tgindex
مهاجمِ مصدوم

مهاجمِ مصدوم

Статистика
@mohajm_masdumперсидский

علاقمند به شرح مصدومیت ها به زبان ساده. "کپی نکنید؛ فوروارد کنید یا با نام چنل منتشر کنید" @Kaaf_afei_bot

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
125
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
308
21 постов
Вовлечённость
246,4%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
43
1/48двое суток
49
1/72трое суток
53

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.21из Negar_is_writing

    اگر چنل هنری (نویسندگی، نقاشی، تکست و...) دارید، این پیام رو فوروارد کنین، پست موردعلاقم از چنلتون رو فوروارد کنم.🤍

  • چند روزی می‌شود که ابری بالای شهر قرار گرفته است و با هیچ بادی نمی‌رود . این روزها که درون ام ابری است ، آسمانی با این قیافه دیگر زیادی است . و فکر میکنم چه کسی می‌تواند این ابر را بشکافد یا نور بدهد به این تاریکی . غبار غم را از رگ های من بیرون بکشد و نجاتم دهد. تو ، تو میتوانی.

  • چرا بزرگترین ترس زندگیت شده از دست دادن آدم ها؟! بیا قبول کن که آدم ها ممکن است دیگر تو را نخواهند، حتی اگر شب قبل حاضر بودن برایت بمیرند. به همین دلیل سعی نکن فقط یادبگیری که از دست ندی. وقتشه چندتا ترس بزرگتر از آدمها را پیدا کنی. چمیدانم، مثلا ترسیدن از بزرگترین مار ها، عنکبوت های کشنده یا ترس از افتادن در قفس خرس، ایستادن روی صخره ی لغزنده، گیر کردن در آسانسور. چون رفتن آدم ها دست تو نیست، ماندشان هم همینطور.

  • می‌گفت: «در بین تمام نا امیدی ها امید دارم که روزی سنجاق سر آبی را به گیسوانت میزنم رها از هر شال غمگینی که موهایت را آشفته کند.»

  • «تو بیداری داریم با کابوس زندگی می‌کنیم.»

  • از ۱۸ دی بارها گریه کردم تو تنهایی، بین مردم بی محابا، بی محابا، بی محابا...

  • میگوید: امیدی که در فرجام اندوه می‌رود !

  • اندوه یا امید واهی ؛ کدام یک ویران تر می‌کند آدمی را؟!

  • کاش میتونستم کوله پشتیم رو از عکس های خانوادگی، دفترچه های رنگیم و کتاب نیمه خونده پر کنم و رفتنی بشم. بشم اون کودکی که قدرتِ اجرایِ رویاش رو مدیون میازاکیه، یه کافکایی که افتاده تو کرانه. آدم همیشه توانایی رها کردن و رفتن رو داره؛ به شرطی که با رفتنت چیزی کم نشه.

  • با تو فرق دارم.. با تو عشق است؛ با تو خنده هایم بسان حقیقت است؛ با تو سکوت، سکوت‌تر است؛ چون موسیقی بی‌کلامی که در عمق بی‌نهایت احساست رخنه می‌کند؛ با تو حرف هایم از دل است؛ ‏با تو سخن ها، سخن تر اند و من پذیرنده‌تر؛ با تو ثانیه ای حیف نیست؛ با تو ممنوع ترین ها را بی گناهم؛ با تو بارانیده می‌شوم در شوق روییدن های نو؛ با تو خانه، خانه تر است؛ بگذارید پا فراتر بگذارم و بنویسم خانه تویی؛ با تو درست‌ترین و راست‌ترین فعل ها به حقیقت می‌پیوندند؛ با تو من می‌بینم، می‌شنوم، احساس میکنم، مینویسم؛ با تو کلمه ها روانه ام می‌شوند، که من با آن کلمات روان می‌شوم؛ با تو می‌خوانند مرا، که با تو من خواندنی شده ام؛ با تو من در این جهان ام و خویشتنم، محبوبم! معشوقم! انسانم! من جورچینی ام که با تو تمام می‌شوم. با تو و برای تو.

  • آقا دیگه بخوابیم؛ زیر ابرها گوسفندا رو بشماریم، اگه تموم شد بریم سراغ گرگ ها، جیرجیرک ها، اتاق هایِ روشنِ همسایه ها. خوبه که میشه با پلک‌ها گرم گفت و گو شد. پی ببری به تعدادِ جیرجیرک هایِ تویِ خونه، به رازِ زیرِ بالِ پروانه‌ها. عاشق اون چند ثانیه منگی قبل از فرورفتن تو حباب ام. حالا یا خوابِ درخت می‌بینی یا خوابِ تعلیق و بنفش‌های نگران! شبیهِ بنفشِ پشتِ پلک‌ها، شبیهِ کبودِ بعدِ دردها. خوبه که خواب هست، حتی اگه فقط توانایی این رو داره که خود امروزتُ با کلِ غصه ها و مشکلات برمی‌داره می‌ذاره تو یه روز دیگه. که خواب بهترین کاتِ روزهایِ ملال آوره. ولی بخوابیم؛ بلاخره یه روز صبح چشمای ماهم میفته به ردپایِ نور، روزی تویِ آفتاب آرزوهامونُ میگیریم تو بغلمون. فقط امشب رو کاش بخوابی، یه امشب چشم‌های قشنگت رو ببندی که خیلی خستن.

  • 20 июл.1 43032

    «دل‌تنگی اما هیچ گفت‌وگویی نداره. هزار بار هم که منطقت رو مرور کنی و استدلال‌هات رو قطار کنی و قلبت خاطره به یاد بیاورد ، باز هم میرسی به درست بودن تصمیت . دل‌تنگی حریف کدورت و دوری و خطا و جبر نمی‌شود.»

  • «که جای ما سُختَه دِلون سَواحِلِن.»

  • این روز ها دوئل نفس گیری بین دو"من" برپاست. یکی رفیق است، ریش سفید، بزرگتر، چند پیراهن پارتر کرده، عاقل‌تر، سرد و گرم چشیده. و دیگری، انسان کله خری که گاه گوش میدهد، گاه می‌زند به سیم آخر و خود را به دردسر می اندازد و من سالم تر باید ضمانتش کند، گاه همدلی می‌کند و گاه متقاعد می‌شود و گاه مثل حالا پای شانسش در دشت عشق لگد می‌زند.

  • 18 июл.1 28415

    سلام ظهر . میدانم تو در میانه‌ای، گرمی ،خواب‌آلودی و کسی به تو سلام نمی‌کند.

  • ولی ما هیچ‌وقت نمی‌خواستیم «ملت شهادت» باشیم. ما می‌خواستیم مردمِ عاشق زندگی باشیم.

  • در پاسخ به نامه ای که برایم ننوشته ای و نخواهی نوشت باید بگویم: ممنون که جویای حالم شدی، بدک نیستم. زندگیم در بودنت گرم نبود و حالا در نبودت خون در رگ های زندگیم یخ زده است،ولی برای چند درجه سردتر شدن گله ای ندارم. در بودنت با ترس نبودت و سناریوهای تخیلی که هیچوقت به واقعیت نپیوست ظاهر زندگیم بی معنا نبود اما حالا با نبودت کاملاً بی معنا شده است. در بودنت غمِ خوشحالی داشتم و حالا در نبودت غمم حالی برای خوشی ندارد. به ظاهر که توجه کنیم بودن و نبودت فرقی را ایجاد نکرده. اما باطن چرا ، خیلی ! در انتها آمدم بنویسم دلم برایت تنگ شده یادم آمد اهمیتی برایت ندارد، پس تصمیم گرفتم سیاوش قمیشی را پلی کنم.

  • «بغلم کن، که اینجا جنوبِ شاید فردا نباشم.»

  • بله؛ در جنوب ایران جنگ جریان داره و کسی انکارش نمیکنه. ولی عزیزم برای بی تفاوت نبودن دقیقا چیکار کنیم؟ بریم به نقطه زن بگیم نزن؟ سامانه ضد موشکیمونُ فعال کنیم؟ به عمان بگیم تنگه رو ببند؟ به ترامپ بگیم بیخیال شو؟ دقیقا چه انتظاری از ما دارین؟ کجای پیازیم؟تا حالا کجای پیاز بودیم؟ انفجار که فقط صدا نیست؛ کسی هست که عامل انفجار است.

  • و دشوار تر از شرح، یاد آن است.