دیگر کسی به شعر نیندیشید!
Статистикаخدا مردهست، فروغ مردهست، حال من هم خوب نیست!
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
شاعران وارثِ آب و خِرَد و روشنیاند.
بترس مرد جوان از من! حذر کن از زنِ مکّاره! به اختیار جگر نسپار به نیشِ «هندِ جگرخواره»* چهها که با تو نکردم من، چهها که با تو نخواهم کرد! دلم به حال تو میسوزد! دلم به حال تو…بیچاره! بهخوابْ خواب نخواهی دید، به جز عذاب نخواهی دید، سراب دیدی و دل بستی به نیش عقرب جرّاره به عرش میبرمت امروز به فرش میکشمت فردا و تاب میدهمت جایی میان هرگز و همواره نشان و نام تو را بُردهم! «تو» را -تمام تو را را بُردهم! چنان که باقی عمرت را تویی درون خود آواره امید! عشق! جوانی! دل! چه دستهای پُری داری! به خود میآیی و میبینی؛ که نیست شد همه یکباره امیدوار! جوان! عاشق! درست مثلِ منِ سابق گذشتم از تو! تو حیفی مرد! برو! تو نیستی این کاره! #پرژین_کرد پینوشت: مخاطب نداره مامانجان. شاعرم و قوهی تخیل دارم. نگران نشو.❤️
بر سر قایقش اندیشهکنان قایقبان دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد: اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد سخت طوفانزده روی دریاست ناشکیباست به دل قایقبان شب پر از حادثه، دهشتافزاست. بر سر ساحل هم لیکن اندیشهکنان قایقبان ناشکیباتر بر میشود از او فریاد: کاش بازم ره بر خطهی دریای گران میافتاد! -نیما
در گذرگاهی چنین باریک در شبی اینگونه دلافسرده و تاریک کز هزاران غنچه لببسته امید جز گل یخ، هیچ گل در برف و در سرما نمیروید من چه گویم تا پذیرای کسان گردد من چه آرم تا پسند بلبلان گردد من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت من چه گویم ای زمستان با نگاه قهرپروردت با قیام سبزهها از خاک با طلوع چشمه ها از سنگ با سلام دلپذیر صبح با گریز ابر خشمآهنگ سینهام را باز خواهم کرد همره بال پرستوها عطر پنهانمانده اندیشههایم را باز در پرواز خواهم کرد گر بهار اید گر بهار آرزو روزی به بار اید این زمینهای سراسر لوت باغ خواهد شد سینه این تپههای سنگ از لهیب لالهها پر داغ خواهد شد آه... اکنون دست من خالیست بر فراز سینهام جز بُُتههایی از گل یخ نیست گر نشانی از گل افشان بهاران بازمیخواهید دور از لبخند گرم چشمه خورشید من به این نازک نهال زردگونه بستهام امید . هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمیمیرد واندرین تاریکشب تا صبح عطر صحراگسترَش را از مشام ما نمیگیرد -سیاوش کسرایی
کلاغهای جوانمرد لطفشان مأجور همین که گِل نگرفتند آسمانم را!
بهجای حرفزدن در هراس هستم که چگونه از همه پنهان کنم دهانم را سؤال میکنم از هایوهوی قیچیها که از شما چه کسی میبُرد زبانم را منی که پاچهی شلوارِ من به دندانهاست و مومیایی قلبم به دست حرمانهاست اگر بمیرم، در موزهها و مقبرهها غمی به دندان میگیرد استخوانم را؟ عجب مسابقهای! میدوم بهدنبالم برای من رقبا فکرهای تیز مناند عجیب نیست اگر از نفس بیندازم و گوشهای بنشانم دوندگانم را جهان کوچکی از کاجهای معدومم به چاپخانه به تاریکخانه محکومم به کارخانهی تعدیل و جرحْ بارم کن سپس ورقبهورق ارّه کن جهانم را به قلّهها که در انبوهِ ابر گم بودند درست لحظهی آخر در آخرین پلّه سلام کردم و یکباره چیزی از پایین علیک گفته و هُل داد نردبانم را که فضله را با یک لُنگ میشود شست و صدای بد را با پنبه میشود نشنید کلاغهای جوانمرد لطفشان مأجور همین که گِل نگرفتند آسمانم را شروعِ فصلِ شکار! ای تفنگ خشکیده که از خشاب تو غیر از قفس نباریده! چه مویه میوزد از جانبت، که قشلاقم گسیل کرده به سویت پرندگانم را؟ و در نگاه زنی شرمگین که میخواهد به عشق تازهی یک مرد اعتراف کند هزار جملهی بالقوّهام، که ساعتهاست در اختفا سپری میکنم زمانم را میان کوچه قدم میزنم وَ میگویم: چه خوب میشد اگر کوچه بودم و هرشب چهارچرخه میآمد که رأس ساعتِ نُه تهی کند، بتکاند زبالهدانم را #حسین_صفا @hossein_safa_poem
وقتش رسیده است بمیری این بار تا پناه بگیری، لرزیده ای و ریخته دیوار بر خود فرو نریز خودت را در خود فرو نریز خودت را از دست رفته! دست نگه دار -حسین صفا
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
@classicmusic3
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوختهام ناامید و بیبركت كه جز مراتع نفرت نمیچرید از من عجب كه راه نفس بستهاید بر من و باز در انتظار نفسهای دیگرید از من خزان به قیمت جان جار میزنید اما بهار را به پشیزی نمیخرید از من شما هر آینه، آیینهاید و من همه آه عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من نه در تبری من نیز بیم رسوایی است به لب مباد كه نامی بیاورید از من اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست؟ شما كه قاصد صد شانه بر سرید از من برایتان چه بگویم زیاده بانوی من شما كه با غم من آشناترید از من -حسین منزوی
میان آینه مویی سپید با من گفت: برو به فکر خودت باش! من کفن دارم! #عباس_تافته
لاتم و رندم و زندیقم و آزادهقلندر یاغی و طاغیِ هر دولت و هر دینِ دروغم خانهبردوش و تَهیدستم و آزادتر از سرو نَر بزی تکچر از این گلّه بی فرّ و فروغم #مهدی_اخوان_ثالث @pooyangerami
دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا میخواند، لیک پاهایم در قیر شب است. رخنهای نیست در این تاریکی: در و دیوار به هم پیوسته. سایهای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته. نفس آدمها سر بسر افسرده است. روزگاری است در این گوشهٔ پژمرده هوا هر نشاطی مرده است. دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد. میکنم هر چه تلاش، او به من میخندد. نقشهایی که کشیدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرحهایی که فکندم در شب، روز پیدا شد و با پنبه زدود. دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است. جنبشی نیست در این خاموشی: دستها پاها در قیر شب است. در قیر شب، سهراب سپهری
سراغ از منِ تنها نمیگرفت کسی غم تو آمد و هر شب گذاشت سر به سرم… -سید تقی سیدی
اگر زمانه از این نیز تیرهتر بشود چنین که سر شده آینده نیز سر بشود اگر به سر برسد توشۀ تواناییم تمام بوده و نابودهام هدر بشود اگر هرآنچه هراسندهایم از شدنش پس از هزار تقلّای بیثمر، بشود اگر میان مسیرم به انتها برسم چنانکه زندگی و مرگ سربهسر بشود دوباره خون به رگ زندگیم برگردد به یکدو بوسۀ تو، بوسهای، اگر بشود! #فرشید_واریانی
من هیچ کارهام؛ یعنی که شاعرم! -نصرت رحمانی