مِیپدر
Статистика: فرزندِ مِی. مِیزاده، مغلق، آویشن. @mayzadeh مِیزاده http://t.me/HidenChat_Bot?start=5385402207
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 33
- 1/48двое суток
- 37
- 1/72трое суток
- 40
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
«هیچوقت کسی رو نصیحت نکن.» این بود نصیحتم.
26
26
الان باید بشینم مِن باب ورود به ۲۵ سالگی چیزی بنویسم؟ والا دلم میخواست، ولی حقیقتا چیزی برای گفتن ندارم. همینکه زندگی ازمون بکشه بیرون بهترین هدیه تمام عمرمه. وا، چرا دارم انقدر تاریک آرزو میکنم؟😂 نه، بزار: ایشالا ۲۵ سالگیم _فاکینگ ۲۵ واقعاً؟_ پر از رسیدن باشه. ۲۴ پر از اتفاق بود، پر از تحول بود، پر از رسیدن بود، راضی بودم خداییش. _دارم خوب حرف میزنم؟😂_ مردم چطوری میشینن مینویسن برای تولداشون؟ اولین بارمه بخدا. ولی گفتم بنویسم، چیز جالبیه آخه. نصیحتی چیزی نمیخواید؟ خیلی نیاز دارم الان برم بالا منبر، توروخدا یه نصیحت بخواید بکنمتتون. آره خلاصه. حرفی نیست، تولد تموم شد، بریم خونهمون.
چیزی هست که خوب نمیشود شاید زخم است شاید خستگیست خستهام و نیاز دارم مریض شوم مثل یک فاحشه تمام شیفت که دلش بخواهد مریض شود بلکه چند روزی را مرخص شود و این مریضی طعمش فوق العاده است مزه کیک آلبالو با خامه میدهد تو میتوانی مریض باشی بدون هیچ گونه انتظاری…
نیاز دارم زندانی بشم؛ دستکم به مدت دو ماه. با یه مشت خنزرپنزر که خودشون بهم دادن و من هیچ نقشی توی انتخابشون نداشتم؛ اگر باهاشون غریبه هم باشم که چه بهتر. میتونن یه مشت کتاب بیخود هم بدن. مثلاً «تاریخ مستشار آمریکا»، «نوای محبت»، «همهچیز دربارهی آیتالله…
نیاز دارم زندانی بشم؛ دستکم به مدت دو ماه. با یه مشت خنزرپنزر که خودشون بهم دادن و من هیچ نقشی توی انتخابشون نداشتم؛ اگر باهاشون غریبه هم باشم که چه بهتر. میتونن یه مشت کتاب بیخود هم بدن. مثلاً «تاریخ مستشار آمریکا»، «نوای محبت»، «همهچیز دربارهی آیتالله فریدونی». بعد من برای اینکه از تنهایی دیوونه نشم، خودم رو به هر شکلی که میشه باهاشون مشغول میکنم. کتابها رو صد بار میخونم و حفظ میکنم، انقدر با اون چیزمیزها ور میرم تا آخرش یه چیزی اختراع کنم، یه ورزش مندرآری برای خودم میسازم و هر روز تکرارش میکنم؛ هر کاری که بشه. خیلی به همچین محیط روانی و مادیای نیاز دارم؛ جایی که دیگه برای فشارهای روحی و فیزیکی، یه توجیه محکم و کلفت داشته باشم. «چرا سرِ کار نیومدی؟» زندان بودم. «چرا لباسها رو نشستی؟» زندان بودم. «چرا ختم فلانی نبودی؟» زندان بودم. «چرا یه زنگ نزدی؟» زندان بودم. زندانی بودن هم آزادیِ متفاوتِ خودش رو داره.
«بهت پیله کردم، نمیمونی پیشم نه میمیرم اینجا، نه پروانه میشم.»
خدا پاشو.
وقتی میفهمم یکی هم مثل من پول نداره و راحت هم ازش حرف میزنه، یه حس رفاقت و همدلی عجیبی نسبت بهش پیدا میکنم؛ انگار فقر، آدمها رو از یه جای عمیق به هم وصل میکنه، مثل یه زبون مشترک میمونه: حالا دیگه میتونیم حرفهای همدیگرو بفهمیم. :»
یه نمیدونمِ دائمی رو تو زندگیم همیشه حس میکنم.
«خودکشی» بیش از آنکه میل به مردن باشد، فروپاشیِ امکانِ ادامهدادن است. محمدرضا سپهری
به نور احتیاج دارم.
من میدونم و میفهمم که باید شب زود بخوابم، برای زنده موندن و داشتن یه زندگی نرمال، ساعت ۱۱. ولی نمیدونم چرا شبا گاه با زور گاه بدون هیچ فشاری خودم رو بیدار نگه میدارم. باید دلیلی داشته باشه، شب امنه یا روز ناامن؟ چی منو به این خودآزاری وادار میکنه؟ چی رو توش پیدا میکنم؟ چه چیزی رو توش گم میکنم؟ چی رو از روز دارم قایم میکنم؟ اصلا این عادیه؟ مریضم؟ واقعاً شب رو دوست دارم؟ یا دچار استکهلم شدم؟!
قطعیتی در کار نیست مگر سماجت چند نام همانها که غیابشان در همخوانی میز و صندلیِ خالی اتاق را تاریک کرده است. پروین نگهداری
گوشیم یه مگ حافظهی آزاد نداره، ولی باید خر مغزمو گاز زده باشه که تو این وضعیت بیثباتی کشور، حافظهی تلگرامم رو پاک کنم. عمراً!
"خسته بودن" بولدترین حس الانم تو تمام ادوار زندگیم تا به اینجا بوده.
هیچوقت به این اندازه خسته نبودم. و از این حیث ناتوانم که نمیدونم آیا میتونم امروز به خودم بگم "خستهترین"؟ حالا ترس جدیدی دارم: اگر امروز خستهترینِ خودم نباشم چی؟ اگر فردا، هفتهی بعد و سال بعد خستهتر از این باشم چی؟ کاش تضمینی بود بر این "خستهترینی"؛ باور کنید که هیچچیز به اندازهی این تضمین خیالم رو راحت نمیکرد.
"خسته بودن" بولدترین حس الانم تو تمام ادوار زندگیم تا به اینجا بوده.