- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 17
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 43
- 1/48двое суток
- 49
- 1/72трое суток
- 53
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دلم برای خونهی شمال مون تنگ شده. لعنت به کسی که باعث شد خودم و خانوادهم در به در بشیم. امیدوارم زودتر بمیره. با زجر بمیره. با عذاب بمیره.
جالبه که فقط آدمهان که باعث میشن همیشه یک چشمت اشک باشه، یک چشمت خون.
شب بخیر ای ماهی دور، که وسوسهی لمس تو مردابم کرد... 🖤❤️ @hamid59salimi
سلام. نمیدونم بار چندمیه که برات مینویسم اما اولین باریه که دارم برات مینویسم "من رو ببین." من اینجا ایستادم، شاید با پشت خمیده، شاید با دستهای خالی، شاید با هزارتا شاید دیگه ولی ایستادم. انقدر میایستم و نگاهت میکنم تا بفهمی یکی حواسش به غمهات هست. یکی رد اشکهات رو میبوسه. یکی دستهاش رو نگه داشته که هروقت احتیاج داشتی بگیریشون. یکی تماشات میکنه چون همه نیاز دارن یکی نگاهشون کنه. یکی آمادهست که باهات راه بیاد، باهات بخنده، باهات گریه کنه، بهش مشت بزنی، نوازشت کنه. من تو رو میبینم، بیشتر از خودت. اما نمیدونم تو من رو میبینی؟ منی که تمام و کمال برای تو ایستاده رو میبینی؟ نمیدونم تو متوجه غمم میشی؟ حرفامو میشنوی وقتی ساکتم؟ تو هم متوجه شدی وقتی میخوام جلوی اشکام رو بگیرم لپ راستم رو گاز میگیرم؟ فهمیدی وقتی ناراحت میشم با انگشتهام بازی میکنم؟ اصلا خواستی بفهمی؟ خواستی ببینی و بشنوی؟ نمیدونم. ولی من اینجا ایستادم.
اینقدر بغض دارم که گلوم درد گرفته. سخت میگذره.
видео или голосовое, без подписи
چندتا عکس خیلی قشنگ دانلود کردم؛ دلم میخواد همه رو الان بذارم و خودمو راحت کنم.
که اندوه بتکانم از آبیِ رگهات..
نمیخواهم گریه کنم چون دیگر خسته شدهام، خسته شدهام. تا کی میشود به تو فکر کرد، تو را آرزو کرد، تو را با همهی وجود و همهی احساس خواست و به تو دسترسی نداشت. ــــــــ اولین تپشهای عاشقانهی قلبم؛ نامههای فروغ فرخزاد به پرویز شاپور
سیاهیها برای من، کمون رنگ برای تو.
چون که حوصلهم سر رفته. t.me/BluChtBot?start=6ea5af06bfd9a9888e47
видео или голосовое, без подписи
نوشته بود: من دیگه نمیتونم خیالپردازی کنم. لطفا تو واقعیت یه کاری بکن.
دیگه واقعا باید برم تو غارم. به ترتیب دارم همهی آدمای زندگیمو ناراحت میکنم.
کاش این داستانی که «یک نفر یک قدم به سمتم برداره، من ده قدم به سمتش برمیدارم» در من وجود نمیداشت. این داستان اصلا برای این دنیا جواب نمیده. یا حداقل مال این زمان از این دنیا نیست. اما متاسفانه من دارمش.
از سال ۲۰۱۹ این کانال رو دارم. مثل بچهم شده.
با همه قهرم حتی نِمو.
این سه روز تعطیلی مرگ منه. از همین الان دارم روانی میشم تو خونه.
داستانِ دستها..
ماهی فرستاده.