- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 58
- 1/48двое суток
- 66
- 1/72трое суток
- 71
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اسقف لبخندی آرام زد و از او پرسید : فرزند! تو روشنفکر هستی؟ ژوزف لحظه ای با خود در کشمکش بود و آنگاه پاسخ داد بله - از این بابت ناراحت نباش. تو برای ارباب خودت خدمتگذار خوب و وفاداری بوده ای. خداوند از سر نادانی هایت خواهد گذشت. 📙لبه تیغ
پدرم روی نرده های سالن فوتسال نشسته بود که توپ خورد به سرش، سرش به دیوار خورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد، خوردن توپ توی سر پدرم معنایی کاملا سمبلیک داشت،توپ به کاخ رویاهای پدرم اصابت کرده و همه آن چیزهایی که سال ها ساخته ناگهان ویران شده. 📗جیرجیرک(احمد غلامی)
Group therapy بچه ها دارند سر ترتیب غم و شادی بحث می کنند. بیشتر شادی می آید تا غم. پشت شادی غم می آید اما پشت غم شادی نمی آید. - من همیشه این حس را دارم چون دوره های خیلی خوب و طلایی که تجربه کردم معمولا کوتاه بوده و پشتش یک سری اتفاقات عجیب و غریب افتاده. همیشه این ترس را دارم که وقتی همه چیز خوب و قشنگ و نایس است نکند همه چیز ناگهان بهم بریزد. انگار 24 ساعته روی بمب ساعتی نشسته باشی. - دوستی دارم که باهم سر این متفق القول ایم که زیاد نخندیم. اگر بخندیم بعدش گریه میکنیم، و واقعا اینطور میشد. خیلی وقتها پیش آمده که وسط جمع شادی بودم یا وسط تمرین بودم و خیلی بهم خوش میگذشته و بعدش واقعا اتفاق بدی برایم می افتاد که همه لذتی که داشتم می بردم را از بین میبرد. #این مال سه سال پیشه، دیروز همون بچه اولی که میگه روی بمبم می گفت دیگه تموم شده و نمی کشه...
نوشته اشرافیان فرانسه در لباسهای فاخر، به پای گیوتین رفته بودند. (بلکُم یه دست لباس درست برای دیت داشته باشیم ما اُزگل ها*) *ازگُل یکی از محلههای شمال تهران واقع در منطقه ۱ شهرداری تهران ناحیه ۹ است. این محله در پنج کیلومتری شرق تجریش واقع است و از شمال به شهرک شهید محلاتی، از شمال غرب به اقدسیه و آجودانیه، از جنوب به لویزان، از شرق به بلوار نیروی زمینی و از غرب به اقدسیه و محله اراج منتهی میشود.https://fa.wikipedia.org
بعضی وقتها آدم دلش گریه می خواهد ولی چه می شود کرد وقتی گریه آدم را نمی خواهد.
برای اولین بار در زندگی ام این احساس در من بوجود آمد که بله امیدی هست😊 📙پرنده به پرنده(آن لاموت) امیدوارم یک روز این جمله را شما یک جا برای خودتان یادداشت کنید اگر این احمق ها بگذارند) 🌸🌸🌸
без подписи
👆تک جمله های ناب حسین در گروه
اگه کسی می خواد تعریفش کنیم تا بمونه،تا بره.
حرف قشنگی می زنه امین، میگه سختش می کنین همه چی رو. میگه با یه چیز جدید تو همون دنیای قدیمی آشنا شدید نه یه دنیای جدید!
حالا بیبینم ای کوتاها رو می خونی ؟! 🤔
без подписи
وضعیت گروه تا لحظه آخر اگر من شمشیرم را نکشم،👆👆👆 بعد، سی ثانیه مانده به پایان جلسه من وقتم تلف شد! من می خواستم حرف بزنم! من فردا خودم را می کشم! از همه تان متنفرم! من دیگر نمی آیم!
و اینکه من یک مجموعه یادداشت دارم که چون دنباله دار بودند و چون های دیگر، بردم گذاشتم یک جای دیگر. لینک را می گذارم. اگر فکر میکنید حوصله خواندن دارید و یا اصلا ارزشش را دارد بفرمایید
سلام دوباره دوستان عزیز چند نفر متقاضی گروه آنلاین هستند. اگر شما هم بودید بفرمایید تا تکمیل بشیم. 🌸
من ،روانشناس و مشاور بازنشسته مدرسه هستم، حدود هفت هشت سال پیش بود که هنوز مشاور یک مدرسه بودم از آنجایی که در تمام عمرم نتوانستم از کتاب خودم را بکنم، آن جا هم جلسات کتابخوانی داشتیم اسمش را هم به پیشنهاد مسیح صدیق گذاشته بودیم کتابگرد، هر بار یک کتابی را معرفی می کردیم دور هم جمع می شدیم و درباره آن حرف می زدیم حتی اگر کسی هم نخوانده بود می توانست بیاید گوش بدهد و نظر بدهد، شاید ده دوازده جلسه درباره معنای زندگی و کتاب های مختلفی در این مورد حرف زدیم، یک بار که رسیده بودیم به کتاب معنای زندگی ویل دورانت، داشتیم تک تک نامه هایی که در جواب سوال ویل دورانت از سراسر جهان به او فرستاده شده بود را با هم می خواندیم. پرسش ویل دورانت این بود که معنای زندگی شما چیست، آن چیزی که شما را به جلو هل می دهد و به شما انگیزه زندگی می دهد، چیست؟ نامه ها را یکی یکی می خواندیم و درباره اش حرف می زدیم. اشتیاق بچه ها برای گفت وگو و برای شرکت در جلسه بسیار زیاد بود جوری که خود من هم تعجب کرده بودم آن هم بچه های مدرسه تیزهوشان که آنقدر سرشان شلوغ بود و همیشه یا داشتند امتحان می دادند یا می خواستند برای امتحان بعدی آماده شوند. اما یک بار اتفاق جالبی افتاد من یکی از استادان فلسفه مدرسه که خود بچه ها هم او را بسیار قبول داشتند، به جلسه مان دعوت کردم من به او نگفتم که جلسه ما چه شکلی دارد، فقط گفتم که ما داریم این کتاب را می خوانیم و درباره اش حرف می زنیم دیگر جزئیاتش را نگفتم استاد وقتی آمد، جلسه را به دست گرفت، بچه ها چند سوال پرسیدند و او در پاسخ سوال ها شروع کرد به صحبت کردن و سخنرانی کردن، خب انصافا استاد باسوادی بود و بسیار نکات خوبی هم می گفت اما بچه ها شاید بیست دقیقه هم تاب نیاوردند ،کلافه شده بودند و حوصلشان سر رفته بود و اصلا انگار میل و علاقه ای به این مدل نداشتند. بعد از آن من فکر کردم چطور است که همین بچه هایی که همیشه جلسات مرا با شور و اشتیاق می آیند حالا که استادی به این باسوادی دعوت کرده ام علاقه چندانی نشان ندادند، فهمیدم که بچه ها دوست دارند حرف بزنند بچه ها خودشان حرف هایی برای گفتن دارند شاید هر کدام توی ذهنشان گوشه ای از دانش او را دارند و دلشان می خواهد درباره اش حرف بزنند. این جا بود که به ذهنم رسید باید گروه را راه بیندازم چرا بنشینم در اتاقم منتظر باشم بچه ها بیایند سراغم و من به زور توی کله آنها فرو کنم که معنای زندگی چیست و باید برای اضطرابشان چه کار کنند. شاید آن ها خودشان راه حل های بهتری داشته باشند و شاید اصلا معنای زندگی همین است که تو تاثیری بگذاری و بچه ها در گروه تاثیر می گذاشتند و وقتی می دیدند که تاثیر مهم و مثبتی دارند و همه چیز دست من نیست، دست استاد نیست دست مدیر نیست، زندگیشان ارزشمند می شد، اعتماد به نفسشان بالا می رفت و خودشان اضطرابشان را درمان می کردند و نمی ترسیدند و زندگی اصلا همین بود، همین که نترسی و زندگی کنی و سعی کنی تاثیری بگذاری و من اجازه دادم که بچه ها تاثیر داشته باشند و حالا سالهاست که این تجربه را ادامه داده ایم و امیدوارم که با هم توانسته باشیم. #همین ☘
گروه ما حضوری هست و ما شیراز هستیم
سلام بچه ها جان شبتون بخیر ، ما قرار هست که یک گروه جدید رو داشته باشیم و 2 تا جای خالی داریم. موضوع گروه درمانی، افسردگی و اضطراب و روابط بین فردی و عزت نفس و... هست. به اعتقاد و تجربه من در سالها کار گروهی، درمان گروهی بسیار مسیر سبز تری هست به سمت آرامش و رشد، و با توجه به هزینه بالای درمان فردی بسیار هم بصرفه. اگر مایل بودید بفرمایید.
روزی از بدترین بخش ماجرا عبور خواهیم کرد. درد از ما عبور خواهد کرد؛ ما همچنان زخمی خواهیم بود، اما بر اندوه خود فائق آمدهایم. از تروما تا التیام، آلن دوباتن
هر وقت مراجعی دارم که زیاد نگران است زیاد خشمگین است زیاد فحش می دهد این سوال را در من به وجود می آورد که چه کاری بوده که نکرده و دارد به جبرانش،نگرانی می کند. هر وقت آمدم اینجا چیزی بنویسم کسی در درونم به من گفت خفه شو! وقتی آنها، آن زیبارویان شجاع که نمی دانم کجاها اینقدر معرفت بدست آورده بودند، در خیابان بودند، تو در کنار پیاده رو داشتی نگاه می کردی. پس خفه شو. هر چند سکوت هم نابخشودنی است.