متن مجری|فن بیان|دکلمه|بداهه گویی| پادکست|مجری گری
Статистикаمرتضی حکیمیانم مجری صحـــــــنه | نریتـــــــور | پلاتونویـــــــس با هماهنگی اجرای صحنه و نوشتن پلاتو یا همون متن اجرا برای سایر مجریان رو میپذیرم متــــــــن مـــــــجری جاییکه کلمات شما را درخشان میکند @Mortezahakimiyan 📲 09193193731🎤
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 134
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
داداشم رو لایک میکنید👆
🎹 بعضی آهنگا رو که میشنوی، یه عالمه خاطره واست تازه میشه! «یاس کبود» واسع من حکم غروبای رباطکریم! رو داره 😂 جدی میگم؛ آخه پادگان آموزشی ما توی رباطکریم بود تصور کن؛ یه عده جوون با لباس سربازی دارن تمرین رژه میکنن بعد همه از نظر جسمی داغون 😂 از نظر روحیم همین که آهنگ از بلندگو پخش میشد، دلتنگیامون دیگه به حد اعلا میرسید؛ یکی یاد خونوادهش میافتاد، یکی یاد بر و بچههای محل و همهمون هم یه گوشه ذهنمون داشتیم حساب میکردیم که بالاخره این خدمت کی تموم میشه! 😂 واقعاً نمیدونم مسئول پخش موسیقی پادگان چه ذهنیتی داشت که برای یه مشت سربازِ دلتنگ این آهنگ رو پخش میکرد. انتخابی که بعد از سالها هنوزم یادم مونده! 😂 حالا بعد از این همه سال، داداش حسین میادو «یاس کبود» رو با اون ذوق و ظرافت و تسلط مینوازه، طبیعتاً من فقط یه اجرای موسیقی رو نمیشنوم یه تیکه از گذشتهم دوباره زنده میشه؛ و این، به نظرم، یکی از جادوییترین اتفاقای موسیقیه که؛ امواج صدا میتونن آدم رو توی زمان جابهجا کنن. چند تا نت ساده، گاهی کافیه تا آدمو ببره به جایی که سالهاست دیگه اونجا نیست داداش حسین، لذت بردم؛ دمت گرم ❤️🎹
بچهها… یه سورپرایز توی راهه! 🎧🔥 این تکهای که الان براتون میفرستم، نسخهی ناقصِ ریمیکسِ «همدم» ابیه؛ فقط در حدی که با حالوهوای کار آشنا بشید. ماجرا از این قراره که بعضی از آهنگهای خاطرهانگیز قدیمی، با تنظیم و فضای تازه دوباره جون میگیرن؛ جوری که هم برای گوش دادن توی ماشین حال بده، هم برای دورهمی و مهمونی، و خلاصه هر جا که موزیک باید یه کم بیشتر «بترکونه»! 😎🎶 اما این تازه اول ماجراست… بهزودی یه کانال تلگرام بهتون معرفی میکنیم که پره از همین آهنگای دوپسدوپسِ قدیمی و جدید، با ریمیکسهای شنیدنی و متفاوت. 🔥 فعلاً همین تکه رو داشته باشید و صبر کنید برای سورپرایز اصلی… 😉🎧 راستی کار خانوادهی حکیمیانه پس منتظر یه اتفاق متفاوت باشید! ❤️🔥
درود و مهرِ تابستانی پیشکشِ دوستدارانِ صدا، پلاتو و اجرا؛ همراهانِ پردیسِ پرند و پرنیان... در هجدهمین روزِ مرداد گرم و روشن، دلتان گرمِ مهر، لبخندتان خنکایِ نسیمی از پگاهِ تابستان و روزگارتان آفتابی و سرشار از نیکروزی باد. امید که هر غروبِ مرداد، خستگیِ روز را از شانههایتان بتکاند و هر طلوع، پنجرهای تازه رو به امید و خوشبختی بگشاید؛ تابستان میگذرد، اما خاطرهی روزهای خوب، در دفترِ دل ماندگار است... و چه خرسندم از شما که پلاتوهایی را که با مهر نگاشتهام، با صدای خویش جان میبخشید؛ دکلمه میکنید و حاصلِ این مهر و همراهی را برای من و گاه برای دوستانتان میفرستید. اینکه واژههای من، به همتِ شما صدا میشوند و جان میگیرند، برایم مایهی بسی خرسندیست و از این همه مهر و همراهی، صمیمانه سپاسگزارم.🙏 با مهر و ارادت مرتضـےحڪیمیان
без подписи
به نام خدا درود بر شما، نیکاندیشان و مهرورزانِ گرامی... بینندگانِ جان ما رو از قاب شبکهی اول سیما تماشا میکنید؛ جایی که قراره چند دقیقهای، از هیاهو و شلوغی این روزها فاصله بگیریم و برگردیم به جایی که شاید هنوز، بخشی از وجودمون دلتنگِ اونجاست... کجا؟ "به روزهای خوب کودکی..." به روزهایی که یه بسته مداد رنگی یه بادکنک، یا یه بستنی از نوع یخی، میتونست تمامِ خوشبختیِ ما باشه. بعضی وقتا فکر میکنم ما آدما وقتی بزرگ میشیم، یه چیزایی رو یاد میگیریم که کاش هیچوقت یاد نمیگرفتیم!! یاد میگیریم پشت نقاب تموم دلتنگیامونو ، بغضهامون قایم بشیم، و لبخند بزنیم و بگیم : خوبم چیزیم نیست... اما کجا رفتن اون کودکیامون که واسه رسیدنِ عید، روزها رو شماره میکردیم. کجا رفتن... شایدم لازمه تا از این همه جدیت، از این همه حساب و کتاب، چند لحظهای فارغ بشیم. و فقط یه اجازه بخوایم. اجازه برای برگشتن به همون دوران کودکی. اجازه! میشود که باز برگردم به آن دنیای دیرین و به آن رویای شیرین و به آن خوشبختیِ محضی که نامش کودکیها بود... به آن شوقِ کلاسِ درس، به آن بوی نمِ باران و عطرِ دفترِ کاهی، به آن پاییزهای مهرآغازین که هر برگش سرودِ مهربانی بود... که یک جعبه مداد رنگی، رنگینکمانی بود اجازه! میشود یک شاخه گل در جیب بگذارم و باز از نو میان کیفِ چرمی، سیب بگذارم... که هرکس را که دیدم غصهای دارد، ببخشم قاچی از آن را و از لبخند پُر سازم تمامِ کوچه و پسکوچهها و هر خیابان را... اجازه! سخت دلتنگم برای خندههای از تهِ دل که فضای خانهها را مستِ خود میکرد... برای برقِ امیدی که در چشمان هر همسایه پیدا بود... برای شادی و شوری که در غوغای هر آوازهخوانِ دورهگردی بود... برای روزگاری که نه اندوهی، نه دردی بود... و شاید غصه، توپی بود بازیگوش و شیطان که دوباره در حیاطِ پُرگلِ همسایه میافتاد... اجازه! سخت دلتنگم برای صبح و برنامهی کلاسی، برای صف گرفتنها، و گاهی دیر کردنها و اخمِ خطکشِ ناظم... برای خندهی بابای پیرِ مدرسه با خشخشِ جارو که با هر برگِ پاییزی سخن میگفت... اجازه! سخت دلتنگم برای روزهایی که تمامِ پولِ توجیبی، طلوعِ آفتابِ دهریالی بود... و شاید معنیِ خوشبختیِ ما، بیخیالی بود. آخ... آخ... آخ... شما هم رفتید به اون حالوهوا؟ چه روزهایی بود... یک سکه که مامانمون بهمون میدادن ، میزاشتیمش توی جیبمون تا زنگ تفریح بخوره و بریم صف بوفه وایسیم و خوراکی بخریم. یک توپ توی حیاط، و یک دنیا برای برگشتن به خونه... و واقعن چقدر ما ساده خوشبخت بودیم. اما بزرگ شدیم... و شاید توی مسیرِ بزرگ شدن، فقط قد نکشیدیم؛ از بعضی چیزهای قشنگِ زندگی هم دست کشیدیم. یاد گرفتیم قوی باشیم، اما یادمون رفت گاهی لازم نیست همیشه قوی و منطقی بود.» شاید بزرگ شدنِ واقعی این نباشه که کودک درونمون رو خاموش کنیم... شاید این باشه که دستش رو بگیریم و با خودمون بیاریمش تا امروز تا وسطِ این همه جدیت دنیای آدم بزرگا ، هنوزم از بارون لذت ببریم، از یه موسیقی قدیمی دلمون شاد بشه با همون دلِ ساده. همون شوق و شور کودکانه بگیم: اجازه! میشود یکبار دیگر باز برگردم... به آن کوچه، به آن خانه، به آن دنیای دیرین و به آن احساس شیرین و به آن خوشبخت بودنها... به آن درس و کلاس و نیمکتهایی که چوبی بود و سرشار از صفا و لطف و خوبی بود... به دنیایی که عطرِ زندگی میداد، کنار همکلاسیهای بازیگوش و شیطانی که شاد و خندهرو بودند، که شوخ و بذلهگو بودند، که غرقِ های و هو بودند... اجازه! میشود آیا بیایم باز بر تختهسیاهِ شب به خطِ نور بنویسم؟ به غیر از زنگِ بیداری.به شوقِ صبحی از اندوه و غم عاری... که گاریچی بخواند: آی برخیزید... شب رفتهست... نورِ تازه، شورِ تازه آوردم... دوباره دلخوشی و شوقِ بیاندازه آوردم... اجازه! میشود... یکبار دیگر... بار دیگر... بار دیگر... باز برگردم... اجازه! سخت دلتنگم برای فارغ از اندوهِ دنیا زنــــــــــدگی کردن. #پلاتو #متن_آغاز #محاوره_فاخر #کودکی #اجتماعی شاعر: شــــــــهراد میـــــــدری پلاتو ✍ : مرتضـےحڪیمیان 🔹 ᴍ ᴀ ᴛ ɴ - ᴍ ᴏ ᴊ ʀ ɪ 👍 ⚡️ ˡᶦᵏᵉ ˢʰᵃʳᵉ
خب با این لایکا نمیتونیم به استقبال پست بعدی بریم. میدونین چی میگم دیگه. مث این میمونه خودت مجری باشی بعد مخاطبت دست نزنه میشه آیا؟؟؟ پس بکوب لایک قشنگ رو❤️
یه وقتایی اگه کسی زمین خورد... قبل از اینکه بگیم: «دیدی گفتم؟» کافیه دستش رو بگیریم. به گمون من... و خیلیاتون که با من موافقید... اگه قرار باشه یه جامعهی بهتر داشته باشیم، لازم نیست همهمون کارای خیلی بزرگی انجام بدیم. واقعش اینه که... جامعه... آینهی تمامنمای رفتار ماست. یه وقتایی حالِ دوستمون خوب نیست... همسرمون خوب نیست... همسایهمون خوب نیست... کافیه بیشتر بفهمیم... و کمتر قضاوت کنیم. و اگه نمیتونیم مشکل رو حل کنیم... حداقل خودمون... به اون مشکل اضافه نشیم! یادمون نره... دنیا به آدمای عجیب و غریب احتیاج نداره؛ به آدمای معمولیای احتیاج داره که هنوز بلدند دلِ کسی رو بیدلیل نشکنند... و اگه مرهم نیستن... نمک روی زخم هم نباشن. اینها شاید خیلی ساده به نظر برسه... اما باور کنید، زندگی آدما بیشتر از اتفاقهای بزرگ... با همین رفتارهای کوچیک تغییر میکنه. و رفتارهای کوچیک ما هستند که در نهایت معادله ایجاد میکنند. اصلاً من اگه بخوام امشب یه آرزو کنم... آرزو میکنم هر کدوم از ما، وقتی از اینجا رفتیم... حداقل برای یه نفر... دنیا جای بهتری شده باشه. [مکث] خب... از اتاق فرمان اشاره میکنن که دیگه وقت نداریم و زمان با اتمام رسیده. [خنده😂] خلاصه که: سخن بسیار است اما رخصت گفتار نیست. میسپارمتون به آغوش پروردگارِ بیهمتا... و خدا یار و نگهدارتون.🫡 #اختتام #پلاتوی_پایانی #محاوره_فاخر پلاتو ✍ : مرتضـےحڪیمیان 🔹 ᴍ ᴀ ᴛ ɴ - ᴍ ᴏ ᴊ ʀ ɪ 👍 ⚡️ ˡᶦᵏᵉ ˢʰᵃʳᵉ
🎙️ تمام ایدههایی که برای «پلاتو» به ذهنم میرسه، با عشق و کاملاً رایگان با شما به اشتراک میذارم. برای اینکه هیچ مجریای پشت تریبون، دستش خالی نباشه. بتونید از زاویههای مختلف به موضوع نگاه کنید، فضا بسازید، احساس ایجاد کنید و مخاطب رو با خودتون همراه کنید. پلاتو فقط چند جملهی زیبا نیست؛ پلاتو یه ابزار برای بهتر راهبری کردن صحنهی اجراس. پشت هر پلاتو، زمان، فکر و تجربهس... و من همهشون رو با عشق تقدیم شما میکنم. مرتضـےحڪیمیان 🎙️
حافظ به تمسخر به دلم گفت فلانی "دیریست که دلدار پیامی نفرستاد" اما شاید رازِ عاشقی در این باشه... اینکه ارزشِ آدما رو با تعدادِ پیامها، دیدارها یا فاصلهها نباید سنجید. بعضیا... اونقدر در دلِ انسان ریشه میدوونن... که ندیدنشون باز ، نشونی از بودنشونه. و چه زیباست اگه آدمیزاد ، اونقدر وسعتِ دل پیدا کنه که حتا در فراق یارش بتونه بگه: «بیمرزتر از عشقم و بیخانهتر از باد... ای فاتحِ بیلشکرِ من... خانهات آباد...» ارادتمندِ نگاهتون...🫡 #اختتام #پلاتوی_پایانی #محاوره_فاخر پلاتو ✍ : مرتضـےحڪیمیان 🔹 ᴍ ᴀ ᴛ ɴ - ᴍ ᴏ ᴊ ʀ ɪ 👍 ⚡️ ˡᶦᵏᵉ ˢʰᵃʳᵉ
تو سرودِ ابر و باران و طراوتِ بهاران... تو بمــــــــــان... که جمله هستی به صفای تو بماند... بسمالله الرحمن الرحیم... ســــــــــلام... شبتون قشنگ... اجازه بدین... قبل از هر حرفی... قبل از هر حدیثی... و پیش از اونکه امشب، به مرغـــــــزار سخن بریم و ضیافتِ کــــــلام رو آغاز کنیم... چشم در چشمِ شما... و دل در گروِ مهربونیِ شما... یه بار دیگه... خدای مهربون رو شکر کنیم... شکرِ خدایی که خواست... تا این چراغ روشن بمونه... و از قاب شبکهی اول سیما، مهمونِ خونههای گرمِ شما باشیم و فرصتِ دیدن و شنیدنِ دوباره فراهم بشه... پس به حرمتِ همین مهــــــر... به احترامِ همین همـــــــراهی... در پیشگاه شما سرتعظیم فــــــــرود میآریم... و اما... امشب... امشب میخوایم از یه واژه بگیم . «تولــــــــــد»... تولدی که قبل از اینکه توی تقویم و گاهشمار عمرمون ثبت و ضبط بشه، باید... توی دل آدم اتفاق بیفته که عجیبترین... و شاید خاصترین اتفاقِ تقویمِ زندگی هر شخصی، همینه... روزی که همه میگن: « تولدت مبارک...» اما کمتر کسی میپرسه... مبارک از چه معنا؟؟؟ مبارک از ریشهی بَ رَ کَ میاد یعنی خیر موندگار اما دقیقن چی باید برکت داشته باشه؟ آیا این تبریک واسه اضافه شدنِ یه عدد به عدد قبلیه؟ یعنی برای اینکه یه انسان، یک سالِ دیگه، از پیچوخمِ زندگی گذشتهس... اگه از من بپرسین... میگم : تولد، جشنِ یکسال بزرگتر شدن نیست؛ جشنِ دوام اوردنه... جشنِ روزهاییه که میشد کم بیاری... اما نیاوردی... جشنِ شبهاییه که دلت شکست... اما بازم خودت، تکههای دلت رو کنار هم چیدی... جشنِ صبحهاییه که با هزار فکر... بلند شدی... لبخند زدی... و آروم به خودت گفتی: «ادامه میدم...» خلاصه که بیایم به احترامِ تمامِ راههایی که رفتیم... برای همهی نبردهایی که هیچ تماشاگری نداشت... واسه همهی اشکایی که بیصدا، روی گونههامون نشست... و... هر روزی رو که با امید شروع کردیم... به خودمون بگیم مبــــــــــارک باشه...😉 #پلاتو #متن_آغاز #محاوره_فاخر #تولد #اجتماعی پلاتو ✍ : مرتضـےحڪیمیان 🔹 ᴍ ᴀ ᴛ ɴ - ᴍ ᴏ ᴊ ʀ ɪ 👍 ⚡️ ˡᶦᵏᵉ ˢʰᵃʳᵉ
بچهها میدونین واسه نوشتن یه پلاتو چقققققدر باید آسمون ریسمون رو بهم ببافم و چقدر واژه بچینم تا بشه یه پلاتو دلچسب. بیخود نیست اولین و تنهاترین مرجع تخصصی پلاتو در ایران هستیم. واقعن با این لایکاتون اصلن به زحمتش نمیارزه. روزانه فقط چندین نفر به من پیام میدن درخواست پلاتو دارن اونوقت خروجی کار میشه ۴ تا لایک
без подписи
هنوزم میشه عاشق شد و از ستاره مایوس نشد هنوزم میشه قربانیِ این وحشتِ منحوس نشد... هنوزم میشه باز سنگری از تــــــــــرانه ساخت... هنوزم میشه تسلیمِ شب و اسیرِ کابوس... نشــــــــــد... بسمالله الرحمن الرحیم... ســــــــــلام... شبتون قشنگ... از پخش شبکهی اول سیما در خدمتتون هستیم امیدوارم که حالِ دلتون خوبِ خوب... و سهمِ امشبتون از آرامش، بیشتر از شب و روزای پیش باشه... اگه اجازه بدید... امشب چند دقیقهای، مهمونِ دلِ هم باشیم... نه برای نصیحت... نه برای شعار... فقط برای یادآوریِ یه اتفاق که گاهی دچارش میشیم و یه حقیقت... که شاید همهمون، یه جاهایی از زندگی، فراموشش میکنیم. میدونید... زندگی... عجیب و غریب بلده آدم رو امتحان کنه... یه روز، همهچی سرِ جاشه... و یه روز دیگه، انگار زمین و زمان، دست به دست هم میدن که بهت بگن: «بسه دیگه... هر چی تلاش کردی، کردی... دیگه نمیشه... ولش کن... رهاش کن... مگه قراره چی عوض بشه...؟» آره... شاید این صدا، برای خیلی از ماها آشنا باشه... اما... عجیبی قضیه دقیقاً از همین لحظهها شروع میشه... از همون جایی که یکی تصمیم میگیره... با وجود همهی سختیها و دشواریها... خودش رو نبازه و ادامه بده. . . . و اما... چند روز دیگه... بیستم مرداد... سالروز تولدِ هنرمندیه که صداش هنوز توی خاطرهی خیلی از ما زندهس... خوانندهای که شاید عمرش کوتاه بود... اما امیدی که به دلِ آدما داد، حالا حالاها بلند ِ ... میگن وقتی خدابیامرز مرتضی پاشایی فهمید که... سرطان داره... میتونست همهچی رو متوقف کنه... میتونست فقط به درد فکر کنه... به باقیماندهی عمرش... و به ترسِ فردا... به این سؤال که... «آخرش که چی اینهمه تلاش؟...» اما... اون یه انتخابِ دیگه کرد. با وجود همهی سختیها... از کاری که عاشقش بود، دل نکند... باز هم خوند... باز هم ترانه ساخت... باز هم اجرا کرد... و... ادامه داد... باز هم به آدما امید داد. انگار خوب میدونست... گاهی، قدِ زندگی، به تعدادِ نفسهاش نیست... به اندازهی امیدیه که توی دلِ آدما زنده میکنی. به تلاش و پشتکار و جدیتیه که روزگار ازت میبینه. و شاید جسمش، با بیماری میجنگید... اما... روحش... هنوز داشت آواز میخوند... و همین... بزرگترین درسیه که میشه از زندگیِ مرتضی پاشایی گرفت. اینکه آدم... حتی وقتی از تلخیِ تقدیر باخبره... باز هم بتونه... دلیلِ لبخندِ دیگران باشه. دلیل دلخوشی دیگران باشه. و شاید دل خودش هم میخواست بجای انفعال و گوشهگیری بهترین خودش باشه. تفاوتِ آدما، همینجاهاست دیگه... بعضیامون... تا که روی دیوارهای زندگیمون یه تَرَکی میافته... فک میکنیم قصه دیگه تموم شدهس... اما یه نفر دیگه... همون ترکها... براش راهی میشن تا نور ازش عبور کنه. و شاید... تمامِ ماجرا... همین یه کلمه باشه... «هنوزم میشه عاشق شد تو باشی کار سختی نیست» آره منظورم از" تو " خود خداست هنوزم میشه ایستاد... ایستادگی کرد هنوزم میشه نگذاشت روزگار، هرزهگردی رو یاد بگیره... هنوزم میشه نگذاشت ثانیهها، توی بطالت و بیحاصلیشون تلف بشن... خدایش بیامرزاد روحِ بلندِ مرتضی پاشایی شاد... و برای همهی اونایی که با سختی میجنگن... آرزوی بهترینها رو دارم. از شما هم میخوام... امید رو از زندگیتون دریغ نکنید. بریم یه برنامه ببینیم... برمیگردیم.🫡 #پلاتو #متن_آغاز #محاوره_فاخر #هنر #اجتماعی #مرتضی_پاشایی #پلاتوی_شخصیت_محور #گرامیداشت پلاتو ✍ : مرتضـےحڪیمیان 🔹 ᴍ ᴀ ᴛ ɴ - ᴍ ᴏ ᴊ ʀ ɪ 👍 ⚡️ ˡᶦᵏᵉ ˢʰᵃʳᵉ
نگو حرف از خداحافظ... که دل... باور... نخواهد کرد... خب... برنامهی امشبمون هم... به پایان خودش رسید... اما آنچه از این شب... در یادها و خاطرها خواهد ماند... عِطرِ حضورِ و خاطرهی لبخند شماست... و البته امیدِ دوباره دیدنتون. پس... تا وقتی دیگر... و فرصتی دوباره... میسپارمتون به عاشق بیهمتا و... خدانگهدار پلاتو ✍ : مرتضـےحڪیمیان #اختتام #پلاتوی_پایانی 🔹 ᴍ ᴀ ᴛ ɴ - ᴍ ᴏ ᴊ ʀ ɪ 👍 ⚡️ ˡᶦᵏᵉ ˢʰᵃʳᵉ
از هیاهوی دهشتناک این دنیا، پناهی جز ترانه نیست... اگر این روزها دل و دِماغی برای نوشتن پلاتو ندارم، منو ببخشید؛ گاهی ، آدمی فقط به سکوت و چند ترانه نیاز داره...
اگه امروز... دلی رو شاد کردید... لبخندی هدیه دادید... یا قدمی برای رؤیاهاتون برداشتید... بدونید... بهترین امضای ممکن رو... پای این تاریخِ خاص زدید. امروز... ۵/۵/۵... روزیه برای ثبتِ یک خاطرهی خوب... که سالها بعد... با لبخند... از اون یاد کنیم.
وارد ۵/۵/۵ شدیم…
ای دل که بی گدار به آب ها نمیزدی بی قایقت ، میانه ی دریا چه میکنی ؟
без подписи