- Последний пост
- 21 мая
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تو این همه سال که به نقش و نقاشی مشغول بودم یاد گرفتم که میشه دنیا رو با همهی حقیقتش جدی نگرفت، میشه غرق خیالات شد و به پس و پیش دنیا هیچ اهمیتی نداد حتی میشه به خیالات رنگ واقعیت داد و با اونها زندگی کرد برای همین از خیلی وقت پیش دیگه هیچی رو جدی نمیگیرم. اینجوری نه ترسی از آینده داری نه حسرتی برای گذشته...
کاش میشد از آنهایی که دنیا را ترک کردند پرسید: آیا اندوه پایان یافت؟
من تمامِ آنانیام که رفتهاند
هیچ نخی ازم به زندگی وصل نیست. با بحرانِ بعدی میتونم بزنم زیر تمامِ میزهای جهان و جلوی بازشدن هیچ گرهای رو نگیرم. گرههایی که تا قبل از این با دندون نگهشون داشته بودم.
باز شب شد، هجوم افکار عجیب به درون کالبد!
The world was on fire and no one could save me but you It's strange what desire will make foolish people do I'd never dreamed that I'd meet somebody like you And I'd never dreamed that I'd lose somebody like you
без подписи
با پیراهن راه راه میرقصی من ، یاد درد سلول هایم می افتم
پرسیدن راه رو دورتر میکنه ...
یه جایی تو زندگی هست… که دیگه خستگی فقط خستگی نیست؛ سنگ میشه، میچسبه به استخوونات و هر قدمی که برمیداری، درد میکنه. من دقیقاً همونجام. هیچکس نمیدونه چندبار از بس فشار روم بوده نفسهام کوتاه شده، اما صبح دوباره بلند شدم چون چارهای نبود جز ادامه دادن. آدم وقتی درد میکشه، بزرگ نمیشه… میسوزه. میریزه. تو خودش جمع میشه. و هیچکس به اندازهٔ خودت شاهد این سوختن نیست. من همهجوره جنگیدم… با تن خسته، با روح لهشده، با جسم تکه و پاره، با زخم جنگ هایی که مال من نبود با امیدی که هی کم میشد. گاهی فقط میشینم و به این فکر میکنم چطور ممکنه یه آدم اینهمه بلا سرش بیاد و هنوز ایستاده باشه؟ من خستهام… از جنگیدن بیوقفه، از تلاشهایی که نتیجه نمیدن، از دردهایی که کسی نمیفهمه، از زندگیای که حتی یه روز آروم به من بدهکار مونده.
یه غریبه امد از راه با من آشنا شد با تمام خستگی هاش با من هم صدا شد خونه ی دل از محبت گرم و با صفا شد به غرور گذشته رسیدم به هوای گذشته پریدم چی بگم ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبه است ندونسته دلم به غریبه سپردم اون غریبه رو ساده شمردم گول چشم سیاهشو خوردم
چیه این دلتنگی؟ شما خوبی، همهچی ردیفه، ولی تا دلتنگ میشی، از کار میوفتی. انگار دستوپاتو ازت میگیرن. فقط آدم دلتنگ میفهمه نزار قبانی چی میگه: که من احساس ناتوانی نمیکنم، مگر وقتی دلتنگ تو میشم .
Did I let you down? Did I bring your pain? Should I carry guilt or let the silence reign? Still hold your hand in dreams I keep Still whisper prayers when I can′t sleep One day I'll speak me soul out loud When me knees fall low to the sacred ground
без подписи
دفترچه تلفن من پر از اسمهای جور واجوره ! اما وقتی دنبال کسی میگردم که باهاش چند کلمه بتونم حرف بزنم، میبینم که به صورت مفتضحانهای هیچکس رو ندارم ! و اون اعدادی که جلوی اسمها نوشته شده ، مثل اعدادی که روی یه چک بی محل نوشته شده، بی ارزش و مسخره هستن ..!
امروز از هم گسستم
امروز از هم گسستم اگه بال و پر شکستم و به پرتگاه غم رسیده گامهای من چو غرق خاطراتم و غریق بی نجاتم و بی خواب و زابراهم و طوفان حال من تاریکم فردا سراغ من بیا یک روز زیبا سراغ من بیا فردا سراغ من بیا
اگر دردی بزرگ در سینه دارید اما در ظاهر آرام و صبور ایستادهاید و به دیگران لبخند میزنید و نمیگذارید کسی از آن آشوبِ پنهان در دلتان باخبر شود، بدانید که به سطحی از پختگی و کمال رسیدهاید که نصیب هر کسی نمیشود. این سکوت از ناتوانی نیست بلکه نشانهی عظمتِ روحی است که آموخته است رنج را به جای فریاد کشیدن به سوختوسازِ رشد بدل کند. شما به جای آنکه جهانِ دیگران را به اندوهِ خود آلوده کنید، خود به پناهگاهی امن برای اطرافیانتان تبدیل شدهاید و این دشوارترین و شریفترین آزمونِ انسان بودن است. اگر چنین هستید، بلوغِ روح و شخصیتتان را جشن بگیرید چرا که در میان این همه هیاهوی پوچ، شما بیصدا اما باشکوه قد کشیدهاید.
без подписи
کاش میشد؛ آدمی، گاهی... فقط گاهی... به اندازه نیاز بمیرد، بعد بلند شود خاک هایش را بتکاند اگر دلش خواست برگردد به زندگی دلش نخواست بخوابد تا ابد...