زنِ جوان غزلی با ردیفِ آمد بود.
Статистикаچنل دوم ما برای شعر معاصر: @moasershaer
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 107
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 416
- 1/48двое суток
- 476
- 1/72трое суток
- 514
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ز دست عمر سبکپای سرگران به تو نالم که عمر من ز تو آموخت این گریختهپایی #خاقانی
видео или голосовое, без подписи
اگر بگم فیلم بیداد یک فیلم اعتراضی نیست و یک توهینه میزنیدم؟
ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان؟ #شاملو
آینهسان به هیچ سو رو ز تو برنتافتم! #هاتف_اصفهانی
هزار بار بلغزاندت به هر قدمی که سخت خامفریبست روزگار و تو خام #پروین_اعتصامی
بترس مرد جوان از من! حذر کن از زنِ مکّاره! به اختیار جگر نسپار به نیشِ «هندِ جگرخواره»* چهها که با تو نکردم من، چهها که با تو نخواهم کرد! دلم به حال تو میسوزد! دلم به حال تو…بیچاره! بهخوابْ خواب نخواهی دید، به جز عذاب نخواهی دید، سراب دیدی و دل بستی به نیش عقرب جرّاره به عرش میبرمت امروز به فرش میکشمت فردا و تاب میدهمت جایی میان هرگز و همواره نشان و نام تو را بُردهم! «تو» را -تمام تو را را بُردهم! چنان که باقی عمرت را تویی درون خود آواره امید! عشق! جوانی! دل! چه دستهای پُری داری! به خود میآیی و میبینی؛ که نیست شد همه یکباره امیدوار! جوان! عاشق! درست مثلِ منِ سابق گذشتم از تو! تو حیفی مرد! برو! تو نیستی این کاره! #پرژین_کرد پینوشت: مخاطب نداره مامانجان. شاعرم و قوهی تخیل دارم. نگران نشو.❤️
видео или голосовое, без подписи
گر نثارِ قدم ِیارِ گرامی نکنم گوهر جان به چه کارِ دگرم باز آید؟ #حافظ
شب نگردد روشن از نام چراغ نام فروردین نیارد گل به باغ عشق را رسمی بباید اسمسوز چشمی آبآور، دلی آتشفروز (ما) ز عشق اسمی همی بشنیدهایم از طلب رسمی کجا کی دیدهایم #نشاط_اصفهانی
“به سایهٔ مژهام پا مَنِه که میترسم خدانکرده خورد برگ گل به خار، گِرِه” #شاطرعباس_صبوحی
“به سایهٔ مژهام پا مَنِه که میترسم خدانکرده خورد برگ گل به خار، گِرِه” #شاطرعباس_صبوحی
ز من تو سر ببریدی، من از تو دل نبریدم! #شاطرعباس_صبوحی
نظریه نامحبوب: اگر مازنی باشی، ساختار زبانی نیما یوشیج برات خیلی قابلفهمتره.
چگونه ریشهی امیّد من کَنی از بیخ؟ #آزاد_همدانی
کجا رَوَم که بمیرم بر آستانِ امید؟
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد نشاید خوردن الا رزق مقسوم #سعدی
تو مپندار کز این در به ملامت بروم دلم اینجاست بده تا به سلامت بروم #سعدی
آنها که خواندهام همه از یاد من برفت اِلّا حدیث دوست که تکرار میکنم #سعدی
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟ هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبرد گوشه خاطر که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم گر چنان است که روی من مسکین گدا را به در غیر ببینی ز در خویش برانم من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم #سعدی