«مُحَرِّرالْحَنّان»
Статистикаقلم به دواتِ زندگی زدم، چراکه فرمودند نوشتن دل را آرام میکند. یک مشت کلمه از جیبش درآورد روی زمین ریخت و گفت : من اینها هستم! کپی؛ نقض اصالت آدمیزاده! ✨️حنانهعزیززاده | مُحَرِّرالْحَنّان
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 131
- 1/48двое суток
- 150
- 1/72трое суток
- 161
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پردهی اخر: بیست و هشتم صفر، پنجاه هجری. حالا چهل و هفت ساله است. بزرگمردی جاافتاده، وقور و رشید با زلفی آمیخته به غم و محاسنی سپیدگون. جوان است و پیر. زهرآلود و تبدار، و بیمارِ چهل روزهی غربت و درد. خانهاش در تکاپوست. نجمه از این حجره به آن حجره میرود. پارچهای تمیز میآورد، پارچهای خونین میبرد. لبهایش ترک ترک است، قلبش بیشتر. یک طشت غم و غصه دارد. سر بر دامن حسین گذاشته، وصیت میکند. به پلکهایش دست میکشد، زینب را بغل میکند، «لا یومَ کَیَومِکَ یا أباعبدالله» میگوید، سپس خیره به کفیل خواهر و برادرش را به دستان او میسپارد. و بعد از عمری دویدن، غربت کشیدن، خیانت یاران دیدن، زهر ظالمان چشیدن دنیا را به خدا و اهلش واگذار کرده، میرود. دیگر تمام شد چهل و چند سال خون دل خوردن، از غلاف کنایه شنفتن، از میخ طعنه خوردن. تمام شد با دیوار به دیوار شهر مردن. حالا پشت سرش جذامیها گریه میکنند. هم اسیران، هم مسافران گریه میکنند. مردان میان زنان گریه میکنند. در دل دریا، ماهیان گریه میکنند. حتی میان کوچهٔ یهودیان گریه میکنند.
پردهی دوم : یازدهم هجری. هفت، هشت ساله است. نم اشک هایش یقهی پیراهن عربیاش را خیس کرده، سکوت خانه را هق هقش میشکند. کم سن و سال است، طاقت غم و دوری ندارد. هنوز برای درک فراق، قلبش کوچک است و شانهاش نحیف. گوشهی حجرهی پیامبر نشسته، نزدیک او. نزدیک بستری که تن مریض پدربزرگش را بغل گرفته است. شانه هایی که بر دوششان مینشست، نحیف و لاغر و خسته بودند. بار شصت و سه سال زندگی، افتادهاش کرده بود. امسلمه گوشهی چارقدش را مدام به چشمانش میکشَد. اشکها بند نمیآیند. ملک مرگ، پشت درخانه، زانو بغل گرفته، ناله میکند. قلبش را به قلب پیامبر میچسباند، و صورت به گریبانش مینهد، تا از اخرین نفس های پدرِ مهربانِ مدینه، رسولِ صبور، ناجی دخترکان زنده به گور، بهره ببرد. برای روز های دلتنگی، برای چهل سال تنهایی پس از او.
پردهی اول : نماز ظهر بود. شعاع افتاب بر خشت های دیوار مسجد افتاده بود. میان محراب رسول خدا ایستاده و قامت نماز میبست. صدای حی الصلاة بلال صفها را ردیف به ردیف، شانه به شانه پر میکرد. خردسال بود، شاید سه چهار ساله. دست برادرش را میگرفت و از میان صفوف نماز میگذشت. گاهی شبیه بزرگترها سجده میکرد، گاهی بر پلهی منبر مینشست. وقت بازیگوشی کردنشان بود. از سر و دوش پیامبر بالا میرفتند. صدای خندهشان ملائک را به خنده میانداخت. رسولخدا پیشانی بر خاک نهاده، بندگی میکرد. به زحمت با دست انداختن به عبا و قبای پیامبر، قامت کوچکشان را به پشتش کشاندند و چون فاتحی سرخوش، خنده سر دادند. سوار بر دوش کسی بودند که فرشتگان برایش رکاب میگرفتند.
مهمان صحن تواند، مزارها...
میدونید دوست داشتم عراق بودیم، تو یکی از موکبها، چای میخورديم و حرف میزدیم ولیکن چاره نیست...ما دوریم و فاصله یقهی ما را رها نمیکند پس چای بریزید...تا حسرت به دل حرف بزنیم... https://t.me/HarfChatBot?start=43644b76706a
میدونید دوست داشتم عراق بودیم، تو یکی از موکبها، چای میخورديم و حرف میزدیم ولیکن چاره نیست...ما دوریم و فاصله یقهی ما را رها نمیکند پس چای بریزید...تا حسرت به دل حرف بزنیم... https://t.me/HarfChatBot?start=43644b76706a
ما را بکشید... مستجاب کنید دعای قنوتمان را.
شهید حمیدرضا رجب زاده💔
شهید حمیدرضا رجب زاده💔
بزرگ نوشته است اصفهان، با ایموجی قلب شکسته. اصفهان آن روز و شب های کذایی اغتشاشات، همان روز افسانهایِ شما آدمهای مثلا دلسوزِ مهربان، هیجدهم و نوزدهم دی ماه وقتی بچه های مردم، نیروهای پلیس قطعه قطعه شدند، تکه تکه، زنده زنده، اصفهان نبود؟ قلب شکسته نداشت؟ تازه داماد دهه هشتادی که چند ماه دیگر میخواست سر خانه و زندگیای برود که با تازه عروسش رویایش را پرورانده بود، جوان نبود؟ دهه هشتادی نبود؟ عزیز نبود؟ جوانانی که میان آتش رهایشان کردید، با بلوک سیمانی به سرشان زدید، با قمه و سلاح سرد به تنشان یورش بردید، پارهی جگر خانوادهای نبودند؟ آغوششان سرزمین آرزوهای کسی نبود؟! آن موقعها که تابوتها روی دست میرفت، شانهی مردم می لرزید، مویهی زنان بلند بود، اصفهان، اصفهان نبود؟ آه از شما قماشِ نالوتیِ بیگانه پرست...آه از شما سخت دلانِ کوتهفکرِ بیوطن...که رحمید برای ظالم و قاتل، و ستمگرید برای مظلوم، بیکس، عزادار. باید بنویسد تاریخ و گریه کند برای تور عروسیای که پیراهن عزا شد. برای خانهای که مزار شد. گریه کند برای قلب های جوانی که پیر شدند، آب شدند. برای پروانه های مردهی دور شمع. برای طغیانیها، علیخانیها...برای حسین رمضانی. برای زنی آبستن میوهی عشق که حالا تا ابد آبستن غم از دست رفتهاش خواهد بود. برای نوزادی که پدر ندید و خوشی های پدرانهای که نچشید. هشتگ بزنید، هشتگ بزنید نه به اعدام. نه به قصاص، شیون راه بیاندازید برای قاتلان که و اعمال بالنیات، دستتان آلوده به خون عزیزان این کشور است، آغشته به خونِ فرزندان این کشور است، آغشته به خون ۱۶۸ بچهی میناب، آغشته به خون حسین و مصطفی، عاطفه و مهدیه و زهرا. دل سوختهی ما را اعدام انها خنک نمیکند. جوان از دست دادهها خوب میدانند این داغ با انتقام هم سرد نمیشود که اعدام مرگ راحتیست. مرگ سادهایست. در خور شان شمر و خولی و حرمله نیست. چشم ما به دست خداست. به قصاص خدا ، به جبار بودنش. و آن روز میرسد، شما هم با همکیشانتان مجازات میشوید، که «وَاللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ».
без подписи
без подписи
без подписи
به خون نشسته دل ما، جلا نمیگیرد که زخمی عشق است، شفا نمیگیرد
راستی او هم قدر من دوستَت دارد؟!
ما یک روز دوباره هم را خواهیم دید. این رسم عشق است. نمیدانم آن روز برای ما محشر است یا زمانی در این عمر کوتاه. فرقی ندارد. دیگر حرفی برای گفتن ندارم. آدم به یک غریبه چطور بگوید سالهاست که دلتنگ اوست؟ چطور بگوید شبها تا سحر چشمهایش را تجسم میکرد که از دست بلند خورشید، روشن شده است. چگونه نزدیک برود و تنش را بغل بگیرد و عوض ایام مدیدی که حسرت خورده، دل سبک کند، چگونه به بوسیدن پیشانی بلندش فکر کند و از بخت سیاهش بعد از او بگوید و پیشانیای که او را در دنیایی بدون او نشاند. ما یک روز دوباره هم را خواهیم دید اما دیگر در نگاه هم گره نمیخوریم. مشتاقانه پیش نمی آییم و نام هم را نمی پرسیم. از اخرین کتابی که خواندهایم حرف نمیزنیم و برای باز شدن سر صحبت، به آب و هوا اشاره نمیکنیم. ما دوباره هم را خواهیم دید در خیابانی آشنا، با چشمانی آشنا و دل هایی یک عمر غریبه...
مرا در خودت غرق کن؛ من ماهی دریای اغوش توام در هر تنگی بیوفتم مردهام..
زمانهی بدرود گفتن به آرزوست، زمانهی ما...
زمانهی بدرود گفتن به آرزوست، زمانهی ما...
آرزو میکنم تو را... و مادر حدیث میخواند : «نه؛ بهشت با آرزو بدست نمیآید...»