اشک می ریخت. مادرم دست خاله ها و زندایی هایم را گرفت و از اطرافم جمعشان کرد و به همشان گفت باز این شما را گذاشته است سرکار. برویم از خودش بپرسیم این همه فلسفه بافی نیاز نیست. همیشه مادرم سر بزنگاه می رسید و مرا متهم می کرد به فلسفه بافی و بعد همه می رفتن. راستش من هم با آنها رفتم تا دقیقا متوجه بشوم بغض مادربزرگ کدام سمتی ترکیده است که خاله وسطی ام دست دور گردن مادربزرگ انداخت و با همان قربان صدقه های لال به حرف درآور همیشگی اش، دهان مادربزرگم را باز کرد و ما همه دیدیم که یک دختر 15 ساله از دهان کوچک مادربزرگ بیرون پرید. همه به من نگاه می کردند. انگار تقصیر من بود که بغض مادر بزرگ به سمتی اشتباه ترکیده است. انگار کار من بوده. است. مادر بزرگ به همه ما مخصوصا به تفکرات من یکی رودست زده بود. به یاد جوانیش افتاد بود و بلند بلند با صدایی که انگار آهنگ گریه در آن ونگ ونگ می کرد مدام می گفت من اسی را می خواهم. من اسی را می خواهم. مادربزرگ از نامزد سابقش می گفت و ما بین حرفهایش گفت وقتی خاله ام را در لباس عروس دیده یاد اسی افتاده. یاد نامزد بازی ها و شیطنت هایشان. که هرگز اجازه خواستگاری را هم پیدا نکرد و پدر بزرگم از خوش شانسی که همیشه داشت و بر ما پوشیده نبود توانسته زنی به زیبایی تربچه های باغ خانه پدریش بدست آورد. #متین_یحیی_زاده #طرحواره

  • روز بر لبه پنجره خم شده است و به نور از دست رفته خود نگاه می کند آنگاه که پسربچه‌ای دل شیشه‌ای پنجره را می‌شکاند می‌پیچد صدای شکستگی زمان و روز به تیرگی پناه می برد |متین یحیی زاده| @matinyahyazade

  • پیش از آنکه سایه‌ات را بشناسم نور در من خاموش شده بود تو از سحر آمده بودی و من در نیمه‌شب خویش جا مانده بودم صدایت را جستجو می کردم صدایت بارقه‌ای بر دیوار تاریکی‌ام بود اما چه دیر… آن‌قدر که ماه در محاق خود گم شده بود دستم را به سوی صدایت دراز کردم اما که شب چنان مرا در آغوش کشیده بود بی‌آنکه بداند مدت‌هاست در آن گم شده‌ام همان وقت که در فکر تو افتاده بودم و بگو این ستاره از کدام آسمان...؟ که این‌گونه در دریا گم شد و ماهیان از اندوه این قصه به ساحل پناه می بردند این ستاره خاموش نشانه ای از کهکشان گمشده بود از حافظه ی فراموش نشده در تاریکی! |متین یحیی زاده| https://t.me/matinyahyazade

  • متین یحیی زاده pinned an audio file

  • Channel photo updated

  • از «خودگذشتم» مجبور شدم دنده عقب بگیرم!

  • 29 янв. 2025 г.156из karikalamaturr

    مرگ باعث شد دین اش را ترک کند«دنیا پرست»! |متین یحیی زاده| @karikalamaturr

  • 26 янв. 2025 г.1782из matinyahyazade

    دانه ها این چیزهای کوچک زمین خورده را دست کم می گیریم حال آنکه باغ دانه دانه بزرگ خواهد شد... |متین یحیی زاده| @matinyahyazade

  • بازگشت در تاریکی مطلق چشم باز کردم.  تنها چیزی که حس  می کردم سنگینی خاک روی سینه‌ام بود. تکان خوردن من و صدای خش‌خش خاک که روی کفن می‌سایید و در گوشم می پیچید. کفن تنگ‌تر می شد و صدای خزش چیزی نزدیک‌ و نزدیک‌تر !  دورتادورم می پیچید، نرم و خزنده، مثل ماری که با صبر شکارش را می‌پایید. نفس‌های سردش را روی گردنم حس می‌کردم. مورچه‌ها هم آمدند. به راحتی کفن را شکافتند، یکی از آن‌ها از پایم بالا رفت، بعد دیگری و دیگری... هزاران مورچه. خارش بدنم، سوزش زیر پوستم، و حسی که مرا دیوانه می‌کرد. فریاد زدم، اما فریادرسی نبود. فقط سکوت قبر. در آن تاریکی، تنها چیزی که از ذهنم گذشت این بود. «کاش میمُردم و این صحنه را نمی‌دیدم.» |متین یحیی زاده| @matinyahyazade

  • دنیا بود که هولمون داد، خوردیم زمین بغضمون شکست! |متین یحیی زاده | @matinyahyazade

  • یه رفیقی داشتم سفر خیلی دوست داشت. توی خونه اش انقدر نقشه و کتاب در مورد شهرها و کشورها جمع کرده بود که فکر می کردی توی یه اطلس بزرگ هستی. اطلاعاتش بقول معروف فول بود. ولی هیچ وقت ندیده بودم بره سفر .یه بار که با رفیق جان نشسته بودیم و داشت با آب و تاب از یه جای دیدنی صحبت می کرد؛ به شوخی گفتم:« چرا هیچ وقت رو به راه جایی نمیشی تا بری سفر ؟ یه راهی رو بگیر و برو مسافر همیشه در منزل! » اونم که همیشه خدا جواب توی آستینش داشت گفت:« اگه حساب بانکیم روبه راه بود تا حالا رو به راه شده بودم!» |متین یحیی زاده|

  • عطرش به مشامم خوش نیامد بوی غم میداد! |متین یحیی زاده| @matinyahyazade

  • 10 янв. 2025 г.1711из matinyahyazade

    ندایی در درونم می گفت «از سکوت خسته شدم آهنگ بعدی لطفاً!» @matinyahyazade

  • آن پرنده را که در سرم می‌خواند و مدام می‌گوید که دوستم داری و مدام می‌گوید که دوستت دارم من آن پرنده‌ی پرگوی پرملال را صبح فردا خواهم کشت… - ژاک پرور @karikalamaturr

  • دلم یه مسافرت بیرون مرزی می خواد بیرون از خودم.

  • 5 янв. 2025 г.199из Kofebor

    ‌‌‌‌ ‌‌آگهی: دیواری هستم به دنبال تکیه گاه! ‌‌ ‌@kofebor  ایمان ‌‌‌‌

  • در جنگ با خودم جانباز شده ام.

  • کاش هر وقت که مرگ اتفاق افتاد «ختم به خیر شود» |متین یحیی زاده| ـ۰طرح @matinyahyazade

  • 28 дек. 2024 г.139из karikalamaturr

    آخرین فشنگ به آتش بس اصابت می کند. |پرویز شاپور| @karikalamaturr

  • هیچ چیز به اندازه یه موسیقی فرانسوی نمی تونه آرامشو به روحم برگردونه