ضاد [ ایسم ]
Статистика- Последний пост
- 31 мая
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ما نمیدانیم که خوشبختی و بدبختی فینفسه چیست ولی میدانیم عدم تناسب بین آرزوها و توانایی برآوردن آن است که سبب بیچارگی میشود. اگر انسان میخواهد خوشبخت باشد باید زندگانی را در خویشتن متمرکز سازد و اراده و آرزوی خود را در حدود توانایی خویش به کار ببرد... ژان ژاک روسو @Zaadism
هلیکوپترهای دشمن از سمت چپ به زایندهرود میرسیدند و مردم، ترسیده و زیر پل خواجو پناه گرفته بودند. قرار بود نیروهای خودی، رأسِ ساعت چهار برسند و فلکهی فیض را ببندند تا نفربرهای دشمن، بیش از این پیشروی نکنند. ساعت، چهار و شش دقیقه را نشان میداد. روی سکو ایستادم و گفتم: همه گوش کنین! هیچکسی از اینجا زنده بیرون نمیره! از دوطرف با آب محاصرهایم و از چپ با دشمن؛ سمتِ راستمان هم که خودی بود، نیامد! ازتون میخوام که گوشیهاتون رو بیرون بیارید و فرکانس آنتن رادیوی هلالاحمر رو پیدا کنید. ساعت، چهار و یازده دقیقه بود. با علامت من؛ صدای گوشیهاتون رو تا ته زیاد کنین و همراه و یکصدا با من بخونید: دیدمش، گفتم منم، نشناخت او دیدمش، گفتم منم، نشناخت او... رادیو اعلام میکرد: نیروهای ناشناس تا مرز پلِ خواجو رسیدهاند و حملهی تلپاتیِ مردمی هماکنون آغاز شده است! ساعت، چهار و بیست دقیقه بود. صدایمان بلند و بلندتر شده بود. دشمن که تا نیمهی راه رسیده بود؛ از صدایی که زیر پل، پژواک میشد، به وحشت افتاده و پراکنده، فلکهی فیض را پوشش داده بود. مترجمشان زیر گوش فرمانده گفت: اینها دارند شعری از نیمایوشیج میخوانند! فرمانده گفت: آن شعر، چند کلمه است؟! مترجم گفت: ۵ کلمه! فرمانده گفت: محتوای شعر؟ مترجم گفت: ناشناس بودنِ فردی که قبلها او را میشناختی! فرمانده با صدای بلند گفت: عقبنشینی میکنیم! مترجم گفت: چی شد؟! فرمانده پاسخ داد: کوتاهترین داستانِ غمانگیز دنیا از شکسپیر است با ۶ کلمه؛ آنوقت این مردم، سیگنالِ ۵ کلمهای میفرستند با داستانی غمانگیزتر! من انسانم و غم را میفهمم؛ با خشم نمیشود حریفِ غم شد؛ میرویم و زمانی که داستانی ۴ کلمهای داشتیم، برمیگردیم! ساعت، حوالی پنج بود؛ از خواب پریدم... بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
احتمالا آدمی توی زندگیتون بوده که توی سختترین روزها، توی تاریکترین اوقات، در وجود شما قشنگی پیدا کرده. نور پیدا کرده. اون قشنگی و نور رو توی دستاش گرفته و نشونتون داده. من میگم هرچی هم شد، اون آدم رو از دست ندید. اینآدمها کمیابن. اگر هم شما رو ترک کنن، دیگه رفتن. @Zaadism
| دنبال چی هستی؟ | اگر از یه فرد سیگاری بپرسی: بعد از خوردن غذا، سیگار کشیدن لذت داره یا نه؟ احتمالا بهت میگه: قطعا که لذت داره. حتی ممکنه بعد از مدتی، غذا خوردن رو به اینخاطر که بعدش میتونه سیگار بکشه، دوست داشته باشه! همین مصداق ساده، توی اکثر ابعاد زندگی ما هست. خیلیها میرن دانشگاه برای تشکیل اکیپهای رفاقتی؛ خیلیها میرن کنفرانسهای بیزینسی، برای ارتباطات زنجیرهای بالاتر،؛ خیلیها خیلی کارها را میکنند اما نه بهخاطر همانکار، بلکه به دلیل فواید بعد از آن. حالا بگذریم از این موضوع که اصلا فایدهای هم ایجاد میشود یا نه. این روند بیپایان، شروع مسئلهی گمراهی، گیجی و سردرگمی است. بعد از گیجی هویتی، کمی افسردگی میآید و بعد از آن هم بیتفاوتی محض. اگر احساس بیهدفی، بلاتکلیفی و یا سردرگمی دارید، قصهاش خیلی مشخص است: بگردید و زنجیرهی باطل کارهای نامربوط رو قطع کنید. برای دوست پیدا کردن، دانشگاه نروید، برای ایجاد بزینسلاین، کنفرانس لازم نیست. هرکاری را برای خودش و بدون شرط و شروط انجامش دهید. چیزی که امروزه بشر را بیچاره میکند؛ خواستهای زیاد و تواناییهای اندک است. بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
| دربارهی حسادت | شاید هیچکسی به اندازهی فیلسوفی به اسم ویدال؛ صادقانه راجعبه به حسادت حرف نزده باشد، وقتی که میگوید: «هرگاه که موفقیت دیگران را میبینم، چیزی درون من فرو میریزد!». امروزه همهی ما در معرض رسانههایی هستیم که موضوعات و اتفاقات را به شکل دلخواه شخصی در اختیار ما قرار میدهند. مثلا وقتی همکار خود را در یک سفر خارجی میبینید، احتمالا احساس میکنید زندگی او سرشار از تفریح و رفاه است؛ اما زندگی شما نه. به احتمال زیاد تابهحال به این نتیجه رسیده باشید که اینگونه مقایسهکردنها کار اشتباهیست و اصلا نمیشود بخشی از زندگی دیگران را با کل زندگی خودتان مقایسه کنید. در این راستا، تئوری جالبی وجود دارد به اسم «ایدهی ناکافی». این نظریه بیان میکند که در باب موضوع حسادت، ما جهان را شبیه یک «کیکتولد» میبینیم که اگر کسی یک قاچ بزرگ از آن بردارد؛ فکر میکنیم حق ما را خورده و ما سهم کمتری از این کیک خواهیم برد! مکانیزم حسادت، درواقع ریشهای تکاملی دارد و از آغاز بشر با انسان همراه بوده؛ مثل دعوای هابیل و قابیل که ریشهاش حسادت است. اما تئوری ایدهی ناکافی بیان میکند که این طرز نگاه به جهان که حسادت را افزایش میدهد، در نهایت شما را نابود خواهد کرد. پس باید چه کنیم؟ ۱. مشاهدهگری بیطرفانه در ابتدا وقتی درگیر مقایسه و سپس حسادت میشوید، ابتدا باید آن را درون خود تایید کنید و بگویید: حسادت را مشاهده کن! ۲. کالبدشکافی ایدهی ناکافی خود را با چند سوال بازبینی کنید. مثلا در مرحلهی اول بپرسید: این حسادت از کجا شروع شد؟ با دیدن کدام تصویر یا کدام شخص، احساس مقایسه در من شکل گرفت؟ بعد از شروع احساس حسادت، چه قصهای در سرم گذشت؟ چه چیزهایی به خودم گفتم؟ ۳. غیرشخصی کردن مسئله در مرحلهی سوم، داستان حسادت خودت را از خودت جدا کن. یعنی آنشخصی که به او حسادت داری را، با دلیل و استدلالهای مختص به خودش همراه کن. یعنی مثلا میگویی: اگر همکارم توانسته سفر خارجی برود، احتمالا نتیجهی ماهها کارکرد او در همان شرکتی است که روزی من از آنجا جدا شدم؛ این سفر، نتیجهی ادامهدادنهای اوست. نه اینکه بگویی: مردم شانس دارند و ما نداریم! ۴. جایگزینکردن حقیقتی قدرتمندتر کاری که در آن مهارت دارید را مرور کنید یا به آن بپردازید. یعنی در مرحلهی چهارم، بایستی به فعالیتی بپردازید که در آن خوب هستید. مهم هم نیست که چند دقیقه یا چند ساعت. فقط مهم است در آن لحظه روی توانایی و مهارت خودتان تمرکز کنید. یادتان باشد که ذهن، زمین بکری است برای کشت بذرهایی که شما را توسعه میدهند؛ نه دادگاهی که مدام در آن بهخاطر موفقیت دیگران، محاکمه میشوید. بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
گویند موشی ترسو، از ساحری خواست او را به هیبت گربه درآورد تا از گزند گربه در امان ماند، اما نه تنها در لباس گربه که در هیبت سگ و پلنگ و شیر هم ترس از گربه رهایش نمیکرد. ساحر به او گفت: «چه سود؟ تا قلب یک موش در سینه داری، لباس گرگ و و گاو و شیر و پلنگ هم به کار تو نمیآید. اگر پلنگ صحرا باشی یا نهنگ دریا، اگر شیر بیشه یا گرگ بیابان، وقتی یک دل پر از ترس در سینهات میتپد چه سود؟ که هر لحظه و هر دم، نه یکبار که صدها بار مرگ به چشمت میآید.» - داستانکوتاه @Zaadism
هرگاه از وقاحت کسی عصبانی شدی، از خود بپرس: آیا ممکن است جهان بدون مردمان وقیح وجود داشته باشد؟ نه، ممکن نیست؛ پس در پی امور محال مباش. این شخص فقط یکی از افراد وقیحی است که وجودشان برای جهان ضروریست. همچنین مفید است اگر بیدرنگ به یاد آوری که طبیعت برای مقابله با چنین اشتباهات خاصی چه صفت ویژهای به ما عطا کرده، زیرا طبیعت به ما پادزهرهایی مثل مهربانی کردن در مقابل نامهربانی، ارزانی کرده. - از شبنوشتهها بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
گاوها از عجیبترین چیزهاییاند که فردریش نیچه بهشان عشق میورزید. او معتقد بود گاوها فلسفیترین حیوانات جهاناند. وی در بخشی از کتاب چنین گفت زرتشت مینویسد: «اگر گاو نشویم یا به گاو تبدیلمان نکنند، به ملکوت آسمان راهی نداریم.» ویژگیهای فلسفی گاوها برای نیچه این بود که میتوانند نگران آیندهشان نباشند. گاوها میتوانند در مزرعه، بیسروصدا در کنار هم بنشینند، گاهگاهی مگسی را بپرانند و از خود دور کنند، علفهای چمنزار را بجوند و نشخوار کنند و هر لحظه از زندگی را هرطورکه پیش آمد بگذرانند. گاوها بااینکه ذهن محدودی دارند، ولی چیز مهمی را درک کردهاند که ما با ذهن پیچیدهمان هنوز با آن دستبهگریبانیم: آنها هرآنچه را لازم است و میتوانند بفهمند میفهمند و باقی مسائل را حواله به مجهول میکنند؛ ولی ما این کار را نمیکنیم. - برداشت آزاد @Zaadism
فردا میشود و من باید برگردم. به کجا مهم نیست. اصلا مهم هم نیست تا کِی میمانم و بعد از آنجا به کجای دیگر میروم! فقط مهم این است که باید ببندم و بروم، بار و بندیل را. فقط باید بروی و معلوم نیست لاشهی برگشتنت کِی و کجا از این در میآید تو. همیشه در حال رفتن بودم و این بود قصهی ما از به زندگی آمدن! اصلا فقط من یکبار آمدم و از آن به بعد، فقط مجبور بودم بروم. شما بمانید، اما بسازید خودتان را، بمانید و ببندید دست و پای رفتن را، بمانید و برقصید که هیچ چیز خوشتر از ولغمِ دنیا بودن نیست... - از شبنوشتهها @Zaadism
اگر یک روز رسید که دیگه آهنگهایی که باهاشون حال میکردی بهت حس ندادن، اگر یه روز اومد که یه مشت کتاب تلانبار شده و نخونده کف اتاقت ریخته بودن و حال و حوصله خوندنشون رو نداشتی، اون روز دیگه تو مُردی! چون دیگه آرزویی نداری، چون آرزوی هر آدمی قلب تپندشه و بلاخره از کار میفته. ما هر کدوم به سهم خودمون در مرگ آرزوهای دیگران و گرفتن رغبت و میل به زندگی از بقیه نقش داریم... «زندگی نزیسته» از هر کدوم از ما، حیوانی درست کرده به پویایی ببر و البته به خونسردی زالو! یعنی چی؟ یعنی دیگران رو وسیله کنیم برای رسیدن به آرزوهامون که حالشو نداریم بریم سراغشون! یعنی همین که به بچهمون بگیم باید و باید دکتر بشی چون من آرزوم اینه تو دکتر باشی (توی ذهنش میگه چون من عُرضه دکتر شدن نداشتم) و این دقیقا یعنی زندگی نزیسته! مرگ کسی رو با زنده نگه داشتن آرزوهای خودمون و بوسیلهی شلاقی به اسم زندگی نزیسته، رقم نزنیم... - دستنوشتهها @Zaadism
گاهی وسط هیاهوی روزمرگی، یک سؤال ساده اما بنیادی به ذهن خطور میکند: «من کی هستم؟» این سؤال، که بشر از دیرباز با آن مواجه بوده، ما را به بررسی معنا و هدف زندگی فرا میخواند. در دنیای مدرن، بهسادگی درگیر فهرستهای بیپایان کارها و ابزارهایی میشویم که ظاهراً مفیدند اما در اصل، ما را از جوهرهی وجودیمان دور میکنند. اگر اجازه دهیم، این خودفریبی کوچک ما را از پرسشهای عمیقتر بازمیدارد. اما وقتی به این سؤال برگردیم، مسیر تازهای برای زندگی باز میشود: مسیری که معنا، هدف و خودشناسی در آن جای دارد. پرسیدنِ «من کی هستم؟» نه تهدید، بلکه فرصتیست برای کشف حقیقت وجودمان و درک بهتر جایگاهمان در جهان. - خرده اطلاعات بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
وقتی موجودیِ یک چیز در یخچال شما زیاد شود؛ ناچاراً مصرف آنچیز در خانهی شما افزایش پیدا میکند تا بلاخره آنچیز را قبل از گذشتن تاریخ انقضایش و یا برحسب موجودیش، تمام کنید. اما متاسفانه این اتفاق برای شما تبدیل به عادت شده تا جایی که شما «آنچیزخوار» میشوید. مثلا اگر توی یخچال شما شکلات زیاد باشد، آنقدر از آن شکلات مصرف میکنید تا کمکم به خوردن شکلات عادت کنید و به مرور ذهنتان هم اینطور باور میکند که شما علاقمند به خوردن شکلات هستید و بنابراین هرموقع به خرید میروید حتما یک بسته شکلات را هم میخرید... همین موضوع میتواند مصداق جامعه هم باشد. وقتی یک موضوع در جامعه در حال «مصرف» است (که اصطلاحا به آن ترند میگویند) شما را «ترندخوار» بار میآورد و کمکم یاد میگیرید که فقط و فقط باید به مسائل ترندشده توجه کنید و مابقی چیزها «بیارزش» هستند! مثلا فردی را در نظر بگیرید که خیلی خوب میداند که سایز کمر کارداشیان چقدر است یا محصول موردعلاقهی صدفبیوتی چیست؛ اما از ابتداییترین آداب اجتماعی چیزی نمیداند؛ مثلا نمیداند یا نمیفهمد که هنگام مواجه شدن با کسانی که میشناسد، به جای اینکه سرش را کج و تظاهر به ندیدن کند؛ ادب اجتماعی حکم میکند که سلام یا احوالپرسی کند... غرض از این مثال، حرف خاصی نیست جز اینکه گفته باشم بدجور افسار هستهی انسانی خودمان را دست یک مشت پفیوز «ندانمکارِ همهچیزخوار» دادهایم! کمی بیشتر حواسمان به اصل ماجراها باشد. کمی کمتر تابهتای این جماعت بشویم که ما را تشویق میکنند که فقط به اتفاقات روز بها بدهیم. همین. - خرده اطلاعات بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
تبعیدش کردند؛ و این فقط دومین مجازاتش پس از مرگ بود... دستور به حکم شکستن هیزم دادند که چوبهی دارش را بسازند بیآنکه سوختنش را دیده باشند؛ تمام عابران پیاده را سر بریدند و جای هر کدام درختی کاشتند. و این قصهی مردی بود که ترجیح میداد بیابان را دوست بدارد... از شبنوشتهها بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
هلیکوپترهای دشمن از سمت چپ به زایندهرود میرسیدند و مردم، ترسیده و زیر پل خواجو پناه گرفته بودند. قرار بود نیروهای خودی، رأسِ ساعت چهار برسند و فلکهی فیض را ببندند تا نفربرهای دشمن، بیش از این پیشروی نکنند. ساعت، چهار و شش دقیقه را نشان میداد. روی سکو ایستادم و گفتم: همه گوش کنین! هیچکسی از اینجا زنده بیرون نمیره! از دوطرف با آب محاصرهایم و از چپ با دشمن؛ سمتِ راستمان هم که خودی بود، نیامد! ازتون میخوام که گوشیهاتون رو بیرون بیارید و فرکانس آنتن رادیوی هلالاحمر رو پیدا کنید. ساعت، چهار و یازده دقیقه بود. با علامت من؛ صدای گوشیهاتون رو تا ته زیاد کنین و همراه و یکصدا با من بخونید: دیدمش، گفتم منم، نشناخت او دیدمش، گفتم منم، نشناخت او... رادیو اعلام میکرد: نیروهای ناشناس تا مرز پلِ خواجو رسیدهاند و حملهی تلپاتیِ مردمی هماکنون آغاز شده است! ساعت، چهار و بیست دقیقه بود. صدایمان بلند و بلندتر شده بود. دشمن که تا نیمهی راه رسیده بود؛ از صدایی که زیر پل، پژواک میشد، به وحشت افتاده و پراکنده، فلکهی فیض را پوشش داده بود. مترجمشان زیر گوش فرمانده گفت: اینها دارند شعری از نیمایوشیج میخوانند! فرمانده گفت: آن شعر، چند کلمه است؟! مترجم گفت: ۵ کلمه! فرمانده گفت: محتوای شعر؟ مترجم گفت: ناشناس بودنِ فردی که قبلها او را میشناختی! فرمانده با صدای بلند گفت: عقبنشینی میکنیم! مترجم گفت: چی شد؟! فرمانده پاسخ داد: کوتاهترین داستانِ غمانگیز دنیا از شکسپیر است با ۶ کلمه؛ آنوقت این مردم، سیگنالِ ۵ کلمهای میفرستند با داستانی غمانگیزتر! من انسانم و غم را میفهمم؛ با خشم نمیشود حریفِ غم شد؛ میرویم و زمانی که داستانی ۴ کلمهای داشتیم، برمیگردیم! ساعت، حوالی پنج بود؛ از خواب پریدم... - از قصههای کوتاه بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
هیچکس تو را نمیفهمد؟ بدیهیست! چطور انتظار داری وقتهایی که با پای پیاده توی خیابانها راه میروی و روشنی تیر چراغ برق نظر تو را جلب نمیکند؛ وقتی که سنگفرش کف پیاده رو برای الگوی نظمی ندارد؛ وقتی تیره و روشنی برگ درخت تو را یاد ابعاد پنهان خودت نمیاندازد؛ وقتی به هیچ عابر پیادهی دیگری لبخند نمیزنی و فقط رد میشوی؛ آنوقت دیگران تو را بفهمند؟ یادت رفته؟ یادت رفته که همهی اینها شیوهایست که تو با خودت ارتباط میگیری و آنوقت توقعش را بر دوش دیگران میگذاری؟! باورکن آرزوهایت میمیرند، خواستههایت مچاله میشوند و از تو حجمی وهمآلود باقی میماند که باید آن را توی خاک باغچه بکاری. میپرسی چرا؟ چون وقتهایی که داری با پای پیاده توی خیابانها راه میروی؛ همان تیر چراغ برق؛ همان سنگفرش کف پیادهرو؛ همان برگهای تیره و روشن درختان؛ تاریخ تکراری زندگی تو هستند و مدام با همین الگوها میچرخند تا به یادت بیندازند که چقدر تنها و البته بیتوجه به خودت و اتفاقات دور و برت سپری میکنی. وقتی تو نفهمی درونت چهخبر است؛ چه انتظاری داری دیگران تو را بفهمند؟ یک تخممرغ وقتی از «بیرون» بشکند، یک زندگی میمیرد و اگر یک تخممرغ از «درون بشکند» یک زندگی آغاز میشود. از درون جستن تو با همین نگاهها و توجههای ریز و درشت آغاز میشود رفیق... - از شبنوشتهها بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
تو هرچیزی و هرکسی که هستی؛ فارغ از همهی احساساتی که نسبت به خودت داری؛ فارغ از همهی زخمهایی که توی دریچههای قلبت، رو به جهان پیرامونت باز میشن؛ فارغ از همهی نگاههای دنبالهدارت به آدمهایی که تو رو نخواستن؛ فارغ از سهنقطههایی که ته جملههات گذاشتی و کسی نشنید و نفهمید؛ فارغ خشمهات که گریه شد و از صورتت ریخت؛ فارغ از خوشحالیهات که حناق شد و توی گلوت پیچید؛ فارغ از هرچیزی که از این جهان فارغه؛ تو هنوز هم مهمی. هنوز نفس کشیدنت یعنی پناهگاه بودنت واسه آدمهایی که روی شونههای تو حساب باز کردن برای کمک گرفتن. میخوام بهت بگم اتفاقا فارغ از همهی چیزهایی که از سر گذروندی؛ هنوز هم ظرافتهای زندگی رو میفهمی؛ هنوز هم همونقدر محکمی و هنوز هم همونقدر دوستداشتنی هستی. رفیق! تو دستپُری از انسانیت و چه چیزی از این قشنگتر ... - از شبنوشتهها بهنوشتهی امیرمسعود ضرابی @Zaadism
یه آدم کور ؛ اولین چیزی که رها میکنه، عصاشه! - برداشت آزاد @Zaadism
همیشه این احتمال وجود دارد که دلیل تغییر رفتار ناگهانی آدمها این باشد که یا به چیزی که از تو میخواستند رسیدهاند، یا مطمئن شدهاند که دیگر به آن نمیرسند. - از شبنوشتهها @Zaadism
بزرگترین خیانتی که میتوانی در حق کسی کنی این است که او را در یک امیدِ نشدنی و محال، حبس کنی و بگذاری انتظار بکشد! - از شبنوشتهها @Zaadism
[ چرا موسیقی غمگین پرطرفدار است؟ ] آدمهای افسرده آهنگهای غمگین را به آهنگهای شاد ترجیح میدهند، چون فکر میکنند گوشدادن به آهنگهای غمگین حالشان را بهتر میکند. تحقیقات نشان داده است آهنگهای غمگین به انسان حس غم و ناراحتی نمیدهند، بلکه مخاطب را در یک حال و فضای نوستالژیک فرومیبرد. نوستالژی یک حس تلخ و شیرین است که تخیل را به کار میاندازد و با زندهکردن خاطرات شیرین گذشته به مخاطب آرامش میبخشد. در بخشی دیگر از تحقیقات منتشرشده آمده است غمی که بر اثر گوشدادن به موسیقی وجود مخاطب را فرامیگیرد در حقیقت میتواند لذتبخش باشد. برای این که با گوشدادن به آهنگهای غمگین یک نفر بتواند به این لذت دست پیدا کند، آهنگ مورد نظر نباید ایجاد ترس یا اضطراب کند، باید از نظر زیباییشناسی دلپذیر باشد و گذشته را به یاد بیاورد. البته به نظر میرسد این مساله که چرا خیلی آهنگهای غمگین را دوست دارند، ریشه بیولوژیکی هم داشته باشد. پروفسور دیوید هورون (David Huron) از دانشگاه اوهایو میگوید: یکی از چیزهایی که برای من جالب بود تفاوت بین افرادی است که به موسیقی غمگین گوش میدهند و عاشق آن هستند و کسانی که از آن بدشان میآید. تحقیقات ما نشان داد که این مساله به دلیل وجود هورمونی به نام پرولاکتین است. وقتی کسی گریه میکند در بدن او پرولاکتین آزاد میشود. ترشح پرولاکتین احساس بهتری به او میدهد و او را آرام میکند. او توضیح میدهد: کسانی که از گوشدادن به موسیقی غمگین لذت میبرند، پرولاکتین زیادی ترشح میکنند و کسانی که این کار را ناراحتکننده و بیفایده میدانند و نمیخواهند آن را بشنوند، احتمالا وقتی به آن گوش میدهند به اندازه کافی در بدن آنها پرولاکتین آزاد نمیشود. بنابراین پرولاکتین هورمونی است که حال ما را خوب میکند و احساس آرامش میدهد. اگر وقتی به موسیقی غمگین گوش میدهیم، در بدن ما این هورمون آزاد شود، حس خوبی پیدا خواهیم کرد اما اگر آزاد نشود یا به اندازه کافی نباشد، آن چه از موسیقی غمگین دریافت میکنیم فقط ناراحتشدن است و کمکی در بهترشدن حال نمیکند. پس نهایتا به این نتیجه میرسیم که همه احساسات ما از جمله احساسی که بعد از شنیدن موسیقی غمگین داریم، تحت تاثیر هورمونها هستند. البته دانشمندان معتقدند گوشدادن به موسیقی باعث تولید دوپامین هم میشود؛ یک پیامرسان شیمیایی مهم که به تنظیم بسیاری از عملکردهای بدن، از جمله حس لذت و انگیزش کمک میکند. همین ویژگی موسیقی را همرده غذا قرار میدهد. از سوی دیگر موسیقی غمناک برای هر کسی طعم خاصی دارد. اکثر افراد با یک آهنگ خاص رابطه برقرار میکنند و تجربه متفاوتی از هر قطعه موسیقی دارند. - از مقالات سبکزندگی گردآوری و تلخیص @Zaadism